تاریخاندیشی ــ مهدی تدینی
Статистикаایدئولوژی، اندیشه و تاریخ سیاسی مهدی تدینی، مترجم، نویسنده و پژوهشگر برخی کتابها: عناصر و خاستگاههای حاکمیت توتالیتر (سه جلد) فاشیسم و کاپیتالیسم نظریههای فاشیسم جنبشهای فاشیستی لیبرالیسم بوروکراسی اینستاگرام https://instagram.com/tarikhandishii
- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 26 179
- 1/48двое суток
- 30 001
- 1/72трое суток
- 32 357
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
فایل پیدیافِ پنجاهصفحهٔ ابتدایی کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران"، اثر هایک، ترجمهٔ تدینی. لینکهای مرتبط با کتاب: ▪️جلد و معرفی اجمالی کتاب ▪️فایل تصویری گفتار دربارهٔ کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران" ▪️فایل صوتی گفتار دربارهٔ کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران" ▪️لینک تهیه کتاب از بنوبوک @tarikhandishi | تاریخاندیشی
کاپیتالیسم و تاریخنگاران فایل صوتی گفتاری دربارهٔ کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران" توضیح دادهام و کلاً بحثی تاریخی دربارهٔ درک کاپیتالیسم کردهام. فایل تصویری این گفتار در پست پیشن آمده است. همچنین پیدیاف پنجاه صفحۀ ابتدای کتاب را در پست بعد میتوانید ببینید. لینکهای مرتبط با کتاب: ▪️فایل تصویری گفتار دربارهٔ کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران" ▪️پیدیاف ۵۰ صفحهٔ ابتدایی کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران" ▪️لینک تهیه کتاب از بنوبوک @tarikhandishi | تاریخاندیشی
کاپیتالیسم و تاریخنگاران فایل تصویری گفتاری دربارهٔ کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران" توضیح دادهام و کلاً بحثی تاریخی دربارهٔ درک کاپیتالیسم کردهام. فایل صوتی کمحجم این گفتار در پست بعدی. همچنین پیدیاف پنجاه صفحۀ ابتدای کتاب در ادامه میآید. لینکهای مرتبط با کتاب: ▪️فایل صوتی گفتار دربارهٔ کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران" ▪️پیدیاف ۵۰ صفحهٔ ابتدایی کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران" ▪️لینک تهیه کتاب از بنوبوک @tarikhandishi | تاریخاندیشی
منتشر شد کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران"، اثری به ویراستاری هایک، منتشر شد. این کتاب چهاردهمین مجلد از مجموعه ایدئولوژیپژوهیست که در نشر کتاب پارسه منتشر میکنم. این اثر به ما نشان میدهد بسیاری از انگارههای کاپیتالیسمستیزانه چگونه وارد دنیای افکار شده است — انگارههایی که نقش مهمی در سرنوشت ملتها و کوچ تودهای ملتها به سوی سوسیالیسم ویرانگر داشته است. به همین بسنده میکنم چون در ادامه در یک گفتار یکساعته دربارهٔ کتاب توضیح میدهم. فایل صوتی و تصویری این گفتار در ادامه میآید. همچنین پیدیاف پنجاه صفحهٔ ابتدای کتاب را در ادامه در کانال قرار میدهم. همهٔ این موارد در لینکهای زیر: ▪️فایل تصویری گفتار دربارهٔ کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران" ▪️فایل صوتی گفتار دربارهٔ کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران" ▪️پیدیاف ۵۰ صفحهٔ ابتدایی کتاب "کاپیتالیسم و تاریخنگاران" ▪️لینک تهیه کتاب از بنوبوک @tarikhandishi | تاریخاندیشی
«معمای فاشیسم» در این فایل کلیاتی را دربارۀ ظهور فاشیسم و پیدایش نظریهها دربارۀ فاشیسم میگویم ــ البته همراه با حواشی فراوانی دربارۀ کتاب و گریزهایی هم به تاریخ خودمان. این ویدئو دستکم درآمد خوبی برای آشنایی با فاشیسم میتواند باشد ــ البته درآمدی پنجاهوچنددقیقهای. این بخشی از نشستی است که خرداد گذشته به لطف کتاب محام در اهواز به مناسبت رونمایی کتاب «فاشیسم»، نوشتۀ ارنست نولته، برگزار شد. جناب مسعود یوسفحصیرچین و دکتر بهراد گرامی هم در این نشست حضور داشتند و صحبت کردند؛ برای دیدن نسخۀ کامل آن میتوانید به این لینک در صفحۀ «شرق وحشی» مراجعه کنید. فایل تصویری این ویدئو را در پست پیشین میتوانید ببینید یا در این لینک: «فایل تصویری معمای فاشیسم» همچنین پیدیاف هشتاد صفحۀ ابتدایی کتاب را در این لینک میتوانید دانلود کنید: «کتاب فاشیسم» #فاشیسم @tarikhandishi | تاریخاندیشی
«معمای فاشیسم» در این ویدئو کلیاتی را دربارۀ ظهور فاشیسم و پیدایش نظریهها دربارۀ فاشیسم میگویم ــ البته همراه با حواشی فراوانی دربارۀ کتاب و گریزهایی هم به تاریخ خودمان. این ویدئو دستکم درآمد خوبی برای آشنایی با فاشیسم میتواند باشد ــ البته درآمدی پنجاهوچنددقیقهای. این بخشی از نشستی است که خرداد گذشته به لطف کتاب محام در اهواز به مناسبت رونمایی کتاب «فاشیسم»، نوشتۀ ارنست نولته، برگزار شد. جناب مسعود یوسفحصیرچین و دکتر بهراد گرامی هم در این نشست حضور داشتند و صحبت کردند؛ برای دیدن نسخۀ کامل آن میتوانید به این لینک در صفحۀ «شرق وحشی» مراجعه کنید. فایل صوتی این ویدئو را در پست بعد میتوانید بشنوید؛ یا در این لینک: «فایل صوتی معمای فاشیسم» همچنین پیدیاف هشتاد صفحۀ ابتدایی کتاب را در این لینک میتوانید دانلود کنید: «کتاب فاشیسم» #فاشیسم @tarikhandishi | تاریخاندیشی
