𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑⏳️
Статистика-اِنفِرادی شُده سِلول به سِلول تَنم؛ خودِ مَن دَر خودِ مَن دَر خودِ مَن زِندانیست!🔥🌬 https://t.me/SendHarfBot?start=bb399ad724d1 جواباتون: https://t.me/+zwBNzZXFB-w4ZjQ0 🎂 𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟑/𝟏𝟓
- Последний пост
- 28 мая
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑⏳️ pinned «- خب سلامی دوباره؛🥲🫂 بعد از مدت ها دوری و نبودن اولا که امیدوارم صحیح و سلامت باشید دوما امیدوارم که به دور از جنگ و ترس بوده باشید و سوما تصمیمم رو خدمتتون عارضم :)🤝🏻 این چنل متاسفانه اُفت ویویِ شدیدی به دلیل تبلیغات نادرست داره. از طرفی فعالیت دائم توی…»
- خب سلامی دوباره؛🥲🫂 بعد از مدت ها دوری و نبودن اولا که امیدوارم صحیح و سلامت باشید دوما امیدوارم که به دور از جنگ و ترس بوده باشید و سوما تصمیمم رو خدمتتون عارضم :)🤝🏻 این چنل متاسفانه اُفت ویویِ شدیدی به دلیل تبلیغات نادرست داره. از طرفی فعالیت دائم توی تلگرام در شرایط فعلی متزلزل هست! انشاالله در اولین فرصت این چنل پاک میشه به طور کامل(رمانش هم متوقف میشه متاسفانه؛ یعنی فصل۲ روزهای بازی و تمامی رمان های فوتبالی وعده داده شده در کمال تاسف تا اطلاع ثانوی مسکوت باقی میمونن!) و یک چنل توی روبیکا و یک چنل دوباره توی همین تلگرام زده میشه و فعالیت از سر گرفته میشه با رمانی متفاوت. کانال هایی که قراره دوباره تاسیس بشن در اَپ تلگرام و روبیکا به طور کل مختص تمامی رمان های من خواهند بود به همین دلیل همشون تابع قوانین کشور هستند! و اما چنل vip....طبق قولمون به طور همیشگی پا برجا هست! رمان ها بدون سانسور فقط و فقط در چنل vip تلگرام منتشر میشن! فایل پی دی اف اونها و انتشار رسمی در کانال رسمی حتما با سانسور خواهد بود! کلام آخر اینکه من بابت هرآنچه که باید میشد و نشد متاسفم :)🙏🏻 امیدوارم مدت خوبی رو کنار من سپری کرده باشید. فعلا تا اجرایی شدن تصمیم این کانال پا برجا هست! و انشاالله هر خبری درباره رمان و کانال های جدید جهت اطلاع رسانی در تمامی کانال هایِ مرتبط به من منتشر میشه: - چنل نظرات و کامنت های شما - چنل اصلی(فعلی) - چنل vip - چنل خودم - شعبه روبیکا - شعبه ایتا "پس اگر تمایل دارید قلم من رو مطالعه کنید و وقت گرانبهاتون رو در اختیار من بذارید تا اطلاع ثانوی از یکی از این راه های ارتباطی همراه من باشید؛ ممنون و دستبوس شما هستم!🎀✨️"
#𝐄𝐏𝐈𝐒𝐎𝐃𝐄21┊𝐬𝐚𝐞𝐞𝐝 موده هممون عجیب بود، تا همین چند دقیقه پیش توی ماشین داشتیم یقه همو پاره میکردیم که تصمیمی که علیرضا گرفته میتونه هممون رو به خاک بده! از طرفی یهو به خودمون اومدیم و شروع کردیم با آهنگی که پخش میشد داد زدن و همراهی کردن و هرکی از بیرون ما رو میدید انگار پارتی گرفته بودیم وسط جاده! - این یه چی بین شیش و هشت باقرزاده است دست به کمر بیاین وسط باقرزاده است الکلا لا کوکاکولا خانواده است پس موزیکا مناسب خانواده است شیش و هشت لایمو جر داده شیش هفت هشت باقرزاده نمیشه همیشه فاخر باشه شیش هفت هشت باقرزاده هرکی که نیست سوبر باش یا هد زده یا قر داده بیا وسط مادر فادر شیش هفت هشت باقرزاده امشب فدی چید یک دوسه پیچید به چپ به پیچید اوه به چند به پیچید امشب آمی چید چه برنامه چید به راست برانید به راست بمانید شما بزنید من جلویم روی مبلم ولویم اینا بالاین من ملویم اینا کوبیدن من چلویم پارتی کنونه تکیلا خرونه داره میترکه خونه وای چه خبرتونه اکسمو واسه بار چندم دیدمش توی یه جای رندوم کمرش بی قراره سندروم میده قر تو ثانیه صد دور سلامو درود چرس میری دو قلوپ فرس چرا نیمدی بروز حس همینه که نداری یک دوست بست ویزو ولش نشان بده شیکو ولش تکان بده لوک نده تو مکان بده پیک چیه استکان بده او له او له دختر هوله دنبال دانبوله اینم دنبلی دینبوله این پانچ نیست آپر کاته شیش هفت هشت باقرزاده پیکمی شیک یکم سیکرت تیپ میپ یکه المپیکه دختر ایرونی مثل گله نظرم به اندی نزدیکه دستو بزن مرتب تب تب تب تتب تب ریز شونه میام مودب دب دب ددب دب ایراد نگیر از سیسم سیسم گنگه عسیسم همش یه داف هست پیشم انگار حمید شبخیزم باربی خیلی شیتانه میکنه چون میتانه مثل کیف پول دات میه بچه قابل اطمینانه این پانچ نیست آپر کاته شیش هفت هشت باقرزاده سر شانه لرزانه شده می خانه بریم کی خانه سر شانه لرزانه شده می خانه کیف پول و تاک داونه به محض تموم شدن آهنگ و درست وقتی آمپر چسبونده بودیم و انرژیا بالا بود علیرضا گفت: - آقا شام بریم کافه؟ دستی بهم زدم و گفتم: - من پایتم. سردار سری منفی تکون داد و دستی تکون داد و گفت: - حاجی پس من رو همین بغلا پیاده کنید شما برید من خونه آنی منتظرمه نوایم بیقراری میکنه. علیرضا سری تکون داد و ماشین رو کشید کنار، لبخند از روی لبم محو شد با این حرکت سردار نه اینکه ناراحت شده باشم که نیست نه چون عین جارو برقی همه چیز رو با مکش بسیار قوی هوف میکشه بالا ولی از اینکه کسی شب منتظرش بود عجیب ته دلم ساختمونی آوار شد! نفسم رو رها کردم و وقتی به خودم اومدم که سردار از ماشین پیاده شده بود و داشت بای بای میکرد و علیرضا منتظر بود من برم جلو. ساکم رو برداشتم و از ماشین زدم بیرون و سردار رو بغل کردم و جلو نشستم. علیرضا بعد از اینکه با لبخندی سردار رو بدرقه کرد همینطور که یک دستش به فرمون بود سری تکون داد و گفت: - خب چیکار کنیم؟ بریم؟ لبم رو گزیدم و نگاهم رو ازش دزدیدم و سعی کردم لبخندم رو حفظ کنم و نشون بدم که انگار هنوز انرژیم بالایه و دستام رو بهم زدم و به جلو خیره شدم و گفتم: - اره بابا بزن بریم مجردی عشق و حال شمیم که خونه درگیر کاره شایدم خواب باشه شامش رو سرشب میخوره. علیرضا باشه ای زمزمه کرد و دست دیگه اش رو هم دور فرمون قفل کرد و رسما تخته گاز رفت و هردو شیشه رو تا انتها پایین کشید و گفت: - پس بزن بریم داداش. نفسم رو بی سر و صدا و عمیق رها کردم و همینطور که به جلو خیره بودم مشغول کندن پوست لبم داخل دهنم شدم! ⇢𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑🔥
🔴پارت های صحنه دار به هیچوجه توی چنل اصلی قرار نمیگیرن!🔴 🔥پارتای صحنهدار و شاتهای صحنهدار بدون سانسور توی چنلِ ویآیپی قرار میگیرن🔞 🤩چنل ویآیپی پارت چهلوهشتم هستیم!🤩 🟢به دلیل شروع رمان تخفیف میزاریم روی قیمت اصلی فقط برای چند نفر💯: 🔴بهایِ اصلی چنل 50000T🔴 🟢بهایِ با تخفیف 35000T🟢 ❤️برای دریافت شماره کارت و ارسال فیش واریزی به ادمین پیام بدهید: 🎁 @Nadminvip
