tgindex
سرخِ سیاه

سرخِ سیاه

Статистика
@sorkhesiahКартинкиперсидский

تکه‌هایی در بابِ ادبیات، نوشتن، عکس و هر آن‌چه از تصویر و‌ کلمه می‌آید...

Последний пост
11 дек.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Картинки
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
3 762
−1 за 3 дн.
Сутки
−2
−0,05%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
4 255
20 постов
Вовлечённость
113,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 11 дек.2 95058

    . این عکس فقط یک عکس نیست... این عکس در بیش از نیم قرن که از برداشته‌شدن‌اَش می‌گذرد به «آیکون» تبدیل شده. به نشانه‌ای از مهر فرزندی و استواری مادری. غلام‌رضا تختی به‌شدت به مادرش وابسته بود. طبق روایتی وقتی به تهِ اُمید خود برای زنده‌ماندن رسید به خانه‌ی مادر تلفن کرد و یکی از نزدیکان‌اش به‌دروغ گفت «مادر هم نمی‌خواهد تو را ببیند». این دروغ آخرین رشته‌ و شاید مهم‌ترین بندِ جهان‌پهلوان را با دنیا گسست. اما این‌که تصویر مردی با دست‌های درشت و عضلاتی برافروخته تداعی‌کننده‌ی مفهوم مادر‌پسری می‌شود در طول سال‌ها به نگاه‌ پسر و مادر بازمی‌گردد. به تفاوتِ اندام و شکوهی که در این تناقض است. تختی با دو دست پولادین به مادر چنگ انداخته و عاشقانه او را نگاه می‌کند. حسی از نوزادی در این بدونِ تنومند وجود دارد. حسی از وابسته‌گی تام به تنِ مادر. حسی از میل به خفتن در وجود مادرِ ریزنقشی که با طنازانه رو‌به‌رو را نگاه می‌کند و نرم خود را به آغوش پسر تکیه داده. این ترکیب همان سوال باستانی را به ذهن می‌آورد؛ این زن چنین پسری را به دنیا آورده؟ این حجم چه‌گونه آن تنِ آهنین را تاب آورده؟ اما تاریخِ تختی پاسخ تراژیک‌تری دارد: این همان تنی‌ست که نتوانست دوام بیاورد و مجبور شد خودش را قربانی «تختی» کند. اما اگر کسی دو پرسوناژِ عکس را نشناسد چه؟ باز عکس کار می‌کند. چون بیان‌گرِ وابسته‌گیِ همه‌جانبه‌‌ی پسری به مادرِ خود است. پسری که می‌خواهد با توان دست‌های خود از مادر حمایت کند اما درنهایت اوست که به این مهر نیاز دارد. بچه‌ی خانی‌آباد وقتی رفت که مادرش هنوز زنده‌‌بود. زنی سنتی مانند هزاران‌هزار از مادران و مادربزرگ‌های ما که فقط این اقبال را داشت که این عکس از او و پسرش ثبت شود و تبدیل به نمادی از مهر مادری و بی‌تابیِ فرزندی. در یک کلام عکس حماسی‌ست. حماسه‌‌ی رام‌ترین حالتِ یک پهلوانِ زورمند کنار کسی که او را زاییده و از فرطِ احترام خود را دور او‌ حلقه کرده و به سینه فشرده‌اش. اما با تمامِ این عناصر عکس بیش از هر چیز بیان‌گرِ قدرت مادر است. همه‌چیز از منظر تصویری به‌نفعِ پسر است اما قهرمانِ عکس مادر است چون پسر «قاب» مادرش می‌شود. تختی قاب است و کار قاب حفظ و محفوظکردنِ تصویری که در آن قرار می‌گیرد. به همین خاطر عکس بسیار فراتر از یک عکس یادگاری‌ست. سرِ فروافتاده‌ی جهان‌پهلوان این قاب را کامل می‌کند. حس‌انگیزی اثر بسیار بالاست و ازقضا نسخه‌های ترمیم‌نشده‌ی آن (مانند همین نسخه) جانِ مستتر در آن را بیش‌تر روایت می‌کنند. عکس داستان پسری‌ست که قابِ مادرش شد. راستی خمیده‌گی انگشت‌های‌اش... @sorkhesiah

