روچنه (سروه رحمانی)
Статистикаروچنه، روزنهای است روانتحلیلگرانه به دنیای بیرون ( واژهی روچنه در زبان کوردی به معنای روزنه است) سروه رحمانی | رواندرمانگر تحلیلی تحت درمان و سوپرویژن ارتباط با من: https://t.me/srwarahmani rochna.psychoanalysis@gmail.com
- Последний пост
- 12 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🗣 درنگ #دکتر_شهاب_شیرخدا. روانپزشک ما فقط میخواستیم معمولی باشیم؛ تأملی بر تمنای زندگیِ عادی در روزگار بحران شاید هیچ جملهای به اندازهی این عبارت که " ما فقط میخواستیم معمولی باشیم "، وضعیت روانی این روزهای بسیاری از ایرانیان را توصیف نکند. جملهای که در ظاهر ساده است، اما در لایههای زیرین خود، انواع سوگواری، خشم، حسرت و فرسودگی را حمل میکند. آرزوی زیادی نداشتیم ، نه فتح جهان را میخواستیم، نه جاودانگی را، نه حتی خوشبختی عجیب و غریبی را. سهم ما از رؤیا، اندک بود، شاید به اندازهی بوی نانی تازه در کوچه، به اندازه خمیازهای عمیق در عصر یک روز تابستانی، به اندازهی صدای قاشقهایی که دور سفره به هم میخورند، به اندازه دعواهای خواهر برادری، به اندازه قهر رفیق فابریکمان، به اندازهی چراغی که شب بیهراس خاموش شود. اما انگار تقدیر این سرزمین، سالهاست که با استثنا نوشته میشود.هر بار که زندگی خواست به ریتم آرام خود برگردد، حادثهای از راه رسید، آنقدر که دیگر صدای انفجار، صدای موشک و جنگنده، خبرهای ناگهانی و وداعهای ناتمام، آرامآرام وارد بافت زندگی شدند؛ مثل گردوغباری که آنقدر بر خانه بنشیند که دیگر کسی حضورش را نبیند. روان اما، هرگز به فاجعه عادت نمیکند. فقط یاد میگیرد درد را بیصدا حمل کند. به پایان گزارش بازی نروژ و برزیل در جام جهانی با صدای عادل فردوسی گوش میدهم: " کلا به این نروژیها آدم باید حسودی کنه، خیلی شادن ...خیلی کیف میکنن "! امروز آرزوهای ما آنقدر کوچک شدهاند که گفتنشان انگار غریب است: «کاش یک هفته، جنگی نباشد .کسی داغ عزیز نچشد. جایی صدای انفجار نیاید. موشک نباشد. کاش اول صبح کانالهای خبری "تلگرام"و "بله " خبر شروع جنگ مجدد را ندهند .کاش کودکی زیر آواری نماند. کاش مادری، هنگام خواباندن فرزندش، آینده را تصور کند، نه فاجعه را، کاش بشود برای فصل بعد لباس خرید، برای هفته بعد برنامه مسافرت ریخت.» شاید بزرگترین خشونتِ زمانه، نه ویرانی شهرها، که ویرانی بداهت باشد. اینکه دیگر هیچ چیز، بدیهی نیست. نه صبح ، نه فردا ، نه بازگشت، نه قرارهای هفتهی آینده و نه حتی صدای زنگ گوشیهایمان . انگار جهان دیگر قولی به ما نمیدهد. و انسان بدون قول جهان چگونه میتواند رؤیایی ببیند، اصلا چگونه یک دل سیر بخندد؟! تروما فقط زخمی نیست که بر گذشته میگذارد. تروما آینده را نیز زخمی میکند. از انسان، توان خیالپردازی را میگیرد.کمکم دیگر زندگی نمیکنیم؛ فقط از یک روز به روز بعد میرسیم.نفس میکشیم، اما کمتر زندگی میکنیم.