#𝐄𝐏𝐈𝐒𝐎𝐃𝐄20┊𝐬𝐡𝐚𝐦𝐢𝐦 لبم رو گزیدم و سری متاسف تکون دادم و مشتم رو کف دستم کوبیدم و دستام رو پشت سرم قفل کردم و تکیه ام رو به صندلی دادم و نفسم رو پر سر و صدا رها کردم و زیر لب لعنتی زمزمه کردم و نگاهم بین تمام نوت برداری هایی که کرده بودم و خلاصه پرونده میچرخید. لبم رو تر کردم و سعی کردم بین این آخرین مرور چشمی که میکردم نکته جدید یا به درد بخوری بود اضافه کنم. این بین از گوشه چشم حواسم به در خونه هم بود تا مبادا سعید از راه برسه. ته دلم نگران این بودم که اگر سعید بفهمه من دارم روی این پرونده کار میکنم چه واکنشی داره! دوست دارم آخرش بفهمه اون وقتی که بهش ثابت کنم کارم نمیتونه به زندگیم آسیب بزنه به بچم آسیب بزنه. لب گزیدم و دست از نوشتن برداشتم و خودکارم رو کلافه روی کاغذ هام رها کردم. چشمام رو بستم و دستام رو روی صورتم قفل کردم و نفسم رو کلافه و پر سر و صدا بیرون هل دادم. انگار توی برزخ بودم، توی بلاتکلیفی بزرگی بودم بین همه چیز مونده بودم. انگار زندگی یکباره آوار شده بود روی سرم و اجازه نمیداد راحت نفس بکشم و با ناخن های تیزی به سینه ام چنگ میزد و با هر نفسم خِس خِسی از تن و روح و زندگیم بلند میشد! لپتاپ رو محکم بستم و کاغذ هام رو توی کشو جا دادم و از جا بلند شدم. شاید لازم باشه با سعید صحبت کنم یا نمیدونم شاید وقتش رسیده خودم برای زندگیم کاری بکنم. لب گزیدم و از اتاق کار بیرون زدم و به محض اینکه توی آینه قدی مقابل اتاق چشمم به خودم خورد وا رفته خیره خودم موندم. چه بلایی سر خودم آورده بودم؟! خبری از شمیم سرحال و پر زرق و برق همیشه چرا نبود؟ خبری از شمیم شاد و خندهرو چرا نبود؟ چرا اینا رو از خودم و سعید و زندگیم دریغ کردم؟ نکنه جدا درگیری کار باعث بشه زندگیم رو اینجوری ببازم؟ آب دهنم رو با تردید قورت دادم و لبم رو تر کردم و داخل اتاقمون رفتم. خیلی وقت بود حتی اسم این اتاق توی ذهنم اتاقمون نبود، اتاق سعید بود! همش تمام وقتم توی این اتاق کار پشت اون میز و لپتاپ میگذشت. لب گزیدم و سری متاسف بابت حال و احوالات خودم تکون دادم و لباسایی که مد نظرم بود بعد از کلی پخش و پلا کردن لباسایِ توی کمد پیدا کردم و کشیدم بیرون. لباسام رو عوض کردم، یک پیراهن ساحلی هندی سوزن دوزی شده به رنگ آبی و سفید تنم کردم. گوشواره های مرواریدی رنگم رو انداختم و ست گردنبند و دستبندش رو هم انداختم و جلوی دِراور ایستادم و بعد از انداز و برانداز کردن خودم یک میکاپ نود کردم تلفیقی از تناژ رنگی صورتی و کالباسی. موهام رو از دو طرف دورم ریختم و کِرلی کردم و یک دسته از موهام رو جلو نگهداشتم و بقیه رو پشتم انداختم. در نهایت راضی از سر و وضع آراسته و جدیدم لبخندی زدم و سمت آشپزخونه قدم تند کردم. خیلی دوست داشتم غذای موردعلاقه سعید رو درست کنم ها ولی افکار شیطانیم مدام قانعم میکردن که همین خوشگلی خودم که باب میل سعید هست کافیه دیگه! لب گزیدم و چشم و ابرویی برای خودم بالا انداختم و دستی به شکمم کشیدم و گفتم: - توئم دلت لازانیا میخواد مامانی؟ متاسفانه بچم نه دست و پا داشت که لگدی بزنه نه به مرحله ای رسیده بود که تکونی بخوره که بتونم کوچیک ترین حرکتش رو به تایید ربط بدم در نتیجه خودم به خودم تایید دادم و مشغول درست کردن لازانیا شدم. اون وسط کلی به موادش ناخنک زدم و از مزه اش لذت بردم و به خودم افتخار کردم! دوست داشتم امشب جدا برای ما دوتا باشه، دیشب خیلی خوشگذشت اما تنها ایرادش اینجا بود که هردومون عجیب توی فاصله بینمون غرق شده بودیم! باهم وقت گذروندیم باهم خندیدیم اما واضح بود که سعید من اون سعید همیشگی نبود و منم اون شمیمی نبودم که کنار سعید بود! همینطور که لب میگزیدم و خیره ظرف داخل فر بودم مدام توی ذهنم همه چیز رو سبک و سنگین میکردم. بالاخره باید ظرف چند روز دیگه نظر نهاییم رو اعلام کنم کلی آدم و ارگان منتظر نظر من بودن که ببین من هستم یا نه! و من توی زندگی خودم و تصمیمات زندگی خودمم مونده بودم! نمیدونم شاید سعید درست می گفت شاید بارداری باعث شده من از خودم از زندگیم از کارم از احساساتم از روتین زندگیم دور بشم اما من نمیخواستم باور کنم، چون دوست نداشتم این رو باور کنم که وجود بچم توی شکمم میتونه من رو اینقدر زمین گیر کنه! نفسم رو عمیق رها کردم و دست از کندن پوست لبم برداشتم و دل از نگاه کردن به فر کندم و خودم رو مشغول درست کردن سالاد و کلی چیز میز دیگه کردم. من این همه کار داشتم میکردم و ساعت هم تند تند با من پیش میرفت و همش یک قدم از من جلوتر بود. اما سعید هنوز نیومده بود! ⇢𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑🔥
#𝐄𝐏𝐈𝐒𝐎𝐃𝐄19┊𝐚𝐥𝐢𝐫𝐞𝐳𝐚 نمیدونم دچار توهم توطئه شده بودم یا چی اما مدام احساس میکردم یکی من رو میپاد! توی خصوصی ترین لحظات زندگیم احساس میکردم دو جفت چشم زل زدن بهم. توی افکار خودم غرق بودم که سعید محکم روی پام زد و کنارم دراز کشید و مشغول سرد کردن شد و گفت: - چیه داداش خیره شدی باز. سردار که با کش دور مچش مشغول بود تک خنده ای زد و سری تکون داد و گفت: - یادش بخیر ارسطو توی پایتخت معتقد بود بهروز بچه بهبود هروقت خیره میشد داشت زور میزد. نگاه چپی بهش انداختم و سعید پقی زد زیر خنده و سردار که انگار کلا تازه فهمیده بود چی گفته لبش رو گزید و دستاش رو بالا گرفت و گفت: - ببخشید ترخدا، نه صرفا یاد دیالوگ اونا افتادم منظور دیگه ای نداشتم. چینی به بینی و دهنم دادم و سری متاسف تکون دادم و گفتم: - نه ترخدا بیا منظور دیگه ایم داشته باش. سعید توی صورتم دستی تکون داد و گفت: - آرام باش آرام باش. نگاهی از گوشه چشم بهش انداختم و از بین دندون های روی هم قفل شده غریدم: - من آرومم، معلومه که من بین دوتا احمق خیلی آرومم، بخدا آرامشی که توی دستشویی دارم کنار شما دوتا ندارم روان برای آدم نمیزارید. سردار شونه ای بالا انداختم و باز هم همینطور که سیس متفکرانه گرفته بود و نگاهش رو به کش دوخته بود و حرکات پاش رو کنترل میکرد گفت: - مقایسه جالبی نبود، خب آدم آرامشش توی دستشویی صد درصد بیشتره خودتی و خودت یک آدم اضافه باهات نیست مدام وَنگ وَنگ کنه در گوشت مگه اینکه دستشویی روهم دو نفره برین که اون دیگه بحثش جداست. نگاهم رو پوکر به سعید دوختم و گردنی کج کردم و گفتم: - این جدا احمقه، چرا شعور نداره، جدا فندق مغزه. سعید لب گزید و همینطور که داشت بیهوده زور میزد تا جلوی خنده اش رو بگیره و سرخ شده بود سری تکون داد و گفت: - عه سردار تویم میبینی این اعصاب