  • 11 дек.2 65154

    без подписи

  • 17 нояб.4 36358

    . «تا آخرین قطره‌‌ی خون»... ۴۵ سال پیش هفت‌صد‌و‌اندی سرباز ارتشی و چریک وطن سوسنگرد را که در اختیار کامل عراق بود به زانو درآوردند و یکی از بزرگ‌ترین نبردهای شهری تاریخ ما را رقم زدند. اگر سوسنگرد در دست عراق می‌ماند و تقویت می‌شد اهواز به سرعت سقوط می‌کرد. چند روز قبل خرمشهر سقوط کرده و غم و شکست همه‌جا را آکنده‌بود که نبرد سوسنگرد ورق را برگرداند. عراقی‌ها که بعد فتح شهر در کشتار و تجاوز کم نگذاشته بودند بی‌بدن از شهر خارج شدند. سی‌صد تانک از دست دادند و بیش از هزار کشته. اما ورای نبوغ تاکتیکی مصطفا چمران و مردان لشگر ۹۲ زرهی و هوانیروز پس‌گرفتن سوسنگرد پس‌گرفتن قلب‌های شکسته بود. قلب‌هایی که در کلِ ایران با خبر سقوط شهرهای جنوب خون‌شان سرد شده‌بود و بادهای یاس و خیال جداشدن خوزستان بیش‌ از هرزمان جدی. این سرباز که بهرام محمدی‌فرد او را ثبت کرده و دشمن را زیر نظر دارد آن خوی وطن است که در زمانی‌که کسی انتظار ندارد قصه را عوض می‌کند. در آن روز بارانی ته آبان ۱۳۵۹ این پسران تاریخ ایران‌شهر را ادامه دادند. «تا آخرین قطره‌‌ی خون»... این شعار بیش‌ از مرگ در خود زنده‌گی دارد چون ما مردمانی مدافع زاده می‌شویم حتا اگر یادمان نباشد. ما استاد تاب‌آوردن و‌نابودکردنِ دشمن‌های گوناگون هستیم. چه آن‌که از آن‌سوی مرزها بیاید، چه آنان‌که در بین ما خیانت پیشه کنند. ما هم ضحاک‌کُش هستیم هم افراسیاب‌کُش و این تاریخ نشان می‌دهد که نبرد خونِ ماست حتا در ضعیف‌ترین روزگار. به این سرباز نگاه کنید، با او سر بکشید و تاریخ را نگاه کنید. از پشت دیوارِ آجری. این همان روحِ وطن ماست که ایران را ایران کرده. پا سفت بر زمین و آماده‌ی یورش‌بردن. آماده‌ی اضافه‌شدن به تاریخ ایران‌شهر. سوسنگرد همان نقطه‌ای بود که یک ملت دیگر اجازه نداد به شکست خو بگیرد. و ایرانیان در تاریخ طولانی با وجود شکست‌های فراوان هیچ‌گاه به آن عادت نکردند چون مانوس بوده‌اند با پیروزی. این‌ها شعار نیست (باشد اصلن چه باک؟) چون نبرد سوسنگرد از منظر نظامی، تفاوت قوه‌ی نیروها و ادوات عملن قابل مقایسه نیست و این انگار تخصص ماست که در بحران، در آخرین کورسوها وضعیت را عوض کنیم. در ۲۶ آبان ۱۳۵۹ کسب انتظار نداشت هفت‌صد مرد جنگی که برخی‌شان هم تصفیه شده‌بودند با بهمن ۵۷ و برخی‌شان از اعضای گارد جاویدان بودند پوزه‌ی صدام را به خاک بمالند. این خاصیت تاریخ ماست که عاشق ناممکن.هاست. و این سرباز همیشه در پیچ کوچه ایستاده و به‌موقع به دل دشمن خواهدزد. با پوتین گلی، ژ۳‌‌ی گِلی و اونیفورمی خیسِ باران. خود را در آینه‌ی او ببینیم. ایران. همین... @sorkhesiah

