- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 65
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 13
- 1/48двое суток
- 14
- 1/72трое суток
- 16
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
برگرد عقب ببین چند وقته گذشته با خودت عاشقی نکردی صدا: #سهراب نوشته: #آزاده_رمضانی @sohrab_neveshtt
داشتیم زندگیمون می کردیم می رفتیم می اومدیم تو دنیای چپر چلاق خودمون بودیم سرمون پایین بود خروس خون می رفتیم شغال خون بر می گشتیم سرمون بالا نمی آوردیم که نکنه نگاهمون گره بخوره به نگاه کسی دلمون گیر نکنه درگیر نشیم همین شده بود کارمون و دلمون نمیخواست دنیامون و با چیزی عوض کنیم نمی دونم چی شد یهو انگار سیل اومد زلزله اومد چی بود همه چی مون پخش و پلا شد همه چیزمون بهم ریخت به خودمون اومدیم دیدیم درگیر دو تا چشم شدیم که دار و ندارمون گرفته تو دستاش یه آدم که کسی جرات رد شدن از کنارش رو نداشت،تبدیل شد به آروم ترین و ساکت ترین آدم روی زمین نفهمیدیم چیشد که یهو هیچی ندار شدیم هیچی واسه خودمون نمونده بود هر چی بود اون بود شب بود اون بود روز بود اون بود گذشت و گذشت هر چی زور زدیم غرق نشیم نشد به خودمون اومدیم دیدیم با دو تا چشم خودمون غرق یه دریای بی سر و ته کردیم دریایی که الان روی یه تخته ی شکسته دراز کشیدیم و موج می برمون اینور اونور معلوم نیست کی تموم میشه و کجا می رسیم به ته این قصه ولی خودمونی ها بعضی مردن ها بعضی رفتن ها تا ابد تو دل تاریخ می مونه زبون به زبون می چرخه چمیدونم تو دریا مردنم واسه خودش عالمی داره #سهراب @sohrab_neveshtt
ما آدما وقتی تو جنگ دل و عقل گیر می کنیم برامون انتخاب کردن سخت میشه می مونیم که کدوم طرف بریم اما بیشتر مواقع کفه ی ترازوی دل،سنگین تره دل خیلی وقتا برنده ی میدون میشه اما خب باید هزینه هاش هم بده هزینه هایی که متحمل میشه،گاهی انقدر سنگینِ که توان ادامه دادن رو ازمون میگیره. اما خلافش هم گاهی اتفاق میفته لذتی میبری از همسو شدن با دل،که هیچ وقت نمی تونیم شیرینی ش رو از یادمون ببریم. انقدر شیرین و قشنگ که دلمون نمیخواد از مستی ش بیرون بیاییم. دل دل امون از دل که آدم هر چی میکشه از همین دلِ یه وقتایی چشمت می افته به یه آدم،که دین و ایمون و عقلت رو می بره بعد بخودت میای، می بینی تا گردن رفتی توی یه دریا یه دریا که معلوم نیست عمقش چقدره که اگه شانس بیاری روی آب رها میشی اما اگه شانس باهات یار نباشه میبرتت تو عمقی که نمیدونی تهش کجاست. همش کار دلِ یه وقتایی تو همین جدالِ عقل و دل،باید پا درمیونی کنی. یه جاهایی حق بدی به عقلت. یه جاهایی هم باید هوای دلت رو داشته باشی بعدم خودت، تو نیمه شبای سرد زندگیت،بمونی که حالا باید چکار کنی. میدونم شاید همتون این قصه رو تجربه نکرده باشین یا تفکرتون با من فرق کنه اما عموم آدما تو جدال عقل و دل،سمت دل میرن. واسه همینه این همه آدم سینه سوخته، رو زمینه. رفیق نمیخوام نصیحت کنم یا حرفی بزنم که تاثیر بزاره روت. اما زندگی پر از بالا پایینه پر از اتفاقای تلخ و شیرین پر قصه که هر کدومش هزار صفحه است پر حرفای ناگفته پر قشنگی و طراوت پر عطر گلای بهاری پر غم پر تلخی پر سختی همه ی این اتفاق ها تو جدال عقل و دل می افته این وسط نقش تو خیلی زیاده خیلی بزرگه تویی که تصمیم میگیری کدوم طرف بری اما یه چیزی میگم و میرم اونم اینه یه جاهایی که دلت اشتباه کرد سرش داد نزن بالاخره یه روزی ام میشه نون دلت رو میخوری به عقلت هم زیاد رو نده،که نزاره طعم زندگی رو بچشی. اصلا دیوونگی هم قشنگه یه وقتایی نه به حرف دلت باش نه به حرف عقلت دیوونه باش دیوونگی هم عالمی داره.... #سهراب @sohrab_neveshtt
