نویسندهّ تک شات
Статистикаمدرسهی ادبیاتی ایران | سینما | نویسندگی نوشتن را با نگاه آغاز و با هر تصویر، یک روایت تازه متنهای کوتاه، الهامهای بلند آموزههای موجز برای نویسندگی هر هفته: تمرین نگاهنوشت @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍ ✴️کانال سینمایی @Honarefilmnameh
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 18
- Всего постов
- 44
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Видео (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 185
- 1/48двое суток
- 212
- 1/72трое суток
- 228
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹 https://t.me/addlist/GbcKOt0B_pIxMjU0 زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام 👈🏻 ادبیات 👉🏻 👈🏻 قانون جذب 👉🏻 👈🏻 آموزش زبان👉🏻 👈🏻علمی👉🏻 👈🏻 موسیقی👉🏻 👈🏻 حقوقی 👉🏻 👈🏻 روانشناسی 👉🏻 👈🏻 درمانی 👉🏻 👈🏻موفقیت👉🏻 پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻 جادوی🤩 آفرینش 🔷مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔷
🔲▫️نوستالژی و ملانکولی فرض کنید یک آهنگ قدیمی که در دوران مدرسه زیاد گوش میدادید، ناگهان در رادیو پخش میشود، اگر ناگهان یادتان افتاد که چقدر آن دوران خوش بود و دلتان برای دوستانتان تنگ شده، این نوستالژی است. شما میخواهید به چیزی که قبلاً داشتید برگردید. دلتنگی برای یک زمان یا مکان ، نوستالژی معمولاً مرتبط با خاطره است. اما اگر آن آهنگ باعث شد به این فکر کنید که چقدر زمان به سرعت میگذرد و چقدر همه چیز در زندگی تغییر میکند و این فکر، نوعی آرامشِ غمگین در شما ایجاد کند، این ملانکولی است.ملانکولی فقط به گذشته نگاه نمیکند؛ بلکه میتواند در لحظه حال هم باشد. مثلاً وقتی در یک غروب زیبا نشستهاید و از شدت زیباییِ آن لحظه و اینکه «همین حالا در حال گذشتن است»، احساس سنگینی و اندوه آرام میکنید، این ملانکولی است. ملانکولی همیشه با تأمل همراه است. این یک غمِ «خالی» نیست؛ بلکه غمی است که با زیبایی، هنر و تفکر عجین شده است. شما کدام را بیشتر تجربه کردهاید؟ آیا ملانکولی میتواند باعث خلاقیت هنری شود؟ @shotnote1🍀
🔲✍گفتگو با شخصیتی کاریزماتیک «قسمتی از مصاحبهی مارلون براندو در سپتامبر ۱۹۸۹، زمانی که براندو ۶۵ ساله بود.» خبرنگار: بعد از ۱۶ سال، این اوّلین مصاحبهی شماست. براندو: ببین رفیق! من دیگه هیچ احساسی نسبت به گذشت زمان ندارم. موقعی كه ۴ سالم بود، احساس میكردم هیچوقت بزرگ نمیشم. وقتی كه بزرگتر شدم، ترس برم داشت كه ای وای زندگی همینطور داره پوچ و بیهوده از دست میره! پس سعی كردم همهجا سروقت حاضر باشم و همهکار رو سر موقع انجام بدم. حالا زمان برای من خیلی كند میگذره. خیلی كند. من پیر شدم. میفهمی؟ - شاید برای این باشه كه شما كلی فیلم بازی كردید. + نه. این فقط كاری بود كه برای وقت تلف کردن باید انجام میدادم. به هرحال، هركسی باید یک كاری توی زندگیش انجام بده. هیچ عشقی به بازیگری نداشتم. تو میخوای توی یک فیلم بازی كنی؟ - نه... + دروغ میگی. توی این زندگی لعنتی، همهی ما بازیگریم. هیچكس به طور واقعی هیچکاری رو انجام نمیده. ببینم چندبار در زندگی برات پیش اومده كه كسی رو ببینی كه لباس آشغال و مزخرفی پوشیده باشه و بعد بهش بگی: «خوشحالم كه اومدی ولی این دیگه چه مزخرفیه كه پوشیدی؟ از كدوم قبرستونی اینو خریدی؟» ها؟ چندبار این كار رو كردی؟ من بهت میگم. هیچوقت. چون تو یک بازیگری. چون تو به طرف میگی: «چه قدر خوشتیپ شدی.» به این میگن فیلم بازی كردن! - میفهمم. ولی منظور من این بود كه شما واقعاً فوقالعادهاید. شما یک غول هستید! + چی؟! نه. نه. - بس كنید. بعد از پدرخوانده، آل پاچینو و دیگران گفتند كه شما بزرگترین بازیگر تاریخ هستید! + اونا واقعاً همچنین چیزی گفتند؟ از كجا میدونی؟ - از اینور و اونور شنیدم... + مادرت به تو یاد نداده كه چیزهایی كه دیگران تعریف میكنن رو باور نكنی؟ - یعنی هنوز براتون روشن نشده كه خیلیها شما رو به عنوان بهترین بازیگر تاریخ میشناسن؟ + «تیم» بهترین بازیگر همهی دورانهاست. (نگاهی به سگش میندازه) هر وقت كه گرسنهست، جوری رفتار میکنه كه انگار واقعاً من رو دوست داره. - چرا در این سالها اینقدر كم كار شدین؟ شما این فیلم اخیر رو بعد از ۹ سال بازی كردین. + چون بازی در فیلم، حال من رو به هم میزنه. برای من نامطبوعه كه فقط یک بازیگر باشم، من رو ارضا نمیكنه. دائم سعی كردم به یک نتیجهی قطعی برسم كه واقعاً چی میخوام، ولی هنوز نفهمیدم. ترجیح میدم به چیزهای دیگهای در زندگی فكر كنم. - مثلاً چه چیزی؟ + مثلاً من ساعتها وقت صرف كردم كه بفهمم چرا مورچهها از دستشویی من بالا و پایین میرن و یا چرا خردههای نان رو جمع میکنن. سعی كردم بدونم كه اونا از كجا میآن ولی هنوز نفهمیدم. - در آینده باز هم در فیلمی ظاهر میشین؟ + (رو به سگش میكنه) «تیم!» نظرت چیه؟ در آینده بازهم یک فیلم دیگه بازی بكنیم؟ سناریوی به درد بخور داری؟ هیچكس از آینده خبر نداره. - ولی آدم میتونه زندگیش رو در چنگ داشته باشه... + این بهترین جوكی بود كه تا امروز شنیدم! - چرا میخواین فیلمهایی مثل «در بارانداز» و «پدرخوانده» را تخته كنید؟ شما محشر بودین! + در سرزمینِ كورها آدمِ یک چشم پادشاهه. من نمیدونم تو عالی بودن و بزرگ بودن رو چه جوری تعریف میكنی. متاسفانه این كلماتیه كه به طرز وحشتناكی ازش سوءاستفاده شده. برای همهكس و همهچیز به كار رفته. میدونی چه کسی بزرگه؟ شكسپیر. - پس شما فكر نمیكنی كه بزرگ و عالی هستی؟ + البته كه نه! تو چطور؟ تو بزرگ و عالی هستی؟ - نه. + پس بزن قدش، دوست من! @shotnote1 ✍ @honarefilmnameh 🎬
видео или голосовое, без подписи
🔲▫️ Poetry غمگینم چونان پیرزنی که آخرین سربازی، که از جنگ برمیگردد پسرش نیست. "ولادیمیر مایاکوفسکی" @shotnote1 ✍
🎈🎈🎈 💎برترین کانالهای تلگرام: 💡چالش و کوییز شعر @ghazalkhaniiii 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd
آنها از من میپرسند اگر من در یک جزیره باشم و تا به حال هیچکس آنچه را که نوشتهام نخوانده باشد، آیا به نوشتن ادامه میدهم؟ جواب من اکیداً بله است. چون که من تخیل میکنم، این همیشه یک دنیای تخیلی است که من دوست دارم در آن زندگی کنم. ویلیام باروز زندگی تعطیلات بین دو دنیاست @shotnote1 ✍ @honarefilmnameh 🎬
🔲▫️ Dialog 🎥 The Apartment Billy Wilder/ 1960 بکستر: موضوع چیه؟ آینهات شکسته. فرن کوبلایک: آره، میدونم. این جوری بیشتر دوسش دارم. منو همون طوری که حس میکنم نشون میده. @shotnote1 ✍ @honarefilmnameh 🎬
🔲▫️ [بعد از اینکه رایان متوجه میشود که الکس متاهل است] الکس: من فكر میكردم وضعيت رابطهی ما كاملاً روشنه. منظورم اينه که تو يه گريز در زندگیِ عادیِ من بودی. تو يه زنگ تفريح بينِ زندگی بودی. تو مثل يه «پرانتز» بودی. رایان: من يه پرانتز بودم؟!... "بر فراز آسمان (Up in the Air) جیسون ریتمن" @shotnote1 ✍
🔴 زمان در داستان مدرن؛ چرا روایت دیگر خطی نیست؟ در داستان کلاسیک معمولاً زمان چنین حرکت میکند: گذشته ← حال ← آینده اما در داستان مدرن، زمان میتواند تابع ذهن شخصیت باشد. یک اتفاق کوچک در زمان حال، ممکن است ناگهان شخصیت را به کودکی ببرد؛ سپس خاطرهای دیگر…
▫️Dialog کمیسر: برای چی دروغ گفتید که امروز صبح تنها بودین؟ اونوف: حتماً اشتباه کردم... به هرحال، آدم همیشه تنهاست. تشریفات ساده (A Pure Formality) جوزپه تورناتوره @shotnote1
نرگس صرافیان طوفان شب را دوست دارم ... همه ی آدم ها خوابیده اند ، و اگر خبری از مهربانی و انسانیت نباشد ؛ لا اقل توجیهی برایش هست... @shotnote1 ✍
🏵 همراهان عزیز کانال نویسنده تک شات از این به بعد، عکسها و متنهای کانال را تنها برای خواندن نبینید. _هر عکس میتواند یک ایده باشد. _هر متن میتواند یک موضوع باشد. _و هر جمله میتواند شروع یک داستان باشد. به هر پست مثل یک تمرین نویسندگی نگاه کنید: • از این تصویر چه داستانی میتوان ساخت؟ • اگر قرار بود ادامهٔ این متن را بنویسید، چه مینوشتید؟ • شخصیت داخل عکس به چه چیزی فکر میکند؟ • چه اتفاقی درست قبل یا بعد از این لحظه افتاده است؟ لازم نیست حتماً چیزی شبیه متن اصلی بنویسید؛ در اصل هدف، ایجاد یک جرقه و پیدا کردن روایت خودتان است. موفق باشید. @shotnote1 ✍
🔲▫️ وقتی آگهی های ترحیم را می خوانم همیشه سن متوفی را نگاه می کنم. ناخودآگاه عدد را به سن خودم مقایسه میکنم. فکر می کنم، چهار سال مانده. نُه سال دیگر. دو سال دیگرمی میرم. قدرت اعداد هیچگاه به اندازه ی وقتی که برای محاسبه ی زمان مرگ مان ازشان استفاده می کنیم نمایان نمی شود. بعضی اوقات با خودم چانه می زنم. دوست دارم شصت و پنج سالگی بمیرم؟ چنگیز خان هم شصت و پنج سالگی مرد. سلیمان محتشم هفتاد و شش سال عمر کرد. بد هم نیست، خصوصا با حال و روز الانم، ولی وقتی به هفتاد و سه سالگی برسم نظرم چه خواهد بود؟ ✍برفک / دان دلیلو @shotnote1 🍀
