- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 43
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 37
- 1/48двое суток
- 42
- 1/72трое суток
- 45
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
سپیدی را ستودن در خفا هجو سیاهی نیست که تنها دست ناآلوده حکم بیگناهی نیست دو روی سکه پیدا نیست با هم، سکه را بگذار میان خیر و شر راهی مجو، جز این دوراهی نیست شبان خونچکان را دیدی و گفتی نمیبینم عصا بردار، این کوریست، حتی روسیاهی نیست به یاد آور شب خون و خیابان را، به یاد آور به خود برگرد، شغل آدمیت گاهگاهی نیست به سوگ شیر میسازیم با لبخند کفتاران نه انسان، هیچ حیوان لایق اینسان تباهی نیست سپیدی روی مو، با روزگاران مینشیند، هی شرف با رنج حاصل میشود، لطف الهی نیست #مهدی_فرجی #شعر #غزل @sepidar_poetry
چشمهها خشکیدهاند از شتربانان شنیدم، دیدهاند من به گَرد آغشته روی در پی آب روانم کو به کو شمعها افسردهاند تیرگی آکنده این محراب را من به امّید شراری دیرسوز شام را سر میبرم در پای روز آسمان، بر من بِگِرْیْ در زلال اشک خویشم تن بشوی این منم اینک به گَرد آغشته تن در پی آبی شتابان کو به کو آسمان، با من بخند آتشی در پیش چشم من بسوز این منم اینک که با این آرزویْ شام را سر میبُرم در پای روز #منوچهر_نیستانی #شعر #نیمایی @sepidar_poetry
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد عارفان را همه در شُرب مدام اندازد ور چنین زیر خم زلف نهد دانهٔ خال ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد ای خوشا حالت آن مست که در پای حریف سر و دستار نداند که کدام اندازد روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز دلِ چون آینه در زنگ ظَلام اندازد آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب گِرد خرگاه افق پردهٔ شام اندازد زاهد خام که انکار می و جام کند پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد باده با محتسب شهر ننوشی حافظ بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد #حافظ #شعر #غزل @sepidar_poetry
آه، تاریخ خونین این باغ داستان دراز زمستان و پاییز و ویرانی و باد بود داستان هزاران ردیف شقایق که در پای دیوار خشکید داستان هزاران شکوفه که بر دار رفت آه، تاریخ خونین این باغ داستان قیام گل سرخ از نسترنهای پر خار بود داستان غریبیست داستان زمستان تاریخی ما طوق بینغمگی بر گلوی خروسان میخانهٔ آرزوها خار در پای هر بوتهٔ پامچال برف بر سقف پوسیدهٔ کوههای صلابت بوی مسموم گلهای تزویر در چارراه خیانت داستان غریبیست گاه دور از هیاهوی زاغان بلبلی در دل بوتهای خانه میکرد صبح، پیش از طلوع خطرناک خورشید داستان قدیمی یک عشق را نغمه میکرد بعد در اجتماع کلاغان در آوار مردار بیهودگیها وعظ یک زاغ بر تپهٔ استخوانهای محکوم از پس و پشت یک کوچه در جستجوی گل سرخ میراند آه، تاریخ خونین این باغ ویران ازدحام کلاغان انزوای گل سرخ انهدام مدام درختان آزادهٔ سرو انفجار صداهای مسکوت بادهای قدیمی در ایوان تکرار باران و سیل است و توفان #سیروس_شمیسا #شعر #نیمایی @sepidar_poetry
سوگند به آفتاب یعنی رویت وانگاه به مُشکِ ناب یعنی مویت خواهم که ز دیده هر شبی آب زنم مأوای دل خراب یعنی کویت #مهستی_گنجوی #شعر #رباعی @sepidar_poetry