میخندیم، اما گوشهای از ذهنمان همیشه آمادهی خبر بعدی است. انگار روان هرگز اجازه پیدا نمیکند سلاحش را زمین بگذارد. در روانکاوی، زندگی معمولی هرگز به معنای زندگی بیحادثه نیست. معمولی بودن یعنی امکان داشتن یک ریتم؛ اینکه بتوان آینده را تا حدی پیشبینی کرد، برای هفتهی بعد برنامه ریخت، از خرید نان تا ثبتنام مدرسهی کودک، از قرار ملاقات تا خواب شبانه. زندگی معمولی بر بستر نوعی اعتماد خاموش به تداوم جهان شکل میگیرد. اما بحرانهای پیدرپی، این اعتماد خاموش را میفرسایند. وقتی جنگ، تحریم، نااطمینانی اقتصادی، مهاجرت، فقدان، اخبار مرگ، قطع ارتباط، و اضطراب دائمی به تجربهای مزمن تبدیل میشوند، روان دیگر فقط با یک رویداد آسیبزا روبهرو نیست؛ بلکه با فروپاشی خودِ احساس تداوم مواجه میشود. آنچه از دست میرود، تنها امنیت نیست؛ بلکه معمولی بودن زندگی است. دیگر هیچ چیز معمولی نیست؛ نه فردا، نه برنامهها، نه حتی امکان خیالپردازی. از دیدگاه وینیکات ( روانکاو بریتانیایی) میتوان گفت که سلامت روان پیش از هر چیز توانایی زیستن در یک زندگی معمولی است، توانایی بازی کردن، عاشق شدن، کار کردن، حوصلهسررفتن، و حتی شکایت کردن از مسائل کوچک. این امور کوچک، در حقیقت تجمل نیستند؛ بلکه ستونهای نامرئی حیات رواناند. و کلام آخر اینکه سوگ، همیشه با مرگ آغاز نمیشود. گاهی با ربوده شدنِ زندگی معمولی آغاز میشود. با روزی که میفهمی دیگر نمیتوانی بیدلیل بخندی. با شبی که پیش از خواب خبرها را چک میکنی، نه از سر کنجکاوی بلکه برای آنکه مطمئن شوی هنوز جهان، سر جایش ایستاده است. از همانجا، بخشی از روان خانهاش را ترک میکند. بله .... ما فقط می خواستیم معمولی باشیم! چشمها را یک لحظه ببند از کلماتِ سادهی عجیب و ارزانِ خودمان بخواه آرزو کن! آرزو کن آن اتفاقِ قشنگ رُخ بدهد رویا ببارد دختران برقصند قند باشد بوسه باشد خدا بخندد به خاطرِ ما ما که کاری نکردهایم. ( سید علی صالحی ) #تجربههای_روانپزشکانه
و اما سوگ مثل اکلیل است؛ هیچوقت کامل نمیرود. یک روز، بیهوا، یک دانهاش را میبینی؛ روی گردنت، بالای پلکت، روی گونهات، یا یک جای غیرمنتظره از صورتت. کوچک است، خیلی کوچک، اما جوری برق میزند که مستقیم میرود توی چشمت. و هر کسی که نگاهت میکند، نور آن را میبیند. و ناگهان، تمام تصویر محو میشود؛ و فقط همان دانهی اکلیل دیده میشود. نه چون بزرگ است، چون میدرخشد. کتاب: سهم من از زندگی - خاطره خطیبی
به نظرم بخشی از ایرانیای خارج از کشور، با حمله و پرخاشگری به کسانی که در این چندماه اخیر به دنبال شروع دوبارهی کسب و کارشون در فضای مجازی بودن و به اسم «نباید عادیسازی کنیم»؛ در تلاشن که احساس عذاب وجدان عمیقشون رو از نبودن در داخل کشور و تجربه نکردن سختیهایی که مردم در این چندماه تحمل کردن؛ فرافکنی کنن. تحمل اینکه در یک جایی زندگی میکنی که زندگی جریان داره، وضعیت اقتصادی و معیشتیت تغییری نکرده و در امنیت و آزادی هستی؛ زمانی که نزدیکانت و کسانی که باهاشون همهویتی چنین تجربهای ندارن ، خیلی سخته و برای همین باید تلاش باطلی کرد در جهت متوقف کردن جریان زندگی و با پرخاش کردن دیگران رو کنترل کرد . درحالی که وقتی داخل این کشور زندگی میکنی ، وضعیت خیلی متفاوته. مردم میخندن، گریه میکنن، زندگی میکنن، دنبال چنگ زدن به هرچیزی هستن که به زندگی وصل بشن. چون اساسا ذات انسان این شکلیه. انسان بدون داشتن بخشی از روانش که به دنبال زندگیه، نمیتونه از تروماها، از مرگ عزیزانش، از سوگ، از جنگ و کشتار عبور کنه. این عبور به معنای عادی سازی نیست؛ بلکه به معنای اینه که با وجود تمام این سختیها باز هم زندگی جریان داره و هیچ وقت بعد از هیچ جنایتی متوقف نشده. @rochna_psychoanalysis
سلام. روزهای سختی رو داریم سپری میکنیم. سوگواریم خشمگینیم و با آیندهای بسیار نامعلوم و ترسناک مواجهیم. اگر در این مدت، حال روحی شما خوب نیست، مشکل خواب پیدا کردید، اضطرابها و مسائلی که فکر میکردید از اونها عبور کردید رو دوباره تجربه میکنید و اگر افکار خودکشی و آسیب به خود دارید؛ لطفا و حتما به سراغ روانپزشک برید و با مشورت پزشک دارو مصرف کنید. دارو کمک میکنه که در مدت کوتاهتری توان تحمل فشار دهشتناکی که تجربه میکنیم، میسر بشه. اون چیزی که از سر گذروندیم و داریم میگذرونیم، یک ترومای جمعی واقعی، بزرگ و سهمگینه. تاثیرش رو روی روان خودتون و حتی نسلهای بعد دست کم نگیرید و کمک بخواید. #ژن_ژیان_ئازادی
«تنها چیزی که نمیتوانند بکنند. میتوانند تو را وادار به گفتن هر چیزی بکنند، اما نمیتوانند وادارت کنند که باورش کنی، نمیتوانند به درون تو وارد شوند.» -۱۹۸۴
جماعتی که نظر را حرام میگویند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
پیشگیری از ترومای روانی و PTSD: دیدن صحنههای دلخراش، شوکآور یا تهدیدکننده، میتواند روان را دچار تروما کند. حتی اگر «مستقیم» در خطر نبودهاید. حتی اگر فقط «شاهد» بودهاید. حتی اگر فقط فیلم یا تصویر دیده باشید. از نگاه روانشناسی، تروما نتیجهی ضعف نیست؛ نتیجهی مواجهه سیستم عصبی با موقعیتی است که از توان پردازش آن لحظه فراتر بوده. بعد از چنین اتفاقاتی، ممکن است این واکنشها را تجربه کنی: ▫️ تصاویر یا صداهایی که ناگهان برمیگردند ▫️ بیخوابی یا کابوس ▫️ اضطراب، تپش قلب، گوشبهزنگی ▫️ کرختی، بیحسی یا قطع ارتباط با احساسات ▫️ اجتناب و دوری از آدمها و مکانها ▫️ زودرنجی یا انفجار خشم اینها، علائم «دیوانه شدن» نیستند؛ واکنشهای طبیعی مغز به تهدید است. 📌 برای پیشگیری از تثبیت تروما و کمک به ترمیم روان، این کارها مهماند: *⃣ مواجهه را متوقف کن. اگر صحنههای دلخراش دیدهای: ▫️ ویدیوها و تصاویر را دوباره نبین ▫️ اخبار را محدود و هدفمند دنبال کن مغز تروما را با تکرار، عمیقتر ثبت میکند. خود را در معرض «باز ترومازاسیون» قرار ندهید. *⃣ بدن را به «اینجا و اکنون» برگردان. تروما، ذهن را در گذشته منجمد میکند. ▫️ لمس اشیای اطراف ▫️ توجه به تنفس ▫️ حرکت آرام بدن اینها پیام امنیت به سیستم عصبی میدهند. *⃣ درباره تجربهات حرف بزن؛ با آدم امن. نه برای تحلیل، بلکه برای *دیده شدن*. سکوت طولانی، تروما را درونزا میکند. *⃣ به واکنشهایت معنا بده، نه برچسب. بهجای «من ضعیف شدم»، بگو: بدنم دارد از من محافظت میکند. *⃣ انتظار نداشته باش سریع «عادی» شوی. ترمیم روان، زمان میخواهد. فشار برای زود خوب شدن، روند بهبود را کند میکند. *⃣ اگر علائم شدید یا ماندگار شدند، کمک تخصصی بگیر. رواندرمانی تروما، برای همین موقعیتها طراحی شده. کمک گرفتن نشانه بلوغ است، نه ناتوانی. در روزهایی که جامعه زخمخورده است، مراقبت از روان، یک ضرورت است. اگر چیزی دیدهای یا تجربه کردهای که هنوز در بدنت مانده، بدان که باید برای بهبودش کاری کنی. این واکنشها، قابل فهم و قابل درماناند. ✍️ علیرضا گل
⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای
🐚 ادامهی آیا درمانگرم به من فکر میکند؟ سالها پیش، من و همکلاسیهایم در دانشکدهی روانشناسی موظف شدیم متنی را دربارهی «گوشِ سوم» بخوانیم، استعارهای برای شیوهی گوشدادنِ درمانگر به چیزهایی که زیرِ سطح هستند. طبق نظریهی«گوشِ سوم»، درمانگر «خنثی»، مثل پردهای سفید، مسیر را باز میکند تا آنچه در دنیای درونیِ بیمار میگذرد، بهمرور سربرآورد و شناخت، ژرفتر شود. کنجکاو شده بودم و با فکرکردن به «زندگی پشتِ کاناپه»، وارد جلسهی بعدیِ روانکاویِ خودم (بهعنوانِ بیمار) شدم. مثل همیشه تداعی میکردم و متوجه بودم که اتاق، در ظاهر، کاملاً ساکت است؛ اما همان خندهی کوتاه، همان «اوهوم» همدلانهی بهجا، و تجربهی «شنیده شدن» به من نشان میداد که حضورِ روانکاوم کاملاً واقعی است. در گفتوگوی عادی، یکنفره حرفزدن ممکن است خستهکننده یا ملالآور و پایاندهندهی بحث تلقی شود، اما در دنیای روانکاوی اینطور نیست. من حس میکردم که اتاق «زنده» است، با وجودِ یکطرفهبودنِ گفتار. ما «همضرب» شده بودیم، و من تنها نبودم. این شیوه، نیرو میداد. درمانگرم فقط گوش نمیداد؛ او داشت برای خیالپردازیِ ناآگاه، برای انتقال، برای پیوندِ گذشته و حال، برای احساسات و افکاری که نسبت به آدمهای گذشته و امروز دارم گوش میکرد. با خودم فکر کردم: «پسر، پشت آن صندلی خیلی سرت شلوغ است.» شوخی بود، اما حقیقت هم بود. ما واقعاً شنوندههایی بسیار مشغول و بسیار فعال هستیم. درمانگرانِ روانکاوانه دقیقاً توجه میکنند که چه میشنوند و چه نمیشنوند، و این شنیدهها چه احساسات و واکنشهایی را در ما ـ هم در سطح و هم در لایههای عمیقتر- برمیانگیزد. کاملاً رایج است که ساعتها یا روزها بعد از جلسه، هر زمان که تداعیهایی به ذهنمان میآید، دوباره به بیمارانمان فکر کنیم. این شیوه در کارِ بالینی هم طبیعی است و هم مفید، چون تداعیهای ما بهعنوان داده تلقی میشود. فرض کن درمانگری پنج نفر را پشتسرهم میبیند، همهچیز هم برایش «روتین» است، بدون واکنش درونیِ خاص. اما در جلسهی بعد، ناگهان احساس متفاوتی به او دست میدهد؛ مثلاً غمی عمیق یا حسِ فقدان. این پاسخِ درونی میتواند اطلاعاتی دربارهی بیمار فراهم کند. و پیش از آنکه به برخی روانکاوان کلاسیک برنخورد- آنهایی که ممکن است بگویند واکنشِ درمانگر اصلاً به حساب نمیآید و فقط کلمات، احساسات و تداعیهای بیمار است که «خوراک»ِ آسیابِ تحلیلیاند ـ یادآوری میکنم: «اینها فقط نظرهای خودِ مناند»، و منظورم از این حرفها، صرفاً افکار و واکنشهایی است که با «گوشِ خوب تربیتشده و حساس» دریافت میشوند. همچنین بد نیست اشاره کنم که ما لزوماً با بیمارانمان در میان نمیگذاریم که به چه چیزهایی دربارهی آنها فکر میکنیم. موضوع «خود-افشاگری» (self-disclosure) بحث مفصل دیگری است که بماند برای وقتی دیگر. اما حالا برسیم به قلبِ سؤال تو؛ کنجکاویات دربارهی «ذاتِ رابطهی روانکاوانه»: تو یک درمانگر داری، اما او بیماران زیادی دارد، و همین باعث میشود رابطه نابرابر بهنظر برسد. و اگر تا حالا خودت این را صریح به ذهن نیاوردهای- شاید حالا که میگویم بدیهی بهنظر برسد- حدس میزنم تجربهات بازتابِ «انتقال» باشد؛ همان پدیدهی بالینیای که در آن، بسیاری از افکار و احساساتِ قدرتمندِ دنیای درونیِ تو، چه از گذشته چه از حال، روی چهرهی درمانگر فرافکنی میشود. اینکه چنین چیزی شکل گرفته، اتفاق خوبی است! یعنی در درمان، چیزی مهم در حال رخدادن است. درمانگرت برایت مهم است، و میخواهی تو هم برای او مهم باشی. لطفاً دربارهی این حسِ نابرابری با او صحبت کن. کارکردن روی آنچه دربارهاش خیال میکنی، آنچه ادراک میکنی و آنچه روی او فرافکنی میکنی، سرنخهایی از عمیقترین احساسات و ابعاد دیگرِ جهانِ درونیات به دست میدهد. همانطور که احتمالاً میدانی، رها کردنِ این احساسات در فضایی که در آن بدون قضاوت و سرزنش شنیده میشوی، میتواند بسیار آزادکننده باشد. امیدوارم این فرصت را به درمانگرت بدهی که در این زمینه «هنرش را به تو نشان دهد» ـ گمان میکنم همین کار، درمان و فهمِ تو را به جاهای تازهای ببرد. این یادداشت صرفاً برای اهداف آموزشی و اطلاعرسانیِ عمومی است و جایگزینِ توصیه، تشخیص یا درمانِ حرفهای نیست. همیشه در مورد هر پرسشی که دربارهی یک وضعیتِ سلامتِ روانی دارید، از درمانگر، پزشک یا ارائهدهندهی خدماتِ سلامتِ واجدِ صلاحیتِ خود کمک بخواهید. 📎 پایان. ۲/۲ #آگاهی #مانژه
🐚 آگاهی عمومی آیا درمانگرم به من فکر میکند؟ دکتر استفنی نیومن این یادداشت، برگردان اولین نوشته از مجموعهی «از یک روانکاو بپرسید» است، که در وبلاگ TAP وابسته به انجمن روانکاوی آمریکا منتشر شده است. این مجموعه، به مسائل بالینی پیچیدهای میپردازد که ذهن خوانندگان وبلاگـ یعنی درمانگرانِ در حال کار، کارآموزان، دانشجویان و همچنین افراد عادیِ علاقهمند به سلامت روان ـ را مشغول میکند. نویسنده در اولین بخش، در مقدمه نوشته: «تمام تلاشم را میکنم که این بحثها در عین جدیبودن، خواندنی و لذتبخش باشند. بعضی از توصیههای من برای درمانگران بسیار باتجربه شاید ساده جلوه کند و بعضی از مفاهیم ممکن است برای تازهواردها چالشبرانگیز باشد. در هر صورت، این ستونها کوتاه و سرراست خواهند بود و هدفم این است که زمینهی بحثهای جالب را فراهم کنم. آنچه مینویسم، صرفاً دیدگاههای شخصی خودم است و نمایندهی هیچ مکتب یا رویکرد نظریِ خاصی نیست، و پاسخها هرگز حاوی اطلاعات محرمانه نخواهند بود.» روانکاو عزیز، درمان برای من نابرابر بهنظر میرسد، چون من فقط یک درمانگر دارم، اما او اینهمه بیمار دارد. من مدام به گفتوگوهایمان فکر میکنم. از خودم میپرسم آیا او هم بیرون از جلسات به من فکر میکند؟ ـ م. شمالشرقِ آمریکا ✉️ سلام م.