tgindex
شعرِ خونبارِ من

شعرِ خونبارِ من

Статистика
@shere_khoonперсидский

#شعر_خونبار_من، ای باد، بدان یار رسان که ز مژگانِ سیه بر رگِ جان زد نیشم حافظ زیر نظر: @mo_shaere

Последний пост
26 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 323
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 168
21 постов
Вовлечённость
88,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
317
1/48двое суток
363
1/72трое суток
391

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند هر که خدای را عزّ و جلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل دردمند سر جمله حیوانات گویند که شیر است و اذلّ جانوران خر و به اتفاق خر باربر به که شیر مردم‌در مسکین خر اگر چه بی تمیز است چون بار همی‌برد عزیز است گاوان و خران بار بردار به ز آدمیان مردم آزار باز آمدیم به حکایت وزیر غافل، ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت حاصل نشود رضای سلطان تا خاطر بندگان نجویی خواهی که خدای بر تو بخشد با خلق خدای کن نکویی آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت نه هر که قوّت بازوی منصبی دارد به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف توان به حلق فرو بردن استخوان درشت ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف نماند ستمکار بد روزگار بماند بر او لعنت پایدار #سعدی

  • یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند. هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همی‌ خواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد فریدون وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد گفت آن چنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت گفت ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه می‌کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری همان به که لشکر به جان پروری که سلطان به لشکر کند سروری ملک گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد گفت پادشه را کرم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست نکند جور پیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی پادشاهی که طرح ظلم افکند پای دیوار ملک خویش بکند ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی بر نیامد که بنی عمّ سلطان به منازعت خاستند و ملک پدر خواستند، قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد. پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین زان که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست #گلستان #سعدی

  • گر چه روزی تیره تر از شام غم باشد مرا در دل روشن صفای صبحدم باشد مرا زرپرستی خواب راحت را ز نرگس دور کرد صرف عشرت می کنم گر یک درم باشد مرا خواهش دل هر چه کمتر شادی جان بیشتر تا دلی بی آرزو باشد چه غم باشد مرا در کنار من ز گرمی بر کناری ایدریغ وصل و هجران غم و شادی به هم باشد مرا در خروش آیم چو بینم کج نهادی های خلق جویبارم ناله از هر پیچ و خم باشد مرا گر چه در کارم چو انجم عقده ها باشد رهی چهره بگشاده ای چون صبحدم باشد مرا #رهی_معیری کانفیگ رایگان

  • گوشی نشنیده ست صفیر از قفس ما چون شمع، به لب سوخته آید نفس ما با قافلهٔ لاله درین دشت رفیقیم گلبانگ خموشی ست فغان جرس ما کوتاه صفیرم، قفسم را بگذارید جایی که رسد ناله به فریادرس ما در پا سر خاریش خلیده ست چو بلبل هر دل که خروشد به خراش نفس ما افتاده حزین از سر آن زلف رساتر در جلوه گری خامه ى مشکین نفس ما #حزین_لاهیجی

  • ما به لطف کانفیگ رایگان این دوستمون وصل شدیم😄 @Caffeazadiadmin سپاس از ایشان و تیم همراهشان ❤️

  • تو را سریست که با ما فرو نمی‌آید مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر که آب دیده به رویش فرو نمی‌آید جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت بر اوفتاده مسکین چو گو نمی‌آید اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش بد از منست که گویم نکو نمی‌آید گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید که هیچ حاصل از این گفت و گو نمی‌آید گمان برند که در عودسوز سینه من بمرد آتش معنی که بو نمی‌آید چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست چه مجلسست کز او های و هو نمی‌آید به شیر بود مگر شور عشق سعدی را که پیر گشت و تغیر در او نمی‌آید #سعدی