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید، یک نفر در آب دارد میسپارد جان یک نفر دارد که دستوپای دائم میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید آن زمان که مست هستید از خیالِ دست یابیدن به دشمن آن زمان که پیشِ خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا تواناییّ بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ میبندید برکمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد میکُند بیهوده جان قربان آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید، نان به سفره، جامهتان بر تن یک نفر در آب میخواند شما را موج سنگین را به دست خسته میکوبد باز میدارد دهان با چشمِ از وحشت دریده سایههاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بیتابیاش افزون میکند زین آبها بیرون گاه سر، گه پا آی آدمها او ز راه دور این کهنهجهان را باز میپاید میزند فریاد و امّید کمک دارد آی آدمها که روی ساحل آرام در کارِ تماشایید، موج میکوبد به روی ساحل خاموش پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده؛ بس مدهوش میرود نعرهزنان، وین بانگ باز از دور میآید: «آی آدمها...» و صدای باد هر دم دلگَزاتر در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آبهای دور و نزدیک باز در گوش این نداها: «آی آدمها...» #نیما_یوشیج #شعر #نیمایی @sepidar_poetry
به یاد دندانها به یاد ناخنها به یاد پرهایم گلی کبود شکفت شکفت و گفت «سلام شکنجهگرهایم» هزار سر دارم هزار سودا نیز ولی خدای عزیز میان اینهمه چیز حواله میدهدم به دردسرهایم میان رویاها و چینهدانِ خودم همیشه در سفرم چنان که در سفرند گلولهها بینِ من و سفرهایم سلام شلیکِ تفنگ تنهایی سلام حجلهٔ شب که ریسههایت را به خاک میریزی به یاد پرهایم سلام تنهایی که دور میکنیام ازین جماعت کور چه میشد از این «دور» کشانکشان ببری به دورترهایم؟ هزار دفتر را به آب دادم رفت منی که هیچزمان نه از خودم آبی به جوی مردم ریخت نه از هنرهایم عمارتی کُهَنم که نور، نور که هیچ هوا، هوا حتی بر اندرونی من نمیتراود از شکاف درهایم سلام پرسشها سلام پاسخها سلام بایدها سلام شایدها سلام اماها سلام اگرهایم سلام ای غمها که از شما در من گلی کبود شکفت گلی که گفت «سلام سلام بر همهٔ شکنجهگرهایم» #حسین_صفا #شعر #غزل @sepidar_poetry
به جستجوی تو بر درگاه کوه میگریم، در آستانهٔ دریا و علف به جستجوی تو در معبر بادها میگریم در چارراه فصول، در چارچوب شکستهٔ پنجرهای که آسمان ابرآلوده را قابی کهنه میگیرد □ به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟ □ جریان باد را پذیرفتن و عشق را که خواهر مرگ است و جاودانگی رازش را با تو در میان نهاد پس به هیأت گنجی درآمدی: بایسته و آزانگیز گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را از اینسان دلپذیر کرده است □ نامت سپیدهدمیست که بر پیشانی آسمان میگذرد -متبرک باد نام تو- و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را هنوز را... #احمد_شاملو #شعر #شعر_آزاد @sepidar_poetry
گرگ، آری گرگ، آنَک چنگ و دندان آخته در شبیخون سیاهش بر سر ما تاخته غم که لختی بیرق شومش به خاک افتاده بود بار دیگر بیرقِ افتاده را افراخته قصه تکراریست؛ گرگِ میشصورت باز هم خویشتن را در میان برّگان انداخته این تغافل بین ازین خوشباورانِ سادهلوح خصم را در هیأت تکراریاش نشناخته همچنان تا خون سرخم شطّ شنزاران شود دشمن خونریز من با گلّهبانم ساخته مهرهٔ ماریست با این دد وگرنه از چه رو هرکه چوپان بوده، نرد عشق با او باخته؟ □ حقِ خیل ماست آزادی، که با خون پیشپیش قیمت سنگین آزادیش را پرداخته پس کجایی؟ کی میآیی؟ ای عزیز، آیا هنوز نعلمان در آتش سرخ ستم نگداخته؟ #حسین_منزوی #شعر #غزل @sepidar_poetry
