kenviper
Статистикаاگر یه نفر هم عضو این چنل بمونه، براش مینویسم. رمانهای تکمیل شده: سقوط، منطقه دوازده، جادوی خاموش. درحال تایپ: رمینگتون، پرندهی آزاد چنل دیلی: https://t.me/irwlrn ارتباط با نویسنده: https://t.me/+NEsmZRSNYWk2NmI0 نوشتههام و میفهمی؟
- Последний пост
- 13 авг. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سلام رفقا... خواستم بهتون یادآور بشم که رمان رو هرروز دارم مینویسم و اصلا اینطور نیست که رهاش کرده باشم. فقط میخوام بعد از این همه انتظار نسخه پایانی ارزش ادبی و احساسی داشته باشه و برای همین کند جلو میره. مرسی از همتون که همچنان موندید 🤝
هدیه امشبم به شما...
پارت ابتدایی رمان رمینگتون ✨ پارت نهایی به زودی آماده خواهد شد... ( این فایل هنوز تکمیل نیست )
داستان کوتاه آویخته داستان کوتاهی از خودم که قرار بود به چاپ برسه اما هنوز معلوم نیست سرنوشتش چی بشه. ناشرم بدجور بابت زاویه دیدهای داستان سختگیری میکنه اما عمیقا دلم نمیخواد تغییرش بدم. خوشحال میشم شما بخونید و نظراتتون و باهام در میون بگذارید رفقا ❤️ T.me/Roman_kenviper
بچهها سلام. ببخشید بابت بدقولی... این روزها میتونم بگم بالای سی تا پارت نوشتم ولی رمان همچنان تموم نشده. یک سری تغییرات تو روند داستان پیش اومد که فهمیدم باید طولانیتر باشه و حداقل دو فصل دیگه بهش اضافه بشه. ممنونم از صبوریتون رفقا ❤️
خب فکر میکنم نتیجه گرفته شد. با آرزوی اینکه کسی اینجارو ترک نکنه... یک ماه دیگه یعنی 15 نوامبر آمادهی انتشار فایل اصلی و کامل باشید. 🤝
اینم در نظر بگیرید که اگر یه جا فایل کنم هم میتونید راحتتر بخونیدش و هم لازم نیست هی منتظر باشید برای پارت بعدی
بچهها به نظرتون من فصل آخر رو همینطور کند پارتگذاری کنم یا حاضرید صبر کنید تا تکمیلش بکنم و ایدههام وضعیت خوبی به خودشون بگیرن و درنهایت فایل کامل رمان رو آپلود کنم؟
بچهها به نظرتون من فصل آخر رو همینطور کند پارتگذاری کنم یا حاضرید صبر کنید تا تکمیلش بکنم و ایدههام وضعیت خوبی به خودشون بگیرن و درنهایت فایل کامل رمان رو آپلود کنم؟
Quindi Marlena torna a casa پس مارلنا به خونه برگرد... T.me/roman_kenviper
#پارت137 تصویری از نیک روی مانیتور نشان داده شد. نیک روی کاناپهای که درست وسط پناهگاه شمارهی پنج قرار داشت، نشسته بود و با دستانش بازی میکرد. گفت:« شیش ماه گذشته ولی ما هنوز با مرگ رمینگتون کنار نیومدیم! خیلی به عواقب این کارمون فکر کردیم و وقت زیادی هم…
رفقا شرمنده بابت بدقولیم. عوضش سه تا پارت گذاشتم 😂🤝
#پارت136 مایلها آن طرفتر، جایی آن سوی آبها، اخبار به گوش پادشاه میرسید و حتی اخم به ابروهایش نمیآورد؛ مثل این بود که یک داستان فرحبخش را دنبال میکند. چه اهمیتی داشت؟ خاندان سلطنتی میتوانستند برای همیشه در قصرهایشان بمانند و درد مردم عادی را به تمسخر…
#پارت135 «فصل پایانی» پاییز ناگهان از راه رسید. مه غریبانهای روی جزیره نشسته بود که امید را میکشت، امیدی که شش ماه پیش در دل مردمان خاکستری شهر ریشه دواند و حالا روز به روز بیشتر رنگ میباخت. دو جوان با لباسهای خاکستری به نردههای پل تکیه زده و در سکوت…
#پارت134 رز در حالی که به صدای کوبش در از طرف آزاد گوش میسپرد، احساس سردرگمی و نگرانی در دلش ریشه دوانید. «بله؟ بیا داخل.» آزاد با قدمهایی آرام و متفکر وارد اتاق سیاه و سفید رز شد و به در تکیه زد. رز، با سرمی که از بالای سرش آویزان بود، نیمخیز شد و نگاهی…
خبر خوب اینکه امروز انرژیشو دارم قراره رمان بنویسم.
خبر خوب اینکه امروز انرژیشو دارم قراره رمان بنویسم.
بفرمایید چای
без подписи
از دلایلی که زیاد نمینویسم اینه که، این محیط و سر و کله زدن با آدما بیشتر انرژیم و میگیره و باقی روز رو خوابم 🤝