🔲 «با من همانند سگ رفتار کنید» 🎨 رشتنیکوف اگر این تابلو یک صحنه داستانی بود، لازم نبود کسی بگوید پسر امتحانش را خراب کرده است. کافی بود به واکنش آدمهای خانه نگاه کنیم. مادر از ناراحتی به او نگاه میکند، خواهر او را قضاوت میکند و برادر کوچکتر ماجرا را جدی نمیگیرد. خود پسر هم در سکوت، شکست و شرمندگیاش را با بدنش نشان میدهد. اما سگ به چیزی غیر از نمره توجه دارد. او فقط صاحبش را میبیند و به سمت او میرود. این همان چیزی است که در فیلمنامهنویسی اهمیت دارد؛ حادثه را توضیح نده، اثر حادثه را روی شخصیتها نشان بده. تماشاگر میتواند از واکنش آدمها بفهمد چه اتفاقی افتاده، بدون اینکه کسی آن را برایش تعریف کند. درام اغلب نه در خود حادثه، بلکه در تفاوت واکنش آدمها به آن شکل میگیرد. @shotnote1 ✍ @honarefilmnameh 🎬
🔲▫️ زندگی گالیله برتولت برشت گالیله: به خلاف تصور همگان، جهانِ با عظمت با همه صورت های فلکی اش به دور زمینِ ناچیز ما نمی گردد. ساگردو: پس یعنی همه این ها فقط ستاره است؟ پس خدا کجاست؟ گالیله: مقصودت چیست؟ ساگردو: خدا ! خدا کجاست؟ گالیله: آن بالا نیست. همان طور که اگر موجوداتی در آن بالا باشند و بخواهند خدا را در اینجا پیدا کنند، در زمین گیرش نمی آورند. ساگردو: پس خدا کجاست ؟ گالیله: من که در الهیات کار نکرده ام. من ریاضی دانم. ساگردو: قبل از هر چیز تو آدمی. و من از تو می پرسم که در دستگاه دنیایی تو، خدا کجاست؟ گالیله: "یا در ما یا هیچ جا". @shotnote1✍
🔲✍فیودور داستایفسکی جنایت و مکافات پنج دقیقه گذشت. راسکلنیکف بدون اینکه به سونیا بنگرد همچنان در اتاق راه میرفت. سرانجام به او نزدیک شد؛ چشمانش میدرخشید، با دو دست شانههایش را گرفت و مستقیماً به چهرۀ گریانش نگریست. نگاه راسکلنیکف خشک و ملتهب و تیز بود و لبانش سخت میپریدند... ناگهان بسرعت تمام بدنش خم شد و درحالیکه بر زمین افتاد پاهای سونیا را بوسه زد. سونیا با وحشت، چنانکه گویی از دیوانهای دوری کند، کنار جست. واقعاً هم راسکلنیکف به نظر کاملاً دیوانه میآمد. دختر با رنگی پریده، درحالیکه قلبش به هم فشرده شد، زمزمه کرد: ــ شما را چه میشود؟ چه میکنید، در مقابل من!... راسکلنیکف فوراً برخاست و درحالیکه به سوی پنجره میرفت با لحن خاصی گفت: ــ من در برابر تو زانو نزدم، در برابر تمام رنج و عذاب بشری زانو زدم. @shotnote1🍀
#تاریخ_روایت 🔴 وقتی ذهن شخصیت، خودِ داستان میشود در داستان کلاسیک، معمولاً با اتفاقاتی روبهرو هستیم که در جهان بیرونی رخ میدهند. اما داستان مدرن یک قدم به درون شخصیت میرود. ترس، خاطره، خیال، تردید، وسواس و برداشت شخص از واقعیت، میتوانند به اندازه یک…
درخت نمیدانست چیست تا وقتی یک بار از خودش بیرون آمد به شکل چیزی دیگر از خودش بالا رفت به شکل چیزی دیگر از خودش پایین آمد دست کشید به پوست سفید و محکم خود احساس کرد درون خودش است درون یک درخت.. صمد تیمورلو در این کتاب یک نفر به دنیا می آید نویسنده تک شات @shotnote1 ✍