تمام دیوارهای این خانهٔ بزرگ ویترینهای کلکسیون پروانهاند شیشه و قفل و پروانههای مکلّف نه آنها نمردهاند پروانهها تنها چشمشان را بر این جنایت بزرگ بستهاند به احتمال قوی در آیندهٔ نزدیک این خانه پرواز خواهد کرد #علیرضا_راهب #شعر #شعر_آزاد @sepidar_poetry
درد عشقی کشیدهام که مپرس زهر هجری چشیدهام که مپرس گشتهام در جهان و آخر کار دلبری برگزیدهام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش میرود آب دیدهام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیدهام که مپرس سوی من لب چه میگزی که مگوی لب لعلی گزیدهام که مپرس بی تو در کلبهٔ گدایی خویش رنجهایی کشیدهام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیدهام که مپرس #حافظ #شعر #غزل @sepidar_poetry
حالا که میروی حس میکنم نیامده بودی تو هیچگاه و چشمهای من شبحی گنگ دیدهاند حالا که میروی حس میکنم تمامی درها را تنها برای رفتن تو آفریدهاند #محمدرضا_روزبه #شعر #نیمایی @sepidar_poetry
چند گلوله شلیک شد و حالا جای خالی چند پرنده در آسمان پرواز میکنند باد کلمهای که میوزد و ساعت دیوار مجسمهای از زمان که با باتری کار میکند جای خالی کسی از روبهرویم کنار نمیرود و با این قاب وزن سمت چپم بیشتر است سمتی از من که بیشتر به تو فکر میکند بیشتر تنها میماند ای کسی که مرا دعوت میکنی به تنهایی تنهایم نیمی از من زنیست که نیم دیگرم را در آغوش گرفته است #مهدی_اشرفی #شعر #شعر_آزاد @sepidar_poetry
از شعرم خلقی به هم انگیختهام خوب و بدشان به هم درآمیختهام خود گوشه گرفتهام تماشا را، کآب در خوابگه مورچگان ریختهام #نیما_یوشیج #شعر #رباعی @sepidar_poetry
چنان دید گودرز یک شب به خواب که ابری برآمد از ایران پرآب بر آن ابرِ باران خجستهسروش به گودرز گفتی که بگشای هوش: «ز تنگی بخواهی که یابی رها وزین نامورترکِ نراژدها به توران یکی شهریاری نو است کجا نام آن شاه کیخسرو است ز پشت سیاوُش یکی شهریار هنرمند و از گوهرِ نامدار از این تخمه از گوهر کیقباد ز مادر سوی تور دارد نژاد چون آید بِدایران پی فرخش ز چرخ آنچه خواهد، دهد پاسخش میان را ببندد به کینِ پدر کند کشور تور زیر و زبر به دریای قلزم به جوش آرد آب نخارد سر از کین افراسیاب شب و روز در جنگ بر زین بوَد همه ساله در جوشنِ کین بوَد ز گُردانِ ایران و گردنکشان نیابد جز از گیو ازو کس نشان چنین است فرمان گَردانسپهر بدو دارد از داد گسترده مهر» چون از خواب گودرز بیدار شد ستایشکنان پیش دادار شد بمالید بر خاک ریش سپید ز شاه جهان شد دلش پرامید #فردوسی #مثنوی #شاهنامه @sepidar_poetry
هیچکس ما را یاری نمیدهد باید تا انتهای کوچه یا جهان تنها رفت صدای سرفهٔ آنان را در باد میشنوم میدانم برای زنده ماندن تلاش میکنند نه سیبی همراه دارند نه اناری همراه دارند نه پرتقالی همراه دارند که به مرگ تعارف کنند بوی حریق که دیروز اتفاق افتاد هنوز به مشام میرسد چراغ یک پنجره هنوز روشن است شاید ساکن آن اتاق که چراغ روشنش دیده میشود مرده است #احمدرضا_احمدی #شعر #شعر_آزاد @sepidar_poetry