در هفتههای اخیر مجموعه گفتارهایی رو دربارۀ مصدق در کانال روزمرۀ «گاراژ» منتشر کردم، شاید به کارتون بیاد. ▪️ «مصدق و راهآهن» ▪️«مصدق و رضاشاه» ▪️«ایران در خطر تجزیه ــ سال ۱۳۲۴» ▪️«مصدق، حزب توده و کمونیسم» ▪️«مصدق و پارلمان ــ قانون اختیارات ▪️«چه کسی کودتا کرد؟ مصدق یا شاه و زاهدی؟» ▪️«پاسخ به انتقاد مصدقدوستان» ▪️«مصدق و کمیسیون نفت»
«ایران زیر چکمه ــ دربارۀ شهریور بیست» در آستانۀ سالروز حملۀ متفقین به ایرانیم؛ در آن شهریور سیاه بیست. پیشتر در این باره مطالب زیادی در کانال تقدیم کردهام و لازم است به چند نکتۀ مغفولمانده اشاره کنم. شهریور بیست برای ایران مَهبانگ (بیگبنگ) بود. دو سه نسل از جوانان ایرانی که از اوایل دهۀ ۱۳۰۰ برای اولین بار از آموزش عمومی برخوردار شده، نظم و امنیت را تجربه کرده بودند و حس ملی عمیقی در آنها ریشه کرده بود، صبح یکی از روزهای شهریور از خواب برخاستند و دیدند همهچیز از هم فروپاشید ــ پس آن هواپیماهای ارتش ایران، آن تانکها، آن رژههای باشکوه و آن غرور ملی چه شد؟ از دیگر سو، سکوت سیاسی قهرآمیزی که در کشور برای حدود پانزده سال برقرار بود، ناگهان به همهمه و هیاهویی سرسامآور بدل شد. این مَهبانگ سرآغازی دوباره در تاریخ ایران بود. پیشتر شرح دادهام که برخلاف تصورات رایج ــ که در کمال شگفتی بازتولید و بازگویی پروپاگاندای بریتانیاست! ــ دلیل اشغال ایران هواداری از آلمان نبود، بلکه مسئله این بود که به معنی واقعی یکشبه، یعنی با حملۀ آلمان به شوروی، جنگ برای بریتانیا به مسئلۀ مرگ و زندگی بدل شد و حاضر بود دست به هر جنایتی بزند تا زنده بماند. دوم تیر ۱۳۲۰ آلمان به شوروی حمله کرد و با سرعتی برقآسا پیش میرفت. بریتانیا دیگر نمیتوانست بیطرفی ایران را تحمل کند و انتظار داشت ایران بیپردهپوشی در جبهۀ متفقین قرار گیرد. همۀ این اتفاقات، یعنی تغییر صدوهشتاددرجهای جبهه و در نتیجۀ آن لزومِ تغییر سیاستها، یکماهه رخ داد و مشکل اصلی رضاشاه این بود که محافظهکاریاش ــ که البته هرگز نامعقول نبود ــ به او اجازه نمیداد با سرعتی که لازم بود پابهپای حوادث بدود. بریتانیا حضور آلمانیها در ایران را بهانه کرد و یورشی ناجوانمردانه از شمال و جنوب با نیروی زرهی، دریایی و هوایی بسیار نابرابر به ایران انجام شد. بریتانیا و آمریکا باید شوروی را نجات میدادند و تنها مسیر ممکن و معقول ایران بود. این واقعیت، برخلاف دروغ بزرگی که مصدق در تاریخ ایران باب کرد، هیچ ربطی به ساخت راهآهن نداشت؛ در این کرۀ زمین، فقط از طریق ایران میشد به شوروی کمک کرد. اگر ایران هیچ راهآهن و جادهای هم نداشت، باز ایران یا خود باید بیطرفی را کنار میگذاشت و به شوروی کمک میکرد تا جلوی آلمان را که در مسیر قفقاز (یکوجبی ایران) بود بگیرد، یا ایران به زور وادار به این همکاری میشد. همین باعث شد که ایران به «پل پیروزی» بدل شد. از نکات مغفولمانده در اینجا مسئلۀ «نفت» است. بسیار مهم است که بدانیم انگیزۀ بریتانیا فقط نجات شوروی نبود، بلکه حفظ معادن نفت و پالایشگاه آبادان هم حیاتی بود. بریتانیا بیش از هر زمانی به نفت ایران نیاز داشت و فارغ از خطر سقوط شوروی باید جنوب غربی ایران را حفظ میکرد. سوخت کشتیها و بنزین هواپیماها از آبادان به جبههها میرفت. چرچیل در خاطرات خود تأکید میکند که بریتانیا باید معادن نفت را حفظ میکرد و در نهایت میگوید: «اگر روسیه دچار شکست شود، ما باید حاضر باشیم که معادن نفت ایران را خودمان اشغال کنیم، زیرا در چنین صورتی فشار آلمانها به ایرانیان برای اخراج ما قابلتحمل نخواهد بود.»(۱) چندی بعد ژاپن وارد جنگ شد و معادن نفت بریتانیا در شرق دور را اشغال کرد. از این پس همۀ امید بریتانیا نفت ایران بود. و حقیقتاً ایران فقط به لحاظ لجستیکی «پل پیروزی» نبود، بلکه نفت ایران هم یک عنصر راهبردی مهم در پیروزی متفقین بود. در پایان امیدوارم این عادت ناپسند که بخشی از ایرانیان آگاهانه یا ناآگاهانه پروپاگاندای بریتانیا را بیش از هشت دهه تکرار کردهاند، از بین برود. عجیبترین تناقض را در اینجا مصدقدوستان مرتکب میشوند. همان کسانی که درگیری سر نفت با شرکت نفت انگلیس را به سازشناپذیرترین نحو به مسئلهای ملی، استعماری و حیثتی تبدیل کردند و پس از هفتاد سال آن رادیکالیسم را رها نمیکنند، همزمان عملاً میگویند چرا ده سال پیش از آن رضاشاه بیدرنگ نپرید در بغل بریتانیا! مقاومت در برابر بریتانیا فقط برای شما حُسن و افتخار است و برای دیگران قُبح و سرشکستگی؟ این معیار دوگانه قابلدفاع نیست. البته در اینجا باید پرسید، با اینکه رضاشاه تا جایی که توانست از سیاست انگلیسدوستانه خودداری کرد، مصدق و پیروانش او را عامل بیارادۀ بریتانیا معرفی کردند، اگر از همان اول جنگ با بریتانیا متحد میشد، چه میگفتند؟ ــ به هر حال تاریخ برای برخی فقط مهمات پروپاگانداست. ۱. نقل از مصطفی فاتح، پنجاه سال نفت ایران، ص ۳۱۵. مهدی تدینی در تکمیل مطالعه بفرمایید: ▪️«رضاشاه و معضل ظهور هیتلر» ▪️«رضاشاه و بیطرفی در جنگ» ▪️«رضاشاه، هیتلر، موسولینی» ▪️«تحلیل نصرالله انتظام بر شهریور بیست» @tarikhandishi | تاریخاندیشی