انگار برگشتین خدا را شکر🌺
یه وقتایی گوله گوله اشک میاد گوشه چشمم جمع میشه ولی توان رها کردنش را ندارم. یه حجم عجیب و غریبی از بغض میپیچه تو این حنجره ولی خٌب نمیشه رهاش کرد. مثل خیلی از آدمای دیگه که دنیاشون فقط خلاصه میشه توی موجودی حسابشون یا مال و املاکشون نیستم ،مثل آدمایی که هر چی بخوان میخرن ،هرچی بخوان میپوشن هرجا بخوان میرن تا بلکه حالشون یکم خوب بشه. دنیای من انقدر کوچیکه، انقدر صاف و ساده است که فقط با دیدن یک گل تازه از زمین در اومده حالم خوب میشه. با دیدن قطرههای ریز بارون توی صبح قشنگ بهاری یا افتادن نور خورشیدِ گرم رو تن گلابیهای نارس باغ همسایه ، یا وقت ریختن برگهای رنگ و وارنگ درختا توی قشنگی پاییز یا آخرش مثل بلورهای سفید برف رو تنه یخ زده زمین با همه اینا خوشحال میشم. تو سرم یه جهانه به اندازه قلب کوچکم ولی انقدر بزرگ ،که همه اونایی که دوسشون دارم توش جا میشن و با خودم همه جا میبرمشون. این منم با همه بدیها خوبیها و یا ضعفهای بزرگ و کوچیکم با همه چیزی که برای ارائه دادن به آدمای مهم زندگیم دارم اما خب هیچ وقت و هیچ وقت به اون چیزی که توی ذهنم میگذره نرسیدم. هیچ وقت به اندازه عشقی که به دیگران دادم،بهم عشق داده نشد هیچ وقت به اندازه نگاهی که به دیگران دارم بهم نگاه نشد هیچ وقت به اندازه ای که دیگران رو دوست داشتم،دوست داشته نشدم. نمیدونم کجای کار میلنگه عیب از منه یا عیب از روزگار درسته من خوشم با خودم، با خدای خودم، با قلبم ولی ،گاهی اوقات دلم مثل یه شیشه ی بلور که با ریختن آب سرد و گرم ترک برمیداره،دقیقاً همونجوری میشه. یه ترک بزرگ و گنده میافته وسط وجودم که فقط منتظر یه تلنگره. گاهی خسته میشم از نفهمیدن تفاوت خوب بودن با بد بودن . مثلاً نمیفهمم کِی باید خوب بود کِی باید بد بود؟ با کی باید خوب بود با کی باید بد بود؟ کِی باید نقش بازی میکردم وکِی باید خودم می بودم؟ کِی باید صاف و ساده بود و کی باید زیر و رو کشید؟ خب همه که مثل هم نیستند من از اون اولشم بلد نبودم نقش بازی کنم خودم بودم و خدای خودم. یه آدم بودم صاف و ساده با خودم حال میکردم کاری نداشتم به کسی که چی تو زندگیش میگذره و چیکار میکنه. راه خودم رو میرفتم و سرم به زندگی خودم بود. ولی حالا که این حجم از بغض داره خفم میکنه به این نتیجه رسیدم که راه من اشتباه بود منم باید سرک میکشیدم تو همه چی باید نفس به نفس آدمای بد میدادم و روحم میشد شبیه همونا. آدمایی که هیچ بویی از احساس از عشق نبردن. هیچ وقت قلبشون واسه آدمای دیگه به لرزه در نمیاد آدمایی که چشمشون به لب های دیگران نیست که بخوان تشنه چند کلمه حرف عاشقونه و محبت آمیز باشند. مات و مبهوت قدم میزنم و این روزای بیکسی. تو این روزا که هر لحظهاش به اندازه یه سال داره میگذره و تموم نمیشه. نمیدونم این جهان تو سر من کی میخواد آروم بگیره کی میخواد یه شب اجازه بده سر آروم رو بالش بزارم من دیگه جون ندارم واسه تحمل همه این چیزا... @sohrab_neveshtt