  • 17 нояб.3 69061

    без подписи

  • 27 окт.3 59153

    . من روزاروز بدتر می‌شوم. می‌دانم احتمالن شمایان که در این صفحه هستید خودتان به اندازه‌ی کافی رنج دارید که بگویید «این نیز بگذرد». اما این «نمی‌گذرد». از نوجوانی که غرق ادبیات شدم و سینما، از همان زمان که مدام راندندم و من جنگیدم تا حالا هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم غم‌ یار چنین خاکسترم کند. گفتند چهل که بگذرد سردتر می‌شود، نشد. گفتند باید مراقب پسرت باشی، «نمی‌توانم». گفتند در کار غرق شو، شدم اما مقابل مانیتور وقتی تا سرحد مرگ می‌نویسم باز هیچ‌چیزی تغییر نمی‌کند. چرا، بدتر می‌شود. هر شب به خانه می‌روم و سعی می‌کنم با عکس‌های همسرم حرف بزنم اما التیام نمی‌دهد. مثل مرغی بسمل‌شده‌ام که صبح بی‌خبر می‌روم مشهد و شب برمی‌گردم تا سر مزار مریم قهوه بخورم و سیگار بکشم. مسی مهرآباد، بهشت رضا. بهشت رضا مهرآباد. سرم مدام می‌سوزد و هرچه به نور پناه می‌برم تاریک‌تر می‌شوم. در تمام کافه‌ها انگشت‌نما شده‌ام چون اشک ناگهان می‌شکافد دیده‌ام را. اشک فرمان‌روای من شده و نمی‌توانم همان مردی باشم که می‌گفتند جنگ‌جو‌ست. کدام جنگ‌جو؟ کدام صبر؟ کدام سردی خاک؟ یاران موافق کم نیستند در تسلی دادن اما من احساس شرم می‌کنم که زورم به سرطان نرسید. به چند سلول نادیدنیِ حقیرِ حرام‌زاده‌ی بی‌اصلِ بی‌تاریخ که تنها دلخوشی من در این خراب‌شده را گرفتند و بردند و به ریش‌ام می‌خندند. همه چیز از معنادتهی شده جز تخیل‌ام که اسبی وحشی شده. از شما چه پنهان نشانه‌های قطعی شیدایی را در خودم می‌بینم. هرکس در کوچه و خیابان از سر مهر تسلیت می‌گوید احساس گناه کاری‌ام دوچندان می‌شود. موقعی که مریم زایمان زودرس کرد و دکتر گفت چهل درصد زنده می‌ماند (مرده‌شور این درصدها را ببرند) ایستادم، جنگیدم، نوزاد یک کیلو و صد گرمی‌مان را حفظ کردیم و مریم مدام رنج کشید. ادبیات من را نفرین کرد. کلمه. جواهرم را در خیز دوم خواست بگیرد که باز راندیم‌اش. مریم سال گذشته وصیت‌نامه‌ای نوشت. زمانی که همه‌چیز خوب بود و یک شب مانده به رفتن به من دادند تا بازش کنم. اول‌اش نوشته بود «مهدی زمانی که این‌ها را می‌خوانی من رفته‌ام». این هولناک ترین شروع تاریخ کلمه برای من بود. آخرین کلام‌‌مان این بود «مریم‌جان دکتر امیدهای بسیار دارد. می‌جنگی دیگه؟ جان نداشت. دستم را گرفت آرام و گفت «آره. آره» و سه روز بعد رفت. نفرین در حمله‌ی سوم پیروز شد. من نمی‌دانم این سه ماه چه جور گذشت. فقط می‌دانم تنها چیزی که کمی، فقط کمی آرام‌ام می‌کند نوشتن است. نوشتن از مریم. آن‌قدر تا قلب‌ام بی‌خیال خون‌بازی‌اش شود. شرمگین‌ام چون نتوانستم او را نجات دهم. یک نفرینی بازنده‌ام... همین قدر حقیر.

  • 27 окт.2 97033

    без подписи

  • . جهانِ بدون بارگاس‌یوسا جهانی‌ست که باید به آن خو کنیم. شیفته‌اش بودم. او به بسیاری از ما جسارتِ تاریخ‌کُشی داد. چند نویسنده می‌شناسید که نتوان خلاصه‌شان کرد؟ و من در تلخیصِ این لیبرالِ کبیر الکن‌ام. از دنده‌ی چپ، آن روحِ همیشه محقِ آمریکای لاتین برآمد و به دشمن‌شان تبدیل شد. چریک‌ها را خوش داشت اما در «مرگ در آند» آن‌‌ها را طرد کرد. بین مادرید و لیما می‌زیست. روحِ لاتین و درکِ اسپانیایی‌ و رویای فرانسوی‌اش او را ساخت. «سور بز»، «جنگ آخرالزمان» و البته «خانه‌ی سبز» بدن‌ها را لرزاند. اما «گفت‌و‌گو در کاتدرال» ناقوس بلندی بود که هنوز می‌کوبد و می‌رُمباند ذهن‌ها را. «عصر قهرمان» (سال‌های سگی) الگوی فکر بود و «رویای سِلت» نمایش پیچیده‌گی. نولای «درستایش نامادری» رستاخیز اروتیسم بود و بدن. رمان‌های کم‌جان‌تر هم داشت. رمان‌هایی که «بد»‌های او شدند مانند « قهرمانِ فروتن» اما او همیشه بازگشت. «روزگار سخت» نشان داد در هشتاد‌و‌سه‌ساله‌گی هنوز طراوات دارد قلم‌اش. اتو بیوگرافی «ماهی در آب» عیش مدام شد و «چه‌کسی پالومیرو مولیرو را کشت؟» توان‌نمایی بود درباره‌ی خشونت و معما. بارگاس‌یوسا پنج دهه هر هفته در روزنامه‌ی «اِل‌پاییس» ستون نوشت. متن‌اش درباره‌ی سفر حسن روحانی به ایتالیا بی‌نظیر بود و البته تحلیل‌اش از حمله‌ی آمریکا به عراق را شجاعانه تغییر داد. مردی که جام‌جهانی «۱۹۸۲» را خبرنگاری کرد دو بار نامزد ریاست‌جمهوری پرو شد. یک بار با اختلاف ناچیز به «فوجی‌موری» باخت. چند سال پیش مشخص شد در آن انتخابات تقلب شده‌بود و بارگاس‌یوسا می‌توانست رییس‌جمهور شود و چه خوب که «نشد». آن‌قدر پرسه زد، جستار و روایت نوشت که انگار سی‌صد سال زیسته. هوگو و فلوبر و همینگوی را بازنمایی کرد ولی از سیاست نگریخت. مردی که خوش‌سیمایی‌اش او را بازی‌گران شبیه کرد و باعث شد تیاتر هم اجرا ببرد شیفته‌ی شهرت بود و ابایی نداشت از دوربین‌ها. مرگ او مرگِ یک سبک است، یک جسارت و یک ذهنِ پرخون. بارگاس‌یوسا نشان داد که می‌شود تاریخ را نوشت و در آغوش انقلابی‌گری و سرخ‌بودن نیفتاد. او نقطه‌ی مقابل مارکز و البته فوئنتس بود. مردی که در تمام آثارش نسبت به انقلاب تردید کرد ولی به هیچ دیکتاتوری باج نداد. او «قصه‌گو» بود و بی‌هراس از قضاوت کردن. حالا در ۸۹ ساله‌گی و بعد کتاب آخر سکوت‌اش را به ما تقدیم کرد و به ارواحِ غول‌هایی پیوست که سال‌ها با او ببرهای جوان ادبیات آمریکای‌لاتین را ساختند. قرن بیستم و شکوه‌اش با مرگ بارگاس‌یوسا تمام شد. بارگاس‌یوسا سه برابر هر نویسنده‌ای جنگید و این نبرد است که چنین رستگارش کرد. @sorkhesiah