(چهار از چهار) هیچ یک از نقدهایی که در دهههای بعد، به ویژه در یکی دو دهۀ اخیر از سوی تاریخنگاران و تحلیلگرانِ هوادار جبهۀ ملی علیه اصلاحات ارضی مطرح میشود، مطلقاً در آن بیانیۀ جبهۀ ملی وجود ندارد. حتی مشکل بیانیه این است که شاه فریبکار است و قصد ندارد نظام اربابـرعیتی را کاملاً و تماماً از میان بردارد. در واقع، مشکل بیانیه با شاه این است که شاه نمیتواند نظام اربابـرعیتی را بردارد و اصلاحات ارضی را به درستی انجام دهد. در بیانیه آمده است: «جبهۀ ملی ایران معتقد است که تأمین زندگی مرفه انسانی برای دهقانان هنگامی میسر است که نظام پوسیدۀ اربابــرعیتی عملاً و واقعاً منسوخ شود و زمین و آب در اختیار روستاییان قرار گیرد و دهقانان ایران دور از هر نوع صحنهسازی و فریب، زمام سرنوشت خویش را در دست گیرند.» در ادامه گفته است: «جبهۀ ملی ایران معتقد است که صرف نظر از دسایس و خیمهشببازیهای دستگاه حاکمۀ فاسد [ یعنی شاه]... اصلاح نظام فلاحتی باید به نحوی صورت گیرد که کشاورزان واقعاً از قید اسارت و بندگی آزاد شوند و از دسترنج خود بهرهمند گردند...» اما در ادامه میگوید برای از بین رفتن نظام ارباب و رعیتی باید سازمان امنیت و ژاندارمری منحل شود. برای اینکه با لحن این بیانیه آشناتر شوید، خواندن این چند سطر کافی است: «دستگاهی که مدت ده سال است با ارتکاب همه نوع جنایت حقوق و منبع مردم مملکت را اعم از شهری و دهاتی در برابر مطامع اربابان استعماری خود پایمال ساخته، این بار با اسلحۀ جدیدی به میدان آمده است. دستگاهی که عامل اصلی دوام رژیم ارباب و رعیتیِ دهات را در شهرها ایجاد کرده است. دستگاهی که منافع ملت را در برابر منافع استعمارگران قربانی کرده است، دستگاهی که همۀ حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی ملت ما را به یکباره از میان برده است؛ اکنون در محیط وحشت و ترور، زیر سرنیزۀ ژاندارم و سایۀ وحشت مأموران امنیت میخواهد با توسل به رفراندوم پایههای حکومت متزلزل و غیرقانونی خود را مستحکم سازد. او میخواهد به عنوان اصلاحات ارضی و در زیر عنوانی که مورد قبول عموم است، به هزار عمل خلاف دست بزند.» لازم به یادآوری نیست که در این متن منظور از «دستگاه»، شخص شاه بوده است. در پایان بیانیه هم صورتبندی جدیدی برای «آری» و «نه» در رفراندوم ارائه شده است: با: الغای رژیم ارباب و رعیتی ــ زمین و آب برای دهقانان ــ دسترنج کارگر برای کارگر ــ حاکمیت ملت و آزادی برای همۀ مردم ــ از میان برداشتن استعمار و استثمار (آری ــ موافقم) با: حکومت خودکامه و دخالت پادشاه در امور حکومت و رژیم وحشت و ترور سازمان امنیت، تسلط سیاست استعماری بر کشور، تعدی پلیس و ژاندارم و مأمور متعدی دولت در شهرها و روستاها (نه ــ مخالفم) بنابراین، جدای از مواضع سیاسی این بیانیه، جبهۀ ملی کاملاً با نفس اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی موافق بوده است و مشکلش فقط این بوده که میگفته شاه صلاحیت و ارادۀ واقعی برای انجام این کار را ندارد. به درستی و نادرستیِ فرضیهها و ایرادت فراوانی که در سالهای اخیر همین جناحِ جبهۀ ملی دربارۀ اصلاحات ارضی مطرح کردهاند، کاری نداریم. اما حداقل خوب است از مَرکب دانای کل پیاده شوند و اعتراف کنند بزرگانشان همان زمان چه مواضعی داشتهاند. البته حتی یک درصد هم امیدی نداشته باشید که چنین متنی باعث پیدایش خودانتقادی در آنها شود، زیرا بیدرنگ جوابهایی در آستین دارند تا بگویند: «نه! مشکل نحوۀ اجرا بود! اگر جبهۀ ملی این طرح را اجرا میکرد و دیکتاتوری نبود، این طرح آسیبی نداشت!» مشکل این است که چه آن جبهۀ ملی قدیم و چه این علاقهمندان امروزیاش تمام دانایی و حکمت و درایت را دربست نزد خویش میدانند. مخاطب من هم در این نوشتهها خوانندۀ بیطرف است که قوۀ تمیز را فدای انگارههای تثبیتشده نمیکند. و یک پینوشت: کافی است نگاهی به همین چند سطری بیندازید که از بیانیۀ جبهۀ ملی آوردم و ببینید چقدر تعبیر «استعمار» را بیدلیل، نابجا و به عنوان برچسب به کار برده است. وقتی میگوییم جناح مصدق یکی از پایهگذاران سیاست رادیکال و زیانبار استعمارستیزی در ایران بوده است، همۀ مصدقدوستان ابرو در هم میکشند و انکار میکنند. اما این استعمارستیزی ایدئولوژیک، سیاستزده، واقعیتگریز و غیرواقعبیانه سهم بزرگی در سرنوشت امروزی ما داشته است... مهدی تدینی @tarikhandishi | تاریخاندیشی
(سه از چهار) اما جبهۀ ملی تا پایان بهار ۴۳ به کار خود ادامه داد و در کمال شگفتی این بار به مشکلات داخلی خورد. همان اتفاقی که در طول سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ برای جبهۀ ملی اول رخ داده بود، دوباره تکرار شد: جبهه دچار فروپاشی داخلی شد. بین اعضای مسنتر و اعضای جوان جبهه اختلافاتی سر تشکیلات جبهۀ ملی وجود داشت (البته خودخواهیهای شخصی این بار هم در این فروپاشی دخلیل بود) و در نهایت مداخلۀ مصدق کار را بدتر کرد. در پی نامهنگاری با مصدق، جبهۀ ملی دوم، بدون مداخلۀ بیرونی، خود را تعطیل کرد. این جریان سیاسی حتی نتوانست در داخل خود ائتلاف و یکدستی ایجاد کند ــ و چگونه ممکن بود بتواند با غیر از خود ائتلاف کند؟ و بدون تشکل نیرومند، چگونه میشود کار سیاسی کرد؟ از این پس تا برسیم به یکی دو سالِ منتهی به انقلاب ۵۷، ظهور و بروزی در جبهۀ ملی رخ نداد. میتوان احتمال داد که هدف شاه از مذاکره با جبهۀ ملی این بود که جبهۀ ملی را از لاک دفاعی خود درآورد، مجبور به فعالیت اجرایی کند تا هم قدری از آن رادیکالیسم جبهۀ ملی کاسته شود، هم قدری تطمیع شود و هم به مرور در کشاکش درگیریهای روزمرۀ سیاسی خنثی و بیاعتبار شود ــ و دیگر تهدیدی برای حکومت نباشد. اما به هر حال جبهۀ ملی به این مشارکت تن نداد. داوری دربارۀ این رویکرد جبهۀ ملی و پیامدهایش ــ پیامدهایی حتی برای خود جبهۀ ملی ــ آسان نیست، اما این هم که هیچگاه خود جبهۀ ملی نگاه انتقادی به خود ندارد، قطعاً به زیان خود جبهۀ ملی تمام شده است و جزماندیشی به بخش لاینفک اندیشۀ آن بدل شد. به ویژه وقتی به فرجام فاجعهبار جبهۀ ملی پس از انقلاب ۵۷ نگاه میکنیم. به هر روی، این رویکرد جبهۀ ملی باعث شد بتواند امتیاز بزرگی داشته باشد: حالا میشد دامن خود را از همۀ تحولات بیرون کشید و همهچیز را نقد کرد، میشد از همهچیز ایراد گرفت، میشد همهچیز را زیرسؤال برد و دلیل مشکلات را هم این دانست که «نسخۀ درست و جادویی» آنها نادیده گرفته شده و سرکوب شده است. رویکرد جبهۀ ملی به اصلاحات ارضی هم دقیقاً تابع همین الگوی رفتاری بود. پس رسیدیم به حرف اصلی این نوشتار. از قضا ــ و درکمال خوشبختی ــ آغاز اصلاحات ارضی و برگزاری رفراندوم آن مصادف با اوج فعالیتهای آزاد جبهۀ ملی بود: دی و بهمن ۴۱. جبهۀ ملی در آستانۀ برگزاری رفراندوم ششم بهمن بیانیهای مفصل داد. در این بیانیه شدیداً و با لحنی تند و موهن به شاه تاخت، رفراندوم را زیر سؤال برد، با ادبیاتی دستوری گفت شاه حق ندارد حکومت کند یا در اموری دولتی دخالت کند، مردم را از شرکت در رفراندوم منع کرد و کوشید توضیح دهد کل این رفراندوم و سیاستهای شاه فریبی بیش نیست و هدفی جز استبداد مطلق و انجام «هزار خلاف دیگر» ندارد ــ اما! بله، اما! اما با اصلاحات ارضی قویاً موافقت کرد. متن این بیانیه به تصویب کل شورای جبهۀ ملی رسیده بود، اما به احتمال زیاد پیشنویس آن را خُنجی نوشته بود؛ از معدود نظریهپردازان جبهۀ ملی که از قضا مارکسیست بود! به همین دلیل ابعاد سلب مالکیت و ملیسازی که در این بیانیه توصیه میشود بسیار گسترده است. بیانیه حتی واگذاری شرکتهای دولتی به بخش خصوصی را به شدت محکوم میکند ــ دقت بفرمایید: یعنی بیانیه کاملاً لحنی سوسیالیستی دارد و با خصوصیسازی صنایع مخالف است و از آن سو از ملیکردن جنگلها، مراتع، اراضی و رودخانهها صحبت میکند. (ادامه در پست بعدی) @tarikhandishi | تاریخاندیشی
(دو از چهار) بعد از ۲۸ مرداد جناح مصدق متلاشی شد؛ در پی محاکمه و سرکوب (البته برخی از سرشناسترین چهرههایشان ــ مانند سنجابی، زیرکزاده، حسیبی و برخی دیگر ــ هم یکی دو سال مخفیانه زندگی کردند و پس از بیرون آمدن از اختفا برخورد تندی با آنها نشد). اما فشار بر اعضای جبهه ملی پس از چند سال کمتر شد؛ جلساتشان به صورت خصوصی برگزار میشد ــ نهایتاً با حضور چند نفوذی از سازمان امنیت. پس از هفت سال، رویۀ حکومت در برخورد با اعضای جبهۀ ملی عوض شد و رفتهرفته آزادی بیشتری یافتند و فعالیتهایشان علنی و عمومی شد. از اواسط ۱۳۳۹ نیروی پرشماری گرد آمدند و جبهۀ ملی دوم را تشکیل دادند. تمام فعالیتها جبهه علنی بود. در اردیبهشت ۴۰ میتینگی بزرگ در میدان جلالیه (پارک لالۀ امروزی) برگزار کردند که دهها هزار نفر شرکت کردند؛ سنجابی و بختیار سخنرانی پرشوری کردند و بختیار حتی سیاست نفتی و سیاست خارجی دولت را زیر سؤال برد. جبهۀ ملی رفتهرفته متشکلتر شد و در پاییز ۴۱ کنگرهای بزرگ برگزار کرد و شورا و هیئت اجرایی برای خود انتخاب کرد. این فعالیتهای جبهۀ ملی مصادف با چهار دولت است: شریفامامی (شهریور ۳۹ تا اردیبهشت ۴۰)، امینی (اردیبهشت ۴۰ تا تیر ۴۱)، علم (تیر ۴۱ تا اسفند ۴۲)، و منصور (اسفند ۴۲ تا بهمن ۴۳). اعضای جبهۀ ملی فکر میکردند با آمدن امینی اوضاع به نفع آنها میشود. اما امینی برخلاف انتظارات انتخابات برگزار نکرد. ولی با آمدن علم تلاشهای حکومت برای برقراری مصالحه با جبهۀ ملی آغاز شد. علم تلاش کرد جبهۀ ملی را راضی کند عملاً وارد کار سیاسی شود. پیشنهاد نهایی علم این بود که جبهۀ ملی درصد مشخصی (مثلاً سی درصد) از مجلس را به خود اختصاص دهد و غیر از وزارت، هر مقام دیگری هم در سطح کشور بخواهند، نصیبشان شود. علم این مذاکرات را به صورت خصوصی با اللهیار صالح (رئیس شورای جبهۀ ملی) و مهدی آذر، از دیگر اعضای ارشد جبهۀ ملی، انجام میداد. همزمان محتوای این مذاکرات در شورای جبهۀ ملی هم مورد بحث قرار میگرفت. اما موضع جبهۀ ملی یک کلام بود؛ میگفت: «شاه باید سلطنت کند، نه حکومت.» جبهۀ ملی به کمتر از این راضی نمیشد و از یک موضع اصولی ــ یا بهتر است بگویم از موضع پیروز ــ با حکومت مذاکره میکرد. مذاکرات شکست خورد. رفتهرفته به موضوع اصلی این نوشتار نزدیک میشویم... در بهمن ۴۱، وقتی قرار بود رفراندوم انقلاب سفید برگزار شود، جبهۀ ملی بیانیۀ تندی علیه شاه داد و دعوت به تجمع کرد. حتی وقتی از زاویۀ دیدِ شصت سال بعد به آن بیانیه نگاه میکنید، از لحن تند، توهینآمیز، گزنده و تحریککنندۀ آن تعجب میکنید. جبهۀ ملی دو سال بود فرصت پیدا کرده بود آشکارا فعالیت کند و خود را سازماندهی کند، اما برآیند آن شده بود آن بیانیۀ شدیدالحن که عملاً شاه را «جنایتکار»، «فریبکار»، «دیکتاتور» و «فاسد» میخواند و به بدترین رفتارها متهم میکرد. جبهۀ ملی علاوه بر این، فراخوانی هم برای برگزاری تجمع در مخالفت با رفراندوم داده بود. در نتیجه در پی این بیانیه رفتهرفته برخی سران جبهۀ ملی در عرض دو سه هفته بازداشت شدند. همزمان رفراندوم انقلاب سفید برگزار شد. چند ماهی رهبران جبهۀ ملی در زندان بودند ــ رخدادهای خرداد ۴۲ در زمانی به وقوع پیوست که این افراد در زندان بودند و جبهۀ ملی ارتباطی با وقایع ۱۵ خرداد نداشت و حتی آن را تأیید نکرد (البته گویا در انقلاب ۵۷ نظرشان عوض شده بود و وقایع خرداد ۴۲ را ستایش میکردند). اما حتی در این زمان هم فرستادهای از طرف حکومت، یعنی همایون صنعتیزاده، همان ناشر بزرگ و نامدار، به زندان میآمد و با رهبران جبهۀ ملی مذاکره میکرد تا جبهۀ ملی ترغیب شود در کار سیاسی مشارکت کند. اما این بار هم مذاکره نتیجه نداد، زیرا اعضای جبهۀ ملی میگفتند چون ما در زندانیم، در موقعیت مناسبی برای مذاکره نیستیم. (ادامه در پست بعدی) @tarikhandishi | تاریخاندیشی
