.·:*¨༺ افعی و بالهای شب | Serpent And The Wings Of Night ༻¨*:·.
Статистикаکتاب های بهار. م: @LunariaBooks
- Последний пост
- 18 дек.
- Последнее чтение
- ещё не заходили
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- английский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
خوشگلا هر دو طرح جلد فوکسگلاو (جلد دوم بلادونا) رو میتونین از پیکسی هالو بوک بخرین. ممکنه بعدا تجدید چاپ نشه پس از فروشش جا نمونین که یه موقع شرمندتم نشیم. چنل تلگرام: https://t.me/pixihollowbook سایت: https://pixiehollowbook.ir/product/%d9%81%d9%88%da%a9%d8%b3-%da%af%d9%84%d8%a7%d9%88-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%a8%d9%84%d8%a7%d8%af%d9%88%d9%86%d8%a7/
بچه ها امروز روز آخر پیش فروش کتاب دختری از هیچ جهانه، کسایی که میخواستن از این چنل میتونن بخرن👇🏻 https://t.me/pixihollowbook
خوشگلا چون خیلی توی پی وی یا ناشناس میپرسین گفتم اینجا بگم که همه ببینن... این کتاب در حال ترجمه ست و وقتی ترجمه ش تموم بشه همه ش رو یکجا میذارم😊
без подписи
دختری از هیچ جهان تعداد صفحات:555 مترجم: بهار.م قیمت شومیز: 470 هزار تومان قیمت هارد کاور: 610 هزار تومان خلاصه: داستان درباره تیسانا، یک برده سابق است که برای عدالت میجنگد و به دنبال آزادی و نجات بهترین دوستش به محافل جادویی سفر میکند. او باید دوره کارآموزی را با ماکسانتاریوس فارلیون، یک جنگجوی منزوی و هدایتگر آتش، به پایان برساند. در این مسیر، تیسانا با تهدیدات جنگ و احساسات رو به رشدش نسبت به مکس مواجه میشود. گذشته تاریک مکس ممکن است سرنوشت آنها را تغییر دهد. تیسانا مصمم است تا برای نجات کسانی که دوستشان دارد، هر خطر و قیمتی را بپذیرد، حتی اگر به معنای قربانی کردن خود باشد. این داستان ترکیبی از جادو، عشق، انتقام و رستگاری است. @pixihollowbook
سلام خوشگلا همونطور که یسری هاتون تا الان متوجه شدین، من این مدت در سکوت خبری یه کتاب خفن جدید ترجمه کردم واستون.... که از از قضا نویسنده ش همون نویسندهی افعی و بال های شبه☺️ از پیش فروش جا نمونید😉👇🏻
без подписи
مجموعه بلادونا مترجم:بهار.م مصور صفحات: 400 صفحه در دو طرح جلد قیمت شومیز :345 هزار تومان قیمت هارد کاور : 438 هزار تومان خلاصه: بلادونا داستانی پر از تعلیق، جادو و عشقی ممنوعه است. آدلین گریس با خلق جهانی تاریک و جذاب، خواننده را به قلب یک ماجرای اسرارآمیز و پرخطر میکشاند، جایی که مرگ تنها آغاز ماجراست... سیگنا اشراف زاده ای یتیم است که از لحظه تولد، مرگ سایه خود را بر زندگی اش گسترانده. او از کودکی شاهد مرگ مرموز تمام سرپرستان خود بوده و هر جا که میرود، مرگ در کمین است. اما چه رازی پشت این فاجعهها پنهان است؟ چرا مرگ او را رها نمیکند؟ سیگنا باید راز مرگ های پی در پی و ماجرای قتل اقوام از دست رفته اش را پیدا کند اما بهترین فرصت او برای این کار، اتحاد با خود مرگ است. سایه ای جذاب و خطرناک که هرگز از او دور نبوده است. اگرچه مرگ، زندگی سیگنا را به جهنم تبدیل کرده اما به او نشان می دهد که ارتباط رو به رشدشان،ممکن است قدرتمند تر و غیر قابل مقاومت تر از چیزی باشد که سیگنا تصور می کند... برای سفارش: @Hanamoi1 برای کتاب های بیشتر: https://t.me/+tDL5AJDpnmg5MjU0
سلام عزیزای دلم ببخشید من شدیدا سرما خورده بودم و گلو و ریهم عفونت داشت واسه همین بیمارستان بودم... الان برگشتم و دارم کارهام رو کم کم سر و سامون میدم. پیشاپیش ممنون از صبوریتون💕
