عشاق به معشوق نرسیده💔
Статистикаایدی مدیر انتقادی یا پیشنهادی داشتین👇👇👇 @Khosha_didar_ma_dar_khab نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری...🖤 از وقتی برآورده نشدی آرزویی نکردم...💔
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 55
- Всего постов
- 83
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 6
- 1/48двое суток
- 6
- 1/72трое суток
- 7
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هیچچیز درڪنارِ من، از تو عظیمتر نبودهاست... 🖤💔🖤 @roya5445
هر زمان یک جور باید عشق را ابراز کرد چون تو که هر بار دل می دادی و این بار،سر 🖤💔🖤 @roya5445
تـــو را میخواهمت اما براے این منِ عاشق شبیه آب در مشتے ڪه میدانم نمیمانی.... 🖤💔🖤 @roya5445
بحر طویل گدا... بود در كوچه ي ما كهنه گدايي، كه چهل سال در اين كار پر از زحمت و كم سود نياسود و تن خويش در انديشه ي پي ريزي مستحكم اين شغلِ گران قدر بفرسود و بسي تجربه اندوخت و ره و رسمِ گدايانه ي اين شغل بياموخت كه در رونق و در گسترش شغل شريفش ببرد راه به جايي! روزي اين نابغه ي دهر، بگرديد توي شهر و همي كرد تكاپوي و به اطراف و به اكناف و به هر برزن و هر كوي ، چپ و راست نظر كرد به آن سوي و پسنديد سه تا نقطه ي پرآمد و شد را و سپس گشت روان جانب كاشانه و شد خرم و خرسند ز توفيق كذايي! بهر همكاري و همياري و پي ريزي يك شركت بي پايه و سرمايه ي خود از پسر و دختر و از همسر خود از پسر و دختر از همسر خود خواست كه هر يك زمحلات سه گانه بگزينند مكانيّ و گشايند دكانيّ و ببندند ره عابر و گيرند از او پول دو ناني و چو شد جمع ز اندوخته ها پول كلاني، سر هرهفته سپارند به بانكي به حساب وي ، تا او سر فرصت همه ي پرسنل خويش رساند به نوايي! حال وي صاحب سرمايه و ويلا شده و شهره و والا شده و مالك چندين ده و پاساژ و جز اين ها شده ؛ با دبدبه و كبكبه و ثروت قارون ، هنوزم كه هنوز است نداده است زكف، هيچ يك از آن سه گران مرتبه كانون تجاريّ و كنون چند نفر از نوه هايش به تلاشند كه از شركت وي ، شعبه اي ايجاد كنند توي هاوايي! 🖤💔🖤 @roya5445
اینم یه بحر طویل از زبان یه کارمند بازنشسته: بارالها، احدا، لم يزالا، اي كه تويي خالق هر پست و فرازا، نبود جز تو كسي در نظرم وقت نمازا، كه كنم عرض نيازا، تو دهي روزي هر اردك و غازا، تو دهي رزق به هر گرگ و سگ و ماهي و بوزينه و خوك و شتر و گاو و پلنگ و خر و فيل و مگس و پشه و گنجشك و كلاغ و زغن و مورچه و اسب و بز و ميش و وزغ و خرس و گرازا، تو رحيمي تو كريمي تو خبيري تو بصيري تو عليمي تو سليمي تو خدايي ز همه خلق جدايي تو انيس دل مايي تو همان رازق محبوب قديمي ولي افسوس كه اين بنده تو، بنده شرمنده تو، هر چه زنم داد، كنم ناله و فرياد، گلويم بكند باد، از اين بنده مفلس نكني ياد، نسازي دل من شاد، به حرفم ندهي گوش، كه كردي تو مرا پاك فراموش، تو گويي نبود حرمت من پيش تو اندازه يك موش، من از دست تو پيوسته خورم جوش، پس از خوردن هر جوش شوم يكسره مدهوش و شود حال من غمزده مغشوش، كه دارم همه شب زانوي غم بنده در آغوش، از اين رو كه پس از خدمت سي ساله كه اين بنده دلخسته شدم بازنشسته همه جا راه به روي