«جبهۀ ملی و اصلاحات ارضی» (در چهار پست: یک از چهار) رنگ اشیا در گذر زمان عوض میشود ــ برای انسانها هم رنگ عوض کردن در طول زمان آسانتر است. اشیای براق پس از چند دهه کدر میشود و رنگ اصلی تغییر میکند. کسانی هم در این اثنا میآیند و رنگ جدیدی به آن میزنند. اگر مستنداتی نمانده باشد، هر بینندهای فکر میکند این شیئ یا آدم از اول همینرنگ بوده است. در طول سالها و دهههای اخیر، بسیار تلاش شده که خود شخص شاه «عامل اصلی انقلاب» معرفی شود ــ البته این شیوۀ تحلیل را عموماً خود انقلابیها با فاصله گرفتن از انقلاب باب کردند و در واقع این روشی بود برای اینکه عاملیت خود را در انقلاب انکار کنند. در چارچوب همین کلانروایت ــ یعنی در چارچوب این نظریه که عامل انقلاب خود شاه بوده ــ انگشت بر برخی سیاستهای شاه میگذارند و آن را از دلایل مهم یا اصلی بروز انقلاب جلوه میدهند. نتیجهگیری مغالطهآمیز و سادهسازانۀ آن هم مشخص است: اگر آن سیاست موتور انقلاب را گرم کرده، پس انقلاب را کسی راهاندخته که آن سیاست را بر کشور تحمیل کرده است ــ یعنی شاه. در سالهای اخیر یکی از محبوبترین سیاستها برای اینکه بتوان با توسل به آن انقلاب را در جیب خود شاه گذاشت، اصلاحات ارضی است. البته من پیشتر در دو گفتار (بنگرید به این پست)، ایرادات این فرضیه را توضیح دادهام. بحثم در این نوشته چیز دیگری است. بحث این است که از قضا کسانی به منتقدان سرسخت اصلاحات ارضی بدل شدهاند و با آبوتاب انقلاب را به تحولات جامعهشناختیِ اصلاحات ارضی ربط میدهند که بیشترین نزدیکی و تعلق خاطر را به جناح جبهۀ ملی دارند ــ یعنی تشکلی که مصدق را «پیشوای ملت ایران» میدانست و میخواست تداومدهندۀ راه و آرمانهای او باشد. پیش از هر چیز بگویم که به نظرم اگر شخص مصدق در عرصۀ سیاسی فعال بود، به احتمال فراوان با آن طرح اصلاحات ارضی که شاه به رفراندوم گذاشت و اجرا کرد، مخالفت میکرد. دلیل آن هم روشن است: مصدق در دولت خود یک طرح اصلاحات ارضی را تصویب و پیاده کرد که ابعاد بسیار محدودتری داشت و به افزایش درصد رعیت بسنده میکرد. بنابراین، در اینجا حرفی از رویکرد خود مصدق نیست. اما مسئله «جبهۀ ملی» است. این تاریخنگاران، نویسندگان، تحلیلگران، علاقهمندان به مباحث تاریخی و سیاستمداران که جبهۀ ملی را ستایش میکنند، ید طولایی هم در نقد سیاست اصلاحات ارضی دارند. اما خبر ندارند مرتکب چه تناقض وخیمی میشوند و پدران خود را رسوا میکنند. البته شاید هم خبر داشته باشند، و بعید نیست هدفشان صرفاً این باشد که همۀ سیاستهای پیادهشده در دوران پهلوی را زیر سؤال برند ــ در این جریان از دیرباز پروپاگاندا دستبرتر (یا حتی استیلای مطلق) داشته است. اما پیش از اینکه توضیح دهم تناقض اینها کجاست، باید نکتۀ دیگری بگویم: جبهۀ ملی پس از عزل مصدق و ناکام ماندن تلاش مصدق برای اینکه با زور در قدرت بماند، عرصۀ سیاسی را باخت. تاریخ دوران حکمرانی مصدق را میتوان «تاریخ جنگ علیه پارلمان» توصیف کرد. هیچ دولتمردی به اندازۀ مصدق با مجلس سر جنگ نداشت، با این تفاوت که دولتمردان دیگر وقتی با مجلس درگیر میشدند، کنارهگیری میکردند، اما مصدق مجالس را به شیوۀ غیرقانونی از کار انداخت و تعطیل کرد. چهار سال قبل از آمدن مصدق، احمد قوام هم که قطعاً از قدرتمندترین دولتمردان ایران بود، با مجلسی که خودش ساخته بود به مشکل خورد؛ اما بیدرنگ کنارهگیری کرد، با مجلس نجنگید. اما در دوران مصدق، اول مجلس سنا به زشتترین شکل تعطیل شد (در آن را بستند!)، و در مورد مجلس شورای ملی نیز مصدق هم اختیار قانونگذاری را از مجلس گرفت (یعنی خود دولت قانونگذاری میکرد)، هم انتخابات مجلس را برای جلوگیری از ورود مخالفانش نیمهکاره گذاشت، بعد نمایندگان را دعوت به استعفا کرد و در نهایت به همین هم بسنده نکرد و برای دفع خطر احتمال استیضاح در مجلس، با برگزاری رفراندومی غیرقانونی ــ که حتی نزدیکانش نیز با آن مخالف بودند ــ مجلس را منحل کرد. فرق مصدق با قوام این بود که مصدق روی قدرتش در کف خیابان حساب میکرد و گمان میکرد شاه جرئت برکناریاش را ندارد. جز خود او و تهماندهای از یارانش، کسی با آن رفراندوم موافق نبود. اما عجیبتر از همه اینکه رفراندوم به نادرستترین شیوه برگزار شد: صندوقهای «آری» و «نه» در جاهای جداگانه گذاشته شد! یعنی هر کس میرفت پای صندوق رأیش مشخص بود و این نقض آشکارِ اصل مخفی بودن انتخابات است که از اصول غیرقابلنقض هر انتخابات و رفراندومی است. یعنی کار غیرقانونی به شیوۀ غیرقانونی! و عجیب اینکه پس از هشتاد سال، هنوز در نظر برخی اشاره کردن به این واقعیات مثل کفر گفتن است! (ادامه در پست بعدی) @tarikhandishi | تاریخاندیشی