راستش را بخواهی،همه ی این روزهای من خلاصه شده در سکوتی عجیب و غریب. سکوتی که نه خودم می دانم برای چیست،نه آدم هایی که من را می شناسند. صبح که می شود مثل تمام آدم های جهان از خواب بیدار می شوم،با این تفاوت که دلیل این بیداری را نمی دانم. اصلا چرا؟ دلیل این بیداری و خوابیدن های پی در پی چیست؟ به طرز عجیب و غریبی،ساکت و مبهوت ام ساکت تر از چیزی که در درونم شعله می کشد. چشمانم می بینند،گوش هایم می شنوند،اما عقلم،قلبم،ذهنم هیچ چیز را لمس نمی کنند. شاید این حال،دلیلش به گذشته ای بر می گردد،به دردهایی که حالا جای خالی اشان را به طاقچه ی قدیمیه عادت داده اند. به رنج هایی که حالا فقط جای زخم هایشان مانده و گزشی کوچک روی اندام نحیف و آزرده ی روحم. نمی دانم این همه آرامش،این همه سکوت،این همه بی توجهی و نادیده گرفتن، از چیست؟ از کجاست؟ کاش این برزخِ بی چراغ،من را به نظاره نمی نشست تا از شرم حضور خودم،با این حال و احوال، سر در گریبان نبودم. هر روز آدم هایی را می بینم که می آیند،می روند و من سرد و بی روح،فقط به بودنشان نگاه می کنم بی آنکه بدانم،کی اند،ومن چرا اینجا هستم. کاش قصه ی این آدم سرگشته تر از مرغ زمستان،زود تر به ذوب شدن برف های دلش برسد. کاش زود تر ببیند جوانه زدن گل های مدفون زیر برف خاطره هایش را. کاش همان طفل جسور و بازیگوش،از خواب زمستانی اش بیدار شود کوچه و شهر را بهم بریزد کاش زنگ درب حیاط همسایه را بزند خوابشان را آشفته کند بعد پا به فرار بگذارد و هر روز این شور و شرر را تکرار کند تا که دلش در یکی از همین روز ها گیر کند گیر کند به شاخه های پر برگ و بارِ قلب دختر همسایه ای که او را گیر انداخته و حالا میخواهد تلافی تمام اذیت هایم را سرم در بیاورد. از من و چشمانم التماس از دخترش نگاه های پر از اضطراب و سرشار از دوست داشتن و از او شوق کتک زدن جوانی که زنگ خانه اشان را می زد و فرار می کرد. کاش کمی سیلی های مرد همسایه،همان پدر دخترک رویاهایم،من را به خودم بیاورد،بیدار شوم،بفهمم کجای این دنیای عجیب و غریب و دل فریب،نشسته ام و دارم تیشه به ریشه خودم میزنم. تیشه به روح سرگردان ام تیشه به این ذهن آشفته ام و دائم صدای مرگبار ضربه های مُمتدش،آرامش و روح و روانم را می خَراشد و من سخت تر و بی پروا تر و بی خیال تر از همیشه،نشسته ام به نظاره ی ضربه ها و در انتظار ضربه ی آخرم. آخرین ضربه که به دست جلاد درختان تناور جنگل خاطره هایم،قرار است فرود آید و آخرین سرو را،همان درخت سربلند پر غرور را بیاندازد و او را برای همیشه به بستر آرام همیشگی خاک بخواباند. خوابی که سال هاست آرزوی آن را دارد. کاش قبل از اینکه بخواب روم کمی بهار را ببینم کمی شاخه هایم نرم شوند زیر گرمای آفتاب و غنچه کنند شاخه های نو شکفته ام. قبل از اینکه دوباره زمستان بیاید و من را به خوابی ابدی ببرد. کاش بهار بیاید به دیدن این درخت درختی که چشمانش رو به آسمان در انتظار بارانی از رحمت خداست..... کاش قبل از اینکه دیر شود بیاید.... #سهراب @sohrab_neveshtt
لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری دردت را توی سینه ات میریزی تا آشکار نشه و ادای محکم بودن در میاری لحظه هایی هست ک وقتی اشک توی چشمات حلقه زد بغض میکنی اما پشت لبخندی ساده پنهانش میکنی و توی قلبت گریه میکنی لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته و میخواهی دردت را فریاد بزنی از سنگینی بغضت نمیتونی لحظه هایی هست که سخت خسته میشی از دست کسایی ک حرفت را نمیفهمند ولی باز چیزی نمیگی لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمینگیر میشی سرت را به دیوارتنهاییت میزاری و باز هیچ نمیگی لحظه هایی هست که همه به خوشبختیت حسرت میخورن اما خودت خوب میدونی کم آوردی لحظه هایی که دلت میخواد فریاد بزنی و خالی بشی از هرچی درده ولی باز نمیتونی با اینکه زانوهات دیگه رمقی ندارن،با اینکه توانت به صفر رسیده باز هم ایستاده ای همه این آرامش در اوج دردهات را به یه نفر مدیونی الآنم یه زخم کهنه داره باز میشه به حرمت همه ی لحظه هایی که کنارم بودی بهم توان بده این وصله هزار پاره را بهم بدوزم الیس الله بکاف عبده . . . 🎤 #سهراب ✒️ #نیلوفر @sohrab_neveshtt
این روزا رو دوست ندارم این روزا که هر چی بیشتر توش نفس میکشم،بیشتر از دنیا و آدم هاش دلسرد میشم. آدمایی که هر کدومشون یه گره کور هستن واسه خودشون و وقتی بهت نزدیک میشن،توقع دارن همیشه بهشون حق بدی و به رای اونا زندگی کنی. اما خودت در برابر اون ها ساکت باشی و پا بذاری روی تموم حق و حقوق خودت. سکوت کنی در برابر همه ی بی محبتی ها و بی معرفتی هاشون. سکوت کنی در برابر نادیده گرفتن هاشون و بهشون احترام بذاری. چرا چون فکر می کنن اونا فقط آدم هستن و تو هیچ حق و حقوقی واسه زندگی کردن نداری. خدایی،چی شد که دنیامون این شکلی شد؟ چیشد که ما آدما اینقدر از خود متشکر شدیم و فکر می کنیم فقط ما درست می گیم؟ شدیم یه مشت توده پر از گوشت و خون و استخون و واسه خودمون خدایی می کنیم و فکر می کنیم چه خبره؟ قافلیم که به یه تب بندیم و نمی دونیم فردا دنیا برامون چه نقشه هایی که نکشیده. بی خبریم از خدایی که آفریدمون و فکر می کنیم حساب کتابی تو کارش نیست. ولی خدا خوب می شناخت ما ها رو که به بعضی هامون قدرت هیچی نداد. وگرنه دیگه خود خدا رو هم نمی شناختیم و ادعای زائیدن خدا رو می کردیم. چه دنیای مزخرفی ساختیم و هر روز باید توش نفس بکشیم و تحمل کنیم آدمای اینجوری رو. این وسط فقط باید حواسمون باشه،ما یکی از همین آدما نباشیم. از همینا که دنیا رو فقط برای خودشون میخوان و کاممون رو همیشه تلخ می کنن. @sohrab_neveshtt
داشتیم زندگیمون می کردیم می رفتیم می اومدیم تو دنیای چپر چلاق خودمون بودیم سرمون پایین بود خروس خون می رفتیم شغال خون بر می گشتیم سرمون بالا نمی آوردیم که نکنه نگاهمون گره بخوره به نگاه کسی دلمون گیر نکنه درگیر نشیم همین شده بود کارمون و دلمون نمیخواست دنیامون و با چیزی عوض کنیم نمی دونم چی شد یهو انگار سیل اومد زلزله اومد چی بود همه چی مون پخش و پلا شد همه چیزمون بهم ریخت به خودمون اومدیم دیدیم درگیر دو تا چشم شدیم که دار و ندارمون گرفته تو دستاش یه آدم که کسی جرات رد شدن از کنارش رو نداشت،تبدیل شد به آروم ترین و ساکت ترین آدم روی زمین نفهمیدیم چیشد که یهو هیچی ندار شدیم هیچی واسه خودمون نمونده بود هر چی بود اون بود شب بود اون بود روز بود اون بود گذشت و گذشت هر چی زور زدیم غرق نشیم نشد به خودمون اومدیم دیدیم با دو تا چشم خودمون غرق یه دریای بی سر و ته کردیم دریایی که الان روی یه تخته ی شکسته دراز کشیدیم و موج می برمون اینور اونور معلوم نیست کی تموم میشه و کجا می رسیم به ته این قصه ولی خودمونی ها بعضی مردن ها بعضی رفتن ها تا ابد تو دل تاریخ می مونه زبون به زبون می چرخه چمیدونم تو دریا مردنم واسه خودش عالمی داره #سهراب @sohrab_neveshtt
نه دیگه نشد که تو بری بعد من بمونم تو کوچه پس کوچه ها تو این شهر درن دشت که هر قدمم بشه یه جهان یه دنیا که نمی تونم سر و تهش کجاست که نفهمم کجام و دارم چکار میکنم که گم کنم خودمو وسط این همه درد که حالا منو بغل کردن و نمی ذارن یه نفس راحت بکشم خب همینه حرفی نمیشه زد که دنیا تا بوده همین بوده یکی میشه قاتل یکی میشه مقتول یکی میشه قاضی یکی میشه متهم ولی خودت بگو من کدوم بودم؟ که الان تو تموم ساحل ها ی تنهایی باید قدم بزنم و پلک بزنم بلکه یه نوری چیزی پیدا کنم که این همه درد را گم کنه از جلوی چشمام تو که نمی شنوی برا چی میگم؟ یه مدت عادت کرده بودم همینجوری می نوشتم انقدر می نوشتم که جوهر چشمام کم می اومد انقدر که خشک می شد که دیگه نمی تونست لب های خشک کاغذ رو سیر کنه بعد دیگه ننوشتم از سرمافتاد الان راحتم ها ولی راستش رو بخوای نیستم یعنی بازم میخوام بگم ولی هر طرفم نگاه می کنم چیزی نمی بینم که کسی ندونه انقدر رنجزیاده که آدم جرات نمی کنه از درد خودش بگه الانم نمی دونم چرا شروع کردم نوشتن چمیدونم شاید درد دوباره زده به ریشه ی جونم اگه تا صبح هم که این موزیک پخش بشه بازم حرف دارم که بزنم واسه همه آدما به اندازه همه ولی خب بهتره چیزی نگم بهتره حرفی نزنم میگن آدم که لب بسته باشه زندگیش راحت تره... #سهراب @sohrab_neveshtt
راستش را بگویم همان شب تمام شدم همان شب که همه چیز زیر پاهایت له شد برای همیشه اما حالا من در این جهان بی قد و قواره مانده ام بی من بی هر چه که بود... #سهراب @sohrab_neveshtt
همیشه و همه جا ما آدمها زندگیمون اونجور که دلمون میخواد پیش نمیره. شاید همه چی داشته باشیم شاید همه باهامون خوب باشن اما تو عمق وجودمون نه چیزی داریم نه کسی باهامون خوبه. از دور که به خودمون نگاه میکنیم یه توده افسرده و خسته و بیپناهیم خسته و گرفتار گرفتار این بازی زندگی بازی که بدجور ما رو درگیر خودش کرده. بازی که هر وقت زیاد جدی میگیریمش بازنده مطلق میشیم. یه بازی که تنها حریف روبرومون خودمونیم و بیخبر از همه جا، کمر میبندیم به شکست دادن این من خسته و بیکس و وامونده از دنیا. راستش دل و دماغ نوشتن نداشتم حسی نبود واسه حرف زدن ولی چیزای جدیدی که با چشمام دیدم انقدر بار غم و غصه رو روی دلم تلمبار کرد که دوباره دستم رفت به کاغذ سفید و خودکار کمرنگ زندگیم. انقدر درد رو دلمون آوار شده انقدر زخم دیدیم با چشمامون که انگار یه پرده قرمز کشیدن رو چشمامون و هیچی جز خون نمیبینیم. درِ خونهٔ قلب هر آدمی رو میزنیم تنها کسی که درب رو باز میکنه،یه آدم افسرده و غمگینِ که همه چیز رو با چشماش دیده و با وجودش لمس کرده و هیچی دیگه