صائب تبریزی(شاعران سبک هندی)
Статистикаبزرگترین شاعران سبک هندی : صائب تبریزی ،کلیم کاشانی، عرفی شیرازی، بیدل دهلوی، طالب آملی، هاتف اصفهانی و صابر کرمانی و..... لینک: https://t.me/saeb_e_tabrizi آیدی:
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 227
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 110
- 1/48двое суток
- 126
- 1/72трое суток
- 135
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
یک بیت و یک نکته از صائب فربه از مدح سبک مغزان شود نفس خسیس این ستور خوش علف از کاه می بالد به خویش #صائب از این بیت با توجه به ترکیب (نفس خسیس) می توان دو برداشت و مفهوم را دریافت کرد . این گونه که : اگر این ترکیب را یک ترکیب اضافی (اضافه اختصاصی )در نظر بگیریم ، این برداشت در ذهن تداعی می شود که : صائب به انسان های پست و فرومایه ای اشاره می کند که همواره می خواهند جلب توجه کرده و مورد تایید و تمجید دیگران واقع شوند. این گونه افراد بدون این که کار خاص یا مثبتی انجام دهند،با رندی و زبان بازی و سفسطه و مغلطه سعی میکنند که حرف و عمل خود را برجسته،مفید و قابل توجه نشان دهند تا مورد تایید و تشویق افراد کم خرد و نا آگاه قرار گیرند و در میان جمع سینه جلو داده و باد در غبغب اندازند و فخر فروشی کنند. در مصراع دوم صائب معادل سازی زیبایی کرده و افراد پست و مغرور را به چهارپایان خوش علف(پرخور و حریص) تشبیه کرده و از طرف دیگر مدح و تعریف و تمجید(سخنان بیهوده و غیر واقعی) انسانهای کم عقل را به کاه و یونجه و علف مانند کرده است . همان طوری که حیوان خوش علف (پرخور و حریص)هر چه کاه و یونجه و علف بخورد، سرحال تر و چاق تر شده و لذت فراوان می برد، انسان پست و فرومایه و مغرور هم با تعریف و تمجید و تایید الکی و غیر واقعی ساده لوحان و نا آگاهان ، به خودش افتخار می کند و می بالد. از زاویه دیگر هم به این بیت می توان نگاه کرد که ترکیب (نفس خسیس ) را یک ترکیب وصفی (موصوف و صفت )در نظر بگیریم ؛ شاید نظر صائب این گونه باشد که می خواهد فقط نفس امّاره و سرکش انسان را سرزنش کند و مخاطب را از پیروی از هوای نفس باز دارد . اینگونه که هوای نفس را مانند چهارپایان خوش علف میداند که عاشق خوردن کاه و علف هستند . از سوی دیگر تایید و تشویق کم خردان را مانند کاه و علف خوشمزه و گمراه کننده می داند که باعث غرور و خودخواهی کاذب انسان می شود و او را از راه راستین منحرف می سازد .
سلام بر همگان! این بیت را شما چگونه میخوانید؟ «خاک تمکین آشیان حیرت آن جلوهایم لنگر دامان چندین دشت وحشت گرد ماست» — #بیدل جناب استاد طباطبایی در مقدمهی تصحیح دیوان بیدل، از بدخوانیهای اشعار بیدل یاد میکنند و بیت بالا را نیز بهعنوان شاهد مثال میآورند. در تصویر خواهید دید که ایشان بیت را چنین میخوانند: «خاکتمکین» آشیان حیرتِ آن جلوهایم لنگر دامان چندین دشت وحشت گردِ ماست ایشان «خاکتمکین» را بهصورت یک ترکیب در نظر گرفتهاند. در همین راستا، باید ذکر کنم که جناب فایز گرامی نیز در تصحیح دیوان بیدل، این بیت را چنین خواندهاند: خاکِ تمکین آشیانِ حیرتِ آن جلوهایم لنگر دامان چندین دشت وحشت، گردِ ماست شما این بیت را چگونه میخوانید؟ اگر «خاکتمکین» را بهصورت یک ترکیب میخوانید، لطفاً دیدگاه خود را نیز ذکر کنید. سپاسگزار توجه و همراهی شما!