، پرسیدهای که آیا درمانگرت به تو فکر میکند یا نه. صددرصد! اما احتمالاً نه دقیقاً به همان شیوهای که تو انتظار داری. آنچه نوشتهای پر از احساس است، و کاملاً درکش میکنم- خودم هم آنجا بودهام، آن را حس کردهام. دردناک است که نگران باشی برای دیگری مهم نیستی، یا حس دلتنگی و خواستنِ «بیشتر» را با خودت حمل کنی. روانکاوان هم مثل بیماراناند: ما هم در حینِ جلسه، و هم بیرون از دفتر، انبوهی تداعی داریم نسبت به آنچه گفته میشود (یا گفته نمیشود). ما قطعاً به بیمارانمان فکر میکنیم- هم در جلسات و هم بعد از آن. در جهانبینیِ روانکاوانهی من- که بر نوعی رواندرمانیِ گفتوگومحور تکیه دارد و در آن بیمار و درمانگر بهدنبال بینش نسبت به درهمتنیدگیِ گذشته و حال، ساختار شخصیت فرد، و بخشهای درونیِ خود هستند- بینش و درک از خلالِ کلمات و یک رابطهی تازه با درمانگر بهدست میآید. وقتی بیماران آنچه به ذهنشان میرسد را بیان میکنند و با درمانگر روی آن کار میکنند، بینشی نسبت به تعارضهای درونی و روابط، و نیز حس الگوها و نحوهی تکرارشان در زندگیِ روزمره شکل میگیرد. جلسات، مثل گفتوگوهای معمولی پیش نمیرود: شما حرف میزنید، ما گوش میدهیم. چیزی که شاید نابرابر بهنظر برسد- اینکه بیمار پاسخِ پرسشهای شخصیاش را نمیگیرد یا به درخواستِ مستقیمش برای نصیحت، جواب روشن داده نمیشود- دقیقاً همان فضایی را میسازد و بازتاب همان نگرشی است که در آن، همهچیز میتواند موضوعِ تحلیل باشد. حتی یک سؤال ساده، مثل: «میتوانم گوشیام را به شارژ بزنم؟ باتریاش کم است»، بهعنوان «مادهی بالینی» دیده میشود، یعنی نوعی پیام یا ارتباط از سوی بیمار به درمانگر. هر کلمه حاملِ فهمِ عمیقتری است. هر فکر، احساس و تعامل، ریز-جزئیاتِ درمان تلقی میشود و هر لحظه فرصتی است برای شناخت بیشترِ بیمار. پس، شارژ کردنِ یک گوشی اینجا معنایی متفاوت از یک مهمانی شام دارد. وقتی با یکی از بیمارانم این درخواست را بررسی کردم، معلوم شد این درخواست از «نیاز به انرژی» خبر میدهد. تعاملهای ما، حضورِ من، برای او انرژیبخش بود؛ حضورِ ساده، همان «شارژ» بود. تماسِ ما حتی از تفسیرهای من هم کارآمدتر بود. در نهایت، این «نیاز به انرژی» را به رابطه با والدینی ردیابی کردیم که برای آغوش وقت میگذاشتند، ولی برای انواع دیگرِ ارتباط، حواسپرت و ناآماده بودند. این رویکردِ تفسیری برای غیرمتخصصها شاید عجیب بهنظر برسد، اما واقعی است؛ شیوهای که درمانگران روانکاوانه گوش میکنند با گوشدادنِ معمولی فرق دارد. انتظارهایی که از موقعیتِ بالینی داریم، به فضای خاصی از تداعی دعوت و ارزشگذاری میکند: ما حتماً به شما فکر میکنیم ـ بحث بر سر این است که «به چه» و «چه زمانی». 📎 بقیه در صفحهی بعد. ۱/۲ #مانژه #آگاهی
احتمالا شما هم توی اینستاگرام و تبلیغات بلاگرها اسم همکده رو شنیده باشید و وسوسه شده باشید که ازشون مشاوره بگیرید. این متن و لینک مربوط به اطلاعیه امروز سازمان نظام روانشناسی هست: مجموعه «همکده» که مجوز فعالیت این مجموعه از سوی سازمان بهزیستی کشور نیز لغو شده است، هیچگونه مجوزی از سازمان نظام روانشناسی و مشاوره کشور ندارند. بر این اساس، هرگونه همکاری توسط روانشناسان و مشاوران با این مجموعه، غیرقانونی است. این مدت خیلیها رو دیدم که هزینههای میلیونی برای مشاوره از همکده کردن و نه تنها نتیجهای نگرفتن، بلکه اوضاع بدتر هم شده بود🤦🏻♀
#نارسیسیسم