من مفلوك ببسته، ز چپ و راست طلبكار سمج از همه جانب به كمين من بيچاره نشسته، دل من سخت شكسته، كه پسانداز ندارم، نه پسانداز ندارم كه دو تا «غاز» ندارم، ز پي پختن دمپختك و آش و كته من گاز ندارم، غرض، اين بنده در اين شهر دلي باز ندارم، ز پي گفتن درد دل خود همدم و همراز ندارم، تو هم اي خالق من، رازق من، دكتر من، حاذق من، هيچ نگويي كه در اين شهر پر از ولوله و غلغله، اين شهر گراني كه بود سيبزميني ز طلا نيز گرانتر، نبود هيچكسي فكر كسي ، نيست يكي دادرسي حامي و فريادرسي، بنده من با همه بيكاري و بيماري و صدگونه گرفتاري و بيپولي و سختي چه كند؟ با زن و فرزند چه خاكي به سر خرجي روزانه بريزد زكجا آورد اين پول كلان را كه دهد دست حسين و حسن و احمد و حاجي تقي و مشهدي عباس و حبيب و رجب و حاج نبي يا دگري يا زكجا آورد اين پول ز بازار خرد فرش و مس و كاسه و تشت و لگن و قند و قماش و شكر و نفت و برنج و كله و پيرهن و روسري و چادر و جوراب و كت و كفش و قبا را؟! * كردگارا، تو خداوند جهاني، به يقين واقف اسرار نهاني، همه جا حامي هر پير و جواني، تو هماني كه تواني دو جهان را به يكي قوطي كبريت چپاني تو تواني دل ما شاد كني، خانه ما از كرم آباد كني، خاطر ما را ز غم آزاد كني، بر همه كس خانه دهي، بي چك و بي چانه دهي قدرت آن هست كه آن را بدهي يا ندهي، پول فراوان بدهي قند و قماش و شكر و نان بدهي، هم سروسامان بدهي، آنچه كه خواهد دل ما آن بدهي، تا بتوانيم فراهم بنماييم همه قوت و غذا تا بدر آريم شكم را ز عزا، خوب بپوشيم و بنوشيم و بجوشيم و بكوشيم كه تا بر دگران فخر فروشيم و نباشيم از آن مردم بيچاره آواره بيكاره درمانده وامانده كه محتاج به نان شب خويشند و پريشند، الهي تو بده ثروت بسيار به اين بنده شرمنده كه باغي بخرم در ونك و خانه زيباي قشنگي وسط باغ بسازم كه در آنجا گل و گلخانه و استخر و وسايل، همه آماده شود، يكشبه ترتيب همه كار در آن داده شود، «مثل كساني كه به ناگاه در اين شهر رسيدند به پول و پله و باغ و حشم، صاحب املاك فراوان شده داراي زر و سيم و مقام و خدم و حشمت بسيار شدند…» مرا نيز تو از هيچ رسان بر همه چيز اي كه تويي قادر مطلق ولي اين را به حضور تو كنم عرض، كه اين عرض بر اين بنده بود فرض، كه بر عكس روال دگران بنده در اين دار فنا مال حلال از تو همي خواهم و خواهم كه ببخشي ز كرم پول حلالي» كه روم سوي اروپا پي تفريح به ميلان و رم و لندن و پاريس و كپنهاك و بوداپست و رتردام و مونيخ و وين و ليسبن و هامبورگ و ژنو، تا سر فرصت بخورم آب و هوا... 🖤💔🖤 @roya5445
از آن شهری که شوق زندهگی را با خود آوردم قبای خِفت و شرمندهگی را با خود آوردم از آن شهری که شبهای سیاهش، صبح روشن بود شکست و حسرت و بازندهگی را با خود آوردم شعورِ شهرِ من را بیخدایان زیر پا کردند من اما کولهبار بندهگی را با خود آوردم سفر، یعنی بهساز خستهگی و درد رقصیدن سفر، یعنی به شامِ تیرهی تاریخ خندیدن سفر، یعنی "صلیبِ مرگِ خود" تا ناکجابردن سفر، یعنی میان شادمانی، خونِ دلخوردن سفر، یعنی حقارت را بهدوشِ خویش بنهادن سفر، یعنی به هر گامی، هزاران بار افتادن سفر، یعنی غریبی، بیکسی، بیچارهگی، دوری سفر، یعنی جدایی، دردِ آهنگِ "گلِ سوری" سفر، یعنی بهروی سنگفرشِ غیر خوابیدن سفر، یعنی برای زودتر مردن ـ شتابیدن سفر، اما غروب آرزوی من نخواهد شد سفر مانعِ خشمِدرگلوی من نخواهد شد سکوت ناگزیرم شاخهها را کاج خواهد کرد شبی از انفجارش درد را تاراج خواهد کرد 🖤💔🖤 @roya5445