🔻به نظر شما کدام یک از این تلفظ ها درست است: بر فسونهای اَمَل مغرورِ جمعیت مباش؛ عُمرِ معشوق است و پیمانِ وفا خواهد شکست یعنی: به فریبِ آرزوها، بر آرامش و انسجامِ خاطر خود مغرور مباش؛ زیرا عمرِ معشوق و پیمانِ وفا هر دو ناپایدارند و سرانجام خواهند شکست. یا بر فسونهای اَمَل مغرورِ جمعیت مباش؛ عُمر معشوق است و پیمانِ وفا خواهد شکست به گونه ی که مصرع دوم مصرع اولی را توضیح میدهد که بر فریب آرزوها دل مبند و آسوده مباش که مثل عمر انسان کوتاه است چون آدمی حیاتش را مثل معشوق دوست میدارد و اما روزی عمر بیوفا میشود و به پایان میرسد
حرص هر سو ره برد بر سیم و زر دارد نظر زاهد از فردوس هم مطلوبی جز دنیا نداشت #بیدل در این بیت، عبدالقادر بیدل با نگاه عرفانی و انتقادیاش میخواهد نشان دهد، بسیاری از انسانها که ظاهراً اهل زهد و عبادت اند، هنوز در بند 《خواستن》و《طمع》هستند؛ فقط شکل خواسته های شان فرق کرده است... توضیح بیت؛ بیدل میگوید: آدم حریص آشکارا دنبال پول و ثروت است؛ اما زاهد ظاهراً پارسا نیز اگر عبادتش برای رسیدن به نعمتهای بهشت باشد، هنوز از مرحلهی معامله عبور نکرده است؛ یعنی او خدا را برای خودِ خدا نخواسته، بلکه برای پاداش خواسته است. در نگاه عارفان، عشق حقیقی آن است که انسان نه از ترس دوزخ عبادت کند و نه به طمع بهشت؛ بلکه فقط برای خود حق. این بیت به نوعی یادآور سخن معروف عارفان است که: 《عبادت تاجران برای سود است و عبادت عاشقان برای عشق》. پس بیدل میان حرص آشکار دنیاطلبان و حرص پنهان زاهدانِ پاداشجو تفاوت اساسی نمیبیند؛ هر دو هنوز طالب خویش هستند نه طالب حقیقت.
شکفتن نیست در عالم بهکام هیچکس بیدل! چمن هم از رگ گل، چین کُلفَت بر جبین دارد #بیدل _ کُلفَت به معنای سختی، اندوه، رنج و خاطر و ملال است. _ رگهای روی برگ گل را به چین و چروکِ غمِ چمن دانسته و تشبیه شده به چین پیشانی. میگوید در این جهان هیچکس به خوشبختی واقعی دست پیدا نمیکند و آرزوهایش تماماً برآورده نمیشود؛ گواه این ادعا آن است که حتی چمن که نماد شادمانی و شکوفایی است، نیز از دست غمهای این دنیا در امان نیست و خطوط روی برگهای گل که قرار است نماد حیات و شکفتن و زیبایی و جانبخشی باشد، در واقع چین و چروکهای اندوهی است که بر پیشانیِ طبیعت افتاده است. بیدل برای ما یادآوری میکند که رنج و اندوه در تار و پود هستی در آمیختهاند. حتی زیباترین پدیدههای هستی مثل گل و چمن نیز در بطن خود نشانههایی از رنج و اندوه (رگ گل/چین اندوه) دارند، انسان نباید انتظار داشته باشد که در این دنیا به شادکامیِ کامل و بدون نقص برسد. بس همین! رگ گل نازکترین و حساسترین بخش گل است که خون در آن جریان دارد. بیدل گاهی آن را برای نمایش نهایت ظرافت به کار میبرد. همچنان رگ گل شیرهی حیات و شکفتن را در گل جاری میکند، یعنی نمادِ جریانِ جان یا فیضِ هستی باشد. ✍️ Massoud sobaati
هر که به بوی وفا بر سر دنیا نشست در ته دامن گرفت مجمر بیعود را!¹ یکی از ابیات خاصّ کلیم از نظر من این بیت است هم از لحاظ تصویر آن هم از لحاظ صنایع ادبییی که آن ها را بهکار گرفتهاست. •تصویر بر سر دنیا نشستن را در دیوان دیگری ندیدهام؛ بهگمانم از آن تعابیر کلیمانه است! این تعبیر بهدلیل داشتن قرینهٔ لفظی، استعارهٔ تمثیلی است. استعاره از زیستن در دنیا و چنگ زدن در آن. •بهتر است پیش از ورود به مصرع دوم بگویم که واژهٔ «بوی» استخدام دارد، در رابطه با زیستن در دنیا به معنیّ امّید است و در رابطه با واژگان عود و مجمر به معنیّ رایحه است. •بخش کلیدی بیت در یافتن ارتباط میان عود و دامن و مجمر است؛ مجمر همان عودسوز است که خوشبویها را در آن میسوزاندند تا رایحهٔ خوش پراکنده گردد؛ ارتباط دامن با مجمر هم اشاره بهرسم ایرانیان دارد که دامان جامهٔ خویش را از روی مجمر میگذراندند یا مجمر را زیر آن میگرفتند تا بهواسطهٔ بوی خوش عود، خوشبو گردد: تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیریم جان نهادیم بر آتش ز پی خوشنفسی² دامنت خواهم گرفت امشب چو مجمر، ور ز من برفشانی آستین، من جان برافشانم چو شمع³ شاعر میگوید که هرکس بهامّید وفا کردن جهان در جهان زیست و از آن بهره برد مانند کسی است که مجمر بدون عود را در زیر دامن گیرد! دنیا و نعمت آن چون مجمر بیعودیست که سودی نمیرساند، مجمر بی عود را خاصیّت خوشبوی گرداندن نیست از این رو گرفتن مجمر بیعود در ته دامن کنایه از کار بیهوده و غیر عاقلانه است. منابع ۱. دیوان کلیم همدانی، تصحیح محمّد قهرمان، ص ۲۳۳. ۲. دیوان حافظ شیرازی، تصحیح رشید عیوضی، ص ۹۰۲. ۳. دیوان سلمان ساوجی، دستنویس شمارهٔ Ms. Diez A Oct. 46، متعلق به کتابخانهٔ دولتی برلین. ✍🏻 امیرحسین حسینی.
