tgindex
سپیدار
@sapidar2024персидский

خیال پرداز

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
11
Всего постов
42
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
348
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
78
40 постов
Вовлечённость
22,4%
к подписчикам
Постов в день
1,6
всего 42
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
42
1/48двое суток
48
1/72трое суток
51

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.32из Gulkawir2021

    عصر همین روز بود؛ دقیقاً همین تاریخ، ۲۳ اسد، که خانواده با عجله تقاضا کردند با جمعی از دختران دیگر فامیل باید به کابل برسیم. در اول مقاومت کردم؛ چون در آن حالت بحرانی دلم نمی‌خواست از فامیل دور شوم. ولی به ذهنم حکایت‌های روز قبل کاکای دریور دوران داشت؛ هنگامی که بابت رسیدن به خانه به موتر نشستم، او به سرنشینان موتر قصه داشت از دوران اول هجوم، از به آتش کشیده شدن تاکستان‌ها، از ریختن و سمی ساختن نهرهای آب، از ربودن و...دختران آن سخنان به سرم می چرخیدند و مغزم حس می‌کردم می‌جوشد. با عجله سوار موتر شدیم، ولی آن عصر و آن شام، از بدترین، غمگین‌ترین و سیاه‌ترین شام‌های عمرم خواهد بود و خواهد ماند. آن روز از آسمان غم می‌بارید و زمین با آدمیانش سوگوار بودند. به هر طرف نگاه می‌کردی، اندوه می‌بارید؛ صورت‌های زرد و لب‌های خشک و ترک خورده مردان، گریه‌های زنان، بی‌تابی کودکان، هوای گرم و گرم و نفس‌گیر؛ درست شبیه خیال، شبیه یک خواب یا کابوس وحشتناک که آرزو می‌کنی زودتر بیدار شوی، که آرزو می‌کنی زودتر تمام شود؛ اما نه، پتک حقیقت به سرت فرو می‌آید. تو بیدار می‌شوی، ولی دقیقاً وسط حقیقت کشنده... آن شام و آن شب، چیزی شبیه قیامت کوچک برای من و ممکن مسافرین دیگر بود. با وجود گرمی بیش از حد، نه میلی به نوشیدن آب بود و نه اشتهایی برای خوردن نان. همه یک مسیر را دنبال می‌کردند و قطار موترها بیشتر از آدمیان بود. همه از هر گوشهٔ این سرزمین به یک مقصد پناه آورده بودند: کابل، پایتخت؛ آن شهر که شبیه مادر، آغوش گشوده بود تا فرزندانش را از بلا از راه رسیده محافظت کند. ولی با تمام وجود می‌دانستیم که به لبهٔ پرتگاه امید رسیده‌ایم و این سفر، یک امید واهی است و این شام و این شب، آخرین شام آزادی‌مان خواهد بود. گریه نمی‌کردم؛ بغض داشتم، بغض عمیق. در مسیر راه، به پوسته‌های فتح‌ناشده، بیرق‌های برافراشته و جوانان رعنا که با حالت ناامیدانه هنوز لبخند به لب داشتند، خیره می‌شدیم. دلم می‌خواست بیشتر نگاه‌شان کنم. دلم می‌خواست بگویم: «مواظب خود باشند.» آن شب، حدود ساعت ۲ شب، به کابل رسیده بودیم و به یاد دارم تا صبح نخوابیده بودیم. تقریباً بعد از خوردن صبحانه خواستیم اندکی استراحت کنیم. نمی‌دانم آیا ساعتی گذشته بود یا نه که سرک‌های خلوت خیرخانه پر شدند از صدای رنجرها و ترانه‌ها. یادم می‌آید که از پشت پنجره به سرک ناباورانه نگاه داشتم. دعا دعا می‌کردم خواب باشد؛ خواب زودگذر، و من در یکی از بعدازظهرهای تابستانی از این خواب وحشتناک بیدار شوم و به آغوش مادر پناه ببرم. اما خواب نبود؛ چون جمیع اعضای حاضر در خانه تصدیق کردند که دیگر همه‌چیز به نقطهٔ پایان رسیده است. آن روز دیوانه‌وار، به تمام وجود و با بلندترین صدا گریسته بودم. آن‌قدر بلند گریسته بودم که همه فکر می‌کردند انگار به سوگ عزیزی نشسته‌ام. ولی چه می‌دانستند؟ وطن، عزیزترین عزیز من بود. و می‌دانستم این گریه برای روزهای بعد است؛ برای سیاهی‌ای که بر سرنوشت‌مان نازل شده بود. و آن گریستن با صدا، آخرین بار گریستن من بود. از آن روز تا حالا، بدترین روزها را تجربه کردم؛ از دست دادن عزیزی، مسافرت عزیزان، نابود شدن آرزوها... و حالاتی که حتی توان نوشتن‌شان را هم نخواهم داشت. ولی دیگر نگریستم. همهٔ این پنج سال، یک بغض عمیق شده که راه نفس کشیدن عادی را بسته است و هر روز به آن افزوده می‌شود. می‌دانم یک بار دیگر با تمام وجود خواهم گریست؛ و ای خوشا آن گریه در شام آزادی باشد...