نمونده براش که بخواد شاد باشه و یه لبخند کوچیک بزنه به اعتبارش. راستش این روزا با هرکی حرف میزنم انگار توی یک جهانِ غریبه داره زندگی میکنه که واسه هیچ کدوم از مردم جهان آشنا نیست . انگار هیچکس تو دنیا حرفایی که این آدم میزنه رو نمیشناسه و انگار حرفای این آدم براش شبیه یه فیلم ترسناکِ که دلش نمیخواد یک ثانیه از اون رو، روی پرده سینما ببینه. راستش گاهی تیغ تیزِ زندگی،بدجور به حنجره ام فشار میاره. یه جور فشار میاره که انگار هر لحظه میخواد رد خون قرمز حنجرم رو بپاشه تو صحنه زندگیم و تموم بشه همه این کابوس که ناتموم مونده. یه مشت آدمِ منتظر افتادیم تو این کنج غریب افتاده ی دنیا که هر کی از راه میرسه یه نهیب بهمون میزنه و ناامید رهامون میکنه و میره دنبال زندگی خودش. ناشکریه ولی یه وقتایی به بودن خدا شک می کنم. انگار حس میکنم نیست انگار از اون اول هم نبوده. ولی وقتی یه جاهای دیگه رو میبینم انگار خدا فقط و فقط واسه اوناست و کاری به کار ما نداره. نمیدونم حرفمو قبول دارید یا نه ولی گاهی دلم میخواد از ته دلم داد بزنم و این خدایی که خیلی وقته کمرنگ شده رو صدا بزنم،بلکه گوشای گرفته اش باز بشه و بشنوه و جواب بده که هست و همه چیز رو دیده. جواب بده که نخوابیده جواب بده که جوابِ همهٔ اونایی که خونِمون رو کردن توی شیشه رو میده. ولی انگار اینم یه حس بیخودیه که دارم بهش پروبال میدم. راستش درد خودم یادم رفت انقدر که درد روی درد مردمم دیدم. فهمیدم انگار خدایی نیست ولی اگه هستی اگه میبینی یه بار فقط یه بار خودت رو نشون بده بزار باورم بهت از بین نره. @sohrab_neveshtt
بعد مدت ها مجبور شدم یه چیزی بنویسم تا چند دقیقه دیگه میذارم کانال
هممون نقاب میزنیم به چهره شکسته امون که کسی نشناسمون که بفهمه چی به سرمون اومده #سهراب @sohrab_neveshtt
برگرد عقب ببین چند وقته گذشته با خودت عاشقی نکردی صدا: #سهراب نوشته: #آزاده_رمضانی @sohrab_neveshtt
یه وقتایی انقدر کم میارم که زور هیچ امیدی بهم نمیرسه خالی میشم از همه چی انقدر می جنگم با خودمو و زندگی که دستم به یقه ی هیچکدوم از مشکلاتم نمیرسه که بگیرمشون و خفه اشون کنم بلکه راه نفس خودم باز بشه. هر طرف نگاه میکنم می بینم به عده آدم درگیر تر و کلافه تر از من دارن با درداشون دست و پا میزنند انقدر عرصه بهت تنگ میاد که نمیفهمی کجایی و داری چکار میکنی صبح بیدار میشی بی رمق تر از دیروزت و میزنی از خونه بیرون یکی یکی آدما رو نگاه میکنی که از جلوت رد میشن هر کی با یه قصه منحصر به فرد خودش انقدر میخ آدما میشی که یادت میره خودت کجای این دنیای بی رحم داری دست و پا میزنی واسه زنده موندن تلاش می کنی که برسونی خودت رو به زندگی اما زور زندگی از تو بیشتره و همیشه چند قدم از تو جلوتر گذشته که قربونش برم به هر سالش نگاه میکنی میبینی بد تر از سال قبلش بوده و هیچ وقت نرسیدی به همه آرزوهایی که مستحق رسیدن بهشون بودی. یوقتایی از زور دلتنگی دلت میخواد فریاد بکشی و خودت خالی کنی از هر چی درد اما صدات به جایی نمیرسه. تازه اگه صدات برسه،گوش شنوایی نیست که بفهمه تو رو انقدر که آدما درگیر خودشونن،درگیر زندگیشون الکی دلت خوش میکنی به بودن و ادامه دادن شاید یه نور امید بیاد سراغت و حالت بهتر