گرفتار وفا ننگ رهایی برنمیدارد همه گر ناله گردم برنمیآیم ز زنجیرت یکی از خصیصههای «زنجیر» در شعر بیدل داشتن صدا و ناله کردن است؛ از به هم خوردن حلقههای زنجیر صدایی برمیخیزد که بیدل آن را نالۀ زنجیر میداند: مانع بیتابی آزادگان فولاد نیست ناله در وحشت گریبان میدرد زنجیر را و نشئه را از شوخیِ خمیازۀ ساغر چه باک؟! نیست از زنجیر پروا نالۀ وارسته را و آزادگان ز کلفت اسباب فارغاند نتوان نگاه داشت به زنجیر ناله را و از خروشآباد توفان جنون جوشیدهایم بیصدا نقّاش هم مشکل کشد زنجیرِ ما و ما و من شور گرفتاریهاست ریشۀ دانۀ زنجیر، صداست و... + به تناسبهای بیت نخست دقت کنید: گرفتار، رهایی و زنجیر؛ از طرفی گرفتار و ناله. + در «برنمیآیم» اختیار و انتخابی هست که باید به آن دقت کنیم؛ وفای تو مثل زنجیر است، همچنان که زنجیر انسان را گرفتار و دربند میکند من هم گرفتار این زنجیر هستم. رهایی از این زنجیر ننگ است و حتی اگر من صدای به همخوردن حلقههای این زنجیر باشم آنچنان به این حلقهها چنگ میزنم که از بند این زنجیر رها و جدا نخواهم شد. خلاصه که: عالمِ گرفتاری، خوش تسلسلی دارد جوش نالۀ زنجیر، باغِ سنبلی دارد ✍️احمد علیپور
زین هستی بیهوده صوابی که تو داری گر جرم تصور نکنی سخت گناهیست #بیدل_دهلوی شاعر میگوید بزرگترین گناه انسان، ادعایِ بودن و «من» گفتن است. اگر تو این هستیِ مجازی را مایه فخر و طاعت بدانی و به آن مغرور باشی، در ورطهٔ شرکِ خفی و خودپرستی سقوط کردهای؛ چرا که شرطِ اولِ عشق و معرفت، نیستی و گذشتن از خویشتن است. #مهدی_احمدوند
یک بیت و یک نکته از صائب نیست اظهار جوانی، خجلت بی حاصلی است این که می دارم نهان از هم نشینان سال خویش #صائب به عقیده ی صائب چگونه زندگی کردن انسان (کیفیت)بسیار مهم تر و با ارزش تر از چقدر زندگی کردن او (کمیت)می باشد. به عبارتی دیگر انسان در طول و مسیر زندگی خود هر اندازه موفق تر و نسبت به هم نوعان خود تاثیر گذارتر و مفید تر باشد؛ وجودش در جامعه بیشتر احساس شده و مورد قبول و احترام اطرافیان و جامعه قرار خواهد گرفت و به عنوان فردی الگو و مورد اعتماد ، رفتار و سخنانش بیشتر مورد توجه و دقت دیگران خواهد بود . در مقابل این افراد، انسانهایی هم هستند که اگر چه ممکن است طول عمر بیشتری داشته باشند. ولی بخاطر این که معمولی زندگی کردند و هیچ اثر و یادگاری قابل توجه به جا نگذاشتند، بیشتر مورد توجه مردم قرار نمی گیرند و انتظار کاری برجسته و تاثیر گذار هم از آنان نمی رود . صائب با توجه به شناخت کاملی که از خود و توانایی های خودش دارد ، از خودش رضایت چندانی ندارد و به قولی آن چنان که باید و شاید و توقعی که از خودش را داشته است .نتوانسته به خوبی حق آن را ادا کند . او این توقع را از خود داشته که بیشتر و بهتر از آنی که هست میتوانسته علم و تجربه کسب کرده ودر اختیار دیگران قرار دهد . بخاطر همین موضوع دوست نداشته در میان جمع سن و سالش را مطرح کند و گرنه منظورش این نبوده که خودش را جوان جلوه دهد. البته صائب همچون همیشه مثل یک ادیبی وارسته و متواضع رفتار کرده و قبل از این که به کسانی دیگر اشاره کند، مستقیما خودش را مورد خطاب قرار داده تا هم جانب بزرگی و ادب را رعایت کرده باشد و کسی از او رنجیده خاطر نگردد . وگرنه بزرگی مقام و منزلت او بر هیچ کس پوشیده نیست . پیام اصلی او این است که انسان برای کسب تجربه و علم هنر و دانایی قدم به این دنیا نهاده و در طول عمر این فرصت را دارد که ابتدا این فضایل را یاد بگیرد و در زندگی بکار بندد و سرانجام آنها را در اختیار دیگران قرار دهد . کسی که بتواند این مراحل را به خوبی و درستی ادا کند، واقعا زندگی خوب و تاثیر گذاری داشته و پیش وجدان درونی خود راضی است. و از طرفی به نظر صائب آن زندگی که فقط خوردن و خوابیدن و تکرار مکررات باشد و سود و فایده ای به هم نوعان نرساند ، بی حاصل و بی نتیجه است .