فکر کنم مطلعید که چند وقته کانال جدیدی راه انداختم و در طول روز مرتب دارم اونجا حرف میزنم 😅 فضاش با این کانال متفاوته. البته همون شب که استارتش رو زدم اینجا اعلام کردم، ولی حالا گفتم یه بار دیگه هم بگم برای دوستانی که ندیدند: https://t.me/Garajetadayoni
«سنگ و سر فروغی» محمدعلی فروغی، دولتمرد بزرگ ایران جدید، مرد دوران گذار بود. وقتی همهچیز ویران و آشوبزده بود، چونان معماری زبردست پلی میساخت برای گذار از فروپاشی به پایداری. او در زمان ثبات هم ریاست دولت را در دست داشت، اما شهرت و نقش بیهمتایش در سیاست ایران مهندسی و معماری دورانهای گذار است. البته این گذار دشواریهای خود را داشت؛ اصلاً گذار سخت است، وگرنه در عهد ثبات هر میانمایهای میتواند امور را بر سبیل عادت و با سکان خودکار پیش برد. از تیرهترین روزهای ایران شهریور ۱۳۲۰ بود. در پی زیادهخواهی متفقین که انتظار داشتند ایران بیطرفیاش را در جنگ جهانی کنار بگذارد و به آغوش متفقین بغلتد، کشور از شمال و جنوب آماج تاخت مدرنترین ارتشهای جهان قرار گرفت. ساعت دوباره صفر شد؛ کیان ملی و شیرازۀ کشور دستخوش چپاول بیگانه و چنگال روزگار شد. رضاشاه در یکی از واپسین اقدامات پیش از کنارهگیری از قدرت فروغی را مأمور تشکیل کابینه کرد. فروغی شش سالی بود که در پی واقعۀ مسجد گوهرشاد مغضوب و خانهنشین بود. اگر بخواهیم یک نفر را بیابیم که معنای «مصلحت کشور» را عمیقاً درک کرده باشد و هیچگاه نفع ملی را فدای مطامع شخصی نکرده باشد، محمدعلی فروغی است. رضاشاه دو هفته بعد به نفع ولیعهد جوان کنارهگیری کرد و گام در مسیر تبعید نهاد. فروغی باید شیرازهدار کشور میشد: در رأس کارهای مهم جلوس ولیعهد بر تخت بود. زیر پای فروغی نشسته بودند تا قاجار را برگردانند یا اعلام جمهوری کنند. اما فروغی، به عنوان یکی از مجریان اصلی گذار از قاجار به پهلوی و نویسندۀ متن سوگندنامۀ رضاشاه، کارکرد پادشاهی را از اعماق اسطوره تا سیاست روزمره میدانست و محال بود زیر بار جمهوری رود. این دورۀ رئیسالوزرایی، آخرین فروغ فروغی در آسمان سرزمین شاهان بود؛ دورهای که شش ماه بیشتر طول نکشید، اما برای معمار چیرهدست همین نیمسال کافی بود تا ستونها را قوام بخشد و تَرکها را ترمیم کند. برای اینکه بدانید ادارۀ این دوره چقدر سخت بود، شرح مفصلی، فراتر از این مجال، لازم است: فوران و انفجاری در کشور رخ داده بود. کشور زیر اشغال بود؛ عصای پولادین رضاشاه شکسته بود و آزادی سیاسی فورانی از کنش سیاسی پدید آورده بود. هجوم برای تأسیس روزنامه به حدی بود که بررسی درخواستها یک سال طول میکشید! سکوتِ پیشاشهریوری به همهمهای سرسامآور بدل شده بود. روزنامهها بیهراس شکمِ هر فرد و مسئله را میدریدند. وقتی از تریبون مجلس به رضاشاه هر چه میخواستند میگفتند، تکلیف بقیه روشن بود. فروغی باید زیر این فشار خردکننده کشتی نیمهغرق کشور را نجات میداد و در هر کار هم با مجلس درگیر بود؛ واپسین روزهای مجلس دوازدهم و مجلس سیزدهمی که در عدم آزادی سیاسی در دوران رضاشاه انتخاب شده بود. اما همین نمایندگان رام و دستچینشده اینک به شیران شرزه بدل شده بودند و ممکن بود سر هر چیز از سنگر مجلس با فروغی بجنگند. اینک مهمترین کار ساماندهی رابطه با اشغالگران بود؛ مسئلهای که بیشترین تأثیر را بر آیندۀ ایران داشت. او کوشید معاهدهای سهجانبه میان ایران و شوروی و بریتانیا ببندد. بیراه نیست اگر ادعا کنیم نجات تمامیت خاک ایران در سالهای بعد و رهاندن کشور از آروارۀ استالین نتیجۀ درایت فروغی در عقد این پیمان بود. فروغی در سیام آذر این معاهده را تقدیم مجلس کرد. شدیدترین بحث در مجلس و فضای عمومی درگرفت. این پیمان نُه اصل داشت؛ اولینش این بود که شوروی و بریتانیا تمامیت ارضی و استقلال ایران را محترم شمردند. طبق اصل سوم در صورت تجاوز به ایران باید از ایران دفاع میکردند. اصل چهارم به آنها اجازه میداد قوای نظامی خود را در آب و خاک و آسمان ایران هر قدر لازم است نگه دارند، اما اصل پنجم حکم میکرد که متفقین ظرف شش ماه پس از پایان جنگ ایران را ترک کنند. پنج سال بعد، وقتی شوروی نیروی خود را از ایران بیرون نبرد و به طمع تجزیۀ ایران از طرق نیرویی دستنشانده افتاد، همین اصل به چماقی حقوقی برای بیرون راندن استالین و حفظ ایران بدل شد. سرانجام مجلس در ششم بهمن با جنجال فراوان با ۸۰ رأی موافق از ۹۲ رأی این پیمان را تصویب کرد. اما یک روز قبل، وقتی فروغی برای بحث سر پیمان در مجلس بود، مردی از میان تماشاچیان به او حمله کرد، سنگی به سمتش پرتاب کرد و او را به باد کتک گرفت. فروغی را از دست ضارب رهاندند. فروغی پس از دقایقی دوباره پشت تریبون برگشت و گفت «جملۀ معترضهای کلام مرا قطع کرد» (تعبیرِ سنگ و کتک به «جملۀ معترضه» مجاز غمانگیزی است). سپس حق داد که برای برخی شبهاتی ایجاد شود و گفت: «ولی اینها نباید باعث شود عقلا حقیقت را در نظر نگیرند و مطابق مصلحت کشور رفتار نکنند.» این بود متانت مردی که مصلحتدان ایران بود. فروغی یک ماه بعد از نخستوزیری کنارهگیری کرد و چند ماه بعد چشم از جهان فروبست. مهدی تدینی @tarikhandishi | تاریخاندیشی
«کتاب فاشیسم» در این فایل، ۸۰ صفحۀ ابتدایی کتاب فاشیسم را میتوانید مطالعه بفرمایید که شامل فهرست، یادداشت مترجم، یادداشت نویسنده بر ترجمۀ فارسی و یادداشت نویسنده بر کتاب ۳۵ سال پس از انتشار کتاب میشود. ▪️لینک تهیۀ کتاب: سایت بنوبوک ▪️پست مختصر دربارۀ کتاب ▪️پست توضیح تصویری دربارۀ کتاب ▪️پست توضیح صوتی دربارۀ کتاب @tarikhandishi | تاریخاندیشی