خوشگلا انگاری چنلای رمان دارن رگباری فیلتر میشن... نمیدونم دلیلش چیه یا اینکه چنلای منم در خطر هستن یا نه، ولی جهت اطمینان تو این چنل عضو باشین که منو گم نکنین. https://t.me/LunariaBooks
#افعی_و_بال_های_شب #پارت_187 در هفته دوم آمادهسازی، راین و من از سفرهای شبانه به مناطق تمرینی صرف نظر کردیم و به جای آن با میشه در آپارتمان تمرین میکردیم. هماهنگ شدن با راین دشوارترین بخش کار بود، اما پس از ایجاد پایههای اولیه همکاری، اضافه کردن میشه به تیم ساده شد. او سریع و انعطافپذیر بود و به طور غریزی به اشارات غیرکلامی ما پاسخ میداد. پس از چند تلاش اولیه ناشیانه، هر سه نفر به تیمی هماهنگ تبدیل شدیم. در میانه یکی از این جلسات تمرینی، میشه ناگهان متوقف شد. به دیوار تکیه داد، دستهایش را به هم فشرد و در حالی که چشمانش گشاد شده بود، روی زمین چمباتمه زد. من نیز در میان حرکت ایستادم و با نگرانی پرسیدم: «چی شده؟ بهت آسیب زدم؟» میشه سرش را تکان داد و گفت: «نه، نه.» لبخندی بر لبانش ظاهر شد و ادامه داد: «فقط... خدایا، به خودتون دوتا نگاه کنید! این فوقالعادست!» راین با لحنی خشک گفت: «هیچ پیوندی مثل پیوندی که برای کشتن باشه نیست.» میشه آهی کشید و گفت: «من واقعاً احساس غرور میکنم.» در حالی که من هنوز در تلاش بودم بفهمم آیا شوخی میکند یا نه، راین چشمانش را چرخاند و گفت: «تو فقط دنبال یه بهونه برای استراحت اضافی هستی. بیا ادامه بدیم میشه.» شببهشب، تیمی که ساخته بودیم را بهبود میبخشیدیم. هر صبح، خسته و کوفته روی تخت میافتادم. هر شب، با دردی فراوان از خواب برمیخاستم و آماده میشدم تا تمام این روند را تکرار کنم. در شانزدهمین شب، در لحظاتی کوتاه پیش از آنکه خواب بر من غلبه کند، این فکر از ذهنم گذشت: شاید این واقعاً جواب بده. شاید واقعاً جواب میداد. و شاید، فقط شاید، حتی از آن لذت هم میبردم. پایان فصل بیست و سوم
#افعی_و_بال_های_شب #پارت_186 تصور میکردم شاید بتوانم از میشه بیاموزم، چرا که او نیز جادویی را به کار میبرد که به طور سنتی خارج از حیطه تواناییهای نژادش بود. اما تنها درسی که آموختم این بود که او استثنایی در طبیعت محسوب میشود، زیرا به نظر نمیرسید برای مهار جادو به هیچ تلاشی نیاز داشته باشد. روزی، وقتی کنجکاوی بر من غلبه کرد، از او پرسیدم: «اصلاً چطور شروع به انجام این کار کردی؟ این آتیش رو چطور به دست آوردی؟» میشه پاسخ داد: «فقط... توی وجودمه.» گفتم: «درسته. اما... چطور؟ از کجا فهمیدی؟ چطور پیداش کردی؟» او با چهرهای درهمرفته به من نگاه کرد، گویی از او پرسیده بودم چگونه نفس کشیدن را آموخته است. سپس گفت: «فقط هست. و مال تو هم همینطوره.» گفتم: «فکر نمیکنم اینطور باشه.» میشه اصرار کرد: «اوه، معلومه که هست!» اما نبود. وینسنت نیز کمک چندانی نمیکرد. توصیههایش درست برعکس میشه بود... شامل دستورالعملهایی خشک درباره کنترل عضلات، فرم بدن و مهمتر از همه، تمرکز، تمرکز و باز هم تمرکز. در طول آن هفتهها، تنها چند بار او را دیدم و با گذشت زمان، این ملاقاتها کمتر هم شد. گاهی آنقدر گرفتار بودم که نمیتوانستم به محل قرارمان برسم. گاهی نیز ساعتی منتظر میماندم و او نمیآمد. با هر دیدار، پریشانحالتر و دورتر به نظر میرسید و گرهای در دلم محکمتر میشد. من احمق نبودم. میدانستم اتفاقی در جریان است، اتفاقی ناخوشایند که نمیخواست مرا در جریان بگذارد. هر بار که با احتیاط پرس و جو میکردم، با لحنی قاطع که هیچ مجال بحثی باقی نمیگذاشت و میدانستم نباید به چالشش بکشم، به من میگفت باید روی کِجاری تمرکز کنم. پس همانگونه که دستور داده بود عمل کردم. تمرکز و تمرین.
