شقایق در انحلالِ غروب
Статистикаنبسته شیخ فقط مکتب شقایق را به هر کجا که دری باز بود دیوار است سمیع حامد
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 12
- Всего постов
- 54
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 72
- 1/48двое суток
- 82
- 1/72трое суток
- 88
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نامهٔ یک زن افغانستانی، به ۲۴ اسد/مرداد میخواستم در ساعاتی که خودت روی تقویمِ دهر نفس میکشی، برایت نامهای بنویسم و به دست زمانه بسپارم تا بدانند اینجا کسی از تنفس کردن در این تاریخ، گریزان است. اما با خود پنداشتم در این روز یا برقها قطع است و یا سیمکارتها بیآنتن. بهترش هم همین بود قبل از صبح شدن، قالیِ سیاه به قدمجایت فرش کنم. ما به یکیدو تا منتهی نمیشویم؛ بعد از آمدنت، ظلمتِ چهار دیواریهای یک افغانستان را به سیطره گرفته است. مردادِ عزیزم، تو از ازل شوم بودی یا لشکری رویت تجاوز کردند و ناپاک شدی؟ آه، میدانی، تو حتی گس نیستی؛ میپندارم خشتهای نمک را به خوردت دادهاند که اینگونه شوردامنی. چرا پنج سال گذشت و زمستانها سر آمد، بهاران از در آمد، زمین روی مدار خویش میچرخد؛ و اما سرنوشتِ زنِ افغان ایست کرده؟ چرا شهابسنگی عظیمالجثهای به زمین نمیخورد تا همه نفله شوند؟ این گوشهای از نفرینهاییست که میکنم. تو خود نظاره کن؛ چه بر سرمان روا داشتهاند که مادرانِ هستی، خودِ هستی را نفرین میکنند. مردادِ عزیزم، به خودیِ خود شوم نبودی، شوم شدی و با دفن شدن هم نامت نیک نخواهد شد. حتی اگر تو را بسوزانند و خاکسترت را به رودِ آمو بیندازند، میترسم ماهیان ناپاک شوند. آخر مادربزرگ میگفت: «خوردن ماهی چهلروزه گناه آدم را پاک میکند.» مردادِ عزیزم، تو شومی و جهان نمیخواهدت. مادر به برادر تماس گرفت و شنیدم یکی از پشتِ خط میخواند: «فرا رسیدن این روز را به شیردلهای ملتِ غیور مبارک میگویند.» گویی از صدای آقای پشتِ گوشی، غم میتراوید. پنداشتم اگر این «تبریکنامه» را نمیخواند، سلاخی میشد. دیگر خودت بخوان؛ چقدر ما در بودنت عذاب میکشیم. چرا طوری که آمدی، دوباره نمیروی؟ در اولین ۲۴ مرداد، من شامگاهان در پشتِ کوچه آب ریختم. چرا؟ چون خواستم مثل آب آمدی و دوباره مثل آب برگردی! اما تو شومی و پاک نمیشوی… مردادِ عزیزم، تو میپنداری با آمدنت، کمرهای ما خم خواهد شد؟ عزیزکم، غلط میپنداری! حتی اگر سطرهای دهر را از ظلمهای تو بنویسند، ماندگار نیستی. تو کوچ خواهی کرد؛ چون یک لکاتهای که از مسجد بیرونش خواهند کرد. این وطن، تنِ مردمانش است. این وطن، این خاک، این آشیانه، صدها چون تو را لگدمال کرده است. تو که شانزده پولیِ دورانِ ببرک کارمل هم حساب نمیآیی. دیگرش را نمیدانم، اما میدانم ظلمهایت ماندگار نیستند. ۲۴ مردادِ عزیزم، تو را به خاطر خواهیم داشت؛ چون دورانِ یک پاپتی در یک عمارت. ما مردان/زنان، فرزندانی به بار خواهیم آورد که حتی بدویترین عقایدتان را با شوکتِ قلم، از تاریخِ هستی پاک کند. ۲۴ مردادِ عزیزم، تو با این همه، چرا از تقویمِ هستی محو نمیشوی؟ شقایق سرینا
💔
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
کور نمیبیند لال حرف نمیزند معیوب راه نمیرود کوه قدم نمیزند جهیل خروشان نمیشود زمین دهان در نمیآورد عقیم باردار نمیشود دیوانه هشیار نمیشود معشوق وفادار نمیشود و خاکِ قبر آدم را که بلعید، روی خاک گل میروید. شقایق سرینا
آدمیت نه به نطق است و نه ریش است و جان طوطی هم نطق، بز هم ریش، خر هم جان دارد! صائب تبریزی
видео или голосовое, без подписи
