- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 20
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 128
- 1/48двое суток
- 146
- 1/72трое суток
- 158
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
این همون متن بود که برای آن دختر نویسنده نوشتم
سلام... این نوشته پر از ایراد و غلط املایی است. البته دیگر ۱۲۰ قسمت نوشته شده و کاری نمیتوان کرد. "قل" صحیح است خانم نویسنده شما نوشتهاید "غل"... از این فاجعه بگذریم... "میخ صورتش" این ترکیب خوب نیست. نیم فاصلهها را هم رعایت نکردید. " صدای شکستن قلبم در سرم اکو میشود" این جمله هم خیلی تباهه. " بالخره" غلط املایی... زبان یک دست نیست. اروتیک نویسی هم کمکی به جذابیت این متن نمیکند. مشکلات خط زمانی و ایرادهای دستوری هم که باید یک کانال درست کنم برایش و اینجا نمیگنجد. خانم لیلی انقدر بیمهابا ننویسید. این نوشته دیگر واقعا فوق زرد است
دارم وسوسه میشم تولیدش کنم
جمعهی خوبی بود و بهم خوش گذشت. صبح به خرید و آشپزی گذشت و ظهر هم مهمون داشتم و هرچی ویتامین و املاح معدنی در بدن بود به فنا رفت. عصر هم به لش کردن و یه چرخ زدن در بازارچه سنتی ستارخان گذشت و الان همهچیم در تعادل و دیاگ خوردهست و در صلح کامل به سر میبرم
یه گروه تلگرامی ادبی بودم دیدم یک خانومی قسمت صدو بیست داستانش رو اونجا به اشتراک گذاشت. خوندمش و دیدم په! چقدر غلط املایی داره و از این نوشتههای فوق زرد با مضمون اروتیک هستش. از اینا که میگه... آرتین بهم نزدیک شد. نفسش رو روی صورتم حس میکردم. بهم گفت: تو یه روز مال من میشی و عقدت میکنم و تا صبح انقدر سفت بغلت میکنم که نتونی بخوابی بعدش بند نازک تاپ قرمزم رو که روی بازوم افتاده بود رو بدون اینکه منو لمس کنه برگردوند سرجاش من هم لبخند به صورتش پاشیدم و بعد گریهام گرفت و افتادم روی تخت ساتن صورتی و صدای کوبیدن شدن در اتاق خواب بلند شد... ( من الان از خودم نوشتم ولی مضمون همین بود) دیگه چشمام رو بستم و یک متن عریض و طویل نقد این داستانش رو نوشتم و قشنگ کردمش توی چاه توالت و در آوردمش. دلم خنک شد
نه میتوانم دنیا را عوض کنم، نه این را که هست بپذیرم
فکر میکنم از سمت دست غیب دارم ترنینگ میشم اونم زوری... اول که موتور خونه ترکید و یک هفته مثل جکیجان که زیر آبشار تمرین میکرد من هم دوش آبسرد گرفتم. بعدش اتفاقی از خونه یه دختر خوشگل و دلخواهم سر در آوردم و یوزارسیف بازی درآوردم و کم بود پیراهنم از پشت پاره بشه. مرحله آخر هم روزهی سکوت بود و از سه شنبه حرف نزدم یعنی کسی نبود که حرف بزنم و یه چندتا هم کاتا و حرکت کونگفو بزنم دیگه به مقام استادی رسیدم
مشتریهای خانومی هستند که تورک هستند و برای اولین بار زنگ میزنن. قشنگ احساس میکنم که موقع فارسی صحبت کردن تمام تلاششون رو میکنند که لهجه نداشته باشند و یهو که باهاشون تورکی صحبت میکنم یه احساس نارضایتی و اصرار بر ادامه به زبان فارسی رو میبینم. در نتیجه برای القاء حس رضایتمندی و ترفندهای فروش دیگه تورکی صحبت نمیکنم و قشنگ با لهجهی فارسی تهرانی باهاشون حرف میزنم و یه خورده هم قلبمه سلمبه حرف میزنم و عشق میکنن. خودم عاشق لهجهی تبریزی هستم. یه ادا و لوسی و ظرافت خاصی داره