نداره هی بیشتر کرم میریزی. کلافه دستی به صورتم کشیدم و خواستم بلند بشم که شتاب زده سمت پام خیز برداشت و چنگی به مچ پام زد و گفت: - باشه باشه غلط کردم قهر نکن بشین بابا حرف نمیزنم اصلا. نگاه چپی بهش انداختم و تابی به چشمام دادم و با اکراه دوباره نشستم که هنوز چندثانیه نگذشته بود و حتی هنوز عرق حرف خودش خشک نشده بود گفت: - آخه نه خب برای آدم سوال میشه چه عاملی توی دستشویی میتونه توانایی بهم زدن روان آدم رو داشته باشه. سعید شلیک خنده اش به آسمون بلند شد و غیضی لبم رو زیر دندون گرفتم و از جا بلند شدم و گفتم: - خدا لعنتت کنه سردار خدا لعنتت کنه، واقعا روی اعصاب آدم یورتمه میری. دستاش رو روی سر و صورتش حائل کرد تا مبادا ضربه ای بهش اصابت کنه و گفت: - آقا خب چیکار کنم ذهن کنجکاو و تحلیلگری دارم. لبام رو غنچه کردم و کف دستم رو سمتش توی صورتش کشیدم و گفتم: - دِ آخه کم چرت و پرت بگو پسر جون تو بخدا نمیدونی تحلیلگر با کدوم هعه! قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و دستاش رو از دور سر و صورتش باز کرد و به کمرش زد و گفت: - هه چی فکر کردی عزیزم خیلیم خوب بلدم از هِلال میاد ریشه هِ لِ لِ! محکم زدم توی پیشونیم و دستی به کمرم گرفتم و کمرم رو راست کردم و نفسام رو پر سر و صدا و دونه به دونه رها کردم و زیرلب گفتم: - ترخدا نگا این چی میگه، خدایا منو از دست این نجات بده. سعید میون خنده هاش بطری آبش رو پرتاب کرد سمتش گفت: - مرز های چرت و پرت گفتن رو جا به جا کردی، تحلیلگر از حَلال میاد ریشه حَ لَ لَ. نگاهم گیج و منگ بینشون میچرخید. هضم کردن این همه شعر گفتن به طور جد برام مشکل بود! چشم باریک کردم و بینشون خم شدم و گفتم: - جدی که نیستید؟ تو رو قرآن بگید جدی نیستید؟ هردو همزمان نگاهشون سمتم چرخید و پرسیدن: - مگه اشتباه گفتم؟ آب دهنم رو قورت دادم و لب گزیدم و با حرص چنگی به موهام زدم و دندونام رو روی هم فشار دادم و پاهام رو توی زمین کوبیدم و گفتم: - خدایا این کارما نیست این ابلفضلِ داره میزنه به کمرم شک ندارم. سردار نیشش رو باز کرد و نگاه مرددی به سعید انداخت و گفت: - خب پس، فکر کنم اشتباه گفتیم. خم شدم و بطری آبم رو با غیض از روی زمین برداشتم و همینطور که سمت رختکن پرواز میکردم تا از شر این نخود مغزا خلاص بشم داد زدم: - هرکی ماشین نیاورده و طبق معمول قراره آوار بشه سر من چون راننده شخصی گیر آورده پاشه بساطش رو جمع کنه بیاد که رفتیم. منتظر نموندم تا ببینم دوتاشون میان یا نه چون تقریبا مطمئن بودم دوتاشون میان! ⇢𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑🔥
#𝐄𝐏𝐈𝐒𝐎𝐃𝐄18┊𝐬𝐡𝐚𝐦𝐢𝐦 دستام رو توی دستاش گره زدم که دستام رو توی جیبش کشید و همینطور که گردنش رو تکون تکون میداد شروع کرد به خوندن: - مثلا من تو یه دریا زیر پامون شن بالا سر ابرا صدا باد بیاد موجم همراش تو باشی و خودم دوتایی تنها مثلا بارون بگیره رو موهات آروم بشینه مثلا دستامو محکم بگیری تو گوشم بگی بهم قدر تموم زمین و آسمون تورو دوست دارم اصلا کم نشو ازم عوض نشو فقط آخه دوست دارم جا به جا بشه جای آسمون و زمین دوست دارم از من مطمئن باش یه تنه تا ته دنیا دوست دارم (انگار توی ذهنش کلی بالا و پایین کرده بود تا بالاخره آهنگی رو انتخاب کنه که حرفاش باشه. با شوق و روی ریتم آهنگ رو زمزمه وار میخوند و دستم رو توی جیبش میفشرد. با هر دوست دارمی که میگفت ته دلم براش میرفت. نگاه کردن بهش، گوش دادن بهش و شنیدن آوای مردونه صداش روحم رو نوازش میکرد. کنج لبم کم کم کش اومد و لبخند مهمون ناخونده لبم شد و جا خشک کرد! آب دهنم رو قورت دادم و همینطور که به نیم رخش خیره بودم صدام رو با تک سرفه ای صاف کردم و بعد از مکث کوتاهی تصمیم گرفتم عین قولی که بهش دادم باهاش بخونم.) یه نفر با این که باهاته شب و روز تو فکر چشاته همه ترسش اینه نباشی بشه تنها با خاطراتت یه نفر مثل تو برا من حسابش جداست از یه عالم من اصلا تو دنیا به هیشکی تا این حد علاقه ندارم هردو باهم با ریتم گردنمون رو تکون میدادیم و باهم همخونی میکردیم و پیاده رو های شهر رو زیر پا گذاشتیم. نمیدونم چقدر از خونه دور شده بودیم اما اونقدر دور شده بودیم که احساس میکردیم به ته شهر رسیدم، همون ته ته تهی که همه پیش میگردن همون تهی که غرق خوشبختی بود غرق قشنگی بود. ما دوتا کنار هم دست توی دست هم همآوای هم رسیده بودیم به اون ته خوشبختی. بابت داشتن همدیگه خوشحال بودیم، از کنارهم بودن لذت میبردیم. همینطور که خیره خروش امواج دریا بودیم نفس عمیقی کشیدم و دستم رو از جیبش بیرون کشیدم و گفتم: - میای لب ساحل، اون مرز دریا و شِن بدوییم؟ از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و مردد نگاهش رو سمت امواج پرتلاطم کشید و لباش رو غنچه کرد و گفت: - منکه پایم ولی تو مطمئنی آب نمیبرت؟ چپ چپ نگاهش کردم و پوکر و وا رفته چشمی چرخوندم و گفتم: - سعید آدم باش، مگه برگ درختم آب منو ببره، بعدم یادت رفته ها من الان یکی نیستم دو نفرم زورم به همه میچربه. هوم کشدار و منظور داری زمزمه کرد که ازش فاصله گرفتم و همینطور که عقب عقب سمت ساحل میرفتم گفتم: - ببین چشمام رومیبندم تا سه میشمارم اومدی که اومدی نیومدی مهریه ام رو میزارم اجرا دونه دونه سکه هام رو از حلقومت میکشم بیرون بی سرمایه میشی. چشمام رو بستم و دستام رو باز کردم و شروع کردم داد زدن و شمردن: - یک، دو، دو و نیم، دو و هفتاد و پنج آقای سعید آقا چیزی نمونده که بگ.... قبل از اینکه سه رو داد بزنم بدو بدو خودش رو بهم رسوند و دستم رو با ضرب سمت ساحل کشوند و هیجان زده چشمام رو باز کردم و بلند قهقهه ای زدم و دستم رو قفل دستش کردم و دوتایی رسما زدیم به دل دریا. دقیقا توی اون مرز باریک خشکی و دریا شروع کردیم به دویدن. زندگی همین بود، درست توی اون مرز افسارگسیختگی و بدبختی کلی قشنگی و خوشحالی داره! ⇢𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑🔥
- هان؟ بله؟ خودش رو لوس کرد و سرش رو به قفسه سینم مالید و گفت: - شل کردی نه؟ خندیدی دیگه. چپ چپ نگاهش کردم و همینطور که از بالا به جفت چشمای شیطونش خیره بودم گفتم: - شل کردی یعنی چی آخه دختر؟ همه احساسی برخورد میکنن توی این مواقع زن ما مشتی رفتار میکنه. پقی زد زیر خنده و خودش رو از بغلم بیرون کشید و با ذوق دستاش رو بهم زد و گفت: -اینا رو ولش کن حاجی، پایه ای نصف شبی بزنیم به دل این شهره ملخ خیز؟ چشمی گرد کردم و لب گزیدم و گفتم: - ملخ خیز چیه حاجی چیه شمیم دارم نگران ادبیاتت میشم. لبخند گله گشاد و دندون نمایی زد و یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: - من این نبودم که این شدم، معلمم خوب بوده، نگفتی، پایه ای؟ لب گزیدم و چشمی گرد کردم و سری مثبت تکون دادم و بشکنی سمتش زدم و انگشت اشاره ام رو سمتش کشیدم و گفتم: - پیاده بریم. متقابلا با هر دو دست بشکنی زد و بلافاصله لایکی داد و گفت: - بلند بلند آهنگ بخونیم. بوسی براش فرستادم و بشکنی زدم و لایکی دادم و گفتم: - پایتم شدیداً. دستاش رو بهم زد و بشکنی زد و لایکی داد و انگشت اشاره هردو دستش رو سمت مخالفش کشید و گفت: - پس من میرم لباس بپوشم. سری تکون دادم و بیخیال شام و شکم و بخور و بخور سمت اتاق رفتم و تا شمیم آماده میشد گوشیم و کلیدای خونه رو توی جیب شلوارم جا دادم. به محض آماده شدن شمیم از خونه بیرون زدیم و به قصد مقصد نامعلومی راه افتادیم توی خیابونایِ شبِ به روز شبیه امارت. ⇢𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑🔥
#𝐄𝐏𝐈𝐒𝐎𝐃𝐄17┊𝐬𝐚𝐞𝐞𝐝 همینطور که آستینای پیراهنم رو بالا میدادم با دیدن در نیمه باز اتاق کار شمیم تقه ای به در وارد کردم و آروم سرکی داخل کشیدم. شتاب زده لپ تاپش رو بست و از جا بلند شد و گفت: - چی شده؟ شونه ای بالا انداختم و بی حرف سری تکون دادم و گفتم: - چیزی نشده، دیدم باز مشغول کاری گفتم بیام بپرسم شام خوردی یا نه؟ سری تکون داد و خمیازه ای کشید و گفت: - من شامم رو سرشب خوردم سعید ولی اگر میخوای میام برات.... حرفش رو قطع کردم و در رو یواش بستم و گفتم: - نه نمیخوام خودم بلدم غذا بکشم تو به کارت برس. قبل از اینکه برم توی آشپزخونه از اتاق بیرون زد و گفت: - میدونم بلدی منظورم این نبود، یعنی گفتم اگر میخوای... کلافه سری تکون دادم و نُچی زدم و دستم رو توی هوا تابی دادم و گفتم: - شمیم ولش کن منظورت رو برام شرح نده به کارات برس برو بخواب نمیدونم هرکاری میخوای بکنی بکن من یک سوال کردم ازت. چشمی گرد کرد و دستش رو روی سینه اش کشید و قیافه حق به جانبی گرفت و گفت: - فازت چیه سعید؟ آره یک سوال پرسیدی یک جوابم گرفتی دیگه بسه دیگه چرا تیکه میندازی! چشمی گرد کردم و ابروهام رو بالا انداختم و گفتم: - تیکه؟ تیکه ندیدی عزیزم که به این دوتا لفظ میگی تیکه. اخماش رو توی هم کشید و لبش رو بالا کشید و گفت: - نمیفهممت واقعا! بشکنی زدم و لایکی براش فرستادم و گفتم: - دقیقا، دقیقا مشکلمون همینحاست، یک مدته نمیفهمیم هم رو اصلا، داستان چیه شمیم؟ یک بار میگم حامله است دوبار میگم حامله است ولی میبینم نه روتینت شده به حاملگی ربطی نداره. لبش رو گزید و تک خنده ای زد و چشم و ابرویی درهم کشید و گفت: - تو دردت از کجایه؟ از اینکه حامله ام بهت نمیرسم فشاری شدی حتی برای حاملگیم؟ متعجب و بهت زده تکونی خوردم و قدمی عقب برداشتم و گفتم: - چی...چی؟ یعنی چی شمیم؟ کلا منو اینجوری میبینی؟ مغزم انگار مثل ساختمونی چند طبقه یک باره توی تاریکی فرو رفت! انگار تنم رو از داربست پرت کرده بودند پایین و تمام وجودم یک باره کوفته شده بود! انگار روی آتیش وجودم سطلی پر از آب یخ ریخته بودند! زنم من رو فقط به این چشم میدید و فکر میکرد تمام درگیری من بابت اینه؟ و چه چیزی در من می گذشت! آب دهنم رو قورت دادم و فکم رو روی هم قفل کردن و از بین دندون غریدم: - میدونی چیه از خودم بدم میاد، متاسفم که همچین حسی بهت دادم، ای خاک تو سر من. متاسف سری تکون داد و لب از لب باز کرد و سمتم دستی دراز کرد و کفت: - چی میگی سعید؟ من اشتباه کردم، دردت چیه؟ به چشماش خیره شدم. پلک نزدم تا خوب مردمک چشمش رو ببینم، ببینم چی تغییر کرده که من رو نمیشناسه دردم رو نمیدونه. آب دهنم رو قورت دادم و سری تکون دادم و زمزمه کردم: - هیچی، دارم فقط برای این زندگی دست و پا میزنم همین. نمیدونم اشک توی چشمم یا تن صدایِ بریده شدم شوکه اش کرد که آب دهنش رو قورت داد و گردنی کج کرد و گفت: - من...من نمیخواستم ناراحتت کنم، میفهمم زندگی مشترک توی یک کشور غریب سخته خسته کننده است میخوام کمکت کنم اما نمیدونم نمیتونم بلدش نیستم سعید. لبی تر کردم و لبم رو زیر دندون نگه داشتم و سری مثبت تکون دادم و آب دهنم رو قورت دادم و چشمی چرخوندم تا از شر اشک جمع شده پشت پلکم خلاص شم، دستی به کمرم گرفتم و دست دیگه ام رو روی صورتم کشیدم و قطرات اشک رها شده رو پاک کردم و گفتم: - نه نه ولش کن، گذشت. پشتم رو بهش کردم و سمت گاز راه افتادم. برای اولین بار توی زندگیم میخواستم که اون بیاد دنبالم، میخواستم که اون صدام بزنه! لب میگزیدم و دل میزدم، قلبم بابت انتظاری که میکشیدم با وسواس خاصی به سینه ام میکوبید، قطرات اشکم مردد بودن برای چکیدن قطره اشکی سُر میخورد و انگار بعدی منتظر نتیجه میموند تا تکلیف رها شدنش رو مشخص کنه و میون مژه هام قایم میشد. به محض قرار گرفتن دستش روی کتفم نفسم رو آروم اما عمیق رها کردم و چشم بستم و پلک هام رو محکم روی هم فشردم. آروم سمتش چرخیدم که مثل یک عروسک خیمه شب بازی با ظرافت دستام رو از کنار تنم باز کرد و فاصله داد و پشتش رو کرد بهم و عقب عقب اومد توی بغلم و دوباره با همون دقت قبل دستام رو دور خودش و شکمش قفل کرد و انگشتاش رو قفل پنجه هام کرد و دستامون رو روی شکمش کشید و گفت: - بابا سعید دو دقیقه غذا نخوره نمیمیره اما بدون شمیم و بچه شمیم دق می کنه، پس باید نخود بابا رو با مامان نخود بغل کنه. لبم به خنده کش اومد و تک خنده ای زدم و وقتی مثل پسربچه های شیطون با نیش باز چشماش رو بالا کشید و سرش رو بالا گرفت و بهم خیره شد نیشم رو جمع کردم و سری تکون دادم و گفتم:
#𝐄𝐏𝐈𝐒𝐎𝐃𝐄16┊𝐚𝐥𝐢𝐫𝐞𝐳𝐚 مدام توی ذهنم تیکه های مختلفی از پازل کنارهم جفت و جور میشدن. هربار ایده جدید با آدمای جدید توی ذهنم کنار هم قرار میگرفتن. نگاهم روی رفت و آمد ماشین ها قفل بود و انگار با خاموش و روشن شدن چراغ خونه ها ذهن منم چیز جدیدی پیدا میکرد. سوز سردی میزد که این مدت توی این کشور گرما زده عجیب بود. انگار خداهم تصمیم گرفته بود سوز سرما رو عین لشکر افکارم به مغز استخونم بفرسته. نفس عمیقم رو رها کردم و بخار که از دهنم بلند شد لبم رو گزیدم و سرم رو زیر انداختم و چونه ام رو توی سینه ام فشردم. دستام رو توی جیبم کشیدم و شونه هام رو بالا کشیدم تا از سر و صورتم دربرابر سوز سرما محافظت کنم. با قرار گرفتن چیز گرمی دورم تکونی خوردم و سرم رو شتاب زده بلند کردم. آوین درحالی که یک پتو مسافرتی روی دوشش بود نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به شهر دوخت و گفت: - من متوجه میشم حالت خوب نیست، ولی نمیخوام ازت سوالی کنم تا خودت برام توضیح بدی. لبخندی زدم و نگاهم رو به نیمرخ ماهرخش دوختم و خسته پلکی زدم و گفتم: - زندگیه دیگه، بالا و پایین داره، من نمیخوام تورو درگیرت کنم عزیزم من خودم همه چیو درست میکنم. نگاهش رو از گوشه چشم بالا کشید و بهم چشم دوخت و نفسش رو رها کرد و سمتم چرخید و گفت: - من میدونم تو از پس همه چی بر میای و درستش میکنی، فقط میخوام بگم من هستم علی، من کنارتم عزیزم، ترخدا اینجوری نکن باخودت داری بین گرفتاریات دست و پا میزنی، دلآشوبم میکنی. لبم رو با نوک زبونم تر کردم و دستام رو دور پتوم قفل کردم و بیشتر دور تنم پیچیدمش و گفتم: - من هروقت برگشتم کنارم رو نگاه کردم تو بودی آوین، منم میدونم که تو هستی، گاهی وقتا فکر میکنم هردومون از این همه دونستنه که بهم خیلی چیزا رو یادآوری نمیکنیم! سمتش قدمی برداشتم و تنش رو توی آغوش گرفتم و چونه ام رو روی سرش گذاشتم و همزمان گفتیم: - مثلا اینکه چقدر دوست دارم. تک خنده ای سر دادم و بیشتر به خودم فشارش دادم و ادامه دادم: - آره دیگه تا وقت هست باید این دوست دارما رو بهم بگیم دو روز دیگه پیر میشیم با دندون مصنوعی حق جمله ادا نمیشه. نخودی خندید و مشتی حواله سینه ام کرد و تکونی خورد و سرش رو به قلبم تکیه داد و چشماش رو به بیرون دوخت و گفت: - کنارت پیر شدنم قشنگه ها. سری تکون دادم و چشم و ابرویی چرخوندم و گفتم: - بله دیگه پس چی، هی پیر پیر میکردی ببین ترخدا پیر شدن کنار من خودش دنیایی داره حاج خانوم. خندید و لبی گزید و دستاش رو روی سینه ام تکیه گاه کرد و سرش رو عین بچه گربه ها مابین آغوشم بالا گرفت و چشمای گربه ایش رو بهم دوخت و گفت: - ببخشیدا، البته دعوایِ دیگه حلوا که پخش نمیکنن، حقت بود هرچی گفتم. لبم رو به دندون گرفتم و بی صدا خندیدم و سری متاسف تکون دادم و نوک بینیش رو کشیدم و گفتم: - از همون اول همینقدر کلهخراب و بچه پرو بودی. سری تکون داد و پلک مطمئنی زد و دوباره سرش رو تو بغلم جا داد و خودش رو توی آغوشم مچاله کرد و گفت: - آره دیگه، همون روز اول توی برخورد اول توی رستوران یادته؟ عشق کردم پاچت رو گرفتم آی عشق کردم سوسکت کردم، اعتراف کن از همونجا عاشقم شدی. با یادآوری اون روزها انگار شکوفه گیلاسی توی وجودم شکوفا شد، لبخندی زدم و سرم رو روی سرش کشیدم و به بیرون خیره شدم و گفتم: - عشق قشنگیش به اینه که نمیدونی کی توی دلت جا میگیره، به خودت میای میبینی گرفتارش شدی، چشمات همه جا می بیننش حتی وقتی نیست تو همه رو شبیه اون میبینی می خوای که همه اون باشن، به خودت میای می بینی ای دل غافل چشمات خیس شدن به یاد چشماش، توی عطر فروشیا دنبال بوی تنشی، توی آینه دنبال قرار گرفتن صورتش کنار صورتتی. لب گزیدم و تابی به چشمم دادم تا اشکی مبادا از چشمام جدا بشه. انگار کلاف افکارم توی سر اون هم رد پایی به جا گذاشته بودند از خودشون که ادامه داد: - چشمات رو میبندی چشماش رو پشت پلکای سیاهت می بینی، میدونی تهش عذابه درده ولی با بند بند وجودت میخوایش، زخم بیوفته بهش جونت در میاد، نباشه انگار دنیا پوچ میشه، میدونی عاشقی انگار تاوانیه که زندگی ازت میگیرش، عاشق که بشی هر روز تاوان میدی. هردومون سکوت کردیم. انگار به اندازه روزایی که تاوان دادیم یا قرار بود تاوان این عشق رو بدیم سکوت کردیم! ⇢𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑🔥
دوباره چشمام بیاراده توی صورتش چرخید؛ روی ریش قهوه ای رنگش، خط ریش تمیزش، تیغه بینی مردونه اش، چروک های گوشه چشمش، مژه های مشکی رنگ بلندش، چشمای درشت و آبنباتی شکلش، لبای قیطونی و صورتی رنگش، ابرو های پرپشت و کمونش همه چیزش رو دونه به دونه یا جزئیات صورتش از نظر گذروندم. نفس عمیقی کشید و پلک سنگینی زد و گفت: - ببخشید، منظورم اصلا این نبود، فقط خواستم بگم نگرانم، نگران زندگیمون. سری تکون دادم و خواستم برم که تنش رو جلوم کشید و مانع رد شدنم شد و قدمی سمتم برداشت که به دیوار تکیه دادم، نگاهم دو دو میزد توی صورتش ما بین چشمای قهوه ایش. آب دهنم رو قورت دادم که نزدیکم شد، تیام از این نزدیکی نقی زد که تکونی دادم و ساکت شد. چشماش خمار بین چشمام و لبم جا به جا میشد و زمزمه وار گفت: - بخشیدی؟ لب گزیدم و تکیه ام رو از دیوار جدا کردم که بیحرف عقب کشید و راهم رو سمت اتاق کج کردم، همینطور که پشتم بهش بود گفت: - بخشیدی میدونم، راستی، وقتی سرم داد میزنی خیلی خوشگل تر میشی ها دختر خانوم! انگار قند توی دلم آب شد، گوشه لبم به خنده کش اومد که سریع جمعش کردم و توی اتاق تیام پیچیدم و در رو روش بستم. ⇢𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑🔥
#𝐄𝐏𝐈𝐒𝐎𝐃𝐄15┊𝐚𝐯𝐢𝐧 نگاهم بینشون با تردید جا به جا میشد. دلم رو به دریا زدم و ظرف میوه روی پام رو روی میز گذاشتم و دستام رو تکونی دادم و گفتم: - شما دوتا میخواین چیزی به من بگید؟ سعید سری منفی تکون داد و همینطور که خیره تلویزیون بود و با غیض دکمه های روی دستهاش رو میزد گفت: - نه بابا زن داداش، چی بگیم. شونه ای بالا انداختم و دستی به چونه ام کشیدم و گفتم: - نمیدونم والا، از وقتی اومدید این پنجمین باره دارین این مسابقه رو بازی میکنید. علیرضا نگاهی به سعید و سعید نگاهی به علیرضا انداخت و هردو دستهشون رو روی میز رها کردن. علیرضا بدون مقدمه سمتم چرخید و گفت: - آوین رامین بهت چی گفت؟ حتی با اومدن اسمش چشمام دو دو میزدن، اشک توی چشمام جمع میشد و رگ چشمم گز گز میکرد. به چشمای علیرضا خیره مونده بودم و معذب از حضور سعید سری تکون دادم و زمزمه وار گفتم: - م...من با را...رامین حرف نزدم، گفتم فکر کنم صداش شبیه ر...رامین بود. اونم نمیتونست چشمش رو از مردمک های ترسیده ام جدا کنه. درسته حرفی نمیزدیم و سکوت کرده بودیم اما انگار بین مردم چشممون کلی حرف رد و بدل شد. سمت سعید گردنی کج کرد و گفت: - من اشتباه کردم، برو خونه خبری نیست خیالت راحت. بدون نگاه کردن به سعید چشمام رو بستم و سرم رو زیر انداختم، سعید زیرلب خداحافظی کرد و ساکش رو برداشت و گونه تیام رو که روی مبل دراز به دراز افتاده بود و غرق خواب بود رو بوسید و بلند شد و رفت. باصدای بسته شدن در چشم باز کردم و دوباره با دوجفت چشمای شکلاتی خیره اش مواجه شدم. آب دهنم رو قورت دادم و لرزون گفتم: - چرا گفتی بهش؟ من فقط احساس کردم صداش شبیه رامین بود علیرضا؟ چی داری پیش خودت فکر میکنی؟ علیرضا مدیونی اگر فکری کنی راجب من ها! پشت هم سری کلافه تکون داد و از جا بلند شد و همینطور که دستاش رو توی جیبش میکشید و سمت بالکن میرفت گفت: - من هیچ فکری نمیکنم آوین من فقط نگران توئم نگران زندگی مون. ناخودآگاه صدام بالا رفت و اشکام بدون کنترل من روی گونم سر خوردند و گفتم: - همین دیگه، فکر نکن به من، یعنی فکر کن بهم ولی نه وقتی که اسم رامین رو شنیدی، علیرضا بهم ریختی دارم میبینم که انگار داری احساس خطر میکنی انگار فکر میکنی اون منو از تو میگیره! سکوت کرد! سکوت سنگینش قلبم رو آتیش میزد، جدا به این چیزا فکر میکرد؟ تای ابروم بالا پرید و هقی زدم و دستم رو روی دهنم مشت کردم و وقتی سمتم چرخید سری متاسف تکون دادم و گفتم: - پس جدا به این فکر میکنی، خیلی احمقی علیرضا چطوری میتونی اینقدر خریت کنی؟ از کوره در رفت و در کشویی نیمه باز بالکن رو محکم تا ته هل داد که صدای بدی داد و تیام از خواب پرید و زد زیر گریه اما بدون توجه به پسرم داد زد: - آره خرم آره احمقم که دارم به زندگیم فکر میکنم، چی میگی آوین برای خودت میبری و میدوزی ها؟ همیشه همینجوری همیشه خودت محاکمه میکنی و حکم صادر میکنی بدون اینکه تفهیم اتهام کنی برای آدم همیشه همینقدر عجولی، من به زندگیم به تو فکر میکنم به اینکه دوباره برنگرده دوباره اذیتت نکنه دوباره تحت فشار نزارت بعد تو زر مفت میزنی؟ لب گزیدم و بیصدا اشک ریختم، دونه های اشکم مثل مهره های تسبیح که روی نخی سر میخورن روی گونم فرود میاومدن و نگاهم توی صورتش می چرخید. انگشتم رو توی صورتش کشیدم و گفتم: - حق نداری اینجوری صحبت کنی با من، من عجولم؟ آره عجولم که بعد اون اتفاق زن تو شدم باید میرفتم به درد خودم میمردم و میسوختم و میساختم، آره من عجولم که وقتی خواهرت مُرد بچش رو به دندون کشیدم، من عجولم علیرضا؟ من توی همه ی اتفاقات خیلی صبر کردم پیر شدم و صبر کردم علیرضا ولی انگار ندیدی اصلا منو ندیدی نفهمیدی نابود شدم شکستم پیر شدم من آب شدم علیرضا. خواست مچ دستم رو بگیره که نفس زنان دستم رو زودتر پس کشیدم و سمت مبل قدم تند کردم. صورت سفید بچم سُرخ شده بود و اشکاش مرواریدی پشت هم روی صورتش سر خورده بودند و بعضی از قطرات اشکش پشت لب برجسته اش جا خشک کرده بودند. به محض اینکه بغلش کردم سرش رو توی گودی گردنم و روی سینه ام مچاله کرد و عین جنین توی رحم توی بغلم آروم گرفت. دستم رو روی پشتش کشیدم و راهم رو سمت اتاق کج کردم. پشت سرم راه افتاد و عصبی گفت: - آوین واستا، گوش کن آوین، من منظورم اینایی که گفتی نبود، آوین با تویم. آرنجم رو محکم کشید که ناخودآگاه در جهت حفاظت از بچه توی بغلم دستم دور تنش محکم تر چفت شد و ترسیده عقب گرد کردم و بهش خیره شدم. تیام از گوشه چشمش نگاه خیسش بینمون رد و بدل میشد و دل میزد، اشک نمیریخت اما هق هق میزد و توی بغلم تکون میخورد و میلرزید.
- اگر بزنه و یارو ماجرای رامین رو بدونه و بعدا از اینکه لوش دادی همه جا جار بزنه داستان آوین و رامین رو میخوای چیکار کنی؟🤫📛 - - - - ( - حدس شما چیه؟ داستان از چه قراره؟📬) برامون انرژی خوب بفرستید🙂🎀: https://t.me/SendHarfBot?start=bb399ad724d1 جایی که خودمونی تریم🔗🤍: https://t.me/+zwBNzZXFB-w4ZjQ0 - - - - - - - - - پ.ن: - نظراتتون رو برامون بفرستید حتما!🥺 #سوت_آخر🌬
#𝐄𝐏𝐈𝐒𝐎𝐃𝐄14┊𝐚𝐥𝐢𝐫𝐞𝐳𝐚 تا بریم سردار رو برسونیم و بریم سمت خونه از فرصت استفاده کردم و گفتم: - من تصمیمم رو گرفتم، نمیدونم شما میخواین چیکار کنین. سردار از گوشه چشم نیم نگاهی به من و نیم نگاهی به سعید انداخت و گفت: - الان میخوای در جریان قرارمون بدی؟ سری تکون دادم و لبی تر کردم و آرنجم رو لبهی شیشه گذاشتم و انگشت اشاره ام رو بالای لب گذاشتم و گفتم: - هرجور حساب میکنم میبینم من هرچیم باشم اما مامان و بابام نون حلال در آوردن رو بهم یاد دادن، من یکی نمیتونم اینجوری با این پولا تا گردن برم تو لجن، پام برسه ایران به هرکی فکر کنم درسته اطلاع میدم، حالا هرچی میخواد بشه بشه. سعید همینطور که سرش پایین گفت: - خود دانید، حتی اگر به قیمت آبرومون باشه؟ اگر بزنه و یارو ماجرای رامین رو بدونه و بعدا از اینکه لوش دادی همه جا جار بزنه داستان آوین و رامین رو میخوای چیکار کنی؟ با اومدن اسم رامین انگار کابل اصلی برق رو بهم وصل کردن محکم روی ترمز زدم، سردار دستش رو جلوی صورتش حائل کرد و با دست دیگه اش خودش رو نگه داشت. سعید ترسیده به صندلی عقب چسبید، نود درجه سمتش چرخیدم و گفتم: - چی گفتی؟ یکبار دیگه بگو؟ ترسیده همینطور که نفس نفس میزد آب دهنش رو قورت داد و گفت: - داداش من غلط کردم، من فقط یک حدس زدم. صورتم رو درهم کشیدم و کلافه سری تکون دادم و گفتم: -اه سعید به این چیزا چیکار دارم میگم بگو چه زری زدی؟ لب گزید و نگاه ملتمسی به سردار انداخت و وقتی نگاه گیج و منگ اون رو دید شمرده شمرده گفت: - میگم وقتی تهدیدت کرده بود نکنه ماجرای رامین رو میدونه با همون بخواد داستان کنه و اگر پا پس بکشیم رسانه ایش کنه. محکم زدم توی صورتم و بدون فکر چنگی به موهام زدم و گفتم: - اه اه اه، کار رامینه، بخدا کار رامینه! سعید خودش رو جلو کشید و سردار گردنش رو سمتم کشید و هردو همزمان پرسیدن: - چی؟ چی میگی؟ لب گزیدم و کمربندم رو با ضرب باز کردم و دستام رو دور فرمون قفل کردم و پیشونیم رو روی دستم گذاشتم و چشم بستم و پلکم رو فشردم و گفتم: - دیشب یک خطی بدون شماره به آوین زنگ زده بود، گفت صداش مثل رامین بوده، دلشوره افتاد به جونمون. سعید دستی روی شونم گذاشت و همینطور که کتفم رو فشار میداد گفت: - داداش گفته مثل رامین، نگفته خود رامین. سردار بشکنی زد و دستش رو روی پام گذاشت و گفت: - اصلا باید ببینیم چی گفته؟ همین چیزایی که به ما گفته؟ سری منفی تکون دادم و کمر راست کردم و چشم باز کردم و نفسم رو کلافه رها کردم و گفتم: - نه نمیدونم یادم نیست چی گفت بهم، نمیدونم گفت یک چیزی درباره من گفته یک چیزی برای من گفته نمیدونم تهدیدش کرده انگار دقیق یادم نیست. سعید نُچی زد و شونه ای بالا انداخت و گفت: - نه نمیشه، اینا باهم جور در نمیاد، با آوین صحبت کن ببین دقیق چی گفته شاید این زنگ آوین هیچ ربطی به جریان ما نداشته باشه الکی خودت رو حساس نکن. نمیدونمی زمزمه کردم و دستی به صورتم کشیدم که سعید اشاره ای بهم زد و لب زد: - من میشینم پشت فرمون. سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم و جام رو با سعید جا به جا کردم. به محض اینکه پشت فرمون نشست برای اینکه سکوت سنگین حاکم رو بشکنه ضبط رو روشن کرد: - نرو لج نکن منو پس نزن خواهشاً با دلم بد نشو نرو کج نکن راهتو باشه تو خوبی ازم رد نشو اصن قبوله اونی که بوده باعث و بانی همه اشک تو چشمات منم قدمای شونه به شونه زیر باروناتو میخرم نرو تروقسم به جون دوتامون به این دوتا چشمای ترم نرو بعد تو جواب این دل بیچاره لهو بگو چی پس بدم فقط بهم بگو تو نباشی به کی دیگه به جای تو نفس بگم آخر بی بهونه دل تو از تو دلم زد پر نیا بارون نکن حال منو بدتر حالا من موندم و این کوچه و تنهایی که یک روز رو تنش قدم زدیم دو تایی ⇢𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑🔥
𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑⏳️ pinned «عزیزان دل خیلی خوشاومدید به چنل بمونید برامون🫶🏼🪷 فصل اول رمانِ دقیقهیِنود!🌱 فصل دوم رمانِ دقیقهیِنود"آفساید"!🌱 فصل اول رمانِ روز هایِ بازی!🌱 عضویت در VIP چنل!🌱 راه ارتباطی با نویسنده رمان ها!🌱 چنل نظرات و کامنت های شما!🌱 شروع فصل دوم رمانِ روز…»
همینطور که نمادین خداروشکر میکردم اشاره ای به سردار زدم و زمزمه وار گفتم: - پیر شده، روش نمیشه بگه سنی از من گذشته دیگه نفس یاری نمیکنه بدوم. علیرضا بلند داد زد: - سعید کَر نیستم میشنوم چی بلغور میکنی اون پشت. سردار بیصدا خندید و دستش رو دور گردنم انداخت و زیر گوشم پچ زد: - کرم داری تویم نه؟ سری تکون دادم و چشمکی زدم و گفتم: - آره مگه ندیدیش؟ بیا خونمون عزیزم یک کرم دارم وول میخوره. قبل از اینکه به خودم بیام یک پس گردنی نصیبم شد که صدای علیرضا رو دوباره درآورد: - سردار دستت دردنکنه، نوش جونت بچه جون. بشکنه این دست که نمک نداره، این همه تلاش کن وقت بزار اینا رو از حال و هوای افسردگی بعد تمرین در بیار کیه که قدر بدونه. بابت افکار خودم سری متاسف تکون دادم و پوزخندی زدم و هر سه تایی سمت نیمکت راه افتادیم. ⇢𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑🔥
#𝐄𝐏𝐈𝐒𝐎𝐃𝐄13┊𝐬𝐚𝐞𝐞𝐝 نیم نگاهی به علیرضا انداختم و لبام روغنچه کردم و دوباره چشمم رو به زمین دوختم و گفتم: - خب تو چته؟ شونه ای بالا انداخت و بیشتر توی خودش مچاله شد و گفت: - هیچی بابا، ذهنم یکم درگیر زندگیه! چپ چپ نگاهش کردم و پوکر چینی به بینیم دادم و گفتم: - برو خودت رو مسخره کن بچه پرو. تک خنده ای زد و خودش رو بالا کشید و دستش رو دور شونه ام انداخت و گفت: - بابا ولش کن اینو چیز مهمی نیست! لبم رو گزیدم و دستش رو غیضی پس زدم و چشمی چرخوندم و گفتم: - لیاقت همدردی نداری، برو گمشو مرتیکه نکبت. بلند قهقهه ای زد و در آخر خنده اش رو جمع کرد و دستی روی دسته صندلی تکیه گاه کرد و مشتش رو زیر چونش قفل کرد و گفت: - نه حالا جدی منم درگیر اتفاقات اخیرم، آوین باید جلوی چشمم باشه ذهنم درگیر چند جا باید باشه. سری تکون دادم و متقابلا دستام رو توی هم گره کردم و آرنجم رو روی دسته صندلی کشیدم و گره دستام رو زیر چونم تکیهگاه کردم و گفتم: - شمیم داره یک کارایی میکنه که نمیدونم چیه، منکه هستم کاراش رو از پیش میبره تا میرم خونه جمع و جورشون میکنه. هردو خیره زمین چمن بودیم، در عین حالی که باهم صحبت میکردیم به طور واضح تمرکزمون جای دیگه ای بود انگار هردومون داشتیم بی اراده افکار پس ذهنمون رو روی دایره میریختیم تا فقط گفته باشیم تا فقط یکی شنیده باشه رسما بهم پناه برده بودیم! تکونی خورد و لبش رو تر کرد و به دندون گرفت و گفت: - آوین ازم دور شده، از وقتی با پافشاری خودش سه تایی اومدیم توی یک تیم احساس میکنم ازم فاصله گرفته و گذاشته به دوران مجردی برگردم. نفسی کشیدم و تای ابروم رو بالا انداختم و بدون گرفتن نگاه میخم از جلو گفتم: - هوم، دقیقا، شمیم از وقتی باردار شده خیلی حساس شده خیلی چیزای کوچیک رو بزرگ میکنه انگار روز به روز ازم دور و دورتر میشه. قبل از اینکه من حرفم رو ادامه بدم یا علیرضا پینوشتی بهش اضافه بکنه سردار با سوت مربی کنار زمین مقابل ما ایستاد و خودش رو روی زمین انداخت و همینطور که پاهاش رو تکون میداد نفس نفس زنان گفت: - مد...مدیونی...ید....اگ...گر به...من نگ...ید چی گف...تید. نفسش رو باضرب و عمیق رها کرد و نیشش رو باز کرد و بوسی برامون فرستاد و گفت: - میخوام بدونم کیف کردید یا نه؟ سه هیچ تیمتون رو زدیم جلبکا. علیرضا پقی زد زیر خنده و چینی به بینیش داد و گفت: - ها دیگه مگه افتخارت همین باشه ما که تو ترکیب نیستیم تو ببری. وا رفته نیشش رو جمع کرد و پوکر به من خیره شد و گفت: - این عجب بیشعوریه، این خیلی بیشعوره ها، جای تشویق و روحیه دادنشه. پقی زدم زیر خنده و سری متاسف تکون دادم و دستی به زانو گرفتم و همینطور که بلند میشدم و سمتش قدم بر میداشتم دستم رو سمتش گرفتم تا بلندش کنم و گفتم: - داداش دنبال چه چیزایی میگردی ها، دنبال شعور توی این گشتن مثل دنبال سوزن گشتن توی انبار کاهه. علیرضا از جا با شتاب بلند شد و جیغی کشیدم و دست سردار رو محکم کشیدم و بلندش کردم و هردو عین فنر از جا در رفتیم. ما بدو علی بدو، این وسط نکته مثبتش اینجا بود که مربی و سرمربی فکر کردن ما داریم کار مثبتی انجام میدیم یا داریم سرد میکنیم یا داریم تمرین میکنیم، همینش خوب بود که تا این سطح روی عقل ما حساب باز کردن. با خستگی واستادم و دستام رو تسلیم بالا بردم و نفس نفس زنان خم شدم و گفتم: - آق...ا....با...شه...ب...بسه. خودش از ما دوتا خسته و کوفته تر دستاش رو به کمر زد و به جایگاه تماشاچی تکیه زد و نفس نفس زنان نفسی تازه کرد. سردار توپ جلوی پاش رو شوت زد سمتم که قبل از اینکه به خودم بجنبم خورد به سرم و کمونه کرد توی زمین و گفت: - خدا بگ...گم چی...کارت ک...کنه! تک خنده ای زدم و صورتم رو درهم جمع کردم و نفس عمیقی کشیدم و پر سر و صدا رهاش کردم و گفتم: - بابا به من چه، این یهو تصمیم گرفت عین ملبان زبل ما رو تا اسکله دنبال کنه. سردار سری متاسف تکون داد و علیرضا پشت بندش گفت: - ترخدا دوست و رفیقای ما رو نگاه کن، منو شبیه ملبان زبل میبینه. نیشم رو باز کردم و ابرویی بالا انداختم و گفتم: - نه بابا در این حدم نیستم، بیشتر شبیه بوشوک میبینمت! سردار بلند زد زیر خنده و دستاش رو تسلیم بالا گرفت و خودش رو کناری کشید، علیرضا چشماش رو گرد کرد و گفت: - تو شرف نداری نه؟ لب گزیدم و دوباره ابروهام رو منفی بالا انداختم و گردنی کج کردم و گفتم: - به بزرگی خودت ببخش ترخدا دنبالم نکن دیگه نفس ندارم بدوم. نگاه چپی بهم انداخت و درحالی که راهش رو سمت نیمکت کج میکرد گفت: - شانس آوردی خودم خسته و کوفته ام وگرنه همین راهی رو که دو دور دویدی باید سه چهار دور دیگه میدویدی.