#افعی_و_بال_های_شب #پارت_185 از تحت نظر بودن خوشم نمیآمد... و از درک شدن حرکاتم بیشتر... اما حتی من هم باید اعتراف میکردم که مزایای انکارناپذیری داشت. خیلی زود، راین و من چنان با هم همکاری میکردیم که گویی سالهاست یکدیگر را میشناسیم. سبکهای رزمی یکدیگر را آموخته بودیم و یاد گرفته بودیم چگونه شکافها را پر کنیم تا با هم هماهنگ شویم. از غروب خورشید تا زمانی که افق با طلوع قریبالوقوع آن به رنگ صورتی درمیآمد، بیوقفه تمرین میکردیم. با کبودیهای فراوان، ناسزاهای تند و عضلاتی خسته از پا درآمده بودیم. و هنوز راه درازی پیش رو داشتیم. اما باید با اکراه اعتراف میکردم که راین در آن شب، وقتی برای اولین بار پیشنهاد اتحاد داد، حق داشت: ما تیم خوبی میساختیم. پس از بازگشت از مناطق تمرینی، هر روز ساعاتی را با میشه میگذراندم و به تمرین جادو میپرداختم. این بخش... چندان موفقیتآمیز نبود. حداقل من و راین هر روز، حتی در بدترین روزها، پیشرفت محسوسی داشتیم. اما جادوی من موجودی سرکش و غیرقابل پیشبینی بود. گاهی، تحت راهنمایی میشه، موفق میشدم رشتههای نازکی از سایه یا شبآتش را به نوک انگشتانم هدایت کنم. شبهای دیگر، حتی درخواست جرقهای کوچک هم بیش از حد بود. و حتی یک بار هم نتوانستم به آن قدرت خارقالعادهای که راین را از پنجره بیرون انداخته بود، دست پیدا کنم. خوشحال بودم که این تمرینها را در اتاق خوابم انجام میدادم، جایی که راین قادر به مشاهده نبود. هرگز از این تحقیر رهایی نمییافتم. میشه پس از شبی طولانی که در آن حتی به ضعیفترین شکل نیز نتوانستم جادویم را احضار کنم، گفت: «تو قبل از شروع، خودت رو شکستخورده فرض میکنی. جادو متوجه نگرش منفی تو میشه.» گفتم: «من نگرش بدی ندارم.» گفت: «تو ازش میترسی و اون هم از تو میترسه. فقط باید... میدونی... بهش نزدیک بشی! بذار قلبت باز بشه!» و بازوهایش را با لبخندی درخشان گشود، گویی این دستورالعملی پیروزمندانه و کاملاً منطقی بود. با نگاهی خالی به او خیره شدم، آهی کشیدم و پس از پانزده بار تلاش ناموفق دیگر، از فرط خشم و خستگی تسلیم شدم. حقیقت این بود که، علیرغم غرغرهایم، میشه را تحسین میکردم. تقصیر او نبود که جادوی من چنین دمدمیمزاج و غیرقابل کنترل است. او معلمی صبور و فداکار، و درکش از جادو حیرتآور بود. شعله و نور را چنان مهار میکرد که گویی امتدادی از وجودش هستند، بیهیچ زحمتی. این موضوع مرا سردرگم میکرد.