  • 21 февр.1 054913

    هنوز داغ تو ای لاله‌ی جوان! تازه است سه سال رفته و این زخم خون‌چکان تازه است پس از تو، داغ پی داغ دیده باغ، آری! همیشه زخم گل از خنجر خزان تازه است مرا و یاد تو را، لحظه لحظه دیداری است که چون همیشه‌ی دیدار عاشقان تازه است پلی زده‌ست غمت در میانه‌ی دو نقیض که با زمانه قدیم است با زمان تازه است چگونه مرگ بفرسایدت؟ مگر تو تنی؟ تو جان خالصی و تا همیشه جان تازه است به همره شفق آن خاطرات خون‌آلود به هر غروب در آفاق آسمان تازه است چگونه خون تو پامال ماه و سال شود؟ که چون بهار رسد، خون ارغوان تازه است دلم به سوگ تو آتشکده‌ست و سرکش و سبز هنوزش آتش شوق تو، در میان تازه است همیشه در دلم از حسرت تو کولاکی ست که مثل برف دی و باد مهرگان تازه است غم تو، قصه‌ی عشق است و با همه تکرار به هر زمان و به هر جای و هر زبان، تازه است چنان که ماتم تو، کهنگی نمی‌گیرد شرار کینه‌ی ما نیز، همچنان تازه است #حسین_منزوی

  • 21 дек.1 3201016

    هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بی‌قرار من باشی چراغ دیده شب زنده دار من گردی انیس خاطر امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند گرت ز دست برآید نگار من باشی شبی به کلبه احزان عاشقان آیی دمی انیس دل سوکوار من باشی شود غزاله خورشید صید لاغر من گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من اگر ادا نکنی قرض دار من باشی من این مراد ببینم به خود که نیم شبی به جای اشک روان در کنار من باشی من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم مگر تو از کرم خویش یار من باشی #حافظ

  • 13 нояб.1 5931327

    و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود و دوست داشتن، آن کلْمه‌ی نخستین بود و عشق، روشنی کائنات بود و هنوز چراغ‌های کواکب، تمام پایین بود خدا امانت خود را به آدمی بخشید که بار عشق برای فرشته سنگین بود و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد کزین دو، حادثه‌ی اولی، کدامین بود؟ اگر نبود، به جز پیش پا نمی‌دیدیم همیشه عشق، همان دیده‌ی جهان‌بین بود به عشق از غم و شادی، کسی نمی‌گیرد که هرچه کرد، پسندیده و به آیین بود اگر که عشق نمی‌بود، داستان حیات چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟ و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم که راز زندگی و مرگ آدمی، این بود #حسین_منزوی

  • 30 окт.1 593915

    مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام تو مستریح و به افسوس می‌رود ایام شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم چگونه شب به سحر می‌برند و روز به شام ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام به کام دل نفسی با تو التماس من است بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت مطاوعت به گریزم نمی‌کنند اقدام ملامتم نکند هر که معرفت دارد که عشق می‌بستاند ز دست عقل زمام مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام اگر زبان مرا روزگار دربندد به عشق در سخن آیند ریزه‌های عظام بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت گر این سخن برود در جهان نماند خام #سعدی

  • 23 окт.1 433913

    برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را #سعدی

  • بنال بلبل اگر با منت سر یاریست که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق که مست جام غروریم و نام هشیاریست خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال هزار نکته در این کار و بار دلداریست قلندران حقیقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست بر آستان تو مشکل توان رسید آری عروج بر فلک سروری به دشواریست سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ که رستگاری جاوید در کم آزاریست #حافظ

  • ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما ای باد اگر به گلشن احباب بگذری زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما دریای اخضر فلک و کشتی هلال هستند غرق نعمت حاجی قوام ما #حافظ

  • یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد؟ دوستی کِی آخر آمد؟ دوستدار‌ان را چه شد؟ آب حیوان تیره‌گون شد، خضر فَرُّخ‌پِی کجاست؟ خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهار‌ان را چه شد؟ کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی حق‌شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟ لعلی از کانِ مروّت برنیامد سال‌هاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟ شهرِ یاران بود و خاکِ مهر‌بانان این دیار مهربانی کِی سر آمد؟ شهریار‌ان را چه شد؟ گویِ توفیق و کرامت، در میان افکنده‌اند کس به میدان در نمی‌آید، سوار‌ان را چه شد؟ صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟ زهره سازی خوش نمی‌سازد، مگر عود‌ش بسوخت؟ کس ندارد ذوقِ مستی، مِی‌گسار‌ان را چه شد؟ حافظ اسرارِ الهی کَس نمی‌داند، خموش از که می‌پرسی که دورِ روزگار‌ان را چه شد؟ #حافظ

