ندانستم
Статистикаبالاخره یه روز دریا رو میبینم. t.me/HarfChatBot?start=596e5feb8b1f
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 12
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 437
- 1/48двое суток
- 500
- 1/72трое суток
- 540
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دریاچه یا Ô Lake عنوان پروژه موسیقی بیکلام Sylvain Texier آهنگساز خودآموخته اهل کشور فرانسهست. تکسیه در بین کسایی که این سبکی آهنگ میسازن واسه خودش کسیه و آثارش عمدتا حول محور آرامشِ طبیعت و دوری از فضای پر استرس زندگی مدرن و شهری میچرخن.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
شاید براتون جالب باشه و به کارِتون بیاد، شایدم نباشه و نیاد اما کیفور اصطلاح تخصصی و بسیار مهمیه که فقط تریاکیان و شیرهکشان عالَم میتونن در جای درست ازش استفاده کنن چون این واژه متعلق به اوناست. به نقل از فرهنگ معین، کیفور شدن یعنی به حد کفایت تریاک کشیدن. یا به عبارتی برطرف شدن و رفع کامل اشتهای کشیدن تریاک و شیره. این بود مطلب مهم و کاربردی امروز.
میزان اتصالم به دنیا و فهمم از بودن به اندازه هوشیاری کوتاه آدمیه که چند بار از یک خواب عمیق بیدار میشه و دوباره خوابش میبره. تا بخوام بفهمم چهخبره و کجام، چشمام دوباره بسته شدن و رفتم. اون چند لحظه بیدار بودن رو خیلی دوست دارم. اسیر خواب و نبودنی که ناگهان دریچههای چشمات به سختی باز میشن و چند لحظه بیرون رو نگاه میکنن. داغی پلکهات رو حس میکنی و مثل لبخند کیفور نوزادی در خواب که تازه شیرش رو خورده و خوابیده، در اثنای باز بودن چشمات، لبخندِ گیج کمجونی میزنی به دنیا و هر آنچه که در آن است و دوباره کشیده میشی به عالَم خواب و نبودن و دریچه بسته میشه.
Olivier Deriviere – Prisoners
چنل داشتن هم بامزهست. اگه کلمه لباس باشه و چنل کمد، فعالیت در چنل مثل چیدن لباسها در کمد میمونه. یه مشت کلمه بیربط پهن میکنی روی زمین، آروم و باحوصله کلمات مرتبط رو دستچین میکنی، تا میزنی، با صبر و حوصله میچینی کنار هم و دستهای از کلمات رو میذاری توی کمد. بعضی موقعها هم ~ + چی // جا دوست شاخه ؛ / میدونم ٪ = * باشه ٪ این این ، & آخ ببخشید، چند تا کلمه و علامت درست جاگیر نشدن توی کمد و ریختن روی زمین.
دنیا و زندگی خوبه تا زمانی که همین چند متری که با چشمام میبینم جلوی چشمم باشه و با ذهنم چیزی رو نبینم. تا زمانی که توی خونه بمونم و همون وسایل همیشگی دور و برم باشن. وقتی زاویه دیدم رو تغییر میدم و زوم اوت میکنم و به زندگی در ابعاد بزرگتر نگاه میکنم ترس برم میداره. ترس، من رو میذاره روی شونهش و با خودش میبرم به یه جنگل تاریک با درختان سر به فلک کشیده و پرتم میکنه توی چاه. مثل یک آدم در چاه افتاده که نمیدونه اون بیرون و اون بالا، توی این جنگل ترسناک و شلوغ، چه موجودات ناشناختهای ممکنه وجود داشته باشن از این جهان بزرگ میترسم. نمیدونم. شاید توی همین چاه بودن "گاهی" برام بهتر باشه. از این پائین، دهنه چاه یه گردالی کوچیک با پسزمینه آسمون و ابرهای در حال حرکته. کل جهان باید به اندازه همین گردالی کوچیک میبود. میبود درسته؟ بود. نه همون میبود.