قطع زنجیر ز مجنون تو نتوان کرد موج جزو بدن آب روان می باشد بیدل دهلوی به نظر می رسد که در این بیت بیدل با اسلوب معادله ای زیبا می خواهد وابستگی شدید عاشق مجنون را به معشوق نشان داده و خطاب به محبوب می گوید : عشق تو مانند زنجیری به پای معشوق بسته شده است و جزئی از او شده و جدایی ناپذیر و قطع نشدنی است . در مصراع دوم مثالی آورده و می گوید : همان طوری که موج دریا جزئی از بدن آن است و هیچ گاه از دریا جدا نمیگردد و همواره با اوست. در واقع وابستگی و دلبستگی شدید عاشق به معشوق به تصویر کشیده شده است . بدین صورت که عاشق در معشوق مانند موج در دریا در هم تنیده و یکی شده است . از زاویه ی دیگر اگر به بیت نگاه کنیم این مفهوم بدست می آید : اگر مجنون و موج را مجاز جزء از کل در نظر بگیریم ، یعنی همه ی عاشقان و همه ی امواج دریا. همانطوری که امواج دریا به طور دائم دست در دامن دریا در حال حرکت هستند و پایان ناپذیرند و قطع نمی شوند ، تعداد عاشقانِ معشوق زیبا روی هم آن قدر زیاد هستند که مانند حلقه های زنجیر به هم پیوسته اند و قطعی ندارند. ✍️ شاهین لقایی
خارخار یعنی اضطراب و تشویش و خلجان و ... اما بیدل همیشه ساختار واژه رو هم در نظر میگیره، خار. کینه رو به خار تشبیه کرده انسانی که خارخار کینه در وجودش نیست، لاجرم صافطبعه دو تا نماد برای صاف طبعی آورده، آیینه و گوهر از طرفی مژگان به خارخار تشبیه شده، انگار که مژهها هر کدوم یه خار باشند حالا مژگان برای آینه و گوهر چیه؟ جوهر جوهر چیه؟ در اثر صیقل زدن خطوط ریزی روی آینه نقش میبست که شبیه خار بودن، بیدل بهشون میگه خارخار مژگان حالا زحمت خارخار و مژگان برای چشم چیه؟ مژهها شکسته میشن و توی چشم میافتن، انگار خار توی چشم افتاده باشه کینه هم همینه، شبیه خاریه که توی چشم انسان میافته و اذیتش میکنه از طرفی، مژگان یا جوهر آینه هیچ وقت مانع دیدن برای آینه نمیشه، آینه چشمیه که همیشه بازه باز بودن دائمی چشم نماد تحیره تحیر لازم و ملزوم نیستی آینه و گوهر دو نماد نستی در شعر بیدلاند گوهر موجهایی داره، موجهایی که از حرکت باز ماندهاند چشم گوهر از اینجا شکل میگیره، گوهر "او" رو دیده، مات و مبهوت او شده و به نیستی رسیده پس کینه مانع از دیدن حقیقت میشه، بعد دوم تصویر این بود. ✍️احمد علیپور
در وضو زاهد چو طوفان بر سر آب آورد مینشاند خاک را در خون، تیممکردنش چند روز پیش در پایان پست «تقابل وضو و تیمم» گفتم که متوجه سازوکار منطق تصویری این بیت نمیشوم، بیتی که به ظاهر خیلی ساده است. ابتدا عرض کنم که آقای طباطبایی این بیت را به شکل زیر ضبط کردهاند: در وضو زاهد چه طوفان بر سر آب آورد؟ مینشاند خاک را در خون تیممکردنش نسبت به تصحیح خالمحمد، مصرع اول سوالی شده و قید زمان «چو» (وقتی که) با صفت پرسشی «چه» جایگزین شده. این که قید باشد یا صفت اصلاً مهم نیست، مهم پاسخ به این سوال است که طوفان بر سر آب آوردن و خاک را در خون نشاندن به چه معنی است و چه ارتباطی با زاهد دارند. بیدل در بیت دیگری از این تصویر با اندکی تغییر استفاده کرده است: به خاک خود تیمم، ساحل امنی دگر دارد مشو چون زاهدان طوفانیِ آب طهارتها آب طهارت همان آب وضو است، اما تفاوت تصاویر در بُعد اول است، در بیت نخست زاهد آب را طوفانی میکند ولی در این بیت این زاهد است که طوفانی میشود؛ به عبارتی آب وضو زاهد را طوفانی میکند. شاید رابطۀ زاهد و طوفان را بتوان در سنت ادبی اخم و عبوس زهد پیدا کرد. زاهدِ بیدل هم از قاعدۀ این سنت ادبی خارج نیست؛ چند سکانس از نقشش در غزل بیدل را بخوانیم: ز زهد خشک زاهد نیست باکی سیر مستان را که ایمن از خزان