اجازه می دهی ، تا بار دیگر در کنارت ؛ بسازم خانهٔ عشقی شوم محبوب و یارت اجازه می دهی چون ناجیِ از ره رسیده در این طوفان غم بی ادعا باشم حصارت اجازه میدهی تا همدمت باشم همیشه برای لحظه های بی قراری ها ، قرارت مرا از خود بدان ای قلب در خونابه مانده نمی خواهم کسی دیگر کند زخمی و زارت بس است آنچه کشیدی و لبت را وا نکردی نشد اصلا کسی آرامش و باغ و بهارت چرا افتاده ای یک گوشه ای دردت به جانم بمیرم من چه کردی با خود و با روزگارت به چکش های سنگینی که خوردی از زمانه نگشته ذره ای از ارزشت کم از عیارت ببخشایم مرا له شد غرورت زیر پایم نبودم شانهٔ شب های تنهایی و تارت خیالم بود از سختی چنان کوهی و محکم فراموشم شدی ، غافل شدم از انتظارت ندیدی خیری از دنیا و آدم های سنگش تراشیدند از روی رفاقت چوبِ دارت تو را باید میان اطلسی ها می نشاندم که تا شویم ز چشمت غصه و گرد و غبارت بسازم مرهمی از برگ های سبز"... ؛ کنم حتما مداوا زخم های بی شمارت 🖤💔🖤 @roya5445
عشق رسوایی محض است که حاشا نشود عاشقی با اگر و شاید و اما نشود شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم هر کسی در به در خانه ی لیلا نشود دیر اگر راه بیفتیم، به یوسف نرسیم سرِ بازار که او منتظر ما نشود لذت عشق به این حسِّ بلا تکلیفی ست لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟ من فقط رو به روی گنبد تو خم شده ام کمرم غیر درِ خانه ی تو تا نشود هر قَدَر باشد اگر دورِ ضریح تو شلوغ من ندیدم که بیاید کسی و جا نشود بین زوّار که باشم کرمت بیشتر است قطره هیچ است اگر وصل به دریا نشود مُرده را زنده کُنَد خوابِ نسیم حرمت کار اعجاز شما با دَمِ عیسا نشود امن تر از حرمت نیست، همان بهتر که کودکِ گمشده در صحن تو پیدا نشود بهتر از این؟! که کسی لحظه ی پابوسیِ تو نفس آخر خود را بکِشد پا نشود دردهایم به تو نزدیک ترم کرده طبیب حرفم این است که یک وقت مداوا نشود! من دخیلِ دلِ خود را به تو طوری بستم که به این راحتی آقا گره اش وا نشود بارها حاجتی آورده ام و هر بارش پاسخی آمده از سمت تو، الّا نشود امتحان کرده ام این را حرمت، دیدم که هیچ چیزی قسم حضرت زهرا نشود آخرش بی برو برگرد مرا خواهی کُشت عاشقی با اگر و شاید و اما نشود 🖤💔🖤 @roya5445
لیلیم در کاروان وُ کاروان گم کرده اَم ، ماه را اندر زمین وُ ، آسمان ، گم کرده اَم ، با خیالِ روی او مَستانه رفتم سوی او ، مُرغکی بودم شبانه ، آشیان ، گم کرده اَم ، باغِ ما دربسته ماند وُ ؛ بوستانم شد خزان ، غنچه وُ ، برگ شقایق ، باغبان ، گم کرده اَم مَستم وُ ، آهسته میگویم ، که مَستِ آن بُتم آنچنان مَستم که راهِ خانمان ، گم کرداَم ، ریسمانی بود ما را چون پُلی اَندر میان ، هردو سَر ، از ریسمان را در میان ، گم کرده اَم درشبِ تارم چوشمعی ، محفلم را نور بود شمع را ، از بختِ بَد با شمعدان گم کرده اَم کُنجِ عزلَت مانده اَم راز ونمازم یاد اوست بی وضو ، با چشمِ تَر ، آبِ روان گم کرده اَم بعداز این دیگر چه شعری وُ ، چه حرفی و غزل مات وُ خاموشم زبان را در دهان ،گم کرده اَم عشق بود وُ ، سایه ای بود وُ ، درختِ اَرغوان سایه را زیرِ درختِ اَرغوان ، گم کرده اَم سینه را کردم سپر ، بر ناوکِ مُژگان او تیرِ جانان را ز آن اَبرو کمان گم کرده اَم ...م ، در پیش جانان روسیاهم روسیاه خویش را در آستانِ جان جان گم گرده ام 🖤💔🖤 @roya5445
