tgindex
On Shery
@unsheryперсидский

خودِ نویسنده یِ واقعی ترِ کم سانسور ترم

Последний пост
8 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
285
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
269
20 постов
Вовлечённость
94,4%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
106
1/48двое суток
121
1/72трое суток
131

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ازون لحظه هایِ کمیابِ حالِ خوب

  • без подписи

  • .. نمیدونم ساعت چند بود، اصلا واسه همین عاشق این شهر بودم، این درندشت بی در و پیکر و بی رحم. راحت میشد توش گم بشی، هیشکیم سراغتو نگیره. هندزفری تو گوشم بود و داشتم راه میرفتم، تقریبا دو سالی میشد هر شب برنامه م همین بود، بعد ازینکه آدما می‌خوابیدن، مثل جغد، آروم و بی صدا، از لونه م میزدم بیرون، میگم لونه، نه بخاطر جغد بودنم، اون زیر زمین کوچیک و تاریک، جز لونه چی میتونست باشه؟ لونه یه موش کور! اسمی که دوستام بخاطر روشن نکردن لامپ روم گذاشته بودن، بعضیام میگفتن خسیس، زحمت توضیح دادن به کسی رو بخودم نمی‌دادم، که بگم اگه در طول روزم چراغ روشن کنم، دیگه فرقش با شبو چجوری بفهمم، که دلم میگیره. یه موش کور خسیس، راحت. نامجو داشت داد میزد، ازون عربده های رو نت و دیوانه:یار بیگانه مشو، تا ندهی بر بااااااادم... از دور دیدمش، از ماشین پیاده شد، منتظر بودم یه مرد هم پیاده شه، اما در ماشین رو بست و قیییژ، اینم قدم زنان رفت سمت ایستگاه اتوبوس. سریع دوزاریم جا افتاد، هیجان داشت، تا حالا از نزدیک ندیده بودمشون. سعی کردم خونسرد باشم، یه سیگار روشن کردم و طولانی و محکم پوک زدم، رسیدم روبروش، سعی کردم عادی باشم، اصن شک کردم واقعا اینکاره باشه. تیپ و قیافه ش خیلی معمولی بود، آرایش کم، لباسای شیک. دود رو دادم بیرون و گفتم:میشه بشینم؟ گفت:مال بابام که نیست، فقط دور بشین، از سیگار سر درد میشم. عه! مگه میشه؟ مگه اینا همه چی نمیزنن؟ تیزبازی در آوردم، نیشمو وا کردم و گفتم:آهاااا، شما اهل دلی، چت بازی و داستان، اینا بچه بازیه، دوس نداری. برگشت سمتم، صورتش خیلی عجیب بود، نه میشد سنشو حدس زد، نه حسشو، گفت:تا حالا چت نکردم، هیچی دیگه م نکشیدم، مشروبم نمیخورم. و باز زل زد به خیابون. ضایه شده بودم ناجور، باز خواستم کم نیارم، گفتم:پس خانم معلم چی دوس دارن؟ همونجوری خیره به خیابون، گفت:تانگوِ نامجو، پوست برنزه، از طرف اوِ دسس پدس، خاکِ خوبِ پرل سین باک، درختِ ابی، رنگ زرد، مرگ. انگار قبلا ازش پرسیده باشن و حفظ کرده باشه، آروم و پشت سر هم جواب داد. یه بنز اس پونصد ترمز زد. دستش به دستگیره در ماشین بود، برگشت گفت:آها، یکشنبه غم انگیز، و پرتی وومنِ گری مارشال. لبخند زد،گشاد ، عین خود جولیا رابرتز. صدای آهنگ ماشین قبلِ تیکافش بلند شد، نامجو با صدای خیلی کم میگف:چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی... "یکی از داستان های قدیمی م"

  • 4 авг.11392из captionkhaas

    پاتریک : دوستم داری؟ باب : نه! پاتریک : چقدر نه؟ 🥺 @CaptionKhaas

  • مادر میگفت: سرم اندازه ی خانه شده است، نمی‌فهمیدم، به سرش نگاه میکردم، همان قدر بود که همیشه. توی دلم میگفتم دروغ می‌گوید یا دیوانه شده است؟ ترجیح میدادم دروغ گو باشد، نه دیوانه. حالا خودم، آنقدر گریه کردم، نه یک گریه ی معمولی، نمی‌دانم چرا، واقعا نمی‌دانم، رفتم زیر میز کوچک پذیرایی، مثل یک بچه توی شکم مادر، خودم را جمع کردم دهانم رو روی مفصل ارنجم گذاشتم، و زار زدم. یک زارِ بی صدا و بقول عبدی پور گریه ی از توی کمر، با تمام وجود، بعد چای ام را با یک خوراکی خیلی شیرین خوردم و گرفتم خوابیدم. بیدار ک شدم، اولین حرفی که توی ذهنم آمد این بود: سرم اندازه ی خانه شده است، درد می‌کند. و سنگین است، از گریه خسته ام و خواب جز کوفتگی تمام تنم، کاری نکرده است. زنگ میزنم به امن ترین آدم زندگیم، میپرسد: بیدار شدی؟ میگویم: اوهوم می‌پرسد : خوب خوابیدی؟ نمی‌گویم نه، درباره اندازه سرم، درباره خواب بدی که دیدم، که همه داشتند می‌رفتند و یکعالمه وسیله پیش من بود که برسانم دست صاحبانش، درباره کرختی تنم، و همه ی حال بدم دروغ می‌گویم، انگار کسی توی دلم رخت میشورد، رخت های خونی یک دختر اصفهانی، کشته شده موقع اذان صبح، یک روز بعد از 5.5.405

  • تعریف احمق: حقیقت را میداند، حقیقت را می بیند، اما هنوز دروغ را باور دارد.

  • без подписи

  • без подписи

  • آدما از یه جایی به بعد واسه هم تکراری میشن، اگر از اون به بعد هنوزم بتونن از تکرار هم لذت ببرن، اونجاس که معلوم میشه آدم درستیو انتخاب کرده بودن @matarrsk🎋

  • دامن سبز نخی که نسیم امانت داده را میپوشم، نه با همان بلوزی که ست کرده ام برایش، با یک شومیز نخی خنک، فقط خنک. تنها چیزی ک برایم مهم است. موهایم را در بالاترین حد ممکن گوجه میکنم، کمی رژ گونه و کمتر رژ لب. صندل لا انگشتی ها را می‌گذارم توی کیفم، ک... ب اسنپ می‌گویم در نزدیک ترین جای ممکن ب ورودی بایستد، آفتاب کمتری ببینم. پیاده می‌شویم، از همان بیرون، همان هوای بازِ هنوز مانده ب پله های ورودی، شروع می‌شود. حالم بد می‌شود، و بدتر. همان فوبیای مکان های شلوغ و کثیف. همان حس که اینجا هوا پر از میکروب و آلودگی‌ است و نمی‌شود نفس کشید. و کم کم، چیزهای جدیدی حس میکنم. عذاب وجدان ازینکه من بدون نوبت، دارم میروم تو، بدون ایستادن های طولانی و توی آن صف ها داد زدن و... نمیتوانم کسی را نگاه کنم، نگاه سنگین آدم ها را حس میکنم. ندا دستم را می‌گیرد، کنارم ایستاده، مثل همیشه، امن است و یک آرام بخش می‌دهد که بدون آب می اندازم بالا، قرص کوچک است و توی گلویم گیر می‌کند، نمی‌رود پایین. قلبم تند تند می‌زند، همانطور ک آن شب، سر چهارراه تاتر شهر، گیر دادند به ماشین جلوییمان، مرد عربده زد : مادرش رو بگا..... و چند نفر با لذت و شعفی خبیث دویدند ک مادر آن مرد جوان و تنها و بی سلاح و بی گناه را.... قلبم تند تند می‌زند و مدام فکر میکنم اینها کدامشان، چطور فکر می‌کنند و.... اشکم سرازیر می‌شود. چطور آمدند توی بیمارستان و آدمهایی ک زخمی بودند را....؟ ندا آب می‌دهد، می‌گوید بنشین، کنارم ایستاده، کسی توی دلم رخت میشورد، رخت های تماما خونی...

  • без подписи

  • 18 تیرِ بی سرانجامی....