قشنگ اون لحظهی طلایی به وجود اومده بود. صبح ضعف اعصابم خوب شد و بعد ۴۸ ساعت توی تخت موندن سرپا شدم. رفتم نون تازه گرفتم. خرید کردم و خورشت هویج ورژن تبریز رو بار گذاشتم. بعد نشستم پای رمان جدیدم و داشتم ایدههام رو مینوشتم بعدش میخواستم روی آهنگم کار کنم که بنگ! برق رفت! انقدر هم ناراحت شدم ولی گفتم نمیگذارم روزم خراب بشه. جاروبرقی رو زدم به برق و گفتم تا برق بیاد جارو بکشم و بعد گفتم نه بگذار برنج رو بشورم و بریزم توی پلو پز و روشنش کنم که تا جارو میکشم پلو حاضر بشه. پلو پز روشن نشد. ایضا جارو برقی و تازه حواسم اومد سرجاش که برق نباشه اونا هم روشن نمیشن. چند روز پیش با یه نفر از این عرزشیها توی بازار داشتیم بحث میکردیم و داشت رجز میخوند که دیدین آمریکا نتونست هیچ غلطی بکنه. گفتم اتفاقا آمریکا ایران رو کمکم گرفت تو سرت رو کردی زیر برف و نمیخوای بفهمی! گفت یعنی چی؟! همون لحظه دو تا دختر بدون پوشش اومدن از جلومون رد شدند با سر بهشون اشاره کردم و دیگه چیزی نگفتم
چه حال گوهی دارم.
امروز بدجور شکستم. قشنگ بازی خوردم و تحقیر شدم. لبخندهای معنیدار رو پشت سرم حس میکردم. قشنگ وارد بازی و رکب چند نفر کارمند دون پایه چاپخونهام شدم و هم کارم عقب افتاد و هم بهم فهموندن که ببین ما اگه نخوایم تو کارت حسابی میفته توی خنسی. میدونید دیگه کسی منو نمیتونه بزنه زمین. من دیگه ختمش شدم. پاشنه آشیل من اعتماد و سپردن کار به یک آدم نزدیک شد. حالا کارم عقب افتاده، بازی خوردم، ضرر مالی، زیاد دردم نیومد. مثل وقتی که لبهی یه کاغذ نازک که دستت رو میبُره و درد و سوزش، بیشتر از اینه که اصلا انتظارش رو نداشتی. حالا همین حس رو دارم. همیشه ورقهای دستم بد بوده. همیشه کیریترین آدمها نزدیک ترین آدمها شدند. اینو مینویسم تا اینجا یادم بمونه. پشت دستم رو دااااااغ میکنم که فقط روی خودم حساب کنم. من غرورم را به راحتی به دست نیاوردم که هر وقت دلت خواست خردش کنی!! غرور من اگر بشکند با تکه هایش شاهرگ زندگی تو را نیز خواهد زد.
این تبلیغات چیه پایین بعضی کانال ها مییاد؟
اصلا حال ندارم برم سرکار
توی وجودم خشم پنهان زیادی جمع شده. به یک تلنگر بندم که منفجر بشم. آخرین باری که عصبانی شدم حدود ۲۵ سال پیش بود توی پادگان وقتی که سرباز بودم. تبدیل شد به شورش در پادگان! با یه سرباز زنجانی دعوا شد اون واسم سرنیزه کشید و منم شیشه نوشابه رو شکستم و کردم توی بازوش. خلاصه همشهری هاش دوره ام کردند و اسلحه کشیدند و عین فیلم رمبو شد و دیگه بعدش دوستام بالاخواه من در اومدن و یک دعوای دستجمعی شد و بعد دادسرای نظامی و زندان حشمتیه. دفعهی بعدی که عصبانی شدم واسه پدر زن سابقم بود که رفتم خونهاش و خلاصه ... الان عصبانی میشم فقط شخصیت تخریب میکنم نویسندگی هیچی برام نداشته باشه هم یک شامهی قوی در انسان شناسی بهم داده و قشنگ باگها و نقاط ضعف طرف رو میفهمم و دست میگذارم روش و فلسفهی وجودیش رو زیر سوال میبرم. ولی الان توی فاز تخریب شخصیت نیستم. الان توی فاز دعوام زدن و شکستنم.