عزیزان دل خیلی خوشاومدید به چنل بمونید برامون🫶🏼🪷 فصل اول رمانِ دقیقهیِنود!🌱 فصل دوم رمانِ دقیقهیِنود"آفساید"!🌱 فصل اول رمانِ روز هایِ بازی!🌱 عضویت در VIP چنل!🌱 راه ارتباطی با نویسنده رمان ها!🌱 چنل نظرات و کامنت های شما!🌱 شروع فصل دوم رمانِ روزهایبازی"سوتآخر"!🌱
#𝐄𝐏𝐈𝐒𝐎𝐃𝐄12┊𝐚𝐥𝐢𝐫𝐞𝐳𝐚 نفس نفس زنان خودم رو کنار زمین رسوندم و کاورم رو از تنم در آوردم و گلوله کردم وگوشه ای پرتابش کردم و یکی از بچه های تدارکات یک آبیموه برام پرتاب کرد و توی هوا گرفتمش و سری تکون دادم و دستی بالا گرفتم و گفتم: - شُکراً... کنار سعید نشستم و سرم رو زیر گوشش خم کردم و همینطور که بطری رو باز میکردم گفتم: - سردار کجا رفت؟ خودش رو لَش کرده بود و دستش رو زیر چونه اش قفل کرده بود، تکونی خورد و بدون گرفتن نگاهش از داخل زمین گفت: - رفت جورابشو عوض کنه زانوش که خونی شد زده به جورابش. سری تکونی دادم و آهانی زمزمه کردم و همینطور که خم شده بودم و مشغول ور رفتن با بندای شل شده کفشم بودم گفتم: - باید تصمیم آخر رو بگیریم، هرچی بیشتر وقت رو بکشیم بیشتر بهش فرصت میدیم درز و دروز زندگی مون رو شخم بزنه یک چیزی پیدا کنه موافقی؟ وقتی ازش جوابی نگرفتم از پایین نگاهی به بالا انداختم، همچنان توی همون پوزیشن و خیره به بازیکنا بود. کمرم رو صاف کردم و با آرنجم زدم به پهلوش و چشم و ابرویی درهم کشیدم و گفتم: - هان چیه چته تو؟ سینما سه بعدی تشریف آوردی آقا پسر؟ زل زدی به جلوت و مغزتم پریده یک سوی دیگه. نُچی زد و نفسش رو کلافه رها کرد و خودش رو جمع و جور کرد و به صندلیش تکیه داد و گفت: - چیزی نیست بابا یکم ذهنم درگیر زندگیه، تو چی میگفتی؟ ابرویی بالا انداختم و سمتش چرخیدم و جرعه ای از آبمیوه ام رو خوردم و نفسم رو پر سر و صدا رها کردم و با پشت دست نم روی لبم رو گرفتم و گفتم: - اوهو، داشتیم؟ الان سوسکی پیچوندی؟ سری منفی تکون داد و کلافه گردنی تاب داد و گفت: - بابا ولش کن اینو چیز مهمی نیست میگم تو چی گفتی؟ سردار از پشت سایهبون نیمکتا گردنی کج کرد و درحالی که با جورابای گلوله شده توی دستش بازی بازی میکرد گفت: - چی شده چی شده؟ سری براش تکون دادم و هیچی لب زدم و دوباره سمت سعید نگاهم رو چرخوندم و دستی زیر چونش زدم و گردنش رو عقب هل دادم و گفتم: - نُچ، دِ نشد پسر خوشگله، ما از اینجور اداها نداریم تو خودمون میدونی، گیرکنیم به یک چیزی ول کنمون اتصالی میکنه پس تند زود سریع خودت بگو قبل از اینکه آوین رو پر کنم بندازم تو جون شمیم تا سر تیتر اخبار رو بکشه بیرون و مشروحش رو به اطلاعمون برسونه! سعید چشمی گرد کرد و قبل از اینکه چیزی بگه سردار روی زانو نشست روی زمین و گفت: - جدا از این کارا میکنی؟ چه زن و شوهر پر حاشیه ای هستید! شونه ای بالا انداختم و تابی به گردنم دادم و گفتم: - دیگه حالا هرچی که هستیم، ولش کن تو که نم پس نمیدی اینو خودم حلش میکنم، داشتم می گفتم بالاخره باید تصمیم بگیریم اینم چند روزیه زنگ نزده معلوم نیست چه برنامه ای برامون چیده. هر دوشون سری تکون دادن و سردار از روی زمین بلند شد و کنارمون نشست و گفت: - منکه میگم روزی که رفتیم ایران همون هتل که میریم بدون اینکه کسی شکی بکنه کار رو ردیف میکنیم. سعید از پشت سرم گردنی جلو کشید و چشمکی زد و گفت: - یعنی چی؟ برنامت چیه؟ بشکنی زد و همین که خواست حرفی بزنه سرمربی اسمش رو فریاد زد و حرفش نصف و نیمه باقی موند و از جا بلند شد و درحالی که کاورش رو از عبدالحمید می گرفت رفت توی زمین. نیم نگاهی به سعید انداختم و سری تکون دادم و دست به سینه به صندلی تکیه دادم و آرنجم رو روی دسته صندلیا گذاشتم و به بچه ها خیره شدم. ⇢𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑🔥
- چیپس سرکه ای؟ تک خنده ای زدم و سری مثبت تکون دادم و گفتم: - آره عشقم، چیپس سرکه ای و پفیلا پنیری که عاشقشی بدو بیا تا تموم نشده خوشگله. باعشوه نگاهش رو از ویویِ رو به روش جدا کرد و سمتم قدم برداشت و بین راه چای ساز بدبختم خاموش کرد بلکه آروم بگیره. نگاه چپی بهم انداخت و گفت: - خب هیکلت رو بکش کنار بتونم رد بشم. ابرویی بالا انداختم و چشمام رو ریز کردم و صورتم رو توی صورتش جلو کشیدم و ادای گاز گرفتن رو در آوردم و گفتم: - عه نه بابا خوشگله اگر نرم کنار میخوای چیکار کنی؟ خودش رو عقب کشید و ترسیده هینی کشید و دستش رو روی سینه اش کشید و گفت: - اه خاک برسرت دیونه، نزدیک بود بچم بیوفته. بلند خندیدم و ابروهام رو بالا انداختم که یک هو بوسی فرستاد و بشکنی زد و پایین تنه اش رو با ضرب به سمتم کشید و گفت: -این کار رو میکنم خوشگله پسر. هینی کشیدم و ناخودآگاه خودم رو عقب کشیدم و چشم گرد کردم و گفتم: - شمیم عزیزم؟ یکم لطافت یکم ظرافت! بلند خندید و همینطور که سمت تلویزیون قدم تند کرده بود دستش رو توی هوا تابی داد و گفت: - حرف نزن زیادی خوشگله پسر، بدو بیا تا خوراکیای توهم نخوردم. سری تکون دادم و لبخندم رو روی لبم حفظ کردم و سمتش قدم برداشتم. ⇢𝐒𝐎𝐓 𝐀𝐊𝐇𝐀𝐑🔥