ساعت دو بامداد است و من دلم برایت تنگ شده. دیشب نیز ساعت ۹ دلتنگی تمام وجودم را پر کرد؛ و میدانم که فردا ۶ صبح؛ وقتی چشمهایم را میگشایم؛ بیتو دوباره غرق در دلتنگی خواهم شد… و این دلتنگی مثل ساعتی بیوقفه درونم میتپد، نه خواب میشناسد نه زمان. شب آرام است، اما دلِ من پر از هیاهوی نبودنِ توست. چراغها خاموشاند، شهر در خواب فرو رفته، اما چشمهای من بیدارتر از همیشه نامت را مرور میکنند. هر ثانیه کش میآید، مثل فاصلهای که بین من و تو بیرحمانه قد کشیده. ساعت از دو میگذرد، از سه، از چهار… اما هیچ ساعتی از تو نمیگذرد. دلتنگی عجیبترین مهمانِ شبهای من است، بیدعوت میآید، بیاجازه میماند، و تا صبح تمامِ وجودم را تسخیر میکند. گاهی دست دراز میکنم سمتِ جایی که نیستی، و همین «نیستی» تمامِ جهان را خالیتر میکند. یادِ تو در تاریکی روشنتر است، در سکوت بلندتر، در نبود حاضرتر. چشمهایم را میبندم تا شاید در خواب ببینمت، اما خواب هم بیتو راهش را گم کرده. صبح که میرسد، نور میتابد، آدمها بیدار میشوند، زندگی از نو شروع میشود… اما دلتنگی نه تمام میشود، نه کم، فقط لباسِ روز میپوشد. و من میانِ این تکرارِ بیپایان فقط یک آرزو دارم: کاش یکبار بیخبر، بیفاصله، در همین ساعتِ دو بامداد کنارم مینشستی و میگفتی: «من اینجام… دیگه دلتنگ نباش.» 🖤💔🖤 @roya5445
آمدی؟جانم به قربانت بیا دیگر بمان شرحِ دردی که کشیدم را نمی گوید زبان در کنارم باش من پیرم درآمد خوش سخن بعدِ تو گشتم غریبه،غریبه در وطن خواب دیدم آمدی تعبیرِ خوابم کرده ای؟ دردِ بسیارم چو دیدی،فکرِ حالم کرده ای؟ رنگِ دنیایَم سِیَه،هم رنگِ چشمانت شده من که خوبم یار، اما سینه زندانت شده راستی من بعدِ تو دیگر اُمیدم نا گرفت در دِلم کو شور و شوق؟بسیار غم مأوا گرفت هرچه صحبت شد من گفتم،توهم حرفی بزن از نبودِ من،زمستان، کوچه یِ برفی بزن شالِ آبی اَت بِپوش و دلبری کن باز هم خنده کن جانم بگیر و بعد کن هِی ناز هم من صِدایت میزنم تو زیرِ چشمی خنده کن با لبت جانم جوابم دِه،دل را برده کن این صدایَت نیست اِنگاری سرابَت دیده اَم وای بر من،وای بر من،باز خوابَت دیده اَم شهریارا گفته بودی آمدی،حالا چرا من زِ پا اُفتاده اَم سایِه،بگو دیگر بیا 🖤💔🖤 @roya5445
اگه یه روز خوبم بیاد، فقط یه روزه! 🖤💔🖤 @roya5445
تلخی روزگار اینه که خیلی چیزا رو میشه خواست... ولی نمیشه داشت.... 🖤💔🖤 @roya5445