پول در اتاق درمان: اضطرابی که نمیتوان نادیده گرفت _ پول فقط یک مبادله ساده نیست. در روانکاوی، پول نماد تضادی عمیق بین عشق و تجارت است.تضادی که اضطرابهای پنهان درمانگر و بیمار را شکل میدهد. فروید پول را «طلای شیطان» مینامید. چرا؟ چون پول مانند همان هدیه شیطان است: پس از پایان شور رابطه، هرآنچه عزیز بود را به امری پست و تحقیرآمیز تبدیل میکند. در روانکاوی، پول تنها یک وسیله پرداخت نیست؛ بلکه موضوعی انتقالی است که روابط قدرت، وابستگی، نیاز و طمع را به جلسه درمان میکشاند. همانطور که مارکس میگوید، پول در سرمایهداری یک «معادل جهانی» است که همهچیز را یکسان و بیتفاوت میکند. این همان ویژگی است که پول را به ابزار ازخودبیگانگی هم برای درمانگر و هم برای مراجع تبدیل کرده. آیا میتوان عشق (درمان) و تجارت (دستمزد) را از هم جدا کرد؟ تجربه بالینی نشان میدهد که نه تنها نمیتوان، بلکه انکار این رابطه، اضطراب و مقاومت در هر دو طرف را تشدید میکند. @TFP_Kernberg #money_talks
بخشی از اهمیت پرستیژ و چهبودگی شغل پارتنر/همسر در فرهنگ ما به این دلیل است که برای اکثریت مردم خود (self) و دیگری (other) از هم به خوبی تفکیک نشدهاند. همین دلیل تاکید عمیق والدین برای خواندن پزشکی/مهندسی/دندانپزشکی توسط فرزندانشان است.
In order to do the work of TFP (or any other psychotherapy) the therapist must accept the fact that the relation with the patient is a real relationship.
رشک (envy) از اولین حسهای پیچیدهای است که تجربه میکنیم. تجربهای پیچیده و میکسی از فقدان، غم، خشم، سوگواری، تحسین و احساس ناکافی بودن. کودکی را تصور کنید که خواهر و برادر نوزادی دارد. حالا همه چیز یا برای نوزاد است و یا باید با او تقسیم شود. آغوش مادر، توجه و زمان مادر و شاید شیر مادر هم از او گرفته میشود و به فرد دیگری که تازه آمده وارد خانواده شده است، داده میشود. فرد معلولی را در نظر بگیرید که دوست صمیمیاش، قهرمان ورزشی است. زنی را در یک جامعهی سنتی در نظر بگیرید که خواهر کوچکترش، دهها خواستگار دارد ولی او را ترشیده خطاب میکنند. مردی را در نظر بگیرید که دوستش بیزینس خودش را دارد و او در مغازهی پدرش کار میکند. رشک احساس حسادت نسبت به داشتههای ارزشمند دیگران است، داشتههایی که داشتنشان به نظر غیرقابل دستیابی میرسد و جنبهای از مقایسه در آن وجود دارد. فرق این احساس با حسادت(jealousy) در این است که رشک یک احساس دوضلعی است؛ من و دیگریای که یک چیز ارزشمند. دارد. این احساس ، حس اولیهتری نسبت به حسادت است که حسی سهضلعی است و پایههای اضطرابهای ادیپال در آن دیده میشود. در حسادت پای نفر سومی که رقیب است و محبت و عشق را دریافت میکند در میان است. در اینجا لازم است به این نکته اشاره کنیم که گاهی موقعیتها به نظر سهضلعی میرسند، اما اساسا دوضلعی هستند. مثلا فردی را در نظر بگیرید که از اینکه همسرش ، بچهیشان را بسیار دوست دارد رنجیده میشود و به بچه حسادت میکند. این موقعیت به نظر سهضلعی میرسد، اما در واقع موقعیتی دوضلعی است، چون فرد نگران از دست دادن محبت همسرش نیست؛ بلکه همچون کودک اولین مثال، محبت و توجه همسرش را صرفا برای خودش میخواهد.