  • کاش می‌شد بعضی روزها را از ذهن، از زندگی و حتی از تقویم حذف کرد.

  • به اصرار مادر، او را تا بازار همراهی می‌کنم؛ حال آن‌که دل و دماغ بیرون از خانه رفتن را ندارم. اندوهگینم و خودم هم ریشهٔ این اندوه را نمی‌دانم، و یا شاید می‌دانم... غرق افکارم که موتر در چهارراه و راه‌بندان گیر می‌کند. از خیالات بیرون می‌پرم و چشمم به تابلوی بزرگ چهارراه می‌خورد: «آزادی مبارک است، استقلال مبارک است» و عالمی از توصیف‌هایی که در بیان نمی‌گنجد، روی آن حک شده. حالم دگرگون می‌شود. بغض می‌کنم؛ یک چیزی دوباره در درونم بیدار می‌شود، دوباره همان زخم عمیق، دوباره سرباز می‌کند. نمی‌دانم چگونه آن یک ساعت را با مادر می‌گذرانم. همین که قدم به خانه می‌گذارم، چشمانم سیاهی می‌رود. دوباره به بسترم پناه می‌برم و آرزو می‌کنم ای کاش زودتر خوابم ببرد...

  • قربان چشم‌های تو من، گریه می‌کنی؟ اندوه را بریز به دریا، به دل نگیر

  • ما مفت نه سهم می‌بریم از خورشید دامن دامن ستاره پرداخته ایم

  • و...امیدوارم شب‌ها بی‌ترانه نمانه.

  • داخل سه‌چرخه (ریکشا) نشسته‌ام. دریور، رو به نفر پهلو کرده، می‌گوید: «۱۰ نفر از همسایه‌های ما را سه روز است به جرم مسجد نرفتن محبوس کرده‌اند. حالا در هر حالی باشم، عاجل خود را به مسجد می‌رسانم.» راستی، بیدر ، سابق مسجد رفتن از سر شوق بود؛ ای روزها فقط پایم می‌رود، دلم نه. می‌فهمی؟ لیست ای آدماره هم ملا امام داده. یک وقت فکر می‌کردم آدم خوب و متقی بهتر از او وجود ندارد، ولی حالا چی بگویم... و من که در خلای مکالمهٔ آنها، این شعر به ذهنم آمد و با خود تکرار داشتم: ای که در مسجد می‌روی بهر سجود سر بجنبد، دل نجنبد؛ این چه سود؟

  • وقتی آدم یک عزیزش را از دست می‌دهد، در حقیقت یک تکه از وجودش را هم از دست می‌دهد؛ یک بخش از هویت، یک بخش از زندگی، یک بخش از خنده‌ها و گریه‌ها هم می‌میرند؛ و تو می‌مانی و خاطراتی که گاهی همهٔ ذهنت را در بر می‌گیرند و ساعت‌ها در رویا با او حرف می‌زنی، و خواب‌های شیرینی که وقتی بیدار می‌شوی، کامت تلخ و تلخ‌تر می‌شود؛ خوابی که او برگشته، خوابی که او زنده است، خوابی که آرزو می‌کنی هرگز بیداری نداشته باشد...

  • ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.

  • پایش را بسته بودند و اما در سَرش، دویدن ادامه داشت.

  • خاطرهٔ ی از ۲۰ اسد ۱۴۰۰ هوای گرم بود و تب‌آلود. از هر گوشه، اخبار سقوط و شکست به گوش می‌رسید؛ اما نمی‌دانم چرا، حتی در همان روزها، هنوز هم امیدواری‌هایم فراوان بود. نزدیک دریا بودیم، با دختران، و خیره بودم به آب؛ ولی نمی‌دانم روحم کجا پرواز داشت" ل" پرسیده بود: «به چی فکر می‌کنی؟» در جوابش گفته بودم: «به روزهای خوب؛ به اینکه این همه خواب باشد و هیچ اتفاقی بدتر از این نیفتد...» و آن، آخرین باری بود که از سر شوق، از دیدن آب و دریا لذت برده بودم؛ و آن روز خوب، در آن روز باقی ماند...

  • 9 авг.191124

    «‏شاید هم خاک، ‏از اینکه عزیزانمان را ‏با خود یکی کرده، ‏این‌ چنین بوی خوبی می‌دهد؛» ‏ ‏‌

  • «چه خوبی، نازنینی، مهربانی..»

  • без подписи

  • تو سکوت‌ کرده‌یی چون نمی‌دانی اول به کدامین بحران زندگیت برسی و آن‌ها فکر می‌کنند عجب آدمِ سر به‌هوایی هستی تو.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи