tgindex
اندیشه مخالف من

اندیشه مخالف من

Статистика
@myopponentthoughtперсидский

مصطفا آل‌احمد

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
38
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
950
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
574
38 постов
Вовлечённость
60,4%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 38
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
126
1/48двое суток
144
1/72трое суток
155

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • ✒️ 🔲 انقلاب نامرئی جایی که صدای انقلاب شنیده نشد مصطفا آل‌احمد برخی تلاش می‌کنند جامعه‌ی مدنی و کنش‌گران ایرانی را شکست‌خورده نشان دهند. گروه دیگری گمان می‌‌کردند و همچنان بر این باورند که آزادی کالایی خریدنی، وارداتی و سهل‌الوصول است و هنوز در انتظارند تا دستی پنهان آزادی را برای ما به ارمغان بیاورد. برخی هم می‌پندارند هر توافق دیپلماتیک یا عقب‌نشینی از سال‌ها شعار، به معنای کسب مشروعیت اجتماعی است؛ حال آن‌که مشروعیت و دیپلماسی دو مقوله متفاوت‌اند. دولت‌ها در عرصه‌ی روابط بین‌الملل بیش از آن‌ که بر پایه‌ی آرمان‌های اخلاقی عمل کنند، تابع ملاحظات امنیتی، اقتصادی و موازنه‌ی قدرت هستند. تاریخ معاصر، سرشار از نمونه‌هایی است که قدرت‌های بزرگ با حکومت‌هایی وارد مذاکره و توافق شده‌اند که همزمان با بحران مشروعیت در داخل کشور خود روبه‌رو بوده‌اند. بنابراین دیپلماسی میان دولت‌ها، نه تنها مشروعیتی برای حکومت‌ها نیست، بلکه گاه باعث فروپاشی آرمان‌های بدنه‌ی حاکمیت می‌شود. مشروعیت یک حکومت تنها در دستان مردم آن کشور است. اشتباه بزرگ‌تر آن است که موفقیت جامعه مدنی را با معیارهای قدرت سیاسی بسنجیم. حکومت‌ها در قلمرو نهادهای رسمی، منابع مالی و مناسبات دیپلماتیک عمل می‌کنند، اما جامعه‌ی مدنی در گستره‌ی فرهنگ، آگاهی عمومی و ارزش‌های اجتماعی پیشروی می‌کند. پیروزی جامعه مدنی لزوماً به معنای تصرف قدرت سیاسی نیست؛ بلکه به معنای تغییر ذهنیت جامعه، گسترش آگاهی، فروریختن تابوهای کهنه و افزایش مطالبه‌گری شهروندان باشد. جامعه مدنی ایرانی شاهد دگرگونی‌های بزرگ فرهنگی است. هژمونی ایدئولوژی حاکمیت از یک سو و ارعاب و نمایش قدرت نظامی از سوی دیگر، تأثیر روانی و اجتماعی گذشته را ندارد. آرمان‌ها و شعارهای ایدئولوژی با خودکامگی، فساد ساختاری، ناکارآمدی و تناقضات حاکمان بیش از پیش بی‌اعتبار شده است. نسل نو، آگاه‌تر، جسورتر و مستقل‌تر از گذشته می‌اندیشد و کمتر خود را در قالب ایدئولوژی‌های از پیش ساخته‌شده تعریف می‌کند. بسیاری از باورها و هنجارهایی که روزگاری بدیهی تلقی می‌شدند، اکنون دیگر محلی از اعراب ندارند. این‌ها نه تنها دستاوردهای کوچکی نیستند، بلکه نشانه‌های تحولی هستند که از هم‌اکنون در لایه‌های ژرف جامعه جریان دارد. شکست واقعی جامعه‌ی مدنی زمانی رخ می‌دهد که جامعه آرمان‌های خود را فراموش کند و از مطالبه‌ی آزادی دست بکشد، اما جامعه‌ای که همچنان خواهان آزادی، عدالت و کرامت انسانی است، حتی اگر به همه‌ی اهداف خود نرسیده باشد، شکست‌خورده نیست. روزگاری سخن از «شنیدن صدای انقلاب» بود؛ اما همه حکومت‌ها توانایی شنیدن صدای تغییر را ندارند. برخی انقلاب‌ها نه با سقوط ناگهانی حکومت‌ها و تسخیر کاخ‌ها، بلکه با فروریختن آرام باورهای کهنه و تغییر ذهن‌ها آغاز می‌شوند. با این دیدگاه، جامعه مدنی ایران نه تنها شکست نخورده و جایی برای افسوس و ناامیدی نیست، بلکه در حال پیمودن همان راهی است که هر جامعه‌ی آزادی‌خواه، ناگزیر از پیمودن آن است، زیرا آزادی پیش از آن‌ که در نهادهای سیاسی متولد شود، در ذهن شهروندان زاده می‌شود. این نوزایی، سال‌ها پیش در ایران آغاز شده و جامعه دیگر به عقب باز نخواهد گشت. #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • 3 авг.372278

    ✒️ 🔲 امپراتوری بمب، سرکوب و یخچال‌های خالی مصطفا آل‌احمد اتحاد جماهیر شوروی دهه‌ها بخش بزرگی از منابع اقتصادی کشور را صرف نظامی‌گری (Militarism)، مسابقه تسلیحاتی، تولید موشک، بمب و سلاح‌های کشتار جمعی کرد. شوروی در کنار ایالات متحده آمریکا ابرقدرت جهان شناخته می‌شد. آن‌ها پس از آمریکا بزرگ‌ترین زرادخانه‌ی هسته‌ای جهان را در اختیار داشتند. حکومتی که می‌توانست موشک به فضا بفرستد، در تأمین بسیاری از کالاهای روزمره مردم ناتوان بود و این پرسش همواره وجود داشت: قدرتی که نتواند زندگی مردم را بهتر کند، به چه کار می‌آید؟ بی‌گمان چنین قدرتی دیر یا زود معنای خود را از دست می‌دهد. همین هم شد، هیچ کشوری به شوروی حمله نکرد، آن‌ها به کمک دستگاه‌های امنیتی مانند KGB مردم را سرکوب کرده بودند، مراقب بودند نه مردم شورش کنند و نه دشمن خارجی حمله کند، اما کشور شوراها به واسطه‌ی اختلاف قدرت طبقه‌ی حاکم با زندگی واقعی مردم فروریخت. مردم دیگر به حکومتی که یک زندگی معمولی را از آن ها دریغ کرده بود، اما بودجه‌های نجومی خرج نظامی‌گری می‌کرد، اعتماد نداشتند. حکومت دیگر مورد پذیرش نبود و حقانیتش را از دست داده بود. حکومت کمونیستی شوروی نه با بمب، که با یخچال‌های خالی سقوط کرد. #مصطفا_آل_احمد #فروپاشی #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • 2 авг.320226