خاڪِ پاڪِ جانِ من را دستِ خالق آفرید این دلِ غمبارِ من را مست و عاشق آفرید تا که هستم بر مدارش، عاشق و دیوانه ام بر صلیبِ عشقِ خود، جانم چو وامق آفرید مے گدازم همچو شمعے، در دلِ ویرانه ها تا که خالق ، جانِ من پیوسته لایق آفرید کامِ جانم تا برآرم ، در دلِ سوزان عشق جانِ من ، در آتشِ سرخِ شقایق آفرید مست و رندانه بسازم ، شعرِ نابِ عاشقی عشق را با ریشه ام ، هر دم موافق آفرید می نوازم بر سریرِ عشق او ، افسانه ای تا که او جانِ مرا ، اینگونه شایق آفرید آفرین بر خلقتِ جانانه ی آن بی نشان کز زمین و کز زمانم، مست و فارق آفرید می شود ناصر دمادم عاشق جانانه اش خالقِ جانانه جانم ، گرم و صادق آفرید 🖤💔🖤 @roya5445
چند وقتیست که درسینه دلم لرزیده شعر عاشق شده ، گویا غزلم لرزیده فکر تو شعرِ سپیدِ شبِ تاریک شده ماه، مجنون شده حتی زحلم لرزیده همچو شهری که شبی در دل آوار رمید پنجِ دِی شد دل و جانم، گُسلم لرزیده آنقدر بی تو دراین قافیه لرزیدم که تنِ مَفعول و فَعولُن فَعَلم لرزیده عشق،تا روز ابد بوده به تقویم ولی شعرِ من قبلِ تو بود و ازلم لرزیده محوِ آغوش تو وصیدِ نگاهت هستم تنگ تر کن بغلت را ، بغلم لرزیده 🖤💔🖤 @roya5445
دلم گرفته… از این همه نبودن، از این دلتنگیهای تکراری که ولکن نیستن، از آدمایی که بودنشون فقط یه سایه است، از حرفایی که نصفه موندن، و دلایی که بیرحمانه شکستند. نمیدونم امشب دلم گرفته یا فقط دلم یه بهونه میخواد برای گریه کردن. یه بغض قدیمی ته گلوم نشسته که نمیدونم با خنده میشکنه یا با اشک. خسته ام از خودم… از صبرای بینتیجه، از خندههایی که واقعی نبودن، از نقابی که روزی هزار بار به صورتم زدم تا قوی به نظر بیام. خوش به حالِ آسمون… دلش که میگیره، بیهوا میباره، نه خجالت میکشه، نه پنهون میکنه درداشو. میباره، خالی میشه، آروم میشه، بعدش دوباره میتابه. کاش منم میتونستم مثل آسمون، وقتی دلم میگیره، بیهوا ببارم… اونقدر که سبک بشم، که دیگه هیچ بغضی توی سینه ام نمونده باشه. میدونی؟ گاهی همه چی خوبه، هیچ اتفاقی نیفتاده، اما یهو دلت میگیره… بیدلیل، بیهشدار. یه بغض میاد و میشینه ته دلت، نه میتونی بگی چرا، نه میتونی نگی. فقط یه حس خالی… یه تیکه از روحت جا مونده یهجایی، که فقط خودت میفهمیش. شاید از بیمهریا دلگیرم، از دردایی که حقم نبود و کشیدم، از شبایی که با اشک خوابیدم و صبحایی که با تظاهر بیدار شدم. از اینکه شونههای کوچیکم، بیشتر از حد خودشون قوی بودن. از اینکه هرچی خنجر زدن، من فقط لبخند زدم و بلند شدم، انگار نه انگار که درونم هزار تیکه است. شاید از خودم دلگیرم… از اینکه زیادی گذشت کردم، زیادی فهمیدم، زیادی موندم وقتی نباید میموندم. از اینکه هر بار زخمی خوردم، بازم گفتم “عیبی نداره” و ادامه دادم. ولی حالا تهِ دلم خسته است، یه خستگیِ عمیق، که نه با خواب خوب میشه، نه با خنده. الان فقط دلم یه “آرامش ساده” میخواد… یه آغوش بیقضاوت، یه فهمیدنِ بیحرف. کسی که نگام کنه و بفهمه: من قوی نیستم، فقط خستهام… ولی یاد گرفتم لبخند بزنم. کاش یه شب، منم مثل آسمون ببارم… بیخجالت، بیدلیل، اونقدر که آروم بشم، تا صبحش دوباره بتونم آفتاب شم. 🖤💔🖤 @roya5445
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
تو همان یک نفری... میانِ این همه آمدن و رفتن، یک نفر هست که شبیهِ هیچکس نیست؛ یک نفر که حضورش از جنسِ آرامش است و نبودنش از جنسِ دلتنگی. تو همان گمشدهی روشنِ منی؛ همانی که نه زمان میتواند از یادم ببرد، نه فاصله میتواند از دلم دورَت کند... 🖤💔🖤 @roya5445