میدوری ☘️
Статистикаمیدوری یه واژه ژاپنیه، به معنای سبز ! هشتگهای زیر شمارو به دل قصههای روزمره میبره. #نور_عزیز #وقتناهاره #وقتشامه #خواب_دیدم #خواهرم_گفت #احب_یدیک #رخنمایی پیام به من : @goliMessage_bot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 60
- 1/48двое суток
- 68
- 1/72трое суток
- 74
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چرا اینقدر ما اسیر و بسته دست هورموناییم آخه. پریودی که ده روز زودتر شروع شده بود، بعد از سه روز قطع شد، اما کوفتگی و بیحالی و سر درد همهچیش هست و هی بدتر هم میشه. صبح ساعت ۸ بیدار شدم، چونکه مامانم فکر کنم سی بار پشت سر هم عطسه کرد. صورتمو شستم چسبای بینیمو ورداشتم پوستشو تمیز کردم. مسواک زدم و بعد دیدم نمیتونم زندگی کنم. بیحالم باز رفتم دراز کشیدم بیدار شدم ساعت ۱۲ بود. یکم اتاقمو تمیز کردم جارو کشیدم، کل استخونای دست و بالم درد گرفت. بعد ناهار فقط دراز کش بودم اصلا جون نداشتم یه حموم برم. باز شیش اینا خوابم برد، هشت بیدار شدم. پیام دادم به یاور ببینم رسیده تهران؟ که گفت قزوین وایسادیم یه چیزی بخوریم. خلاصه الان بعد از ۱۲ ساعت از زمانیکه تصمیم گرفتم برم حموم دارم میرم حموم. بعدش شما شاهد باشید، ناخنامو درست میکنم. درس هم میخونم. صورتمم اصلاح میکنم اگه دست درد اجازه فرمودن.
دیروز امتحان دادم و چه اشتباهات ابلهانهای داشتم ولی در کل خوب بود و وضعیتم نسبت به زمانی که شروع کردم خیلی خیلی بهتره، ماچ به کلهم اصلا. سه شنبه هم آزمون speaking داریم.
اونقدری که این یک هفته موشکافانه زبان خوندم اگه همهی عمرم همینکارو میکردم. الان انگلیسی که هیچی 5 تا زبان دیگه رو هم مسلط میبودم. حالا به هر حال فردا ساعت 10 صبح امتحان پایانی کتاب رو دارم.
دیروز بالاخره ما بار و بندیل رو جمع کردیم رفتیم بیرون. یاور خیلی کتفش درد میکرد اما به شدت داشت تلاش میکرد به من خوش بگذره و خوب و خوش هم گذشت واقعاً. از دیدن کادوش هم خوشحال شد. داشت میگفت توی 24 ساعت دوتا نصیبم شده و خیلی داشت حال میکرد. کیک عروس هم که مشاهده میفرمایید فینقیلی و کوچولو بود چونکه ایشون شیرینی دوست نداره. امااا اولین تیکه رو که خورد چشماش شکل قلب شد و گفت واااااااااقعا خوشمزهس. گفتم هاااا دیدی گفتم مقاومت نکن. کج و کوله هم شده چونکه من قایمش کرده بودم توی کیسه پیش بقیه خوراکیا و مسیر هم یه تیکهش خاکی بود و میلیونها بار بالا پایین پرید منم یکم خوردم چونکه خیلی سیر بودم. دیگه بقیه رو برد که ببره با خانواده بخوره. امروز زنگ زد گفت خودم همشو خوردم، با هیچکس شریک نشدم. 😅😅 گفتم از امروز تا ده روز دیگه دهه تولد شماس و هرکار دوست داری انجام بده. + با دهه تولد هم آشناش کردم که از رسوم دیرینه ماست و ریشه در سنتهای کهن این خانواده داره 😬.
بالاخره تونستم بخش اصلی کادوی تولد یاور رو بخرم، چیزی که دلم میخواست رو بودجه اجازه نداد بگیرم. اما همینم به نظرم خوبه و خوشش میاد. هر چند نمیدونم اون موقع اینجا باشه یا نه. ولی به هر حال یکم خیالم راحت شد.
دو روزه ۷ صبح بیدار میشم و تا شب بکوب بدون احساس فشار و خواب و اینا پروداکتیو بودم. یعنی نه سردرد دارم نه گیج خوابم نه ظهر خوابم میاد نه هیچی واقعا کاش مغز و بدنم همیشه همینجوری میبودن. از صبح من پنج یونیت زبان رو با تمریناشون خوندم و عملاً دور اول خوندن کتاب تموم شد، سالا میوه درست کردم، سینک و دور برشو حسابی شستم و ضد عفونی کردم، کل رور که هی درس میخوندم اون هیچی، یه اپیزود سریالم حین غذا خوردن دیدم، به خواهرم درست کردن ژله دو رنگ رو یاد دادم، صورتمو اصلاح کردم، موهامو کرلی کردم، یه صفحه نوشتم که فردا تحویل دکتر بدم اولی صبحی نه من به خودم فشار بیارم برای توضیح دادن نه مخ اون بنده خدا رو بخورم. یه عالمه لباس چرک هم جدا کردم و سری سری انداختم توی ماشین و پهن کردم و ... کاش هر روز انرژی داشتم.
خلاصه در حالیکه توی این خواب عجیب سرگردون بودم با صدای تلفن بیدار شدم و یاور داشت میگفت آره تو ترافیک گیر کردم و به جلسهم نمیرسم و اینا و هی صحبت کردیم و خب خبری که بهم داد این بود که منتقل میشه تهران🙄. هم براش خیلی خوشحال شدم چون مسیر پیشرفته از نظر من،…
https://www.youtube.com/watch?v=Uqo9knga2CE&list=RDUqo9knga2CE&start_radio=1 اینو پلی کنید به امورات صبح جمعهتون برسید.
۷:۴۰ دقیقه بیدار شدم 😐 تلاشهایی هم کردم ولی ناکام موند. فلذا میخوام درس بخونم پنجشنبه امتحان زبان دارم. تا شروع کنم خوابم خواهد برد😅
صبح رفتم لیزر اومدم خونه، خواستم برم از یخچال سرم شستشو وردارم. دیدم مواد ماکارونی روی میزه و دست به کار شدم. مامانم اینا هم خونه نبودن. وسطاش مامانم اومد خونه و زنگ هم زدم به عروس که بیا بالا، گفت کنتور برق خراب شده قطع شده، غذا درست کردم با بدبختی. الان دارم میپزم. خلاصه که الان منو مامان و عروس نشستیم روبروی کولر منتظریم ماکارونی دم بکشه. ولی من هربار آشپزی میکنم یادم نیست دفعه قبلی چیکار کردم. واقعا همش مراحل رو یادم میره😅
خانواده خاله مامانم عجیبن واقعاً، برای هفتم و چهلم ساعت ۸ صبح رو تعیین کردن برای اینکه فامیلا جمع شن که بریم سر خاک. هیچی دیگه منم دیشب حلوا پختم از یه جایی مامانم اومد کار رو ازم گرفت گفت تفت دادن دستتو درد میاره. دیگه نمیدونم کجا رو اشتباه رفتم که یک حلوای قهوهای پر رنگ سه آردی، اینقدر کمرنگ شد. ولی خدایی مزهش خوبه. کلی هم به خودمون فشار آوردیم که حلواها رو با ماسورهی قرض گرفته از عروس، به شگل گل دربیاریم. من فکر میکنم خاصیت دستهجمعی انجام دادن اینجور کارا و مراسما همینه که آدما یه معاشرتی با هم انجام میدن یه اتفاقی میفته که خندهشون بگیره که حواسشون برای دقایقی دور بشه از غصه. مامانم واقعا سر درست کردن این گلها داشت ریسه میرفت از خنده.
در حالیکه توی جلسه تراپی دارم راجع به برآورد همواره نادرستم از فواصل زمانی حرف میزدم. یهو دیدم حتی پنج دقیقه هم از وقت جلسه گذاشتم و در بهت خداحافظی کردم.
❌️هشدار اگه از حشرات میترسید، عکس رو باز نکنید . یه پروانه خیلی کوچیک توی اتاقمونه که خالیهای قرمز و مشکی داره، اولین باره همچین چیزی میبینم.
یه سگ اخلاق غمگین گشنهم که داروهامم نخوردم. از ۷:۵۰ صبح هم چیزی نخوردم. با نفهمترینها هم کار دارم تا شب. #رخنمایی
صبح خواستم عکس بگیرم بگم من باز کت مشکیمو از کمد در آورد تکوندم یعنی دارم میرم مصاحبه شغلی، ولی بابام زنگ زد گفت پایین منتظرتم. پیتکو پیتکو کنان رفتم پایین. اینقدرم سعی کردم شکمم رو بدم تو خفه شوم. ایییینقدر در موقعیت شخمی سردرگمی هستم که واقعت نمیدونم دارم چه شکری میل میکنم.
دیروز تا ظهر من با نت مودم مخابرات میتونستم هر اپی رو بدون فیلتر شکن و شفاف باز کنم. کلی ویدیو زبان دیدم
خبر جانکاهی که دارم اینه که داییم اینا باز دارن میان شهرمون و من باید با اتاقم حداقل برای یک هفته خداحافظی کنم. خیلی ازین موضوع اعصابم خرده. مخصوصا که شلخته و کثیف میشه هی باید بسابمش بعداً سری قبلی اواخر پاییز که اومدن خداروشکر رفتن هتل. اما خب اون موقع برای…
بابا من خودم نوشتمش. مقالهمو بدین برم. پ.ن: اصل فایلش توی هارده. حوصله نداشتم پاشم برم بیارمش
https://www.instagram.com/reel/DbWEz6rKfdQ/?igsh=bXYxcXdqcWo0enZl اصلا کاری به حرفای این آقا ندارم اون یه بحث جداس، این خونه به من حس خفگی میده، همه چیز زیادی رنگی و پر رنگ و جیغ و نور کم و تنوع رنگ و اِلمان رنگی بالا و وای سردرد شدم اصلا.
без подписи