#افعی_و_بال_های_شب #پارت_184 شروع به راه رفتن کرد و ادامه داد: «شاید من جادوم رو به همون دلیلی پنهان میکنم که تو جادوت رو پنهان میکنی.» مجبور شدم سه قدم بردارم تا به دو قدمِ او برسم. گفتم: «تو سزاواز این نبودی که درباره جادوی من بدونی. و سزاوارش نیستی که بدونی چرا پنهانش کردم.» راین گفت: «اوه، من میدونم چرا پنهانش کردی.» باید با خودم میجنگیدم تا شگفتی را از چهرهام پاک کنم. لبخندی آرام بر لبانش نشست و ادامه داد: «تو پنهانش کردی چون اصلاً نمیدونستی که میتونی ازش استفاده کنی. کاملاً تصادفی منو از پنجره پرت کردی بیرون.» این بار... لعنت به صورتم... پیش از آنکه بتوانم خود را کنترل کنم، از شدت شوک پلک زدم. گفتم: «اینطور نیست...» راین گفت: «ببین، تو خیلی چیزها هستی، پرنسس. اما بازیگر خوبی نیستی. حالا بیا بریم. داریم نور ماه رو از دست میدیم.» خدایا، لعنتش کن! چیزهای بسیاری بود که میخواستم بگویم... مهمترینش این بود: تو لعنتی میدونستی و با این حال این همه مزخرف بهم گفتی؟... اما دهانم را بستم، تیغهها را بیرون کشیدم و به دنبالش راه افتادم. نمیدانستم در این باره چه احساسی دارم... این واقعیت که او همان اندازه که من او را زیر نظر داشتم، مرا زیر نظر گرفته بود. ...................................................................................................................................................................................
#افعی_و_بال_های_شب #پارت_183 اما مسئله بسیار پیچیدهتر بود. ضرباتش ویرانگر بودند چون در هر حمله، از اندازه، سرعت و جادویش بهصورت هماهنگ استفاده میکرد. هیچچیز خام یا تصادفی در کار نبود... همهچیز حسابشده بود. او دقیقاً میدانست چه زمانی، کجا و با چه قدرتی ضربه بزند. این حقیقت زمانی برایم روشن شد که دیدم شمشیرش را از سینه جسد بیجان یک خونآشام بیرون کشید. با ابرویی بالاانداخته، از روی شانه به من نگاهی کرد و پرسید: «چیه؟ از چیزی که میبینی خوشت اومده؟» پرسیدم: «تو این کار رو عمدی انجام میدی؟» پرسید: «اینو میگی؟» به جسد اشاره کرد، صاف ایستاد و تیغهاش را پاک کرد. سایههای درخشان روی شمشیر با حرکت پارچه به لرزه افتاد. ادامه داد: «بله، فکر کنم همینطوره.» گفتم: «اجراست. سبک مبارزهت مثل یک نمایشه. طوری نشون میدی که انگار سادهتر از اونیه که واقعاً هست.» پیش از آنکه برگردد، لحظهای مکث کرد... شاید از تعجب... سپس گفت: «دقیق تماشا میکردی. از این بابت خیلی خوشحالم.» پرسیدم: «چرا استفادهت از جادو رو مخفی میکنی؟» او شمشیرش را غلاف کرد و از پاسخ دادن امتناع کرد. در عوض پرسید: «بعدش چیه؟ انتهای جنوبی؟» گفتم: «میخوای مردم فکر کنن تو یه حیوون درنده هستی؟» در میانۀ راه رفتن، ایستاد و ابروانش را بالا انداخت، حالتی که اکنون میدانستم معنایش این بود: اورایا حرف خندهداری زده که احتمالاً ناخواسته است. پرسید: «یه حیوون درنده؟» نمیدانستم کدام بخش از انتخاب کلماتم او را به خنده انداخته بود. گفتم: «آره. حتی وقتی اون بار توی تالار ضیافت از شمشیرت استفاده کردی، فقط نمایش قدرت بود، مطمئن شدی که هیچ ظرافتی نشون ندی.» راین گفت: «فکر میکنی من ظرافت دارم؟ این چاپلوسیه. خب، انتهای جنوبی؟» گفتم: «فکر میکنم تو عمداً تلاش میکنی بیظرافت به نظر برسی.» راین گفت: «پس انتهای جنوبی.»