توضیح دربارۀ کتاب «فاشیسم» در این فایل قدری مفصلتر دربارۀ کتاب «فاشیسم» توضیح دادهام. فایل تصویری همین گفتار رو در پست پیشین میتونید بشنوید: «فایل تصویری توضیح دربارۀ کتاب فاشیسم» ▪️پیدیاف ۸۰ صفحۀ ابتدایی کتاب این کتاب سیزدهمین مجلد از مجموعۀ «ایدئولوژیپژوهی» است که در نشر پارسه منتشر میکنم. عناوین دوازده مجلد پیشین مجموعۀ ایدئولوژیپژوهی: ▪️عناصر و خاستگاههای حاکمیت توتالیتر (هانا آرنت) در سه جلد: ـــ یهودیستیزی ـــ امپریالیسم ـــ توتالیتاریسم ▪️اسلامگرایی: سومین جنبش مقاومت رادیکال (ارنست نولته) ▪️لیبرالیسم (لودویگ فون میزس) ▪️بوروکراسی (لودویگ فون میزس) ▪️بازار آزاد و دشمنان آن (لودویگ فون میزس) ▪️تاریخنگار زوال (لودویگ فون میزس) ▪️گفتگو با موسولینی (امیل لودویگ) ▪️بولشویسم از موسی تا لنین: گفتگویی میان من و آدولف هیتلر (دیتریش اکارت) ▪️جنگ جهانی اول (زونکه نایتسل) ▪️دموکراسی بدون دموکراتها؟ سیاست داخلی جمهوری وایمار (هندریک تُس) #معرفی_کتاب @tarikhandishi | تاریخاندیشی
توضیح دربارۀ کتاب «فاشیسم» در این فایل قدری مفصلتر دربارۀ کتاب «فاشیسم» توضیح دادهام. فایل صوتی همین گفتار رو در پست بعد میتونید بشنوید: «فایل صوتی توضیح دربارۀ کتاب فاشیسم» ▪️فایل پیدیاف ۸۰ صفحۀ ابتدایی کتاب این کتاب سیزدهمین مجلد از مجموعۀ «ایدئولوژیپژوهی» است که در نشر پارسه منتشر میکنم. عناوین دوازده مجلد پیشین مجموعۀ ایدئولوژیپژوهی: ▪️عناصر و خاستگاههای حاکمیت توتالیتر (هانا آرنت) در سه جلد: ـــ یهودیستیزی ـــ امپریالیسم ـــ توتالیتاریسم ▪️اسلامگرایی: سومین جنبش مقاومت رادیکال (ارنست نولته) ▪️لیبرالیسم (لودویگ فون میزس) ▪️بوروکراسی (لودویگ فون میزس) ▪️بازار آزاد و دشمنان آن (لودویگ فون میزس) ▪️تاریخنگار زوال (لودویگ فون میزس) ▪️گفتگو با موسولینی (امیل لودویگ) ▪️بولشویسم از موسی تا لنین: گفتگویی میان من و آدولف هیتلر (دیتریش اکارت) ▪️جنگ جهانی اول (زونکه نایتسل) ▪️دموکراسی بدون دموکراتها؟ سیاست داخلی جمهوری وایمار (هندریک تُس) #معرفی_کتاب @tarikhandishi | تاریخاندیشی
کتاب «فاشیسم» منتشر شد کتابی که سالهاست قول آن را داده بودم، سرانجام منتشر شد؛ اثر ارنست نولته، متفکر و تاریخنگار آلمانی. هیچ متفکری اندازۀ نولته از جانب چپ مورد حمله نبود، اما در طول نیم قرن کار علمی، هیچکس هیچگاه کیفیت بالای این کتاب را زیر سؤال نبرد. از نظر من، این بهترین کتابی است که دربارۀ فاشیسم نوشته شده است و به ویژه ارزش آن به این است که مفهوم فاشیسم را از دیدگاهی غیرمارکسیستی توضیح داده و به عبارتی فاشیسم را از دست چپ درآورده است ــ و حتماً میدانید که فاشیسم، همیشه دستافزار نظری چپ بوده است. این کتاب سیزدهمین مجلد از مجموعۀ «ایدئولوژیپژوهی» است که در نشر پارسه منتشر میکنم. در این پست، گفته بودم که سیزده سال درگیر این کتاب بودم. هر چه تاکنون کردهام، مقدمۀ این کتاب بوده و هر چه از این پس کنم مکمل این کتاب است. کتاب سادهای نیست و برای خواندن آن باید بسیار علاقهمند به این مباحث بود. درگیری طولانی با کتاب باعث شد بیش از همۀ کارهای قبلی روی متن آن کار کنم ــ و امیدوارم خطاهای کمتری داشته باشم. حجم کتاب ۱۱۵۰ صفحه است. در پست بعدی در گفتاری تصویری دربارۀ کتاب توضیح میدهم (فایل صوتیِ آن در پس بعدیاش). فایل پیدیاف ۸۰ صفحۀ اول کتاب را هم در اداه تقدیم میکنم. ▪️لینک تهیۀ کتاب: سایت بنو بوک ▪️فایل تصویری توضیح دربارۀ کتاب فاشیسم ▪️فایل صوتی توضیح دربارۀ کتاب فاشیسم ▪️فایل پیدیاف ۸۰ صفحۀ ابتدایی کتاب @tarikhandishi | تاریخاندیشی
خاکسترنوشت برای امواج دود در بندر خون و به یاد جانباختگان بندرعباس گاهی باید بین چشمها و حقیقت یکی را انتخاب کرد؛ چشم از تنهای پاره میگریزد؛ از پیکرهای سوخته؛ از مرگی که تنها را جویده باشد، از دیدن دوزخ بر زمین میهراسد. هم از این روست که پلکها بیاراده فرومیآید؛ رویها ناخودآگاه میگردد؛ شامه تنفس را به دهان میسپرد تا از بوی تنهای سوخته نرنجد و پاها انسان را دور میکند از بخارِ خون، دود استخوان. ما از دورخ میترسیم؛ میترسیدیم که مهمیز تیز ادیان برای هراساندنمان از گناه، دوزخی بود با دیوارهایی از جنس آتش، زمینی از جنس خاکستر، آبی از عصاره شراره و هوایی دوداندود. اما من بین رعایت دیدگان و رویت حقیقت، دم به دم حقیقت میدهم. دعوتیم به دوزخی زمینی که در بندر جگرها سوزاند. گناه این کارگران، کارمندان و رانندگان چه بود که این باران آتش بر سرشان بارید؟ دیه در عرض ۴۸ ساعت نوشدارو بعد مرگ سهراب است یا دو کف دست آب بر تنی تا استخوان سوخته؟ دلیل این مرگارزانی چیست؟ کدام ابلیس بانی این مرگهای ارزان بوده است؟ مگر در قاموس بندرداری ایمنی بند و تبصرهای ندارد؟ کدام انبارداری انفجاریترین و اشتعالیترین جرثومه را میان کالاهایش بدون تفکیک امنیتی قرار میدهد؟ این جور و جفا خطای انسانی نیست؛ خریت انسانی است! رذالتی ددمنشانه فقط میتواند چنین بیمسئوليتی فاجعهباری را رقم بزند که بهایش خاکستر شدنِ بیگناهانی است که مثل هر روز با امید و آرزو به سر کار رفتهاند و اینک با آزمایش دیانای باید هویتشان را شناسایی کرد! ما که زندهایم و تیرگی سرنوشت را که از رگهای بریدهٔ هموطنانمان به آسمان برمیخاست دیدیم. ما وجدان زندهایم؛ خاکستر دیدگانمان را نمیشوییم تا کسی پاسخ گوید اینهمه خون بهای گزافِ غفلت چه کسانی است. منتی هم سر جانباختگان نیست، زیرا مرگارزانی قاعده مرگباری است که اگر امروز چشم بر آن ببندیم، تیر خودسر و کور آن فردا قلب خود ما را میدرد. مرگارزانشدگان در صفاند و در انتظار نوبت. باید دستی جنباند، حرفی زد، وجدانی گزید، آهی کشید، نالهای سر داد... آی! بدانید که ما وجدان بیدار دودشدگانیم! خاکستر مردگانمان را از چشم و دست و پیرهن نمیتکانیم تا پاسخی گیریم! جواب ما را بدهید! جواب ما را بدهید! جواب ما را بدهید! این خون به پای کیست؟! مهدی تدینی @tarikhandishi | تاریخاندیشی