    ✒️ 🔲 امپراتوری بمب، سرکوب و یخچال‌های خالی مصطفا آل‌احمد

  • 1 авг.315207из babakshakernotes

    محمود دولت‌آبادی؛ راوی جهانی که دیگر وجود ندارد چرا زمان عبور از محمود دولت‌آبادی فرا رسیده است؟ ✔️بابک‌شاکر هر نسل ادبی، بت‌های خود را می‌سازد؛ اما ادبیات زمانی زنده می‌ماند که جرئت شکستن همان بت‌ها را نیز داشته باشد. محمود دولت‌آبادی یکی از همین بت‌های ادبیات معاصر ایران است؛ نویسنده‌ای که دهه‌ها در مقام «صدای مردم» و «راوی فرودستان» معرفی شده، اما با نگاهی سخت‌گیرانه، شاید بیش از آنکه صدای فرودستان باشد، راوی نوستالژی روشنفکران درباره آنان است. او جهان روستا را می‌شناسد، اما آن را منجمد می‌کند؛ انسان فرودست را توصیف می‌کند، اما او را به سوژه‌ای تاریخی و انقلابی بدل نمی‌سازد. آنچه در آثار او جریان دارد، نه سیاست رهایی، بلکه زیبایی‌شناسی رنج است. رنج در آثارش پایان ندارد، زیرا قرار نیست پایان داشته باشد؛ قرار است شکوه پیدا کند. «کلیدر» را سال‌ها طولانی‌ترین رمان فارسی خوانده‌اند؛ اما آیا واقعاً چنین است؟ اگر حجم را کنار بگذاریم، چه چیزی باقی می‌ماند؟ ده جلد روایت که در آن زبان، بارها جای اندیشه را می‌گیرد و توصیف، جای تحلیل را. گل‌محمد، به جای آنکه محصول تضادهای اقتصادی و اجتماعی باشد، به قهرمانی اسطوره‌ای بدل می‌شود؛ مردی که بیشتر به شاهنامه تعلق دارد تا به تاریخ معاصر. دولت‌آبادی در بزنگاه تحلیل مناسبات قدرت، به حماسه عقب‌نشینی می‌کند. این عقب‌نشینی، شکست رمان است؛ زیرا رمان مدرن قرار نیست اسطوره تولید کند، بلکه باید اسطوره را ویران کند. در «جای خالی سلوچ» نیز همین منطق ادامه می‌یابد. غیبت سلوچ، به جای آنکه نتیجه مناسبات استثمار، مهاجرت، فروپاشی اقتصاد روستایی یا بحران مالکیت باشد، به غیبتی هستی‌شناسانه تبدیل می‌شود؛ گویی فقر از آسمان نازل شده است. این همان نقطه‌ای است که ادبیات دولت‌آبادی از نقد اجتماعی فاصله می‌گیرد و به نوعی تقدیرگرایی ادبی می‌رسد. شخصیت‌های او کمتر تاریخ را تغییر می‌دهند؛ بیشتر زیر بار تاریخ خرد می‌شوند. این ادبیات، فرودست را به سوژه مقاومت تبدیل نمی‌کند؛ او را به موضوع همدردی بدل می‌کند. زبان، مهم‌ترین سرمایه دولت‌آبادی و در عین حال بزرگ‌ترین محدودیت اوست. سال‌ها گفته‌اند او زبان مردم را وارد ادبیات کرد؛ اما واقعیت شاید برعکس باشد: او زبان مردم را از آنِ خود کرد. زبان روستایی در آثارش آن‌قدر پالایش، آرایش و سنگین می‌شود که دیگر صدای واقعی مردم نیست، بلکه صدای نویسنده‌ای است که از فراز متن، برای شخصیت‌هایش سخن می‌گوید. این زبان، بیش از آنکه دموکراتیک باشد، اقتدارگراست؛ راوی همیشه از شخصیت‌ها آگاه‌تر است و اجازه نمی‌دهد جهان از زاویه نگاه آنان فروبپاشد. نتیجه، ادبیاتی است که تک‌صدایی است، حتی وقتی وانمود می‌کند چندصدایی است. دولت‌آبادی همواره نویسنده «زمین» بوده است؛ اما همین زمین، زندان تخیل او نیز هست. شهر در آثارش هرگز به مسئله‌ای پیچیده تبدیل نمی‌شود، سرمایه‌داری متأخر حضوری جدی ندارد، رسانه، مصرف، فناوری و سوژه مدرن تقریباً غایب‌اند. او نویسنده پایان جهان دهقانی است، نه نویسنده آغاز جهان جدید. از این منظر، آثارش هرچه بیشتر خوانده می‌شوند، بیشتر به اسناد تاریخی شباهت پیدا می‌کنند تا ادبیاتی که هنوز بتواند افق‌های تازه بگشاید. در «روزگار سپری‌شده مردم سالخورده»، روایت چنان در خود می‌پیچد که گویی نویسنده اسیر شیفتگی به صدای خویش شده است. در «نون نوشتن»، این خودآگاهی به اوج می‌رسد؛ دیگر جهان داستان اهمیت نخست را ندارد، بلکه «محمود دولت‌آبادی» به مهم‌ترین شخصیت متن تبدیل می‌شود. این همان لحظه‌ای است که نویسنده، آرام‌آرام جای ادبیات را اشغال می‌کند. خودِ نام، از خودِ متن بزرگ‌تر می‌شود؛ و این آغاز افول هر نویسنده‌ای است. بزرگ‌ترین مسئله دولت‌آبادی اما نه سبک، نه فرم و نه حتی جهان‌بینی اوست؛ بلکه جایگاهی است که نقد ادبی ایران برایش ساخته است. طی چند دهه، او کمتر خوانده شده و بیشتر ستایش شده است. پیرامونش نوعی تقدس شکل گرفته که هر نقدی را بی‌احترامی تلقی می‌کند. این تقدس، نه فقط به دولت‌آبادی، بلکه به ادبیات ایران آسیب زده است؛ زیرا تا وقتی یک نویسنده «غیرقابل نقد» باشد، ادبیات نیز از حرکت بازمی‌ایستد. شاید امروز، در زادروز محمود دولت‌آبادی، بهترین احترام به او نه تکرار کلیشه «بزرگ‌ترین رمان‌نویس زنده ایران» باشد، بلکه کنار گذاشتن این عنوان باشد. او نویسنده‌ای مهم است، اما نه معیار نهایی رمان فارسی. اگر ادبیات ایران بخواهد از قرن بیستم عبور کند، ناگزیر باید از سایه دولت‌آبادی نیز عبور کند؛ زیرا گاهی بزرگ‌ترین مانع برای تولد یک ادبیات تازه، نه نویسندگان ضعیف، بلکه اسطوره‌هایی هستند که دیگر کسی جرئت نقدشان را ندارد.