الان سه ماهه که سیگار رو ترک کردم و عین زنهای حامله شدم. صبح که حلیم خوردم. بعد رفتم سر پاچنار یه نون فانتزی فروشی هستش یه کلوچه فومن گرفتم و یه لیوان هم شربت آبلیمو و تخم شربتی خوردم. بعد اومدم یه دکه هست که اسپرسو میده و خیلی مزهی تلخ و بدخوراک هستش. من وقتی میخورم پررو و های میشم. واسه همین میخورم. بعد واسه این که مزه تلخ بره کلوچه فومن رو خوردم. بعد رفتم مغازه. یک ساعت بعدش مغازه بغلی از باغش سیب آورده بود و دو تا سیب قندی خوردم. خلاصه بچههای توی خونه ظهر شد دیدم دست و پام داره میلرزه. ناهار هم نیاوردم جاتون خالی رفتم رستوران حاج محمود باقالی پلو با مرغ خوردم. ساعت ۳ دیدم العطش هستم یه دونه آبمیوه شرکتی خوردم و ساعت شد پنج. اومدم خونه یه آبجو اسلامی تازگی ها بقالی محل آورده خیلی خوشم اومده دو تا خریدم و اومدم خونه و یه نیم ساعت گذاشتم توی فریزر تا تگری بشه و بعد دیروز فندق تازه گرفته بودم گفتم این ترکیب تازه رو امتحان کنم و خلاصه دو بطری دلستر و نیم کیلو فندق رفت. بعدش دیگه دیدم واسه شام و ناهار فردام غذا ندارم ماکارونی و سالاد کاهو درست کردم و دو بشقاب هم از اون خوردم و تازه احساس سیری میکنم. سیگار میکشیدم ضررش کم تر بود
اگه یه بنده راک تاسیس میکردم اسمش رو میگذاشتم لیفتراک
در تعجبم که هنوز دلم میشکنه! الان چیزی که از دلم تصور میکنم یه گونیه کوچیک پر از خرده شیشهست ولی باز هم این حجم تکه تکه تکه پاره باز یه وقتهایی ترق صدا میده و زیر لب میگم لعنتی تو هنوز جایی واسه شکستن برات مونده؟!! توی فکر خرید کمپر هستم یا شاید هم یک خونهی کوچیک سمت کویر یا دریای جنوب توی یه دهکوره. هر چقدر که میگذره ذهنم بیشتر داره برنامه میچینه که یک روز ناپدید بشم و سیم کارت و همهی دسترسیها رو بسوزونم و از بین ببرم
این حجم از آدمهایی که قابلیت ناامید کردن من از خودشان را دارند به نظرم غیرعادی است. قبلترها فکر میکردم کسی نمیتواند من را زمین بزند حالا فکر میکنم کسی نمیتواند مانع دوباره بلند شدنم شود. این دورانی که در حال گذراندنیم چیزی شبیه رمان طاعون یا کوری است. ما در وسط خود فاجعهایم اما به آن عادت کردهایم.
видео или голосовое, без подписи
دلم لک زده برای این که بشینم تارم رو بغل کنم و ردیف میرزاعبدالله تمرین کنم. دلم لک زده روی استیج با گروه راک با گیتار باس پرواز کنم و گروو درامز رو دنبال کنم. دلم لک زده بشینم گیتار تمرین کنم... دلم برای استادم تنگ شده...