  • без подписи

  • . اعدامِ سپهبُد نادر جهانبانی در ۲۲ اسفند سال ۱۳۵۷ یکی از نقاطِ مبهم و تراژیک تاریخِ ماست (چه قدر تاریخِ ما از این نقاط دارد!). جهانبانی خلبانِ کارآزموده و معاون فرماندهی نیروی هوایی ارتش ایران در غروب روزِ بیست‌ودوم بهمن ۵۷ دستگیر شد و یک ماه بعد همراه ده نظامی دیگر در میدان تیر زندان قصر مقابل جوخه‌ی آتش قرار گرفت. طی سال‌ها جست‌و‌جو در تاریخ نیروی هوایی‌مان به‌ندرت خلبانی را دیده‌ام که از وطن‌پرستی و مدیریت او نگفته باشد. محاکمه‌ی او نیز در دو جلسه و عملن بدونِ هیچ جرمِ مشخصی انجام شد. محبوبیت او بین تمام اقشار نیروی هوایی غیر قابلِ وصف بود و هم‌چنین توفیق‌اش در کار سازمان ورزش ایران. او یکی از مدیرانی بود که باعث شد تیم فوتبال ایران برای نخستین‌بار به جام‌جهانی صعود کند. افسر چشم سبزآبی که مادری روس‌تبار داشت و از خاندانی قجری بود فرمانده‌ی تیم آکروجت ایران نیز بود. هرچند برخی افسانه‌ها درباره‌ی خلبانی او گفته شده (که فرزندان و دوستان‌اش تکذیب کردند. از جمله ردشدن از زیر پل اهواز) اما هیچ تردیدی وجود ندارد که او یک نظامی قابل بود که حذف او می‌توانست چند دستاورد داشته‌باشد. جریان حزب توده و مجاهدین خلق با دو مشی متفاوت خواهانِ نابودی نیروی هوایی بودند و بی‌شک اعدام سپهبد پنجاه ساله و بسیار محبوب می‌توانست بر شاکله‌ی خلبان‌ها ضربه بزند (که زد). از سویی برخی از نفرت روس‌ها از چند فرمانده‌ای چون او می‌گفتند. نباید یادمان برود که در جنگ ظفار در عمان نیروهای ایران از جمله نیروی هوایی نقش اصلی را در نابودی چریک‌هایی داشتند که شوروی حمایت‌شان می‌کرد. جهانبانی با آن‌که هم در شوروی، هم آمریکا دوره گذرانده بود بین مستشاران آمریکایی نیز محبوب نبود. عدم اطاعت از فرمانده‌هان آمریکایی در برخی رخدادها او را به مردی یکه تبدیل می‌کند. در این شرایط عملن مرگ او که با تحریک توده‌ای‌ها و عطشِ شخص خلخالی رقم می‌خورد. دادگاه او بی‌نهایت ناعادلانه است. جهانبانی به‌عنوان یکی از مهم‌ترین نمادهای نیروی هوایی باید حذف می‌شد و چنین اتفاقی افتاد. در چند سال گذشته پرسش درباره‌ی او باعث شد تا کتابی مغلوط درباره‌‌اش از سوی ناشری دولتی منتشر شود. کتابی که تلاش کرده او را مردی متوسط و حتا نالایق نشان دهد و صرفن شهرت او را به خاطر چهره‌اش بداند! اما در همان کتاب نیز نویسنده‌گان نتوانستند جرمی برای اعدام این مرد بیابند و این واقعیتی‌ست مستتر در آن متن. یکی از راه‌های نابودی ایران زدن نمادهای زنده‌ی آن بوده. کاش روزی چپ‌های انقلابی که در این اعدام‌ها پشت‌پرده بودند پاسخی برای‌اش به نسل‌ها بدهند. @sorkhesiah

  • без подписи

  • . این صدای حیرت‌آور دختری جوان است که «خواندن» بلد است و به‌یادِ تختی می‌خواند «جهان‌پهلوانا صفای تو باد». از روزی که در این سالن کوچک و دوست‌داشتنی در موزه‌ی موسیقی و در شب «تختی» آن را شنیدم تا امروز که پوریای عزیز (که نام‌اش بلند باد) آن را برای‌اَم فرستاد این صدا و کلمات کسرایی در ذهن‌ام می‌پیچد مدام. الان که این‌ها را می‌نویسم هوا سرد است، در کافه‌ای نشر ثالث کنار پله‌های گالری نشسته‌ام. مردم بی‌توقف در حالٓ آمد‌و‌شُد هستند برای دیدن نمایش‌گاهِ «اتاقِ رُستم». پدر تمامِ پهلوانان ایران‌زمین که «دلِ دردمندان» سرای او بود. این هزاران سال فاصله بین سروده‌‌ی فردوسی و اجرای نیکا افکاری و پوریا خادم انگار کوتاه می‌شود و تمامِ وطن مقابلِ چشم‌های‌ام تبدیل می‌شود به دختر جوانی که مقابل کتاب فروشی «استیکر» می‌فروشد. یکی از استیکرهای‌اش برجسته است «پهلوانان خسته‌‌اند». استیکر را می‌خرم و سوز اسفند و خبرِ دستگیری یک خواننده‌ی زن کاربلد؛ هیوا سیفی‌زاده را مرور می‌کنم. چه راهِ طولانی‌ای. اما ناگهان مردم سرخوش از تماشای «رُستم»‌ها را می‌بینم و دل‌ام گرم می‌شود که این سد خواهدشکست. اندکی باقی‌مانده. خُردک‌شرر تبدیل شده و نوری که صداست و آواز. چون پهلوان‌ها صدچندان شده‌اند. چون در این سرمای استخوان‌خور شاهدِ میلِ مردمان هستم به این‌که یران باید برای همه باشد. برای همه که صدا دارند، می‌خوانند، زنده‌اند و آنان که هنوز کرامت خود را از کف نداده‌اند. پس از نو شعر را مرور می‌کنم «جهان‌پهلوانا صفای تو باد». این جاست که بدن منفرد تختی تکثیر می‌شود که بسیاری زنان و مردانی که کنارم راه می‌روند و آن پایین در گرانی مفرط شاه‌نامه‌ها یا کتاب‌های تاریخِ ایران؛ «ایران‌شهر» را می‌خرند. یک ملت به قهرمان نیاز دارد. ناخوب باد عاقبت آن چپ‌هایی که سال‌ها نوشتند «بی‌چاره ملتی که قهرمان می‌خواهد» که یک ملت هم قهرمان می‌خواهد، هم دارد، هم خود بدنِ پهلوان را تشکیل می‌دهد حتا اگر در دورترین تکه‌های این مرزها باشد. وقتی معنای پهلوان در این چند سال و بعد سال‌ها تحقیر انواع چپ‌ها یا حکومتی‌کردن‌اش «باز پس‌گرفته‌ شد» می‌توان خیلی اُمید داشت به این‌که توان دوام آورد. بتوان باور کرد که معجزه‌ای رقم نمی‌خورد مگر این‌که هر کس سهم خود را برای تحقق تاریخ بپردازد (که می‌پردازد). برای این روند فقط یادآوری مدام لازم است و این‌که ما یک «تاریخ» کهن هستیم که نباید در خود فرو رویم. «جهان‌پهلوان» رستم است. اما رستم کیست؟ تمام میل یک ملت برای بودن. پس بخوان که «تن‌ات بی‌شکست». ما مردمانی هستیم که تاریخ کسب‌و‌کار ماست. @sorkhesiah