باشد بهار گلشن مینا و مِیکشان جمله شبی دعوت زاهد کردند چوب در دست شد از دور سر خر پیدا (چوب در دست داشتن، تبادری به خشک بودن زاهد است؛ آقای حبیب خشکی در غزل بیدل را معادل درشتخویی ثبت کردهاند. نک: واژهنامۀ شعر بیدل) و ز اهل صومعه اکراه نیست مستان را که ترشرویی زاهد به بزم می نمک است و با خُم شوقم چه نسبت زاهد افسرده را میکشان هم یک دو ساغروار جوشم دیدهاند و بهار آمد تو هم ای زاهد بیدرد تزویری چمن، گل؛ شیشه، قلقل؛ یار، مستی؛ من، جنون کردم اخمی که در وجود زاهد است منجر به شکلگیری چین و چروکی بر پیشانی میشود. تشبیه این چینها به موج، زیرساخت «طوفانی بودن» است که بیدل بارها آن را به تصویر کشیده است: میرود از موج بر باد فنا نقش حباب تیغ خونخوارست بیدل چین پیشانی مرا و سیل همواری مباش از عرض افراط کجی چین پیشانیست هرگه شوخی از ابرو گذشت و نگردد زایل از اشک ندامت نقش پیشانی خطوط موج شستن مشکل است از آب دریایش و تا کجا بوس کف پایت شود ارزانیام همچو موج آواره میگردد خط پیشانیام و یک قلم شوق است بیدل کلفت وارستگان موج عرض تازهرویی دارد از چین جبین و وضع نخوت خاکیان را صرفۀ آرام نیست گردباد، آشفتگی میچیند از چین جبین بسیار خب، زاهد با چینهای پیشانی هم آب را طوفانی میکند و هم خود طوفانی میشود. اما طوفانی بودن و طوفانی شدن به چه معناست؟ بر هم زدن نیستی. شاید هیچکس به اندازۀ بیدل شاعر «نیستی» نباشد؛ هر تصویر و هر مضمونی را دنبال کنید به نیستی میرسید. به بعد دوم تصویر در هر دو بیت برگردیم: 1- مینشاند خاک را در خون تیممکردنش 2- به خاک خود تیمم، ساحل امنی دگر دارد در مورد تصویر دوم همهچیز واضح است؛ در پست مربوطه به اندازۀ کافی در بارۀ تیمم و خاک و نیستی صحبت کردیم. اینجا باز ادامۀ همان تصویر است؛ تیمم در خاک خود زمانی صورت میگیرد که سالک به نیستی و فنا رسیده باشد. پس تقابل، تقابل نیستی و هستی است. آیا بیت نخست هم همین تقابل است؟ اصلاً خاک را در خون نشاندن یعنی چه؟ آقای حبیب سه مدخل برای خون در شعر بیدل ثبت کردهاند: 1- خون خوردن: بسیار غمناک بودن. آیا «در خون مینشاند» یعنی بسیار ناراحت میکند؟ 2- خون شدن / خونگشتن: به رنج و تعب گرفتار شدن، نابود شدن. آیا «در خون مینشاند» یعنی آن را به رنج و تعب گرفتار میکند؟ 3- خون کردن: قربانی کردن. آیا «در خون مینشاند» یعنی آن را قربانی میکند؟ میکُشد؟ شاید همۀ این موارد صادق باشند، اما کافی نیستند. در این بیت خون از دو بعد قابل تأمل است: 1- زندگیبخش بودن. 2- رنگین بودن. و هردوی این ابعاد نمودی از هستی هستند و با نیستی در تضادند. یکقدموارم چو اشک از خود روانی مشکل است ای تپیدن گر توانی آب کن خون مرا و چون گل ز باغ هستی ما هم فریب خوردیم خون داشت در گریبان رنگینقباییِ ما و ز رونق باز میماند چو مینا شد ز می خالی شکست رنگ ظاهر میشود در خونکشیدنها از این «خون کشیدن» بیتأمل نگذریم، هرچه که هست در تضاد با «در خون نشاندن» است؛ همچنان که «در خون کشیدن» منجر به شکست رنگ (تحیر و نیستی) میشود، «در خون نشاندن» هم رنگبخشی، رنگینی و در نهایت هستی کاذب است. مینشاند خاک را در خون تیمم کردنش؛ یعنی خود که به هیچ مرتبهای از نیستی نمیرسد هیچ، نیستی خاک را هم بر هم میزند. رابطۀ طوفان و خاک با هستی و نیستی در بیت زیر نیز مشهود است: بعد مرگ اجزای ما طوفانی موج هواست تا نپنداری که ما را خاکگشتن لنگرست ✍️احمد علیپور