#افعی_و_بال_های_شب #پارت_182 #فصل_بیست_و_سوم فکر میکردم شاید اگر خیلی خوششانس باشیم، من و راین بتوانیم طوری رفتار کنیم که همدیگر را نکشیم، اما هرگز انتظار نداشتم که بتوانیم بهخوبی با هم کار کنیم. آن چند شب اول در مناطق مختلف، اصلاً خوب پیش نرفت. داشتن یک هدف مشترک که واقعاً برایمان مهم بود، کمی کمک کننده بود، اما باز هم مدام سد راه هم میشدیم. هر زمان که نیاز داشتم سریع حرکت کنم، جثه عظیم راین جلوی راهم سبز میشد. ضربات او همیشه درست در لحظهای نامناسب، هدف را از خط حمله من خارج میکرد. در یک موردِ بهیادماندنی و دردناک، بال او آنقدر محکم به من خورد که مانند مگسی لهشده به دیوار پرتاب شدم. اما در هدفمان تردیدی نداشتیم. خونآشامهای مرکز شهر در غیاب من، با خوشحالی منطقه را به شکارگاه خود تبدیل کرده بودند. بنابراین به کارمان ادامه دادیم و کمکم دیوار بین خود را شکستیم. پس از پنج شب، متوجه شدم که یک گشت کامل را بدون اینکه هیچیک از ما تصادفاً... یا عمداً... به دیگری آسیب بزنیم، پشت سر گذاشتهایم. شش شب گذشت و دیدیم حتی در طول روز هم پای هم را لگد نکردهایم. هفت شب، و در نهایت توانستیم مکمل یکدیگر باشیم و یکی از اهدافمان را با هماهنگی کامل از بین ببریم. پس از آن، ایستادیم و با چشمانی گردشده به هم خیره شدیم، گویی شاهد معجزهای بودیم و نمیخواستیم با بیان آن، آن را از بین ببریم. البته، بعد از آن، دوباره گاهی راه یکدیگر را سد میکردیم، اما من به هر پیشرفتی که میرسیدیم، چنگ میزدم. در شب هشتم، کنار کشیدم و فقط تماشایش کردم. تا آن زمان، کمکم به درکی ذاتی از حرکاتش رسیده بودم، و مشاهده او با این دانش، تمام حدسهایم را به یقین تبدیل کرد. وقتی برای اولین بار راین را دیدم، فکر کردم فقط به قدرت و جثهاش متکی است. اما سخت در اشتباه بودم. آنها همه حواسپرتی بودند. او مدام از جادو استفاده میکرد، جادویی که در هر حرکت و ضربه پنهان بود و زیر آن خشونتِ پرزرقوبرق پنهان شده بود. اگر کسی از نزدیک نگاه نمیکرد، فکر میکرد او فقط با شمشیر بزرگ فولاد شبزادش به سمت حریفش میرود و صرفاً با نیروی خام پیروز میشود... و همین باعث میشد او را دستکم بگیرند.
تازه واردای عزیز دل خوش اومدین❤️ خلاصه ناشناس مترجم بقیه ترجمههای من: بلادونا | Belladonna: https://t.me/+0p5bnMinYGBmYjVk کتاب ازریل | The Book Of Azrael: https://t.me/+eGEypluAIhMxYTM0
#افعی_و_بال_های_شب #پارت_181 #بخش_چهارم_ماه_نیمه دخترک دیگر یک دختربچه نبود. حالا او یک زن جوان بود. در شانزده سالگی، اکنون فکر میکرد که جایگاه خود را در دنیای منحصربهفردش درک میکند. اما اتفاق عجیبی در آن سالهای مبهم بین کودکی و بزرگسالی رخ داد. چیزهایی که آرزویش را داشت تغییر کردند. چیزهایی که متوجهشان میشد نیز تغییر کردند. خونآشامها افراد زیبایی هستند. این تقریباً به طور جهانی درست است. پوستشان صاف و نرم، ویژگیهایشان درخشان و چشمگیر، و صداهایشان شیرین و خوشآهنگ است. آنها اغلب از آن نوع زیبایی هستند که اثری بر روح انسان میگذارند... از آن نوعی که وقتی شبها بیدار در رختخواب دراز میکشید، به سراغتان میآید و به شکل آن لبها فکر میکنید. زن جوان یاد گرفته بود که خود را در برابر این موضوع بیحس کند. به او به طور مداوم آموزش داده شده بود که موجوداتی را که او را احاطه کردهاند، به عنوان هیولاهای مرگبار ببیند. وقتی بزرگتر شد، شروع کرد که آنها را به عنوان موجوداتی خطرناک ببیند. اما نه به خاطر اینکه هیولا بودند، بلکه به خاطر اینکه هیولا نبودند. اجازه دهید واضح بگوییم: او دختر باهوشی بود. میدانست چگونه زنده بماند. اما تمام موجودات زنده آرزو دارند. آیا این ضعف است؟ یک شب، زن جوان با یک مرد خونآشام جوان ملاقات کرد. او اغلب با اعضای دربار پدرش تعامل نداشت. اما به نظر میرسید این مرد یک غریبه است. او جوان بود، فقط چند سال از او بزرگتر. خیرهکنندهترین موجودی بود که او تا به حال دیده بود... چهرهاش ترکیبی بینقص از زوایای تند و منحنیهای ملایم، که در سایههایی از گرما نقش بسته بود و نشان میداد او زمانی چه بوده است. بله، او تبدیل شده بود. آن مرد یک مرد جوان تنها بود. آن زن یک زن جوان تنها بود. آیا اینکه رابطهای بین آنها شکل بگیرد، چیزی جز اجتنابناپذیر بودن است؟ شاید خود مرد سلاح بودنِ جسمی را که در آن میزیست درک نمیکرد. شاید او جذب زن شده بود زیرا او را به یاد چیزی میانداخت که زمانی بوده است. شاید حتی فکر میکرد که عاشق اوست. زن جوان هرگز زیاد به عشق فکر نکرده بود. او با داستانهای شاهزادهخانمهای کتاب داستان تغذیه نشده بود. او رویای بوسه عشق واقعی را نمیدید که او را از زندگی خائنانهاش نجات دهد. اما خاطره لبهای این پسر هنوز شبها به سراغ او میآمد. اگر خواستن کسی عشق بود، شاید این همان بود. او خیلی، خیلی جوان بود. از برخی جهات سخت. از جهات دیگر به شکلی سادهلوحانه. او هنوز به درستی درک نمیکرد که خونآشامها مانند دندانهای نقرهایِ تلهها میدرخشند. زیبایی آنها دستی فراخواننده بود که نوازشهای شیرین را وعده میداد. افعیِ کوچک خیلی تنها بود. او درست به میان آن انگشتان دوستداشتنی و ظریف خزید و حتی چنگالها را ندید.
#افعی_و_بال_های_شب #پارت_180 اما یک آزمونِ ماهِ نیمه وجود داشت که باید برنده میشدم. زمزمه وینسنت در گوشم پیچید: «الان وقت فتح کردنه.» گفتم: «آره، آمادهم.» خواستم به سمت اتاقم بروم، اما تسلیم کنجکاویام شدم و برگشتم. پرسیدم: «چرا این کارو میکنی؟» راین گفت: «هوم؟» گفتم: «حتماً درد داره.» راین گفت: «هنوز خیلی بد نیست.» گفتم: «اما... چرا؟ چرا این کارو میکنی؟» او برای لحظهای طولانی سکوت کرد، سپس به من لبخند زد و گفت: «یه کم استراحت کن. کلی کار داریم که باید انجام بدیم.» به نظرم کاملاً ناعادلانه بود که او راز مرا فهمیده بود اما از توضیح عادات احمقانه و خودتخریبگرانهاش خودداری میکرد. به این نتیجه رسیدم که خودداری از اشاره به این دورویی، اولین قدمم برای تبدیل شدن به یک متحد شایسته است. همانطور که برمیگشتم گفتم: «خب، خودتو اونقدر نسوزون که فردا بیفایده بشی. این کار کمکی نمیکنه که منو متقاعد کنی که این یه ایدهی خوب بوده.» راین گفت: «جوری میگی که انگار همین الانش ناامید نیستی.» سرم را با تاسف تکان دادم، چشمانم را چرخاندم و به اتاقم برگشتم. متوجه شدم که میشه از گوشهی در اتاقش سرک میکشد، حتی زحمت پنهان کردن استراق سمع و نیشخندش را هم نمیداد. پایان فصل بیست و دوم