tgindex
Blue challange

Blue challange

Статистика
@thebluechallengeперсидский

@theblue_castle 's challenges

Последний пост
27 июн.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
5
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
94
20 постов
Вовлечённость
1880,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • Doctor slump همون موقع که زمین خوردیم، یه شروع جدید بود به خاطر کاراکتر یو جونگ وو https://t.me/Child0fSaturn

  • Idol I شاید یه روز دلیلی برای زنده موندن پیدا کنم چون که تو و جونگ کوک فرفری خانوم، غمکده‌ی پیشی

  • When the weather is fine وقتی تمام انرژیمون رو صرف یه نفر می‌کنیم، می‌تونیم اسمش رو عشق بذاریم چون همینقدر گرم و امنی https://t.me/soulofdreamm

  • Love next door تنهایی چیکار کنم؟ انتخابش کردم چون دقیقا اندازه‌ی دختره سلیطه‌- دیالوگش هم تویی وقتی من نیستم بچمون(دیانا)

  • Healer تقدیر و سرنوشت واقعی‌ان. اگه نبودن که کلمه‌ای براشون به وجود نمیومد چون وایب نقش اصلی زن رو می‌دی رومی جونم

  • The sound of magic چیزی که الان نیاز داری کسیه که به حرفات گوش بده https://t.me/helpyeel

  • At a distance, spring is green می‌گن این جوونی ماست. جوونی بهار سبز زندگیه. بهار فقط یه شایعه‌ست. ما همیشه توی زمستون گیر افتاده بودیم، پس بهار فقط در دوردست سبزه. ریا جونم

  • Alchemy of souls غمگین‌ترین راه زندگی کردن اینه که تا آخر عمر حسرت انجام کاری رو بخوری. اینطوری زندگی نکن. انتظار دیگه‌ای که نداشتی؟😔 https://t.me/kittypider

  • Would you marry me? با اینکه دنیام از هم پاشیده، اما خورشید دوباره طلوع می‌کنه و فردا می‌شه. همیشه یه راه فراری هست نه؟ https://t.me/counterfeit_girl

  • Extraordinary you من قرار نیست طبق خواسته‌ی نویسنده عمل کنم. حالا می‌بینیم سرنوشت توی دست کیه چون هم عاشقانه‌ی بامزه‌ای داره هم فانه ساینا جونم

  • Sold out on you وقتی کاری دوست داری رو انجام می‌دی زمان بیشتری می‌خوای، نه انرژی بیشتر چون خیلی وایب خانومی رو میدی https://t.me/bluerose_daily

  • Welcome to Samdalri وقتی جایی رو داری که بهش برگردی، خیالت راحته خودت گفته بودی مستر پلانکتون ولی من به خاطر وایب عکس‌هات و سفرهات این رو انتخاب می‌کنم☝️🏻 https://t.me/mohidese

  • 🍻Brewing love وقتی از خودت بخاطر زحمتایی که کشیدی تشکر میکنی جذاب‌تر میشی https://t.me/purpleworldmy

  • 26 июн.3из theblue_castle

    به یاد قبلا، این پیام رو فوروارد کنید چنلتون تا من طبق وایب یا شناختی که ازتون دارم بگم اگه کیدراما بودین، کدوم فیلم یا سریال می‌شدین. اگه تونستم یه دیالوگ هم ازش می‌دم بهتون. فقط صبر ایوب نیاز داره...

  • چقدر افکارم پراکندن

  • ولنسی عزیزم، بارها به این فکر کرده‌ام که تو که هستی. می‌دانم هیچوقت تمام تو را ندیده‌ام. همیشه همان کسی بودی که در بدترین شرایط از راه می‌رسید و با چند کلمه ذهن طوفانی‌ام را آرام‌تر می‌کرد. با اینکه تا به حال تو را ندیده‌ام، مطمئنم که از همان آدم‌هایی هستی که حتی ساکت نشستن در کنارشان هم احساس خاصی دارد. دلم می‌خواست که به تو نزدیک‌تر باشم؛ تا بتوانم در شب‌های تاریکت کنارت باشم و تا صبح تو را در آغوش بگیرم. احساس می‌کنم خنده‌هایت با خنده آدم‌های عادی فرق دارند، از همان‌ها که با شنیدنشان نمی‌توانی جلوی خنده‌ات را بگیری؛ شیرین‌اند. ولنسی و بارنی را یادت هست؟ اگر می‌شد همانطور تو را با خود به جایی دور از سروصدای شهر می‌بردم، روی سقف ماشین می‌نشستیم و تا صبح آسمان را نگاه می‌کردیم و صحبت می‌کردیم. فکر نکنم به بودن در کنار تو در دنیای موازی راضی شوم. دلم می‌خواد که در همین دنیا دستانت را بگیرم و در کنارت قدم بزنم.

  • آنشرلی؛ دوست دارم اینطور صدایت کنم، آخر شباهت زیادی به او داری. شاید مونتگمری هیچوقت تصورش را نمی‌کرد که شخصیت خیالی‌اش روزی در دنیا وجود داشته باشد. برای دیدن روح بزرگ و زیبای تو نیازی به شناخت زیادی نیست. تو یک‌ جورهایی متفاوتی؛ دنیا را احساس می‌کنی. از نظر من احساس کردن دنیا کار راحتی نیست چون هر روز هزاران دلیل موجه و غیرموجه برای ناراحتی و سهل‌انگاری و دویدن با سرعت وجود دارد و این روزها تمام آدم‌ها اینطور زندگی می‌کنند، گویی درنده‌ای بزرگ دنبالشان کرده باشد. اما تو اینطور نیستی. انگار خیال آدم را راحت می‌کنی از زندگی، از مهربانی‌اش. وقتی که از شدت نگرانی قلبمان گرفته، دستمان را می‌گیری و به جایی دور می‌بری. زیبایی‌های دنیا را نشانمان می‌دهی و احساساتمان را زنده می‌کنی؛ آنجاست که با خود می‌گوییم "چطور تا به حال این‌ها را ندیده بودم". حرف‌هایت هم مثل شربت آبلیمو در یک ظهر تابستانی به جان آدم می‌چسبند. آنه‌ی عزیزم، خوب می‌دانم کسانی که با تمام وجود دنیا را احساس می‌کنند بیشتر از دیگران غمگین می‌شوند؛ حق هم دارند، آخر آن‌ها حقیقت دنیا را می‌بینند. اما هروقت احساس کردی که غمگینی و بار دنیا بر روی روحت سنگینی می‌کند، دستت را به من بده. تو را به جایی دور می‌برم و برایت از ستاره‌های آسمان حرف می‌زنم. تو هم چشمانت را ببند و بگذار نسیم شب اشک‌ها را از گونه‌‌هایت پاک کند.

  • پارسای عزیز؛ فکر نمی‌کنی دنیا باید در تصمیماتش تجدید نظر کند؟ تصور کن بودن هر سه‌ی ما کنار هم چگونه می‌شد. احتمالا شبیه به خرس‌های کله فندقی می‌شدیم. می‌دانی کدام کارتون را می‌گویم، نه؟ همان‌ها که صبح تا شب در کنار هم هستند و هیچوقت برای هم تکراری نمی‌شوند؛ خوش می‌گذرانند و دعوا می‌کنند اما همدیگر را ترک نمی‌کنند. با هم می‌خندند و با هم گریه می‌کنند، حتی در احمقانه‌ترین و بی‌معنی‌ترین کارها شریک هم‌اند. اگر کنار هم بودیم خرس‌های خوبی می‌شدیم. خسته کننده‌ترین روزها با حرف‌های شما دو نفر جان می‌گرفتند، سخت‌ترین روزها مثل باد می‌گذشتند و تلخ‌ترین‌ها شیرین می‌شدند. احتمالا به تعداد موهای سفیدم هم چندتایی اضافه می‌شد. چون گاهی از دستتان حرص می‌خوردم، بعد ادای مامان‌ها را در می‌آوردم و نگاهی جدی تحویلتان می‌دادم. تصورش هم خنده‌دار است. بهتر است که دنیا فکری به حالمان بکند و ما را دوباره کنار هم بگذارد. تا آن روز، عکس‌هایمان را نگاه می‌کنم و در ذهنم خاطرات اندکمان را مرور می‌کنم.

  • مهربانم؛ تنها یک خاطره از تو دارم و همان یکی را محکم چسبیده‌ام تا شاید روزی بتوانم در کنارت آن را مرور کنم. تصور آن روز هم لبخند به لب‌هایم می‌آورد. یادت هست که تا چندین دقیقه به دنبال هم می‌گشتیم؟ راستش را بخواهی، بخاطر ترافیک نگران بودم. می‌ترسیدم که به موقع پیدایت نکنم و تنها فرصتم را از دست بدهم. خدا را شکر که دیدمت، با این حال دیدنت برایم کمی عجیب بود. انگار اولین دیدارمان نبود، حس آشنایی داشت. هنوز هم می‌توانم احساس کنم که چطور همدیگر را در آغوش گرفته بودیم. قدم زدن پا به پایت در میان قفسه‌ها، گرفتن دست‌هایت، صدای آرام‌بخشت و لبخند شیرینت، همه را خوب به خاطر دارم. آن روز کتاب‌ها برایم اهمیتی نداشتند؛ درواقع هیچ چیز برایم اهمیتی نداشت. زمان، مکان، آدم‌ها، کتاب‌ها، هما تبدیل به کلماتی بی‌معنی شده بودند و تنها یک چیز معنا داشت؛ تو. ای کاش می‌توانستم آن روز را تا ابد حفظ کنم، ای کاش می‌شد بارها آن را زندگی کنم و ای کاش می‌توانستم تو را در کنار خود داشته باشم. یقینا به انسان شادتری تبدیل می‌شدم. آیدای من، دلتنگی از کلماتم فراتر رفته و تنها با در آغوش گرفتنت می‌توانم بیانش کنم. بیا اگر دوباره روزی همدیگر را دیدیم، تا ابد همانجا و در همان لحظه بمانیم. به امید دیدار دوباره تو✨

  • آه با بعدی خون گریه کردم😭😂