«شیرهای خوشرکاب و نهنگهای بارکش: روز کارگر، شادباش یا تسلیت؟» یکم ماه مه روز جهانی کارگر است؛ خاصترین روز در تقویم ایدئولوژی مارکسیستی که کارکردش تباه کردن زندگی کارگران و غیرکارگران بوده است. البته دنیا پر بوده از این دست وارونگیهای شوم و حقایق ضدحقیقت. مگر همۀ کسانی که در طول تاریخ ادعای «حقطلبی» میکردند، حقطلب بودند؟ هر گروهی موهومات خودساختهاش را به منزلۀ حق مطلق سر چوب میکرد و بابتش خون میداد و خون میریخت. گذار به عصر جدید تغییر چندانی در این واقعیت نداده است. تاریخ سوسیالیسم تاریخِ رنگباختن یوتوپیاست؛ یعنی هر چه در تاریخ سوسیالیسم پیش میآییم، آرمانشهرهای شیروعسل کمرنگتر میشود. در دورانی که ما زندگی میکنیم، سوسیالیستها به جایی رسیدهاند که به کاپیتالیسم تن دادهاند و فقط برای اینکه اعلام باخت نکنند، خطاهای عظیم گذشته را به خطاهای کوچکتری تبدیل کردهاند و بر آنها پافشاری میکنند. کسانی که زمانی ادعا میکردند فیلها پرواز خواهند کرد، امروز اصرار دارند گوشهای فیل زمانی بال بوده است! سوسیالیسم قدمتی چندصدساله دارد. مارکسیسم یکی از انواع سوسیالیسم بود که مثلاً میخواست تخیلات سوسیالیستهای پیشین را دور بریزد و سوسیالیسمی علمی ایجاد کند. البته اگر متون مارکسیستی را با یاوهنامههای پیشامارکسیستی مقایسه کنید فریب این ادعا را هم میخورید، زیرا متون قبلی به حدی تخیلی است که باعث میشود مارکسیسم در مقابلِ آنهمه توهم معقول و سنجیده جلوه کند. در متونِ کسی مثل شارل فُوریه کار به جایی رسیده است که حیوانات درنده هم در یوتوپیای سوسیالیستی رام شدهاند؛ شیرها به مرکبهای خوشرکاب انسان بدل میشوند، اسب آبی کرجیکِش میشود (یعنی کرجیها را جابجا میکنند) و نهنگها کشتیها را میکشند. سطح تخیلات جنسیاش که بماند! آزادی جنسی ــ اینکه هر کسی بتواند با هر کسی آمیزش جنسی داشته باشد ــ از سکانسهای بهعلاوۀهجدهِ متون فُوریه بود. البته دیگر سوسیالیستها هم برای جذابیت متون خود ناخنکی به تخیلات اروتیک میزدند ــ مثل صحنههای سکسی در سینمای مدرن. در مارکسیسم ظاهراً خبری از دریای لیموناد نبود، اما روکشی علمی همان یوتوپیای پیشامارکسیستی را پنهان کرده بود. برای مثال کائوتسکی میگفت در جامعۀ سوسیالیستی «گونۀ جدیدی از انسان پدید خواهد آمد... نوعی ابرانسان... انسان متعالی». تروتسکی میگفت: «انسان [در جامعۀ سوسیالیستی] فوقالعاده قویتر، باهوشتر و ظریفتر میشود. اندامش هماهنگتر، حرکاتش موزونتر، صدایش آهنگینتر... حد میانگین انسان تا سطح ارسطو و گوته و مارکس ارتقا خواهد یافت.» اما بحث ما در این نوشته آرمانشهرشناسی مارکسیستی نیست. در متنی که به مناسبت روز کارگر است، فقط میخواهم اشاره کنم که مارکسیسم علاوه بر آن روکش علمی، مسیری مبارزاتی برای رسیدن به این یوتوپیا تعریف کرد؛ و همین مارکسیسم را به اسلحهای مرگبار تبدیل کرد. سیاهیلشکر اصلی این مبارزه هم طبعاً کارگران بودند. مارکسیسم تضادی دروغین به جان بشریت انداخت: کارگر و کارفرما. مارکسیسم طبقاتی تعریف کرد که در دنیای واقعی اصلاً وجود نداشت؛ خود این طبقات وجود نداشت، چه رسد به «تضاد» این طبقات! در واقع مارکسیسم طبقات منقرضشدۀ پیشاکاپیتالیستی را به منزلۀ ساختار اجتماعی کنونی جلوه داد و سپس تضادی آشتیناپذیر میان اقشار مختلف جامعه تعریف کرد. بهروزی یک طبقه منوط شد به نابودی طبقهای دیگر و بدینسان درهای جهنم به روی بشر گشوده شد. البته کارگر و کارمندی که با کارفرما طرف بودند و تنها منبع شناختشان از کارکرد این نظم اقتصادی صرفاً سختیهای تعامل با کارفرما بود، به سادگی تفکرات مارکسیستی را باور میکردند؛ به ویژه وقتی انبوهی روشنفکر، دانشجو و احزاب با انواع تبلیغات دکترین مارکسیستی را به آنها تلقین میکردند. اما هر بدیلی جای نظم کاپیتالیستی میگرفت، قبل از همه وضع خود این کارگران بدتر میشد و آنها از کارگر و کارمندانی که حداقل آزادی فروش نیروی کارشان را داشتند، به بردگان کارفرمایی عظیم و مهیب به نام دولت بدل میشدند؛ با این تفاوت که این کارفرما اسلحه، قوۀ مقننه و قوۀ قضاییه هم در اختیار داشت. نفع کاپیتالیسم برای کل جامعه است؛ نه فقط برای یک قشر خاص، زیرا با ایجاد مقتصدانهترین و بهینهترین شیوۀ تولید دائم کیفیت عمومی زندگی را بالا میبرد و اقشار حقوقبگیر اولین برندگان این بهبود کیفیتند. تیر دشمنی با کاپیتالیسم بر پیکر مصرفکنندگان مینشیند؛ و این یعنی کل جامعه. روز کارگر را به کارگرانی باید شادباش گفت که از فریب چپ رهیدهاند. وگرنه اگر قرار است اول مه بخشی از پروپاگاندای سوسیالیستی باشد، باید آن را روز عزای عمومی کارگر اعلام کرد ــ و آدم عاقل و فهیم عزا را به کسی شادباش نمیگوید. مهدی تدینی @tarikhandishi | تاریخاندیشی