بکنه اما نور که نمیاد هیچ،چراغ دلت هم خاموش میکنن. من خسته ام تو خسته ای هممون تو این جغرافیای دور افتاده از نگاه خدا،خسته ایم حال یه ملت خراب و اونایی که مثلا حالشون خوبه یا از ما نیستن یا دارن نقش بازی میکنن قافل ازینکه زیر پوست زندگیشون،تاریک تر از زیر پوست شهرِ شهری که شباش سرد و تاریک شهری که هر طرفش نگاه میکنی یجور قصه اش تلخه آره دلتنگم دلتنگ روزایی که گذشت و خوشی ها رو با خودش برد دلتنگ خاطره هایی که هیچوقت از تو ذهن مردم من پاک نمیشه دلتنگ روزایی که هممون یه ملت بودیم دلتنگ روزایی که روی جنازه ی کسی نمی رقصیدیم دلتنگ روزایی که نونمون رو تو خون هموطنمون نمی زدیم دلتنگ روزی که ایران استرالیا رو اوت کرد و رفتیم جام جهانی من دلتنگ اون شادی ام اون شادی که با وجود همه نداری ها و سختی های اون دوران،مردم انقدر تیکه پاره و از هم دور نبودن مردم انقدر با هم بد نبودن دلتنگ روزایی که اگه همینجور ادامه پیدا کنه،دیگه تو قصه ها هم نمیشه ازش گفت من دلتنگ ایرانم ایران ایرانی که سالهاست از من دزدیدنش.... دلتنگم.... #سهراب @sohrab_neveshtt
روز پدر مبارک ❤️❤️❤️ روح پدران آسمانی شاد
سال نو میلادی بر همه هموطنان مسیحی مبارک باشه ❤️❤️🧿🧿🌺🌺
این آهنگ که پلی شد من شروع کردم نوشتن از تموم نداشتن ها نرسیدن ها میگن مجهول که باشی جذابی میخوام از مجهولی در بیام آخ نمیشه نمیشه نوشت از نرسیدن از نداشتن از دست دادن همیشگی یه کاری میکنه با آدم که حس و حوصله زندگی ازت میگیره انقدر تلخ میشی که خودتم مزه ی خودتو دوست نداری چه برسه به آدمای غریبه ای که از کنارت رد میشن خودت رو دور میکنی از همه چی از همه جا یه کاری میکنی با خودت و آدمای دور برت که کسی جرات نزدیک شدن بهت رو نداره همه از دور تماشات میکنن فکر میکنن خوبی فکر میکنن سرخوشی فکر می کنن درد نداری نوشتن راحته اما وقتی نوشتن از نداشتن باشه،دیگه میشه یه خنجر تو حنجره داغونت که به زور و ضرب دارو و دکتر و شیمی درمانی و کوفت زهر مار تونستی نگهش داری که یه روزی یه مشت حرف چرت پرت بزنی برا آدمایی که نمیشناسنت بعد یواش یواش از مجهولیتت کم میشه انقدر که دیگه میشی یه عادت مسخره واسه آدمایی که دیگه حداقل الان کمترین اطلاعات ممکن ازت دارن آدمایی که راحت میتونن قضاوتت کنن و تو رو بزنن سر چوب حراج زندگی انقدر داد بزنن و قیمتت بیارن پایین که خودت از سر دار زندگی،داری تن و بدن خودت میبینی که با هزار ضرب و زور تلاش کردی آدم باشی حق نخوری دل نشکنی بعد الان افتادی زیر دست پای آدمای غریبه ای که هیچی ازت نمی دونن چرا ؟ چون تو فقط نقاب نشونشون دادی چون تو فقط یه پوسته ی بزک کرده از خودت نشونشون دادی که یه وقت کسی نرسه به عمق تاریک وجودت که کشفت کنه که بفهمه چی گذشته بهت که الان بخواد درد به دردات اضافه کنه آره وقتی میگم نمیخوام عادت کنم یعنی نمیخوام کشف بشم یعنی نمیخوام کسی بشناسه منو پا میشم میرم تو غار تنهاییم شب که شد در رو میبندم رو همه ی خیالات باطل مثلا خودمو می زنم به اون راه که انگار نه خانی رفته نه خانی اومده صبح که شد روز از نو روزی از نو آره خسته ام از خودم از این افکارم ازین که پشت نگاه های خیلی از آدم ها رو از دور میبینم..... خسته ام.. #سهراب @sohrab_neveshtt