  • ادامه... جامعه‌ی برابر، جامعه‌ای نیست که زنان را شبیه مردان کند، بلکه جامعه‌ای است که به زنان و مردان امکان دهد بدون اجبارهای جنسیتی، مسیر زندگی خود را انتخاب کنند. از این رو، فروکاستن فمینیسم به تقابل ساده زن و مرد، مسئله‌ای ساختاری را به سطح روابط فردی تقلیل می‌دهد و نقد نظام‌های سلطه را به داوری‌های اخلاقی درباره افراد محدود می‌کند. در این چارچوب، مردان الزاماً دشمن ذاتی زنان نیستند، بلکه خود نیز در بسیاری موارد محصول همان ساختارهای اجتماعی و فرهنگی هستند که نابرابری جنسیتی را بازتولید می‌کنند. نادیده گرفتن این تمایز، می‌تواند ظرفیت شکل‌گیری ائتلاف‌های اجتماعی برای تحقق برابری را کاهش دهد. در ساختار سیاسی و اجتماعی ایران نیز اگر فمینیسم صرفاً در سطح شعارهای هویتی و تقابل‌های جنسیتی متوقف شود، این خطر وجود دارد که مطالبه برابری حقوقی، به‌جای آن‌که خواستی عقلانی، انسانی و عادلانه تلقی شود، به‌عنوان تهدیدی علیه خانواده یا نظم اجتماعی معرفی گردد؛ وضعیتی که می‌تواند به بازتولید مقاومت در برابر اصلاحات حقوقی و اجتماعی بینجامد. فمینیسم، اگر بخواهد به نیرویی مؤثر برای تحقق برابری بدل شود، ناگزیر است از تقلیل مسئله زنان به تقابل ساده زن و مرد پرهیز کند. سنت حقوقی جان استوارت میل، نقد ساختاری فمینیسم سوسیالیستی، تحلیل اگزیستانسیال سیمون دوبووار و دستاوردهای نظریه‌های معاصر، هر یک بخشی از ابعاد این مسئله را روشن می‌کنند. فمینیسمی که این پیچیدگی‌ها را نادیده بگیرد، ممکن است به جای نقد ساختارهای تبعیض، در سطح تقابل‌های جنسیتی متوقف شود و از تحقق هدف اصلی خود، یعنی برابری حقوق، فرصت‌های برابر و کرامت انسانی، فاصله بگیرد. #مصطفا_آل‌_احمد #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • ✒️ 🔲 فمینیسم؛ برابری زنان یا تقابل با مردان؟ مصطفا آل‌احمد ریشه‌های فمینیسم را می‌توان در چندین سنت فکری مهم جست‌وجو کرد: از لیبرالیسم و ایده‌های برابری حقوقی گرفته تا نقد اقتصاد سیاسی، تحلیل مناسبات تولید، ایده‌های اگزیستانسیال، پساساختارگرا و فرهنگی که در شکل‌گیری موج‌های دوم و سوم فمینیسم نقش داشته‌اند. با این حال، آن‌چه امروز در بخشی از فضای عمومی ایران به نام فمینیسم بیان می‌شود، گاه از این بنیان‌های نظری فاصله می‌گیرد و به تقابلی ساده‌انگارانه میان «زن» و «مرد» فروکاسته می‌شود؛ تقابلی که نه از دیدگاه نظری قابل دفاع است و نه به تحقق برابری حقوقی و اجتماعی زنان کمک می‌کند. یکی از سوءبرداشت‌های رایج درباره فمینیسم در ایران، خلط میان نقد مردسالاری و دشمنی با مردان است. مردسالاری (Patriarchy) مفهومی برای توضیح یک ساختار تاریخی، فرهنگی و حقوقی است که در بسیاری از جوامع به شکل‌های مختلف، نابرابری جنسیتی را بازتولید کرده است. نقد این ساختار، به معنای محکوم کردن جنسیت مردانه یا نفی ارزش‌های انسانی مردان نیست. همان‌گونه که نقد نظام‌های طبقاتی به معنای دشمنی با همه افراد یک طبقه اجتماعی نیست. نقد مناسبات مردسالارانه نیز نمی‌تواند به معنای ضدیت با مردان باشد. مسئله اصلی فمینیسم، نه جایگزین کردن سلطه‌ی زنان بر مردان، بلکه از میان برداشتن سازوکارهایی است که بر اساس جنسیت، حقوق، فرصت‌ها و امکان انتخاب انسان‌ها را محدود می‌کنند. یکی از نخستین متون کلاسیک و تأثیرگذار در این زمینه، کتاب به انقیاد درآوردن زنان اثر جان استوارت میل است. میل نابرابری جنسیتی را نه امری طبیعی، بلکه محصول تاریخ، قانون و عرفِ مبتنی بر مردسالاری می‌داند. استدلال او روشن است: هر نظام حقوقی که بر تبعیض جنسیتی استوار باشد، نمی‌تواند مدعی عدالت، عقلانیت و پیشرفت باشد. از دیدگاه او، محروم کردن زنان از حقوق برابر، جامعه را از توانایی‌ها و مشارکت نیمی از جمعیت خود محروم می‌کند و مانعی جدی بر سر راه توسعه است. با این همه، فمینیسم معاصر به این سنت محدود نمی‌شود. در سنت مارکسیستی و سوسیالیستی نیز مسئله زنان جایگاهی محوری دارد. فردریش انگلس، به‌ویژه در کتاب منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت، و بعدها فمینیست‌های سوسیالیست و ماتریالیست مانند سیلویا فدریچی و ماریا میسا، ستم جنسیتی را با مناسبات تولید، مالکیت خصوصی و تقسیم جنسیتی کار پیوند زدند. در این دیدگاه، فرودستی زنان صرفاً مسئله‌ای فرهنگی یا اخلاقی نیست، بلکه در ساختارهای اقتصادی و شیوه تولید جامعه نیز ریشه دارد. در لایه‌ای دیگر، سیمون دوبووار با طرح مفهوم دیگری‌سازی (Othering) نشان داد که چگونه زن در فرهنگ، زبان و ناخودآگاه جمعی به «دیگری» تقلیل یافته و در جایگاه «جنس دوم» قرار گرفته است. این رویکرد بعدها با آثار متفکرانی چون میشل فوکو، جودیت باتلر، و نیز با تأثیر نظریه گفتمان ارنستو لاکلائو بر برخی جریان‌های فمینیستی، همچنین اندیشه‌های گایاتری اسپیواک، بل هوکس و نظریه‌پردازان پسااستعماری و کوییر گسترش یافت و امکان تحلیل روش‌های ظریف و روزمره بازتولید سلطه را فراهم کرد. افزون بر این، فمینیسم امروز نمی‌تواند چشم خود را بر واقعیت درهم‌تنیدگی ستم‌ها (Intersectionality) ببندد؛ مفهومی که کیمبرلی کرنشاو مطرح کرد تا نشان دهد جنسیت هرگز در خلأ عمل نمی‌کند. در جامعه ایران، تجربه‌ی زنان نیز یکسان نیست. رنج و فرودستی یک زن تنها محصول جنسیت او نیست، بلکه با طبقه اقتصادی، موقعیت جغرافیایی، قومیت، مذهب و دیگر موقعیت‌های اجتماعی او درهم‌تنیده است. تقلیل این پیچیدگی به یک دوقطبی ساده «زن و مرد»، سبب می‌شود تجربه‌ی زنان کارگر، حاشیه‌نشین یا متعلق به اقلیت‌ها در سایه‌ی مطالبات گروه‌های برخوردارتر کمتر دیده شود. تاریخ مطالبات زنان در ایران نیز صرفاً تاریخ تقابل جنسیتی نبوده است. تلاش برای آموزش زنان، حضور اجتماعی، حقوق مدنی و رفع تبعیض‌های قانونی، همواره بخش مهمی از این مسیر بوده است. از این رو مسئله‌ی زنان را نمی‌توان تنها در قالب جنگ میان دو جنس فهمید، بلکه باید آن را بخشی از روند گسترده‌تر مبارزه برای حقوق شهروندی و کرامت انسانی دانست. از سوی دیگر، برابری به معنای همانندسازی زنان با مردان یا نفی هویت زنانه نیست. یکی از برداشت‌های نادرست از فمینیسم این است که زن برای دستیابی به آزادی باید ویژگی‌هایی مانند لطافت، عاطفه، مراقبت یا دیگر جنبه‌های هویتی خود را کنار بگذارد و به الگوهای کلیشه‌ای مردانه نزدیک شود. در حالی که مسئله اصلی فمینیسم، فراهم کردن امکان انتخاب آزادانه برای زنان است. همان‌گونه که تحمیل نقش‌های سنتی بر زنان نادرست است، تحمیل یک الگوی جدید از زن بودن نیز می‌تواند شکلی دیگر از محدودسازی باشد. ادامه دارد ... #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • 26 июл.3931610