  • نیازمندی ها

  • از همان شب اولی که نت قطع شد، و زندگی نسبتا عادی قطع شد، و اینستایی نبود، تا همین یک ماه پیش، حتی یک سر هم نزدم. نه دلی داشتم نه دلیلی حالا هم 3 هفته ای می‌شود، یک ویدئو گرفته ام، منتظر یک نریت که... ولی دست و دلم نمیرود. لال شده ام. لال و فلج زندگی عادی خوردن کار کردن خوابیدن همه‌چیز را دارم، با یک حفره عمیق توی روح و قلبم.

  • без подписи

  • خانم بمکه وه سوخم، بیکه وه قوما گول میخک یا دوکمه... 🥹 حتی با این آهنگ گریه...

  • من همیشه عاشق چشم های رنگی بودم. این پسر هم از آن خوب هایش را داشت. ترک هم بود، پکیج کامل، پس عاشقش شدم. روزی 100 بار این آهنگ را با کلیپِ(حالا) بی مزه اش، نگاه میکردم و میرفتم توی خیال... امروز یکهو یادم افتاد، دانلودش کردم، انگار اشک هم دانلود کردم با آن. گوکان میخوانَد:: آراماسااا و من اشک میریزم، بی صدا، بی مهابا. از یادآوری نوستالژی، غمم می‌گیرد، ازینکه زنده ام و غم و حسرت و شادی و سرما را حس میکنم، عذاب وجدان دارم. پ. ن : و دلم برای برادر غریبم خیلی تنگ است.

  • без подписи

  • این یک اعتراف است: امشب فهمیدم. آنهم نه خیلی درست و کامل و دقیق. لبو به دست، نشسته روی نیمکت سیمانی کنار بلوار، فهمیدم "غریبم" . بله، غریب. حالا آهنگ ابی یا گوگوش است، نمی‌دانم، در ذهنم پل‌ شده، قصه ی همیشه تکرار، هجرت و هجرت و هجرت... من اولین دهه جوانی ام را زندانی بودم، در خانه مردی که عاشقم بود و بلدم نبود، و دهه بعد را تا همین الان، در هجرت و غربت. من مدام چمدان بستم، مدام ازین خانه به آن خوابگاه، از یک شهر به شهر دیگر، از عشق به عادت، رفتم و رفتم و رفتم... امشب، آنهم نصف نیمه فهمیدم، اینجا، هیچ دوستی ندارم، که اگر خیلی دلم تنگ شد، اگر حوصله ام سر رفت، اگر خواستم یک غذای خوشمزه بپزم، یا حتی اگر خواستم قهر کنم، بروم پیشش،گوشی را بردارم و پیام بدهم. امشب دلتنگ بودم، چهل روزی می‌شود که دلتنگم، بعضی روزها بیشتر، مثل امروز که توی سالن آرایشی، آهنگ خواند:بارون اومد و یادم داد... و من نتوانستم و نخواستم هم که اشکهایم را کنترل کنم، و ریخت و باریدم، برای تمام کسانی که نمی‌شناختم. بعد هم که فهمیدم غریب و تنها هستم، و بعد هم در حین دیدن مستند پشت صحنه های سریال یاغی، فهمیدم "هیچی" نشدم، هیچی به معنای واقعی. فهمیدم زندگی ام پر از حسرت است، فهمیدم چقدررررررر دلم میخواست جلوی آن دوربین، بین آن آدم ها باشم، چقدر می‌توانستم، و نشد. تلاشم را کردم؟ همه ی تلاشم را؟ گمان نمی‌کنم. نمی‌دانم. آنچه مسجل و مبرهن است اینست: زنی در آستانه دهه چهارم زندگی، با حسرت های فراوان هستم، این، جوری است که خودم را می‌بینم، حالا اگر هزار نفر هم گفته باشند خوش بحالت و تو قوی هستی و تو جسوری و تو الگوی مایی و و و، چه فایده وقتی خودم، از خودم راضی نیستم، وقتی حالم از خودم خوب نیست، وقتی اشک در چشم من دلایل زیادی برای ریختن دارد. روی قلبم اندوه بزرگیست، به بزرگی مرگ هزاران نفر....

  • اگه قبلا بود نه خیلی دور همین 40 روز پیش خوشحال میشدم، حتی شاید دلم میخواست منم دعوت کنن، با ذوق نگاشون میکردم. اما الان از شنیدن صدای خنده و شادی چند تا جوون، که دارن بادکنک آویزون میکنن که احتمالا تولد بگیرن، کلافه م، کلافه و غمگین و عصبی. همچین زندگی‌ی داریم...