قوی موندن هم از اون مواردیه که آدم از یه جا به بعد دیگه حوصلهش رو نداره. راستش دیگه به قوی بودن و قوی موندن فکر نمیکنم. از مسابقه به نظر قوی آمدن، مسابقهای که تنها شرکت کنندهش خودمم و خودم از سالها پیش برگزارش کردم تا به خودم افتخار کنم کنار کشیدم. افتخاری نداشت برام، چیز آنچنانی کسب نکردم. شاید از اول هم قوی بودم و خودم خبر نداشتم و نیازی به این همه مشغولیت ذهنی نبود. آره بابا، من قوی بودم همیشه. لابد قوی بودم که تا اینجا دوام آوُردم. قوی بودم که گاهی نتونستم جلوی گریهم رو بگیرم و توی خیابون نشستم لبه جدول و گریه کردم. قوی بودم که گاهی جسارت داشتم و رو به روی خودم ایستادم و زل زدم توی تخم چشمام و به خودم گفتم ازت بدم میاد. احتمالا قویام که با خودم تعارف نداشتم هیچوقت و هر جا حس کردم جام اونجا نیست سماجت به خرج ندادم و رفتم. قویام که اذعان میکنم من قوی نیستم.
без подписи
یونگ میگه انسان فقط زمانی میتونه به ناخودآگاهش مسلط شه و روی خودش کنترل پیدا کنه که بپذیره موجودی عادی و ناکامله. ولی پذیرش ناکامل بودن یکی از سختترین چالشهاییه که بشر باهاش مواجهه، چون انسان میدونه که یگانه مخلوق برتر در دنیاست و به راحتی نمیتونه بپذیره که جزء بسیار ناچیزی از این جهانه. بعد از گذر از مرحله پیدا کردن جایگاه در هستی، مشکل بعدی زمانی رخ میده که آدم خودش رو توی ذهنش با آدمهای دیگه مقایسه میکنه. هر آدم فکر میکنه خیلی خاصه اما حقیقت اینه که همه آدمها شبیه به همن. آدمها حتی توی متفاوت فرض کردن خودشون هم شبیه به هم فکر میکنن. اونقدر همه یه شکلن که هیچ آدمی مشکلی توی زندگیش پیدا نمیکنه که قبلا روش اسم نذاشته باشن. اگه اون آدم اسم اون مشکل رو نمیدونه احتمالا به خاطر اینه که تا حالا اسمش به گوشش نخورده وگرنه مشکل مشابه در زندگی هر آدمی وجود داره. آدم اگه یکبار بپذیره که خاص نیست و مشکلاتش رو بقیه هم تجربه کردن، راحتتر میتونه ازش گذر کنه و بره دنبال راهکار حلش بگرده. اگه اون مشکل چیزیه که بیشتر از یک نفر و چندین نفر دارنش [و داشتنش] پس احتمالا راهکار حل شدنش هم پیدا شده.
که بستگان کمند تو رستگارانند.
آخرش یا من تابستون رو تموم میکنم یا تابستون من رو. یا من بالاخره دستم به خورشید میرسه و خاموشش میکنم یا اون من رو از پا میندازه و گوشه خیابون خفتم میکنه و با تمام توان خونم رو میمکه و گوشتم رو میپزه. گرما دشمن خونی منه و تابستون موعد هر ساله جنگ ما دوتاست، مقدار خستگی و استیصالم توی ظهر تابستون هیچ فرقی با میزان خستگی مبارزی که ساعتها شمشیر زده و دیگه فرق سربازهای لشکر خودی و دشمن رو تشخیص نمیده نداره. عرق و خون جلوی چشمام رو میگیره و دیگه نمیدونم رو به کی شمشیر میزنم. توی این میدون جنگ، وقتی که آفتاب اشعههای شیطانی بنفشش رو متمرکز کرده روی جمجمهم تا سوراخش کنه، وقتی صدای برخورد فلزها به هم، صدای برخورد شمشیرها و صدای پای اسبها تو سرمه، فقط دنبال یه جا میگردم که چند دقیقه پناه بگیرم، تا یه لحظه زره سنگینم رو از تنم در بیارم و کلاهخودم رو بردارم و یه جرعه آب از قمقمهم بخورم تا زنده بمونم، آه! متنفرم ازت خورشید اهریمنصفت تابستون؛ بالاخره یه روز میکشمت.
Dalloway – Night
без подписи
امروز اعوجاجم؛ کلمه اعوِجاج، یا حتی معوَج. یعنی چیزی که از اول کج بوده. اینجوری نبوده که یه مدت سالم و درست و راست باشه، بعدا در اثر بروز اتفاق یا ناملایمتی روزگار کج بشه، نه؛ از اول کج. به مجموعه موجهای دایرهای ریزی که بعد از انداختن یک سنگ در برکه بهوجود میان و بعد از مدت کوتاهی محو میشن هم اعوجاج میگن. اونم میتونم باشم.
عمری دگر بباید.
без подписи