سازندهٔ ارغنون این ساز از پرده چنین برآرد آواز کان مرغ به کام نارسیده از نوفلیان چو شد بریده طیارهٔ تند را شتابان میراند چو باد در بیابان میخواند سرود بیوفایی بر نوفل و آن خلافرایی با هر دمنی از آن ولایت میکرد ز بخت بد شکایت میرفت سرشکریز و رنجور انداخته دید دامی از دور در دام فتاده آهویی چند محکم شده دست و پای در بند صیاد بدین طمع که خیزد خون از تن آهوان بریزد مجنون به شفاعت اسب را راند صیاد سوار دید و درماند گفتا که به رسم دامیاری مهمان توام بدانچه داری دام از سر آهوان جدا کن این یکدو رمیده را رها کن بیجان چه کنی رمیدهای را؟ جانیست هر آفریدهای را چشمی و سرینی اینچنین خوب بر هر دو نبشته «غیر مغضوب» دل چون دهدت که برستیزی؟ خون دوسه بیگنه بریزی؟ آنکس که نه آدمیست گرگ است آهوکُشی آهویی بزرگ است چشمش نه به چشم یار ماند؟ رویش نه به نوبهار ماند؟ بگذار به حقِ چشم یارش بنواز به باد نوبهارش گردن مزنش، که بیوفا نیست در گردن او رسن روا نیست آن گردنِ طوقبند آزاد افسوس بوَد به تیغ پولاد وان چشم سیاهِ سرمهسوده در خاک خطا بوَد غنوده وآن سینه که رشک سیم ناب است نه در خور آتش و کباب است وآن سادهسرین نازپرورد دانی که به زخم نیست درخورد وآن نافه که مشک ناب دارد خونریختنش چه آب دارد؟ وآن پای لطیف خیزرانی درخورد شکنجه نیست دانی وآن پشت که بار کس نسنجد بر پشت زمین زنی، برنجد صیاد بدان نشید کاو خواند انگشت گرفته در دهن ماند گفتا سخن تو کردمی گوش گر فقر نبودمی همآغوش نخجیر دوماهه قیدم این است یک خانه عیال و صیدم این است صیاد بدین نیازمندی آزادی صید چون پسندی؟ گر بر سر صید سایه داری جان بازخرش که مایه داری مجنون به جواب آن تهیدست از مرکب خود سبک فروجست آهوتک خویش را بدو داد تا گردن آهوان شد آزاد او ماند و یکیدو آهوی خرد صیاد برفت و بارگی برد میداد ز دوستی نه زافسوس بر چشم سیاه آهوان بوس کاین چشم اگرنه چشم یار است زان چشم سیاه یادگار است #نظامی #شعر #مثنوی #لیلی_و_مجنون @sepidar_poetry
ابر چرکابهٔ عصر را برد ریخت در فصل باران بعدی باد هم از خیابان پاییز رفت سمت خیابان بعدی شهر من چارراهی ندارد یک دوراهی فقط پیش رو بود این زمستان اگر برف کم داشت صبر کن تا زمستان بعدی کاج ها سبز ماندند در پارک برگهاشان همه سوزنیشکل شکل پیراهنی زرد و پارهست برگهای درختان بعدی مرد در بالکن مینشیند تا بیاید زنی سالخورده انتظار غریبیست امشب پر شد از آب لیوان بعدی آمد و قهوهٔ تلخ آورد گفت: مادر، چه عصر قشنگیست شعر حافظ که خواندی برایم دعوتم کن به دیوان بعدی فال فنجان تو نقشی از هیچ هی سیاهی سیاهی سیاهی خوبِ من، صبر کن، خوبتر هم میشود فال فنجان بعدی یاد حرف پدرجانش افتاد: ما که در فکر پایان نبودیم خوب آغاز کردیم و بد شد شاید آغاز و پایان بعدی... من که از این اتوبان گذشتم یکنفس توی شب بیتوقف میرسی احتمالاً به خورشید تو برو از اتوبان بعدی #حمیدرضا_وطن_خواه #شعر #غزل @sepidar_poetry
از تو تنها حلقهای طلایی و از من نانی که به خانه آوردهام، پیداست مه در اتاقمان بیشتر شده بارها به اشتباه لبهایم را بر دیوار گذاشتهام بوسههای هدررفته آواز آن قناری غمگین است که در بزرگراه میخواند یا عطر موهای توست در شبهای سرماخوردگی مه در اتاقمان بیشتر شده پرتقالی که پوست میکنی انگشتهای من است و از آبی که میخورم صدای گریه میآید مه بیشتر شده و روزهایمان قایمباشکیست در تاریکی: من در اتاق پنهان میشوم و تو چشم میگذاری و به خواب میروی #گروس_عبدالملکیان #شعر #شعر_آزاد @sepidar_poetry