● دمی با بیدل "موجِ خونم هرقدر توفاننما خواهد شدن حقِ شمشیرِ تو رنگینتر ادا خواهد شدن" شمشیرِ جفای معشوق برای رنگینیاش، موج توفان گونهی خون عاشق را میخواهد. باتوجه به این بیدل میگوید: برای ادای حقِ شمشیرِ تو(که اشاره به جفای معشوق است) و رنگینی آن، موج خونم هرقدر توفان کند، بیتردید این چیزی جز رنگین تر ادا کردن حقِ شمشیرِ جفای تو نخواهد بود.( این رویکرد بیگمان بازگوکنندهی همان نگرش باستانی به جفای معشوق است که در شعر پارسی، پیشینهی کهن دارد و نوعی نگرش شرقی به مسأله عشق، عاشقانهگی و معشوق است.) "از تغافل چند بندی پرده برروی بهار چشم واکن غنچهی بادام واخواهد شدن" "چشم" باتوجه به همان رویکرد سنتی در شعر پارسی به "بادام" تشبیه شده و اصطلاح "چشمِ بادامی" و "بادام چشم " در حوزهی نگرش شاعران پارسیزبان و پارسیسُرایان هندی پیشینهی کهن دارد، مانند: "زسودایِ چشمِ تو تا کام گیرم "دوعالم فروشم، دو بادام گیرم" بربنیاد آن چه گفته شد، نیای معانی (بیدل) خطاب به معشوق میگوید: از فرطِ تغافل (غفلت) تا چه حد پرده بر روی بهار- که اشاره به زیبایی است - میبندی؛ پس چشمت را بازکن؛ زیراچشم بازکردن تو شبیه بازشدن غنچهی بادام است. (که انتهای زیبایی چشم را در یک صنعت تشبیهی قشنگ (یعنی تشبیه چشم به بادام ارائه میکند.) افزون بر آنچه اشاره شد، این بیت را میتوان از چشمانداز مفاهیم عرفانیِ صرف نیز شرح داد (یعنی این که تغافل میتواند پردهی حجاب خودی میان سالک وحقیقتِ وحدتالوجود نیز پنداشته شود. بهار هم میتواند به نوعی جلوهی رنگین حق و حقیقتِ مطلق (خداوند ج) نیز دانسته شود. از سویی باید گفت گستردهگی این گونه برداشتها وتلقیها، وابسته به نوع نگاه مخاطب و نیاز تعمیمپذیری آن به مسأله است؛ چیزی که از آن در برداشتهای امروزی به نام "تأویل هر منوتیک از متن" یاد می شود ؛ اما بربنیاد نگاه نخست در بیت اول (مطلع غزل) من شرحم را صرفن در حوزهی مفاهیم غنایی بسط میدهم. "در کمینِ شعلهی هر شمع داغی خفتهاست هر کجا تاجیست آخر نقشِ پا خواهد شدن" یکی از ویژهگیهای شاعران گذشته در حوزهی شعر پارسی (بهویژه شاعران دبستان هندی) آوردن تنوع مفاهیم در ابیات است؛ یعنی بازتاب رویکردهای غنایی، عرفانی، اجتماعی و گاه سیاسی زمان درشعرِ شان. بیدل - و نیز صایب - از شمارسخنورانی اند که افزون بر مطرح نمودن مفاهیم عرفانی وغنایی، به موارد اجتماعی با همان شیوهی نگاه خودشان پرداخته اند. بیدل، در مصرع نخست" در کمینِ شعلهی هر شمع داغی خفته است"، به این نکته اشاره میکند که در پشتِ شعله یا آتش فروزان هر شمع که اشاره به قدرت و توانایی فرد دارد، داغی موجود است؛ یعنی سرانجام هر شعلهی شمع (یا هر قدرتی) به نابودی (داغی) میانجامد و "هرکجا تاجیست آخر نقش پا خواهد شدن"؛ یعنی هر تاجی که نمادِ قدرت و توانایی است، آخر زیرِ پا خواهد شد. بیدل با این کنایه خطاب به زورمندان میگوید: نباید بر توانایی و قدرت فردی تان غرّه شوید؛ زیرا سرانجام هرگونه قدرت وسیطرهجویی (تاج داشتن) به نابودی (نقشِ پا) میانجامد. "بیتلافی نیست شوقم در تک و پوی وصال دست اگرکوتاه شد، آهم رسا خواهد شدن" برای جستوجوی عاشقانه و سرانجام رسیدن به وصالِ معشوق، هیچ کوششی بیتلافی باقی نمیماند؛ زیرا دستِ طلب (خواهش) اگر کوتاه شد؛ یعنی نارسایی کرد برای رسیدن به وصل، " آه " که نشانهای از عجز و مظلومیت عارفانه است، میتواند اثرگذار باشد. بیشبهه در مصرع دوم این بیت،"آه" شاعرانهگی قشنگی ایجاد کردهاست. "آه"، معمولن از دل شکسته و مجروح بر میخیزد، و این درست نقطهی برانگیختن عاطفهی معشوق (چه این معشوق مفهوم لاهوتی و چه ناسوتی داشته باشد) است. "در بیابانی که دل مینالد از بارِ غمت گرهمه کوهست پامالِ صدا خواهد شدن" "بیابان" این جا بهمعنای گستردهگی و وسعتی است برای جستوجوی معشوق و نیز نشان دادن دشواریهایی که فرا راه عاشق در آن جغرافیای گسترده وجود دارد. بیدل با توجه به این مسأله میگوید: از فرطِ بارِغمی که در بیابان بر دوش دل است و دل برای یافتنت با این همه مشقت ( بارِغم ) ناله میکند، اگر کوه هم باشد از اثر نالهی من همه به صدا بدَل خواهد شد تا نالهام را بشنوی و الطافی نمایی. " نیستم بیدل چو تخم از خاکساری نا امید آخر این افتادهگیهایم عصا خواهد شدن" مقطع این غزل در واقع، پاسخیست امید بخش. بیدل میگوید: من مانند تخمی که از خاکساری بر زمین میافتد و سرانجام درومی شود، ناامید نیستم؛ زیرا افتادهگیهای من (عجزم) میتواند افتادهگیهایم را عصا شود؛ یعنی عجزم سرانجام برای جلب التفات معشوق کارگر میافتد. جاوید فرهاد
● دمی با بیدل "چو حباب عالمی را، هوسِ کلاهداریست بهدماغِ پوچمغزان، چقدر هوا نشسته" (بیدل) باتوجه بهمفهومِ این بیت، نیای معانی میگوید: شماری که هوسِ دنیاپروری و دنیازدهگی محض را در سر دارند، مانند حباب (که کنایه از هستی زودگذر و بیثبات است) اشتیاق به کلاهداری دارند. کلاهداری میتواند اشاره به عطشِ ما به قدرت و علاقهی وافر به نفس اماره هم تلقی شود که شمارِ زیادی مثلِ حُباب، هوسِ مفرط به این کلاهداری را دارند؛ امابیخبر از اینکه سرانجامِ حیاتِ شان، حبابوار با ترکیدن؛ یعنی نابودی روبهرو است.(یعنی این کلاهداری که کنایه از اشتیاق بیحد و حصر بهقدرت و هوای نفسانی است، مثل عمرِ حباب کوتاه و زودگذر است.) از دیدِ بیدل این گونه افراد، پوچ مغزانی اند که دماغ آنها (یعنی ذهن و ضمیرِ شان) آکنده از هوا و هوس است، و بیخبر از آن اند که این حبابِ هوا و هوس، بهزودی میترکد و از میان میرود. بیدل دراین بیت، برخوردِ تنبیهی با این گونه آدمها دارد؛ آدمهایی که حباب ذهن شان از هوایِ هوس برای کلاهداری (اشتیاقِ بهقدرت یا نفسپرستی) پُر است. فضای تان بیدلانه باد! جاوید فرهاد
● دمی با بیدل "با همه پروازِ شوق از ما زمینگیری نرفت جز به حیرت بر نمیآید نگاهِ ناتوان" (بیدل) انسان با همه اشتیاقی که برای پرواز؛ یعنی رسیدن به آزادهگی دارد؛ بازهم بربنیاد محدودیتها وتعلقاتی که دارد (و اینجا زمینگیری اشاره به "معاش" که یکی از مراحل صوفیه است، میباشد) نمیتواند از ماهیتِ زمینیبودنش یکسره ببُرّد؛ زیرا او طبیعتن انسان است و خدا نیست؛ بنابرین آزادی، آزادهگی و اختیار او مانند: آزادی، آزادهگی و اختیارِ مطلقِ خداوند نیست، پس نگاهش در مقام "حیرت"؛ یعنی تأمل چیزی جز تعجب و شگفتی ناتوان ( که اشاره به عجز انسان در برابرِ قدرتِ پروردگار دارد) نیست. "حیرت" از اصطلاحهای مورد کاربرد بیدل در شعر است (و بههمین سان تعبیرهای حیرتکده، حیرتفسون، حیرتافزا یا حیرت فزا، حیرتنگاه، حیرتآباد، حیرتآور و... در شعرِ او کاربردِ زیاد داشته است.) اصطلاحِ "حیرت" با توجه به چشمداشت مفهومی بیدل در شعر، بازگو کنندهی معناهای گونهگون مانند: تأمل عارفانه، شگفتی، شناخت، دّقت، مُجاب شدن و... است وبیشتر با رویکرد عرفانی در شعرهایش شکل گرفتهاست؛ اما آنچه اینجا به رؤیت روشِ خوانش متن میتوان تلقی کرد، "حیرت" بهمعنای مرحلهی شگفتی و اِعجاب است که در مراحل متعدد عرفانی برای سالک دست میدهد و او را مُجاب میکند و به حیرتِ ناتوانی نگاهش میانجامد؛ یعنی در مقامِ حیرت او در شُکوهِ و شناختِ ذاتِ حق فرو میرود و غرقِ دریای حیرت و شگفتی میشود؛ اما نگاهش برای بازتابِ این شُکوه و شناخت در آیینهی ذهن و زبان، ناتوان است و درست مانندِ همان "گُنگِ خوابدیده" میشود که شاعری در بارهاش گفتهاست: "من گُنگِ خوابدیده و عالم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش" فضای تان بیدلانه باد! جاوید فرهاد
● دمی با بیدل "به هیچ آهنگ، عرضِ مُدعا صورت نمیبندد چو مضمونِ بلند افتادهام در خاطرِ لالی" (بیدل) "عرضِ مُدعا"، میتواند اشاره به مطلوبی انگاشته شود که مانند "مضمونِ بلند" (مفهومِ بزرگ) به هیچ آهنگی یا طریقی نمیتواند بیان شود. برپایهی این نگرش، نیای معانی (بیدل) میگوید: به هیچ شکل یا گونهای، نمیشود مطلوبم (عرض مُدعا) را بیان کنم؛ یعنی آنچه من میخواهم بگویم، از بس بلند( بزرگ) است، هیچ شیوهای آن را برنمیتابد، و این وضعیت، به مضمونِ بلند و بزرگی مشابه است که درخاطرِ لالی(گُنگی) موجود است؛ ولی زبانی برای افادهی آن ندارد؛ یعنی زبان، مثلِ آدمِ گنگی، ظرفیّت بیان آن را ندارد. بیگمان این بیتِ بیدل، همان بیتِ مشهور را در ذهن یادآوری میکند که: "من گنگِ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش". فضای تان بیدلانه باد! جاوید فرهاد
● دمی بابیدل "نگه گر نیستی اشکی شو و از خویش بیرون آ چو مژگان چند پروازت بهبال و پر کند بازی"(بیدل) "نگه" (نگاه) به مفهوم بینش و دیدِ ژرف برای شناخت از پدیدههای متعلق به هستی و معرفتِ بیشتر است. نیای معانی (بیدل) با توجه به این مسأله می گوید: اگر دیدی (نگهی) برای معرفت نداری، در خودبینی (شاید هم خودبرتربینی) بهسر مبر؛ بل در عوض، اشکی شو و از چشم خودبینی فرو ریز و هر گز پروازت (که میتواند اشاره بهوسعتِ دید و گسترهی چشمِ حقیقتبین در حوزهی معرفت تلقی شود) مانندِ مژگان، در حد " بال و پر" خودش - که اشاره به تنگنا و محدودیت دیدهی خود بین دارد - نباشد؛زیرا پروازِ مژگان فقط در محدودهی خودش؛ یعنی بههم خوردن مژهها و لغزیدن آنها بر روی خودشان خلاصه میشود و فراتر از محیطِ خود، مژهها فضایی برای پرواز ندارند؛ اما اشک وقتی بیرون میشود، میتواند با بیرون شدن از خود، گسترهی وسیعتری را بپیماید. نتیجهی سادهی بیت: انسان نباید خودبین و خودبرتربین باشد. باید محدودهی خودبینی را ترک کند تا حقیقت هستی را در گسترهی گستردهتر ببیند و مانند مژگان نباید در تنها در محدودهی چشم گیرماند، بل اشکگونه از خود به بیرون سرازیر شود. جاوید فرهاد
زین نشیمن نغمۀ شوقی بهسامان کرده گیر سایۀ دیوار دارد زیر و پشت بام بم با این که نشیمن کجاست و نغمه چگونه نغمهای است کاری ندارم، امشب که داشتم «سایۀ دیوار» بیدل رو میخوندم متحیر بازی زبانی این بیت شدم. یکی از تصویرهای نسبتا بسامددار بیدل «خوابیدن زیر سایۀ دیوار» است و با این مضمون ابیات درخشانی رو ساخته، ابیاتی که مضامین متفاوتی هم دارند؛ مثلاً یکی از زیباترینهایشان همین بیت زیر است: دامنِ عفو، حمایتکدهٔ غفلتِ ماست خوابِ راحتنَفَسِ سایهٔ دیوارِ توایم یا بیت زیر: درگلستانی که مخمور خیالت خفتهایم رنگ میبازد ز شرم، سایۀ دیوارِ گل و یا حتی شاهبیت سرمه و مژگان: جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت چه سنگین بود یارب سایۀ دیوار مژگانت برگردیم به بازی زبانی بیدل؛ بیدل از «زیر» سایۀ دیوار خوابیدن به «زیر» نغمۀ ساز میرسد و بعد الف «بام» را برمیدارد تا به «بم» برسد؛ در نهایت ماحصل بیت «زیر و بم» نغمۀ ساز هستی است؛ اونم چه سازی!؟ ساز شوق! شما کدوم «سایۀ دیوار» شگفتزدهتون میکنه؟ ✍️احمد علیپور
نمانده است مرا در بساط جز آهی هزار دشمن و یک تیر در کمان دارم... #صائب_تبریزی C᭄❁࿇༅══════┅─ @saeb_e_tabrizi ┄┅✿░⃟♥️❃─═༅࿇࿇༅═─
خاک شو، آبِ بقا آلایش چندین تَریست این تیمم زان وضوهایت منزه میکند یکی از تقابلهای زیبا و پربسامد بیدل، تقابل تیمم و وضو است. در این تقابل و در منشور بیدل، برخلاق منشور فقه، تیمم بر وضو ارجحیت دارد؛ اما این برتری از کجا میآید؟ برتری خاک بر آب. خاک نماد…