متن شماره ۵۹۳ سوژهٔ سالم در روانکاوی شبیه یک دروازهبان فوتبال است. ضعیفترین دروازهبان، هر توپی را که از بیرون میآید بیواسطه به درون میپذیرد؛ یعنی هر تجربه، هر ضربه یا هر هیجان به شکلی خام و بدون فیلتر به دروازه روان هجوم میآورد و آن را از هم میپاشد. دروازهبان کمی بهتر همان هیجان یا واقعیت را دفع میکند؛ درست مثل ایگویی که با دفاعهای ابتدایی (انکار، فرافکنی) میکوشد ضربه را پس بزند و اجازه ندهد تماماً وارد دروازه روان شود. مرحلهٔ بالاتر آنجاست که توپ در دو ضرب مهار میشود: تجربهٔ دردناک یا هیجان سهمگین ابتدا پس زده میشود، اما دوباره برمیگردد و این بار ایگو توانایی بیشتری برای نگهداشتنش پیدا میکند؛ شبیه دفاعهایی پیچیدهتر که اجازه میدهند بخشی از حقیقت لمس شود و سپس به تدریج هضم گردد. اما بهترین دروازهبان، یا به زبان روانکاوی، ایگوی پخته و یکپارچه، توانایی دارد توپ را در همان لحظهٔ نخست بگیرد و در دست نگه دارد: یعنی واقعیت را بیواسطه و بدون گسست بپذیرد، آن را درون خود نگه دارد، با اضطراب (ضربه محکم و درد) همراهش مواجه شود و آن را به تجربهای قابل فهم و معنادار تبدیل کند. این همان ظرفیّت تحمل عاطفه و تبلور آن در فرایند تحلیل است. اما در نهایت، حتی قویترین ایگو نیز نمیتواند توپ گرفته شده را تا ابد در دست نگه دارد: همانطور که در فوتبال نگهداشت طولانی توپ خطا محسوب میشود، در روان هم چسبیدن بیپایان به یک هیجان یا واقعیت تبدیل به جمود و بیماری میگردد. با این حال حقیقت بیرونی گاهی چنان پرقدرت و سهمگین است که حتی بهترین ایگو هم مجبور به «گل خوردن» میشود؛ یعنی روان ناگزیر است ضربهای را تجربه کند و موقتاً آسیب ببیند. به هر روی پا میشود، توپ را وسط زمین میگذارد (مراسم شروع) تا بازی مجدد شروع شود و با ریکاوری روانی (ترمیم و سوگواری) به جریان بازی برمیگردد. رها کردن، یا به بیان دیگر سوگواری، پذیرش فقدان، و بازگرداندن لیبیدو به جریان زندگی، آخرین و ضروریترین قدم است. پس سلامت روان نه در پس زدن شتابزدهٔ توپهاست و نه در به راحتی گل خوردن آنها، بلکه در توانایی گرفتن، نگه داشتن، و سپس رها کردنِ بهموقع است. @Dosipus
من چند نوبت خالی دارم برای روزهای چهارشنبه و دوشنبه. اگر تمایل دارید درمان تحلیلی بگیرید با رویکرد TFP, میتونید بهم پیام بدید. این درمان میتونه به افرادی کمک بکنه که مشکلات پایدار و همیشگیای در روابطشون دارن، کسانی که در کنترل و یا ابراز خشم مشکل دارن، کسانی که الگوهایی تکراریای در مسایل مختلف زندگیشون تجربه میکنن و شبیه سیکل معیوب در اونها گیر میکنن، افرادی که نمیتونن روابط صمیمانهای با دیگران برقرار کنن/ادامه بدن و یا افرادی که در سرمایهگذاری بر روی کار و شغل ناتوانن. داشتن همه و یا بخشی از این مشکلات، حتما بر روی عملکرد فردی و اجتماعی افراد تاثیر میذارن و درمان تحلیلیای مثل TFP میتونه کمک بکنه که شیوهای که روان انسانها کار میکنه رو تغییر بده و شیوههای سالمتری رو جایگزین بکنه. ارتباط با من: https://t.me/srwarahmani
حفظ تصویر ایدهآل مهمترین ماموریت خود نارسیسیستیکه.
سلام من از این به بعد به صورت حضوری نیز در سنندج مراجع میبینم. آدرس: ششم بهمن. کوچه یغموری. پاساژ صدف. طبقه سوم. واحد ۲۵. کلینیک آوای درون شمارههای تماس: ۰۸۷- ۳۳۲۸۳۲۱۶ ۰۹۳۳۴۲۱۶۰۵۷