  • اینک این من: سر به سودای پریشانی نهاده داغ نامت را نشان کرده، به پیشانی نهاده گریه‌ام را می‌خورم زیرا که می‌ترسم ز باران مثل برجی خسته، برجی رو به ویرانی نهاده از هراس گم شدن در گیسویت، با دل چه گویم با دل _ این گستاخ پا در راه ظلمانی نهاده تا که بیدارش کند کی بخت من _ اکنون که خواب است سر به بالین شبی تاریک و طولانی نهاده ذره‌ذره می‌روم تحلیل، سنگ ساحلم من خویش را در معرض امواج توفانی نهاده شاعرم من یا تو؟ ای چشمان تو امضای خود را پای هر یک زین غزل‌های سلیمانی نهاده! #حسین_منزوى

  • بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت؟ که نمی‌دهی مَجالی نه رَهِ گُریز دارم نه طریق آشنایی چه غمْ اوفتاده‌ای را که تواند احتیالی؟ همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتن که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی سخنی بگوی با من که چُنان اسیرِ عشقم که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد به طپانچه‌ای و بربط برهد به گوشمالی دگر آفتاب رویت مَنِمای آسمان را که قمر ز شرمساری بِشِکست چون هلالی خَطِ مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی قلمِ غبار می‌رفت و فرو چکید خالی تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد گنه است برگرفتن نظر از چُنین جمالی #سعدی

  • تو با کدام خزانی که من بهار ندارم اگر قرار نداری چرا قرار ندارم؟ تو با کدام تبر با کدام اره رفیقی که من امید رسیدن به برگ و بار ندارم تو با نوید دویدن به ایستگاه چه کردی که من امید رسیدن به این قطار ندارم چه کرده ای که من تیز چنگ چشم دریده میان این همه آهو دل شکار ندارم چه رفته است که من با هزار برگ برنده دو دل نشسته ام و جرات قمار ندارم بیا و چشم درآور مرا که مثل نگاهم به راه مانده‌ام و تاب انتظار ندارم #غلامرضا_طریقی

  • نفرین چرا؟ گناه بزرگی نکرده‌ام یا نه به خود نگاه بزرگی نکرده‌ام من ریگم و تو جاری این رودخانه‌ای خود را که سد راه بزرگی نکرده‌ام هر قدر تا همیشه‌ی خود فکر می‌کنم می‌بینم اشتباه بزرگی نکرده‌ام در اوجها اگر چه پلنگیده‌ام ولی بی‌ حرمتی به ماه بزرگی نکرده‌ام در عمر خویش شعر گرانی نگفته‌ام تقدیم پیشگاه بزرگی نکرده‌ام اما قبول می‌کنم این خانه کوچک است فکری به سرپناه بزرگی نکرده‌ام حالا هم از کنارم اگر می‌روی برو اما بدان گناه بزرگی نکرده‌ام #محمد_سلمانی

  • ديدن روی تو و دادن جان مطلب ماست پرده بردار ز رخسار که جان بر لب ماست بت روی تو پرستيم و ملامت شنويم بت پرستی اگر اين است که اين مذهب ماست! شُرب می با لب شيرين تو ماراست حلال بي خبر زاهد از اين ذوق که در مشرب ماست نيست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنی در…

  • ديدن روی تو و دادن جان مطلب ماست پرده بردار ز رخسار که جان بر لب ماست بت روی تو پرستيم و ملامت شنويم بت پرستی اگر اين است که اين مذهب ماست! شُرب می با لب شيرين تو ماراست حلال بي خبر زاهد از اين ذوق که در مشرب ماست نيست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنی در همه سال و مه اين قصه‌ی روز و شب ماست در تو يک يا رب ما را اثری نيست ولی قدسيان را به فلک غلغله از يا رب ماست #فرصت_شيرازی

شعرِ خونبارِ من — tgindex