  • без подписи

  • . رُستم کیست؟ یک مرزبانِ تنها که سرنوشت‌اش فداشدن برای «ایران» است یا تجسدی از میل یک ملت به تصور اینکه آن‌ها «تنها» نیستند. دوستان‌اش او را تهمتن و جهان‌پهلوان می‌خوانند و نادوستان به او دَستان و جادوگرزاده می‌گویند. فردوسی در شخصیت‌پردازی‌اش مرزهای تخیل و تاریخ را چنان درهم‌تنیده که نمی‌توان رُستم را بی تاریخ و تاریخ را بی‌رُستم تصور کرد. مردی که پهلوانِ مردم است و مدام در اکناف مرزهای ایران می‌چرخد تا امنیت برقرار باشد. عملن و به قول دکتر اسلامی‌ندوشن رُستم «ایران» است و رخش «خاک» آن. ایران متجسد و متجسم از ایران فرهنگی و جغرافیایی پاس‌داری می‌کند. شاید بزرگ‌ترین خطای سُهراب این بود که نمی‌دانست نقطه‌ی ضعف رُستم ایران است و او با لباس دشمن بود. شخصیت پیچیده‌ای چون رُستم را نمی‌توان با یک نگاه کُلی تصور کرد و برای همین است که سیر تطور شخصیت او در هنرهای تجسمی و ادبیات از رئالیستی‌ترین حالت تا حماسی‌ترین شکل بیان شده. فردوسی نیز پهلوانِ نخست خود را در شکل‌های مختلف و مواقع متعدد قرار می‌دهد. هم دچار نبرد با جادو می‌کُندَش هم در اوج خرد در هفت‌خوان معرفی‌اش می‌کند. کی‌کاووس او را بدخُلق می‌داند و توس پهلوان دربار به او حسادت می‌کند. اما عملن رُستم درک می‌کند پهلوانی شکلی از نفرین است و او را تا ابد جدا و تنها می‌کند. ین وضع از لحظه‌ای که او مقابل افراسیاب که بی‌محابا پیش می‌آید در خاک ایران و رُستم کلاه‌خود او را با گرز پدربزرگ‌اش سام خرد می‌کند آغاز می‌شود تا خون‌خواهی خشنی که برای «سیاوش» برپا می‌کند و درنهایت افراسیاب را شکست می‌دهد. او در تمام زنده‌گی جز لحظه‌‌هایی تنهاست. یک شب عاشقانه با تهمینه، علاقه‌ به نواختن تنبور و قصه‌شتیدن و کلمه‌گفتن با رخش. «پهلوان» تنهاست. همه از او خواسته دارند و او نمی‌تواند از این اجبار بگریزد. رُستم شخصیتی درون‌گرا و البته عمل‌گرا دارد و برای همین درک او متفاوت و دشوار است. مشهور است نقالان صحنه‌ی مرگ او را با توطئه‌ی برادرش «شغاد» نمی‌خواندند چون باور نداشتند رُستم هم می‌میرد و این شاهکار فردوسی‌ست که مرگ را چون رخصتی آرام به او هدیه می‌کند. وگرنه او نیز می‌توانست چون کی‌خسرو یا گیو بی‌مرگ بماند. اما او در عینِ فربه‌گی اساطیری انسان است و فردوسی می‌فهمد که رُستم باید مرگ را تجربه کند تا بماند برای انسان ایرانی. دیوکُشٓ سیستانی همان تبدیل به رویایی می‌شود که آرزوی مولانای شیدا می‌شود و کابوسِ ایران‌نکوهان. رُستم همیشه بازمی‌گردد و این قصه‌ی پهلوانی‌ست که ابایی ندارد از نفرین‌شدن و غمِ پسر را خوردن تا تنِ او وطن را نجات دهد... @sorkhesiah

  • без подписи

  • https://www.hamshahrionline.ir/news/922021/%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%AC%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%AA-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87