    ✒️ 🔲 ایدئولوژی مرگ قسمت پنجم: مرده‌‌پرستی Necrophilia مصطفا آل‌احمد هر ​جهان‌بینی‌، نسبت خود را با گذشته، حال و آینده تعریف می‌کند. ایدئولوژی مرگ پیوندی ناگسستنی با گذشته و مردگان دارد. جیمز جرج فریزر در تحقیق مفصل خود در کتاب شاخه زرین نشان می‌دهد که در باور بسیاری از جوامع ابتدایی، مرز میان مردگان و زندگان از بین می‌رود؛ ارواحِ نیاکان، همچنان در زندگی روزمره حضور دارند و بر رفتار زندگان اثر می‌گذارند. از همین جاست که در قبایل ابتدایی، جسد مردگان را تا حد امکان حفظ می‌کردند؛ می‌توان یکی از ریشه‌های مومیایی و ساخت مقبره‌های عظیمی چون اهرام را در چنین نگرشی جادویی به تداوم حضور مردگان جست. ​جهان‌بینی‌های گذشته‌گرا، سنت‌گرا و اقتدارگرا، سرچشمه‌ی حقیقت و مشروعیت را نه در انسانِ زنده و پویاییِ زندگی، بلکه در گذشته و میراث‌دارانِ در خاک خفته‌ی آن جست‌وجو می‌کنند، یعنی در «مرگ». در ایدئولوژی مرگ‌اندیش، مردگان به تدریج از حافظه‌ی تاریخ به قلمرو تقدس کوچانده می‌شوند. در این جهان‌بینی‌، مردگان صرفاً موضوع احترام نیستند، بلکه به سوژه اصلی و مرجع نهایی حقیقت، اخلاق و مشروعیت تبدیل می‌شوند. در این‌ روش فکری ما با عشق و پرستش مردگان روبرو هستیم، همان مفهومی که اریک فروم از بُعد روان‌شناختی تحلیل می‌کند. ​در چارچوب ایدئولوژی مرگ، گذشته به اسطوره بدل می‌گردد، در نتیجه، انسان زنده باید خود را با مردگان تطبیق دهد، نه اینکه گذشته را در پرتو عقل و تجربه امروز بازاندیشی کند. در این نگره، مرده‌گرایی تنها یک احساس عاطفی نسبت به درگذشتگان نیست، بلکه ساختاری فلسفی است که اقتدارِ گذشته بر اکنون حاکم می‌شود. جامعه‌ای که مشروعیت خود را از مردگان و گذشته می‌گیرد، ناگزیر آینده را نیز در قاب گذشته تعریف می‌کند و توان آفرینش افق‌های نو را از دست می‌دهد. ​در این میان، تناقضی آشکار رخ می‌نماید: اگر مرگ چنان‌که وعده داده می‌شود، آغاز رستگاری و پلی به سوی بهشت است، چرا باید به کانون اندوه، سوگواری دائمی و دلبستگی به گورها تبدیل شود؟ اگر مرگ آغاز سعادت است، اصرار بر بازتولید بی‌پایان سوگ و تقدیس مردگان چگونه توجیه می‌شود؟ شاید پاسخ را نه در الهیات، بلکه باید در سیاست و جامعه‌شناسی قدرت جست. ​ارنست کاسیرر در کتاب اسطوره دولت توضیح می‌دهد که رژیم‌های اقتدارگرا برای کسب مشروعیت، گذشته را به اسطوره تبدیل می‌کنند. گوردن چایلد نیز در آثار خود نشان می‌دهد که چگونه قدرت سیاسی، بسیار پیش از دولت مدرن، از طریق پیوند تفکیک‌ناپذیر خود با نیاکان مشروعیت می‌یافت. ​مردگان سخن نمی‌گویند، اما می‌توان به نام آنان سخن گفت، تصمیم نمی‌گیرند، اما می‌توان اراده‌ی آنان را حاکم کرد، اقتدار ندارند، اما می‌توان هر اقتداری را به آنان نسبت داد. از این‌ رو، مردگان، گاه به مطیع‌ترین و مطمئن‌ترین منبع مشروعیت برای ساختارهای اقتدارگرا تبدیل می‌شوند. هرچه منبع مشروعیت از انسانِ زنده به مردگان منتقل شود، امکان نقد کاهش می‌یابد. مردگان نه پاسخ‌گو هستند، نه قابل گفت‌وگو و نه قابل اصلاح، از این رو آن‌ها به مطلق‌ترین سرچشمه‌ برای بقای نظام‌های اقتدارگرا تبدیل می‌شوند. ​در برابر این منطقِ جزمی و گذشته‌گرا که با مردگان مشحور است، جهان‌بینی پویا و آینده‌گرا قرار دارد که محوریت آن انسان‌ زنده و نقاد است. در این نگرش، گذشته برای «فهمیدن» است، نه برای «پرستیدن». هیچ مرده‌ای نمی‌تواند بر حق زندگی زندگان، فرمان براند. #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • ✒️ 🔲 چگونه زندان اعتبار می‌آفریند؟ مصطفا آل‌احمد در بسیاری از رژیم‌های اقتدارگرا، زندان فقط ابزار حذف مخالفان نیست؛ بلکه گاه به کارخانه‌ای برای تولید اعتبار اجتماعی نیز تبدیل می‌شود. هنگامی که حکومت حتی نقدهای ساده و مسالمت‌آمیز را برنمی‌تابد و شهروندان معترض را به زندان می‌افکند، ناخواسته این پیام را به جامعه منتقل می‌کند که این صدا آن‌ اندازه اهمیت دارد که «قدرت» از شنیده شدنش در هراس است. در چنین وضعیتی، زندان دیگر صرفاً یک مجازات نیست، بلکه به «سرمایه‌ای نمادین» تبدیل می‌شود. فردی که شاید پیش از بازداشت، تنها یک شهروند یا معترض معمولی یا نهایتا یک هنرمند پاپ بود، پس از تحمل زندان، در نگاه بخشی از جامعه به انسانی صادق، شجاع و قابل اعتماد بدل می‌شود. اعتبار او دیگر نه از عمق اندیشه، دانش یا تجربه، بلکه از هزینه‌ای سرچشمه می‌گیرد که برای بیان عقیده خود پرداخته است. از این‌رو، سرکوب همیشه به خاموش شدن صداها نمی‌انجامد. گاه حکومت با واکنشی عصبی، مخالفان گسترده‌تری می‌سازد که ظاهرا قصد حذفشان را داشته است. اما این پدیده روی دیگری نیز دارد، زندان به خودی خود نه دانش می‌آفریند، نه قدرت تحلیل و نه توان رهبری. ازاین‌رو، ممکن است افرادی که صرفاً هزینه زندان را پرداخته‌اند، بدون برخورداری از دانش، تجربه یا بینش کافی، به مرجعیت اجتماعی و سیاسی دست یابند. اگر معیارِ اعتبار، صرفاً رنج کشیدن باشد، جامعه به‌ تدریج میان «هزینه دادن» و «شایستگی رهبری فکری» دچار خلط خواهد شد. این، یکی از آسیب‌های مهم سرکوبِ کور است. نظامی که همه‌ی منتقدان را به یک اندازه سرکوب می‌کند، میان اندیشمند، فعال مدنی، کنشگر و فرد کم‌تجربه تمایزی باقی نمی‌گذارد. در نتیجه، فرایند طبیعی شکل‌گیری نخبگان مختل می‌شود و مرجعیت اجتماعی، بیش از آن که بر دانش و توان تحلیل و مبارزه استوار باشد، بر سابقه‌ی بازداشت و زندان استوار می‌شود. پرسش مهم‌تر این است که آیا این پیامد همیشه ناخواسته است؟ یا ممکن است در برخی موارد برای دستگاه‌های امنیتی نیز مطلوب باشد؟ اگر مرجعیت مخالفان، به جای اندیشمندان و افراد توانمند، به سوی چهره‌های کم‌مایه سوق پیدا کند، کیفیت رهبری فکری و سیاسی اپوزیسیون نیز کاهش می‌یابد. رژیم‌های اقتدارگرا معمولاً تصور می‌کنند زندان هزینه مخالفت را افزایش می‌دهد؛ اما در عمل، هزینه را به سرمایه تبدیل می‌کنند. مسئله آنجاست که این سرمایه، الزاماً در اختیار شایسته‌ترین افراد قرار نمی‌گیرد. #مصطفا_آل‌_احمد @mostafa_aleahmad نمایه: تصویری نمادین از سلول، ساخته شده با ai #زندان #زندانی_سیاسی #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • 🔲 چگونه زندان اعتبار می‌آفریند؟ مصطفا آل‌احمد

  • ✒️ 🔲 دوران پساتوتالیتر مصطفا آل‌احمد نظام پساتوتالیتر، Post-totalitarian regime مرحله‌ای است که یک حکومت توتالیتر ساختار قدرت خود را حفظ کرده است، اما نیروی محرک آن، یعنی باور به ایدئولوژی، رو به فرسایش رفته و پوسته ایدئولوژی ترک برداشته است. در این مرحله، ایدئولوژی پیش از آن که یک «باور» باشد به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به قدرت تبدیل می‌شود. در این دوره شعارها باید تکرار شوند، اما الزاما کسی به این شعارها ایمان ندارد. در موقعیت پساتوتالیتر حتی بخشی از کارگزاران حکومت نیز مناسک و شعارهای رسمی را نه از سر اعتقاد، بلکه برای پرهیز از هزینه‌های شخصی و حفظ نظام تکرار می‌کنند. در این جا همانطور که واتسلاف هاول می‌گوید، نظام، سال‌های طولانی زیر سقفی از دروغ به حیات خود ادامه می‌دهد. این حالت، نظام را به یک تئاتر ابزورد تبدیل می‌کند که بازیگرانش می‌دانند در نمایشی دروغین ایفای نقش می‌کنند که مخاطبی ندارد، اما صحنه را ترک نمی‌کنند. در این مرحله، رهبر توتالیتر نیز به‌ تدریج از جایگاه یک شخصیت کاریزماتیک و مقتدر فاصله می‌گیرد. نقش او پیش از آن‌ که هدایت‌گر باشد، به یک رهبر صوری تنزل پیدا می‌کند. در این مرحله و همانطور که هانا آرنت می‌گوید بخش مهمی از تصمیمات و اداره کشور به شبکه‌ای از نهادهای امنیتی، اطلاعاتی، نظامی، قضایی و بوروکراتیک واگذار می‌شود؛ نهادهایی که مأموریت اصلی‌شان حفظ ساختار قدرت است و نه حکومت‌داری. هم‌زمان، فاصله‌ی میان روایت رسمی و واقعیت زندگی مردم روز به روز عمیق‌تر می‌شود. در چنین وضعیتی، رانت، فساد و ناشایست‌سالاری بیش از پیش به ابزار حفظ شبکه‌های قدرت تبدیل می‌شوند. در این شرایط، رژیم پساتوتالیتر الزاماً در آستانه فروپاشی نیست؛ اما وارد مرحله‌ای شده است که مهم‌ترین سرمایه خود، یعنی ایمان به ایدئولوژی را از دست داده است. از همین‌جا، شکاف میان «قدرت» و «مشروعیت» آغاز می‌شود، شکافی که نظام را از هر زمان دیگری به فروپاشی نزدیک‌تر می‌کند. #مصطفا_آل_احمد #پساتوتالیتر #post_totalitarianism #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • دوران پساتوتالیتر جستاری از مصطفا آل‌احمد #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • 7 июл.5711910

    ✒️ 🔲 کشورها می‌مانند، حکومت‌ها می‌روند مصطفا آل‌احمد یکی از رایج‌ترین خطاهای تحلیل سیاسی، این است که تصور شود برقراری یا قطع رابطه‌ی یک کشور با آمریکا و غرب، به‌تنهایی نقشی تعیین‌کننده در بقای آن حکومت دارد. اما تاریخ، چنین ادعایی را تأیید نمی‌کند. در ۱۹۷۹ وقتی آمریکا از انقلابیون ایران حمایت کرد، شاه در اوج روابط دوستانه با غرب بود. در دهه ۱۹۸۰، ایالات متحده آمریکا که درگیر جنگ سرد با اتحاد جماهیر شوروی بود، در دوران رهبری میخائیل گورباچف مسیر گفت‌وگو و تعامل با این کشور را در پیش گرفت. این تعامل نه‌تنها به تثبیت نظام شوروی منجر نشد، بلکه چند سال بعد، به واسطه‌ی بحران‌های اقتصادی و سیاسی، آن ابرقدرت از درون فروپاشید. در نقطه مقابل، کره شمالی دهه‌هاست با شدیدترین سطح انزوا و حداقل ارتباط با غرب به حیات خود ادامه داده است. همچنین حکومت معمر قذافی، پس از سال‌ها عادی‌سازی روابط با غرب، سرانجام سقوط کرد. این نمونه‌ها نشان می‌دهند که نه تعامل با غرب تضمین‌کننده بقای یک حکومت است و نه انزوا لزوماً به فروپاشی آن می‌انجامد. آن‌چه بیش از هر عامل دیگری سرنوشت یک نظام سیاسی را رقم می‌زند، وضعیت درونی آن است؛ مشروعیت در میان مردم، کارآمدی، توان اقتصادی، انسجام ساختار قدرت، میزان شکاف میان حکومت و جامعه و ظرفیت مدیریت بحران‌ها. روابط خارجی می‌توانند این روندها را تسریع یا کند کنند، اما به‌ندرت جایگزین عوامل بنیادین داخلی می‌شوند. درست است که صدام با حمله‌ی نظامی فروریخت اما مردم عراق از این حمله استقبال کردند. پس این جا هم عوامل داخلی موثر بود. کشورها می‌مانند، اما حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند. از همین رو، سرنوشت حکومت‌ها پیش از آن‌که در پایتخت‌های خارجی تعیین شود، در درون مرزهای همان کشور و در نسبت میان حکومت و جامعه رقم می‌خورد. #مصطفا_آل_احمد #مصطفی_آل_احمد @mostafa_aleahmd #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • این کانال یک‌طرفه نیست، مخاطبین عزیز می‌توانند کامنت بگذارند و در گفت‌وگو‌ها شرکت کنند.

  • ✒️ 🔲 شکست سلطه‌ی رسانه‌ای دولت و نقش شبکه‌های اجتماعی مصطفا آل‌احمد شبکه‌های اجتماعی بخشی از «زیرساخت‌های ارتباط افقی» به‌ شمار می‌آیند. ابزارهایی که ارتباط را از مدل کلاسیکِ عمودیِ که دولت‌ از بالا محتوا را تولید می‌کرد و مردم آن را مصرف می‌کردند، پایان داد. حالا مردم از یک مصرف‌کننده‌ی منفعل اطلاعات، خود به تولیدکننده‌ی فعال محتوا تبدیل شده‌اند و موضوعات گوناگون را با یکدیگر به اشتراک می‌گذارند. مردم اگر در مواجه با مطالب یکدیگر، منفعل نباشند، دیدگاه‌های خود را بیان کنند، لایک و همرسان و نقد کنند، آن گاه است که نقش تاریخی خود را در دوران دیکتاتوری درست بازی کرده‌اند. نظریه‌پردازانی چون مانوئل کاستلز این تحول را «قدرتِ ارتباطی» می‌نامند؛ قدرتی که به‌ جای تمرکز بر نهادهای رسمی، میان افراد، گروه‌ها و جنبش‌ها گسترش می‌یابد. در ساختار شبکه‌ای، انحصار روایت، شکسته می‌شود و مخاطب نقشی تعامل‌گر (interactive) دارد. دیکتاتوری‌ها از این که دیگر نمی‌توانند بر اطلاعات سلطه‌ی کامل داشته باشند، خشمگین هستند. آن‌ها برای حفظ اقتدار به «کنترل افکار» و «انحصار روایت» نیاز دارند، تا زمانی که جریان اطلاعات یک‌طرفه باشد، قدرت سیاسی می‌تواند واقعیت را آن‌گونه که مایل است، بازنمایی کند. اما شبکه‌های اجتماعی با ایجاد ارتباطات افقی، اقتدار رسانه‌ای دیکتاتوری را برهم می‌زنند. شهروندان تجربه‌های روزمره، رنج‌ها، اعتراض‌ها و دانسته‌های خود را بدون واسطه مبادله می‌کنند. این پدیده سطح «آگاهی جمعی» را بالا می‌برد و از دل آن نوعی "همبستگی اجتماعی" پدید می‌آید. به همین دلایل دولت‌های اقتدارگرا شبکه‌های اجتماعی را تهدیدی امنیتی می‌خوانند و با گفتمان‌هایی مانند «اعتیاد دیجیتال» و «آسیب‌رسان بودن فضای مجازی» تلاش می‌کنند، آن‌‌ها را بی‌اعتبار کنند. این ادعاها بخشی از «سیاست هراس» است. تلاشی برای بازتولید ترس و اضطراب تا مردم نقش فعال خود را فراموش کنند. اما پژوهش‌ها نشان می‌دهند که مشکلات فضای مجازی مانند انتشار اخبار جعلی نه محصول ذات فناوری، بلکه نتیجه‌ی ضعف آموزش رسانه‌ای، نبود آزادیِ اطلاعات و فقدان ساختارهای نظارتی دموکراتیک‌ هستند. در عین حال اخبار جعلی در زمانی که دولت‌ها مسلط بر رسانه هستند نیز وجود دارد. شبکه‌های اجتماعی نه صرفاً ابزار سرگرمی، بلکه میدان‌های نوینی برای تعاملات اجتماعی، کنش جمعی، مقاومت مدنی و بازنگری هویت اجتماعی‌ هستند. هرجا مردم بتوانند آزادانه ارتباط برقرار کنند، قدرت از حالت متمرکز خارج می‌شود و جامعه از وضعیت انفعال به سوی مشارکت حرکت می‌کند. از این رو برای نظام‌های بسته، شبکه‌های اجتماعی خطری است که مردمِ آگاه، متصل و توانمند برای انحصار قدرت ایجاد می‌کنند، از این جاست که حکومت‌های اقتدارگرا در فضای اینترنت نیز به سانسور و محدودیت‌سازی دست می‌زنند. آن‌ها همچنین با ارائه حجمی از اطلاعات غلط و مخدوش، توسط لشکرهای سایبری خود تلاش می‌کنند، فضای شبکه‌های اجتماعی را در جهت منافع خود تغییر دهند. این جاست که باید مخاطب سواد رسانه‌ای و سیاسی بیاموزد. #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • ✒️ 🔲 مرگ تمدن‌ها مصطفا آل‌احمد همان‌طور که ابن خلدون می‌گوید تمدن‌ها متولد می‌شوند، رشد می‌کنند، اوج می‌گیرند و می‌میرند. جارد دایموند یکی از علل فروپاشی تمدن‌ها را نابودی اقلیم و محیط زیست می‌داند. آرنولد توین‌بی از مرگ تمدن‌ها می‌گوید، هنگامی که جوامع نیروهای خلاق و همچنین انعطاف‌پذیری خود را به دلایل گوناگون از دست می‌دهند و در تحجر بسر ببرند. همچنین می‌توان از عواملی چون جنگ، بیماری‌های همه‌گیر، مهاجرت‌های بزرگ، فساد داخلی، از دست رفتن خلاقیت و همبستگی گفت. ویل دورانت عامل فساد رهبران را موثر می‌داند. اما همان طور که اسوالد اشپنگلر به تفصیل شرح می‌دهد تمدن‌ها هنگامی به پایان عمر خود نزدیک می‌شوند که مدام در سنت‌ها و باورهای ناکارآمدِ گذشته زندگی کنند و واقعیت را تنها از دریچه‌‌ی گذشته بنگرند، چنین فرهنگی هرگز نخواهد توانست افق‌های جدید را کشف کند. ما به عنوان تمدنی ایرانی و کهن به سنت‌هایی که به ما هویت تاریخی و ملی را یادآور می‌شوند، نیاز داریم، اما اگر باورهای متعصبانه‌ و خرافی، راهگشای پیشرفت بودند، نباید پس از قرن‌ها همچنان با این حجم از عقب‌ماندگی، استبداد و ناکامی روبرو می‌شدیم. هر چند بسیار دیر شده، اما لازم است هر چه زودتر یک بار به همه‌ی آن‌چه در گذشته‌‌، تاریخ ما را شکل داده است، شک کنیم. به همه‌ی باورهایمان که علم آن ها را تایید نکرده و از پس قرن‌ها با بدبختی گره خورده است و نسل‌های پیشین آن ها را با خود حمل کرده‌اند، یک بار برای همیشه سنگ محکِ علم را بزنیم و آن چه را برای ما توهم آگاهی ساخته دور بریزیم. بایسته است از پس این همه شکست، فرهنگ خود را پالایش و بازنگری کنیم. واقعیت این است که سهم ما در تولید علم، اندیشه و هنرِ اثرگذار بر جهان مدرن، بسیار کمتر از ظرفیت‌ها و پیشینه‌ی تاریخی ما بوده است. شایسته است از این خودبزرگ‌بینی تاریخی که می‌پنداریم ملتی همچنان بزرگ هستیم، دست برداریم و فروتنانه به دست‌آوردهای دیگر ملت‌ها و ایده‌ها که منجر به پیشرفت بشر شده است، احترام بگذاریم. ضروریست هرگونه مناسک جاهلانه‌ی پدرانمان را با شجاعت محکوم کرده و باورها و سنت‌های خود را در پرتو عقلانیت، علم و تجربه بشری بازنگری و پالایش کنیم و آن‌ چه را مانع پیشرفت و آزادی انسان است، با شجاعت کنار بگذاریم. تا هنگامی که با باورهای خرافی گذشته تعارف می‌کنیم یا سرسپرده و تسلیم آن ها هستیم، تحول و تغییری که امروز جامعه‌ی ایرانی رویای آن را در سر می‌پروراند از راه نخواهد رسید. نمی‌توان در آرزوی پیشرفت و مدرنیته بود اما همچنان در پناه کهنه‌گرایی زیست. نمی‌توانیم نو شویم در حالی که چشم بر سنت‌های پوسیده داریم و در حسرت پوشیدن لباس‌های کهنه‌ی خود هستیم. برای تغییر لازم است باورهای کهنه و دست‌و‌پاگیر گذشته را که مانع پویایی و پیشرفت است، کنار بگذاریم و بر پایه‌ی آن‌چه ارزشمند و سازنده است و با نگاه به آینده، بنایی نو بسازیم. عصیان علیه یک یا چند نمادِ تحجر، اگرچه گامی موثر است، اما لازمه‌ی رهایی از چنگال استبداد، دور ریختنِ نمادهایی است که جهان ما را در تاریکی فرو برده است. با خرافات گذشتگان، با عقاید پوسیده، با کهنه‌پرستی، تحجر و سنت‌های دست و پاگیر، با مردسالاری و قیم‌مآبی و مرده‌پرستی نمی‌توان به جنگ با این سیاهی و هیولا رفت. باید اجازه دهیم مردگان تاریخ در قبرهایشان بیارامند و آن‌ها را به طور مداوم احضار نکنیم. لازم است از مرده‌پرستی و تقدس‌گرایی دست برداریم. باید از منفعت شخصی و لذت‌گرایی مقطعی دست بکشیم. بایسته است پرده‌های کهنه‌گرایی را پایین کشید تا بتوان فرهنگی پویا و روشنا در سایه‌ی آزادی داشت. #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • ✒️ 🔲 مستضعفان نامطلوب انقلابیون دیروز علیه انقلابیون امروز مصطفا آل‌احمد آن‌ها که ادعای انقلاب مستضعفین را داشتند و برادران سرخ دوقلویشان از انقلاب پرولتاریا می‌گفتند، حالا هر دو طیف از انقلاب همان طبقات اجتماعی ناراضی هستند. گویا مسئله هرگز خودِ پرولتاریا و مستضعفان نبوده‌اند؛ بلکه مسئله آن بوده است که این طبقه دقیقاً همان چیزی را بخواهد که نظریه‌پردازان و رهبرانش برای او تجویز کرده‌اند. به زعم این ایدئولوگ‌ها مردمی که مطابق نسخه‌ی ایدئولوژی برادر بزرگتر رفتار کنند، «خلق آگاه» نامیده می‌شوند؛ اما همان مردم اگر راه دیگری را برگزینند، ناگهان به «توده‌ای ناآگاه» تنزل می‌یابند. اکنون انقلابیون دیروز که خود را پرچم‌دار تئوری انقلابی معرفی می‌کردند، در برابر همان مردمی ایستاده‌اند که روزی آنان را موتور انقلاب می‌نامیدند. #مصطفا_آل_احمد #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • 20 июн.7622913

    ✒️ 🔲 جای خالی نظریه مصطفا آل‌احمد اگر میراث فرهنگی و فکری ما که بیشتر در ادبیات و به ویژه شعر و شاعریست کفایت می‌کرد، نمی‌بایست امروز تا این اندازه در تحقق آزادی، قوانین درست، کنش جمعی و دیگر الزامات جامعه مدنی ناتوان می‌ماندیم. لازم است یک بار بپذیریم ما جایی چیزی در فرهنگمان کم داریم، شاید همان چیزهایی که در حمله‌ی اعراب و مغول و ...‌ ربوده شده است. اگر حافظ، سعدی، مولوی، فردوسی، خاقانی، خیام و ده‌ها شاعر دیگر که بی‌تردید از قله‌های فرهنگ و ادبیات جهان‌اند، کافی بود، ما الان اینجایی که هستیم با این همه مصیبت، تنها نبودیم. همان‌گونه که احتمالا نیما، سپهری، شاملو و بسیاری از نویسندگان و هنرمندان معاصر ما کافی نبودند. همان‌طور که نقاشی و موسیقی سنتی کافی نبود. شاعران بزرگ می‌توانند عواطف انسانی را به هیجان بیاورند، نویسندگان می‌توانند رنج‌ها و تناقض‌های جامعه را آشکار کنند و هنرمندان می‌توانند افق‌های تازه‌ای پیش روی ما بگشایند؛ اما هیچ‌ یک نمی‌توانند جای اندیشه‌ی فلسفی و سیاسی، نهادسازی اجتماعی و دانش‌ ِاداره‌ی جامعه را پر کنند. شاید یکی از کمبودهای تاریخی ما همین باشد که بیش از اندازه به شعر و ادبیات تکیه کرده‌ایم و کمتر به تولید اندیشه‌هایی پرداخته‌ایم که مستقیماً با مسئله آزادی، قانون، قدرت، مسئولیت شهروندی و سازمان‌ اجتماعی درگیر باشند. جامعه‌ای که بیشتر شاعر می‌پرورد تا نظریه‌پرداز، ممکن است در توصیف دردهای خود درخشان باشد، اما در یافتن راه‌حل‌ها ناتوان بماند. سنت فلسفی در ایران نیز بیشتر متافیزیکی و عرفانی بوده تا فلسفه‌ی سیاسی و اجتماعی. به عبارت دیگر به دلایل تاریخی گوناگون از آن جمله سلطه‌ی ادیان، فلسفه و علوم انسانی در ایران، کمتر فرصت تکوین پیدا کردند. پیداست باید از گذشته عبور کنیم که البته این به معنای انکار آن نیست. عبور، یعنی پذیرفتن این‌ که حتی بزرگ‌ترین چهره‌های یک سنت نیز همه‌ی پاسخ‌ها را در اختیار ندارند. هر نسل ناگزیر است بر شانه‌های پیشینیان بایستد، اما نمی‌تواند تا ابد زیر سایه‌ی سنگین آن‌ها زندگی کند. شاید زمان آن رسیده باشد که به جای جست‌وجوی آثار دیروز برای پاسخ‌های امروز به تولید اندیشه‌ای تازه بیندیشیم؛ اندیشه‌ای که مسائل زمانه‌ی ما را بفهمد و بتواند برای آن‌ها راهی نو پیش پای جامعه بگذارد. #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought

  • без подписи

  • 10 июн.1 7413525

    ✒️ 🔲 هراس از آزادی دشواری‌های زیستن در جهان آزاد مصطفا آل‌احمد آزادی از جذاب‌ترین و در عین حال از پرهزینه‌ترین آرمان‌های زندگی اجتماعی است. کمتر مفهومی را می‌توان یافت که در گفتار عمومی تا این اندازه مورد ستایش قرار گیرد، اما در عین حال، الزامات و پیامدهای واقعی آن تا حدود زیادی نادیده گرفته شود. بسیاری از مردم، آزادی را مطالبه می‌کنند، اما آیا برای زیستن در شرایط آزادی نیز آمادگی دارند؟ حکومت استبدادگر نه تنها آزادی‌های سیاسی و اجتماعی را تباه می‌کند، بلکه به‌ تدریج فرهنگ عمومی، روابط اجتماعی و خانوادگی و همچنین عادت‌های رفتاری را نیز به فرهنگی مستبدانه تغییر می‌دهد. مردمی که در تاریخی طولانی زیر سلطه‌ی رژیم‌های اقتدارگرا زیسته‌اند، معمولاً بخشی از اعتماد اجتماعی، مسئولیت‌پذیری و مهارت‌های زیستن در آزادی را نیز از دست می‌دهند. از این رو، مسئله تنها «خواستن آزادی» نیست، بلکه استبداد، میراثی تاریخی و فرهنگی را شکل‌ می‌دهد که مردم به ساختار عمودی آن عادت می‌کنند. آزادی‌خواهانِ واقعی هرگز برای رهایی از استبدادی ریشه‌دار و چندصدساله، به دنبال راه‌حل‌های زودگذر و معجزه‌آسا نیستند. آزادی ــ در معنای گسترده‌ی آن ــ چیزی نیست که آن را رایگان یا از سر ترحم به ملتی هدیه بدهند. راه آزادی، راهی دشوار، پرهزینه و پرتلاطم است؛ راهی که تنها هنگامی تحقق می‌یابد که جامعه‌ای آماده باشد بهای سنگین آن را بپردازد. آزادی مستلزم پذیرش مسئولیت، رعایت قانون، احترام به حقوق دیگران و شکلی از خودمحدودسازی است. از این رو، متفکرانی چون روسو و کانت آزادی را نه در رها بودن از هر قید و بند، بلکه در توانایی انسان برای تبعیت از قواعدی می‌دانستند که یکایک مردم در شکل‌گیری آن‌‌ها مشارکت دارند. برخلاف تصور رایج، زندگی در جامعه‌ای آزاد الزاماً آسان‌تر از زندگی در یک نظام اقتدارگرا نیست. در جوامع آزاد، شهروندان باید مسئولیتِ بخش بزرگی از تصمیم‌ها و پیامدهای زندگی خود را بر عهده بگیرند. آنان باید میان حقوق خود و حقوق دیگران تعادل برقرار کنند و از تبدیل منافع فردی به زیان عمومی پرهیز کنند. به این ترتیب، آزادی تنها گسترش اختیار نیست؛ گسترش مسئولیت نیز هست. اریک فروم در کتاب گریز از آزادی استدلال می‌کند که بسیاری از انسان‌ها از آزادی می‌ترسند، زیرا آزادی، مسئولیت و اضطراب به همراه می‌آورد، چرا که هزینه‌های آزادی برای گروه‌های مختلف اجتماعی یکسان نیست. برای مثال نخبگان اقتصادی و فرهنگی معمولاً از آزادی سود بیشتری می‌برند، در حالی که برخی اقشار ممکن است در کوتاه‌مدت احساس ناامنی کنند. این نابرابری هزینه، یکی از منابع مهم پوپولیسم و بازگشت اقتدارگرایی است. از این جاست که گاه مردم به استقبال اقتدارگرایی می‌روند. به این ترتیب می‌توان پرسید: آیا مردمی که خواهان آزادی هستند، برای پذیرش الزامات آن نیز آماده‌اند؟ آیا جامعه‌ای که در آن قانون به‌سادگی دور زده می‌شود، منافع عمومی قربانی منافع فردی می‌شود و مسئولیت‌پذیری مدنی ضعیف است، می‌توان به‌سادگی از آزادی بهره‌مند شد؟ تاریخ بارها نشان داده است که نهادهای آزاد بدون فرهنگ مدنی مناسب، شکننده و آسیب‌پذیر خواهند بود. با این حال، تاریخِ اندیشه‌‌های سیاسی نشان می‌دهد که استبدادگران نیز بارها با استناد به «آماده نبودن مردم»، آزادی را به تعویق انداخته‌اند. از این رو، مطالبه‌ی آمادگی کامل برای آزادی می‌تواند به چرخه‌ای بی‌پایان تبدیل شود؛ چرخه‌ای که در آن جامعه هرگز به اندازه‌ی کافی بالغ تشخیص داده نمی‌شود و آزادی همواره به آینده‌ای نامعلوم موکول می‌گردد. به این ترتیب آزادی و فرهنگ آزادی‌خواهی در رابطه‌ای متقابل با یکدیگر شکل می‌گیرند؛ هرچه جامعه‌ای مسئول‌پذیرتر باشد، نهادهای آزادتر می‌آفریند و نهادهای آزاد نیز به نوبه‌ی خود شهروندانی با حس مسئولیت بالا پرورش می‌دهند. بنابراین پرسش اصلی این نیست که آیا ما آزادی را دوست داریم یا نه. پرسش این است که آیا آماده‌ایم هزینه‌های آزادی را بپردازیم، مسئولیت‌های آن را بپذیریم و همزمان از به تعویق افتادن دائمی آن نیز جلوگیری کنیم؟ آزادی، انتخابی یک‌باره نیست؛ بلکه آزمونی دائمی است. آزادی نه با شعار به دست می‌آید و نه با انتظار. جوامع گذشته‌گرا حاضر نیستند برای آزادی به تحول تن بدهند و با ثبات جویی و عافیت‌طلبی، زندگی در استبداد را بر می‌گزینند، اما زندگی در استبداد به مراتب هزینه‌هایی بیشتر دارد. #اندیشه_مخالف_من https://t.me/myopponentthought