مردگان کجا میروند وقتی در یادهای ما زندهاند؟ از صبح به ماما/داییام میاندیشم. جایی میان افکارم در رفتوآمد است. به چشمان سبزآبیاش فکر میکنم؛ به دریایی که عمری در مشکلات زندگی شیرجه زد و باز آسمان را آبی میدید، در نهایت به سرطان جگر مبتلا شد و از دنیا رفت. آن روز نمیگریستم. راستش به یاد نمیآورم در مرگ هیچیک از عزیزانم گریسته باشم. در هشتسالگی مادربزرگ را از دست دادم؛ دختردایی که از من کوچکتر بود، با دو دست به سرش میزد و میگریست و برای من مضحک مینمود. چه هشتسالگی و چه بیستسالگی، من برای مرگ آدمی نگریستهام. بارها از طرف مادر و دیگران، سنگدل حساب شدهام. بعضاً میپندارم سنگدل هستم، اما روزی را به یاد میآورم که «کبک»مان را پشک خورد، پای «گرگسگ»مان شکست و چرخدستی مرد کراچیکش شکست و من روزها گریستم. روزی که برای آهنگ شفیق مرید گریستم؛ آهنگی که در مورد ما کودکان افغان بود. راستش، نصفشبها وقتی به یادم میآید روزی ـ که امیدوارم قبلش من بمیرم ـ مادر یا پدرم را از دست بدهم؛ چهکار خواهم کرد؟ آیا آن روز هم با خاطراتشان لبخند محوی روی صورتم خواهد نشست و برای ارواحشان احساس آرامش خواهم کرد؟ دایی برای من حکم یک خانواده را داشت و مادامی برایش لبخند میزنم. شبها که به خوابم میآید، صبحهایش شادم. نمیدانم در مواجهه با مرگ همه یکسانم و یا فرق میکند. اما میدانم بیچارگی بیشتر از مرگ مرا میتواند بشکند. مردگان هیچجایی نمیروند وقتی در یادهای ما جاوداناند. شقایق سرینا
هربار که میگویند: "نمیفهمی چه کشیده چون در موقعیتش نبودی." یا نمیدانم، چیزهایی شبیه این، تمام آن شب و روزها و تمام آن سالها را دوباره زندهگی میکنم. دلم میخواهد روی پیشانیام بنویسم که در برخورد با من محتاطتر از دیگران باشید چون ذهن من همان اتاقکِ زیر شیروانیست* که در آن چیزها میتوانند سالها روی هم تلنبار شوند. دلم میخواهد برای آدمها بگویم، تاثیر حرفها و رفتار شان بیش از آنچه فکر میکنند، در من ماندگار هست و هیچی را فراموش نمیکنم. پس در مورد من بیشتر از دیگران مراقب باشید. من آدمی نیستم که بهراحتی از روی چیزی رد شده بتوانم، آدمی نیستم که بگویم: "بیخیال! یک اتفاق بود و گذشت." من بارها آن اتفاق را مرور میکنم و هربار طوری رنج میکشم که گویی همان نخستینبار هست. پس لطفن بیشتر از هر کس دیگری مراقب رفتوآمدها، حرفها، سکوتها، نگاهها و تاثیر خود روی من باشید! قبول دارم که این روزها ژست بیخیالی تنپوش این منِ خسته شده هست. من اگر میخندم و سعی میکنم این خستهگی را فریاد نزنم، به این معنا نیست که... بیخیال رزما بیخیال..! *ذهن این زن، اتاقک زیر شیروانیست. اتاقکی که در آن، چیزها سالیان سال برهم تلنبار شدند." #ریموندکارور
کودک با تباشیر بر روی تخته الف و مد «آ» مینویسد بابا زیر درخت توت پینکی میگیرد شیر سینهای مادر خشک میشود بچه گرسنه میمیرد و من وطن را به آغوش میکشم شقایق سرینا
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
:)
видео или голосовое, без подписи
آسمان من شو گل میمیرد رود میخشکد درخت میسوزد زمین قبر میشود آسمان اما مگر کهنه میشود؟ شقایق سرینا
видео или голосовое, без подписи
چون دوست شان داره 😭😭😭😭
چیستی تو که در مردمکِ چشمِ خدا عریانی؟ در نامهی اعمالِ من نشستهای و خاکِ وطن بیتو ناپاک است چیستیها را کنار باید گذاشت اگر، اگر، هزاران اگر… اسم تو بنشیند روی لب. آزادهگیها بیتو در بند اند تنها به کفن آلوده و گیسها بیتو نهاناند چیستی تو؟ شقایق سرینا
با تو نمیدوم اگر به تو نمیرسم اگر اگر اگر اگر اگر جوانیام رفته سفر مصریست در مسیر راه که میکشاندم به چاه کج شده آسمان ما من دستم نمیرسد به ماه محمد صالح علاء
در روزهای زیستهام «نمیخواهم»های بیشماری، قد کشیدهاند من دوست نداشتم شقایق و انسان بشوم که دوست داشتم شقایق و گل بشوم. قد کَشم در دلِ دشت، آسمان سقفِ سرم و همان دشت آشیانهام باشد. نمیخواستم، نمیخواستم معشوق باشم که میخواستم گلی باشم و برای معشوقِ دیگری، چیده شوم. مگر گُل و آدم را از گِل نسرشتهاند؟ من نمیخواستم آدم بشوم. شقایق سرینا