  • . در این چند روزی که خبرِ قتل و تعذیب نیان شش ساله را خوانده‌ام با هیچ منطقی نتوانسته‌ام این «گناه» کبیر را تفسیر کنم. این که یک دخترک شش ساله را شش ماه شکنجه کنند، به تن‌اش تعرض و دست‌آخر با آب‌جوش او را بسوزانند تا بتوانند ردِ گناه و قساوت خود را بپوشانند در وصف نمی‌گُنجد. گزارش‌ها مدام به وحشت و دردی که این جانِ سرخ کشیده می‌افزایند. از پدری که سعی می‌کنند نقش‌اش را کم‌رنگ کنند، تا زنی که هم‌خواب پدر بوده و سفاک تا مردی نوزده ساله که گویا او آغازگر تجاوز به طفل بوده. یک مثلث نکبت که در صدرش پدری قرار دارد که مادر را هم از خانه بیرون کرده بوده نزدیک چهار سال... با احترام به همه‌ی کسانی که کار روان‌درمانی و جامعه‌شناسی و جرم‌شناسی می‌کنند به عنوان یک انسان می‌گویم «هیچ توجیه‌ای برای این حجم از کثافت و شناعت وجود ندارد». هیچ زمینه‌ای برای این که شش ماه یک بچه را چنین سلاخی کنند پذیرفته نیست. که جنون هم حد دارد و بدی هم مرز. خیلی دوست دارم یکی بتواند توضیح دهد چه‌گونه می‌شود با یک کودک چنین کرد؟ لحظه‌به‌لحظه‌ی این اتفاق هولِ مطلق است و حالا هر کسی می‌خواهد سهم خود را کم کند. حتا اقوامی که هیچ سراغی از این بچه نگرفته و حالا بر خاک سردش ضجه می‌زنند. همه‌ی شما گناه‌کارید و باید چنان رنج بکشید که مرگ آرزوی‌تان شود که می‌گویید «می‌دانستید» پدرش خشن است و اطرافیان‌ ناخوب ولی خفه شدید تا پیکر رو‌به‌مرگ او را به بیمارستان برسانند. در یک فاجعه‌ی این چنینی قاتل و متجاوز و همراهانٓ او یک‌سمت هستند و سمتی دیگر کسانی که «خفه» بودند و کاری نکردند. و امروز دیدم مردم شهر بوکان «تظلم‌خواهی» کردند و این یعنی یک شهر و جامعه وجدان دارد و چنان شوکه شده که خود را سوگ‌وار این غم می‌داند. همیشه اتفاق که افتاد کار آغاز می‌شود و شش ماه و بیش‌تر فرصت بود که این «اتفاق» نیفتد. یکی نوشته‌بود سطح پایین تربیتی و شکاف‌های طبقاتی پدر فلان‌و‌بهمان.... جمع کنید این ترهات را. این همه پدر که در اوج فقر و بی‌سوادی جان می‌دهند برای فرزندشان. مزخرفات چپ‌گرایانه‌ی متعفن‌تان را برای خودتان نگه دارید. گاهی بفهمیم که انسان باید خود را رعایت کند در هر وضعیتی چه رسد پدری که جراحات فرزند را می‌دیده و کَک‌اش هم نمی‌گزیده. و رنج این است که می‌شد نیان را نجات داد و او قطعن تا لحظه‌ی آخر منتظر کسی بوده بیاید. لعنت و آتش بر همه‌ی آن‌ها که سهمی در این هولِ دهشتناک داشتند. کسی که شش ماه به یک کودک تجاوز می‌کند غیر قابلِ توصیف است و من در لغت فارسی کلمه‌ای برای توصیف‌اش نمی‌یابم. و آن پدر که ننگ است. لاشه‌‌ی کفتار. @sorkhesiah

  • без подписи

  • . ای پدر ما که در توس خُفته‌ای متبرک باد نام و زادروز و زادبوم و کلمات‌ات که یک تنه ایران را در آغوش گرفتی و به ما بازدادی... اول بهمن سال‌روز توست. ۱۱۲۲ سال پیش چنان که خود در شاهنامه نوشتی و روشن کردی. زادروز فردوسی در اول بهمن ماه در قلب زمستان نور است. گرما و فرهی این مرد که واقعن یک‌تنه میراثی را حفظ کرد که تازیان جان‌کندند نابودش کنند، مغول بر آن تاخت بعد او، تاتار لگدکوب‌اش کرد ولی چه تازی، چه مغول، چه تاتار و چه مشتقات‌شان نتوانستند کاری پیش ببرند. فردوسی در این جای‌گاه دقیقن «قهرمان» ملی ما ایرانیان است چون هم قصه‌ها را حفظ کرد، هم قصه‌های نو ساخت، هم حکمت را متضمن شد، هم بی‌رحمی تاریخ ، هم شکست و هم پیروزی. فردوسی در سال‌های اخیر دو دشمن جدی دیگر پیدا کرد. متحجرانِ ضدوطن که فقط برای اسلامِ خودشان فریاد می‌زدند و چپ‌های وطن‌فروشِ رادیکال که او را نماد «اشرافیت» می‌دانستند! دفاع از فردوسی دفاع از ایران بود و حالا چند سالی‌ست که با پای‌مردی بیضایی‌ها، آموزگارها، خالقی‌ها و... او صرفن از فضای آکادمیک بیرون آمده. باورم نمی‌شود فردوسی‌ستیزان چنین به‌ هزیمت نشسته باشند. همین یک دهه‌و‌اندی پیش هر زمان از او حرف می‌زدیم ما را به نظراتی حواله می‌دادند که در راس‌شان شاملو بود! از سویی برخی گرایش‌های آکادمیک به عرفان قرن شش به‌بعد نیز علاقه‌ای به او نداشت. فردوسی در سال‌های دهه‌ی شصت، هفتاد و حتا تا میانه‌ی هشتاد دشمنان سرسختی داشت و برخی مدافعان کم‌دانش که کار را خراب‌تر می‌کردند با خدانمایی او. او در این وضعیت از نو و برای صدمین بار خود و کارش را ثابت کرد. سال‌ها نفرت جریان اصلی روشن‌فکری ایران از او و بعد سعدی (پدران اصلی زبان و فرهنگ ما) و بعد نظرات پرغرض بعد انقلاب کار را به جایی رساند که اگر برخی می‌توانستند مجسمه‌اش را پایین می‌آوردند. که البته صورت‌اش را تخریب کردند اول انقلاب در میدان فردوسی تهران. مرد خراسانی انگار در تمام این هزارو‌صد‌و‌اندی سال یک‌تنه مقابل دشمنان ایران ایستاد و منبعِ نور و فکر شد. شاه‌‌مصرع «دریغ است ایران که ویران شود» در داستان کاووس و هاماوران مانیفست او بود. این دریغ باشکوه فقط افسوس نبود که مبارزه، نورخواهی و فریاد و کار بزرگ بود. زور کلمات او به تمام ایران‌زدایان و وطن‌فروشان رسید که رستم از این کلمات تجسد یافت. شاه‌نامه ابتذال‌ناپذیر است و همین جان‌مایه‌ی پهلوانی اوست که درنهایت یک کتاب را جان یک ملت می‌کند. او فهمید که باید از مرزهایی دفاع کند که بزرگ‌ترین دشمن‌شان فراموشی بود. پس تمامن حافظه شد. ایران. طرح از آیدین سلسبیلی @sorkhesiah

  • без подписи

  • . نود سال پیش در شش دی‌ماه ۱۳۱۳ به دستور رضا شاه نام کشور ما در سطح بین‌المللی از «پرشیا» به «ایران» تغییر یافت. در روز ده دی ماه سعید نفیسی ادیب، آکادمیسین و ایران‌شناسِ برجسته طی مقاله‌ای که در روزنامه‌ی «اطلاعات» چاپ شد دلایل این تغییر مهم را توضیح داد. او در مقاله‌ی «از این پس همه باید کشور ما را به نام ایران بشناسند» توضیح مبسوط داد که چرا نامِ «ایران» برای کشور دقیق‌تر و‌ کامل‌تر است. شاید مهم‌ترین دلیل باینذبود که پرشیا یا پرس یا پارس فقط اشاره به بخشی از خاک و فرهنگ داشت و عظمتِ وطن را نشان نمی‌داد و منشااختلاف‌هایی نیز بود. نفیسی همراه محمدعلی فروغی و حسن تقی‌زاده این تصمیم را گرفته و به اطلاع رضا شاه رساندند او نیز دستور داد که «ایران» جای «پرشیا» را بگیرد. این فقط یک تغییر نام نبود بلکه احضار بخش مهمی از تاریخ بود که در غبار تشتت هولناک دوره‌ی قاجار گم شده‌بود. احضار میراث داریوش و البته مفهوم «ایران‌شهر» که در دوران ساسانیان نامِ کشور ما محسوب می‌شد. ایران‌شهری که علاوه بر مفهوم جغرافیایی معمای فرهنگی عظیمی داشت و اشاره به قومِ آریایی کوچنده به فلات مرکزی و گستره‌ی عظیم نژادی‌اش. جالب این‌که بعدها تفکر کمونیستی و بعد اسلام‌گرا به‌شدت به این مفهوم حمله کرد و آن را «فاشیستی» و مرتجع نامید. جالب اینکه هر سه مرد فرهنگ‌سازی که نام‌شان رفت تا سال‌ها به عنوان لیبرال فراماسونر و... تحقیر و تخفیف داده شدند. اما حالا در یک دهه‌ی گذشته انگار بخش عمده‌ای از ایرانیان دارند به ریشه‌های کهن و اهمیت مرزهاشان بیش‌از پیش فکر می‌کنند. یکی از منابع مهمی که نفیسی به آن استناد می‌کرد و فروغی نیز صحه می‌گذاشت «شاه‌نامه» بود و ایران‌شهری که فردوسی بارها از آن یاد کرده بود. این رخداد که نود سال از آن می‌گذرد باعث بازگشت به بسیاری باورها و بازبینی آن‌ها بوده. حتا در صعب‌ترین دوره‌های این نود سال نیز کسی جرات نکرد برای نام «ایران» معادلی بدهد و فقط مسأله نبرد با کسانی بود که تلاش کردند به شکل‌های مختلف «ایران» را کوچک جلوه دهند و علاقه‌مندان به میراث‌اش را خشک‌مغز و مرتجع. متاسفانه بسیاری از نویسنده‌گان و شاعران مارکسیست در این روند نقش داشتند. در این که وطن ارزشی ندارد و مرزها بی‌هوده‌اند! اما روزی که نفیسی آن مقاله را نوشت و همه‌جا نام ایران حک شد و «ماند» روشن شد چه‌قدر این رفتار هوشمندانه بوده. در این نزدیک یک قرن «ایران» تنها ثروت چند نسل ما بوده و ایستاده و کنارش ایستاده‌ایم. نفیسی با این پیشنهاد به شاه و تایید او میراث فردوسی را تثبیت کرد. و نوشت فرزندان ایران‌ایم... @sorkhesiah