| سایهبان
Статистика[ در سایه و ستایش کلمات ] به یاد وبلاگی که رهایش کردم. برای صحبتهای احتمالی: https://t.me/Harfmanrobot?start=16050835466
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- Категория
- Блоги
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 236
- 1/48двое суток
- 270
- 1/72трое суток
- 291
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دیگه بلد نیستم از نو شروع کنم.
هر اتفاقی افتاد، به صداهای گذشته برنگرد.
شاید فقط تنها و معلق بودنِ در کهکشان بتونه این میل بینهایت به انزوا رو در من خاموش کنه.
تحقق «تُعِزُّ مَنْ تَشاء» رو به چشم میبینم و با یاد هلهلههای ۹ اسفند که شنیدم و نمردم خون گریه میکنم.
غمانگیزه که حدفاصل دورهی انکار تا پذیرش میتونه تا ابد برای آدمی ادامه داشته باشه.
@saayeh_baan
امشب نوبهی ما بود که بستهی ارزاق را بهدست خانوادههای تحتپوشش خیریهی موسسه برسانیم. آدرس آخر خانهی پیرمردی بود با محاسن سفید بلند، کمری خمیده، عصا و شالی سبز. با تردید نگاهمان میکرد، میگفت: مطمئن هستید این بسته برای من است؟ شاید برای کسی دیگر باشد. شاید برای این همسایه باشد، برای آن خانه باشد. اصلاً برای یک کسی باشد آن سر شهر. من چطور دلم بیاید از اینها استفاده کنم اگر یک نفر دیگر صاحب و محتاجش باشد؟ فرم خیریه را آوردیم نشانش دادیم گفتیم: ببین عزیز جان، اسم شما، آدرس شما، شمارهتماس شما اینجا ثبت شده. بهخداکه هرچه در این بسته است مال شماست. هنوز چند دقیقهای از خداحافظی نامطمئنش نگذشته بود که تماس گرفت. خواهش کرد که: اگر خیلی دور نشدهاید، برگردید من و این بسته را با خودتان ببرید خیریه. بگذارید من را از نزدیک ببینند، آخر شاید مقصودْ من نبوده باشم. مستأصل هماهنگ کردیم که مسئول خیریه با پیرمرد تماس بگیرد. به او اطمینان داده بود که: حاجی، من شما را میشناسم. شما همانی هستید که همیشه شال سبز بر شانه داری، سردر خانهات فلان ذکر حک شده، سالهاست بر دیوار خانهات فلان پرچم آویز شده. مقصود خود شما بودهای. ما همه فقط واسطهایم. امیر و سرور و آقای این شبها کسی دیگر است. پیرمرد چند دقیقهای پشت تلفن ذکر «ای علی جان، ای علی جان» میگیرد... و دیگر از خودش و تردیدش خبری نمیشود.
برای تکثیر کمحرفیهام: https://ble.ir/saayeh_baan
ملودی ترانهای که سالها در تنهایی زمزمه میکردم رو فراموش کردم. کلمههای آشنا رو کنار هم میچینم و موسیقی هزارسالهم رو پیدا نمیکنم. حیرتانگیزه که دارم هرچیز به جز تو رو از خاطر میبرم.
رُدَّنی إلَیْک.
без подписи
برای همهی غروبهای جمعه. @eyyman
بیتو تارم، تاریکم.
هرگز چُنین از خویش و از دست رفته نبودهام.
چگونه باور کنم که هم خدای من و هم تماشاگر رنجهای من باشی؟
با فکرها و خیابانها خو گرفتهام.
این روزها بهقدری در جریان رویدادهای جهان و بهطور خاص گذر زمان نیستم که با هجده روز تأخیر تقویم مهر رو ورق زدم و به آبان رسیدم. و کاش در واقعیت هم همین بود؛ مهر ورق خورده و آبان از راه رسیده بود.
ـ برای امتحان دوری تو مرگ تمرین است، تمرین است... @saayeh_baan
چه کسی میداند شاید نخستین قربانی دلتنگی تاریخ، من باشم.
کاش میشد کلمه کرد این احوال رو.