Vivacity
Статистика- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 24
- 1/48двое суток
- 27
- 1/72трое суток
- 29
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آوازِ مرگِ قوها بر صحنهی تئاتر چه شکوهی در برابر نالهی مرگِ دردناکِ مگسهای رنگی در روستایی ملالتآور دارد؟ سالهای سگ گونتر گراس
без подписи
غروب خورشید در شرق طولانیتر از غرب است. این را هر بچهای میداند. سالهای سگ گونتر گراس
در درون کلهی ما جای کمی هست که خاطرات را در آن انبار کنیم. اتاقی با قفسههایی نظیر این کتابخانه. و برای فهم کارکرد قلبمان باید مثل کتابخانه فیش درست کنیم. باید چندی به چندی همهچیز را گردگیری کنیم، بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدانها را عوض کنیم. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
هر یک از ما چیزی را از دست میدهیم که برایمان عزیز است. فرصتهای از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتی که هرگز نمیتوانیم برشان گردانیم. این قسمتی از آن چیزی است که به آن میگویند زنده بودن. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
سالها پیش چیزی را دور انداختم که نباید. چیزی که بیش از هر چیز دوستش داشتم. میترسیدم که مبادا روزی از دستش بدهم. بنابراین خودم رهایش کردم. اگر قرار بود آن را از من بدزدند یا تصادفا آن را از دست بدهم، تصمیم گرفتم بهتر است خودم دورش بیندازم. البته خشمی که احساس میکردم کمرنگ نشد، قسمتی از آن بود. اما کلا خطای بزرگی بود. هرگز نباید دورش میانداختم. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
без подписи
... و لبخند میزند. لبخندی است بدون هیچ معنای پنهان یا عمیق، لبخندی است برای لبخند زدن. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
دوشنبهی عید پاک بود. هوا گرم بود و آسمان صاف، خورشید هم وسط آسمان، گرم و روشن، اما من غرق در غم و اندوه. بخشی از داستان ماریِ دهقان کتاب رویای آدم مضحک فئودور داستایفسکی
اول سرنیزه را فرو میکنی تو شکمش، بعد به دو طرف میچرخانی. این کار رودهها را پاره میکند. بعد طرف، به مرگِ کُندِ دردناک و ناجوری میمیرد. اما اگر سرنیزه را فرو کنی و نچرخانی، دشمنت شاید بپرد رویت و سرنیزهاش را فرو کند توی دلت. این دنیایی است که در آن به سر میبریم. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
اگر اینجا را پیدا نمیکردیم، ما را با کشتی میفرستادند سرزمین دیگر. آنجا یا باید کشته میشدیم، یا میکُشتیم. این کار به ما نمیآمد. من در اصل کشاورزم و دوستم هم تازه از دانشگاه فارغالتحصیل شده. هیچکداممان نمیخواهیم آدم بکشیم. کشته شدن که دیگر بدتر. به نظرم ناگفته پیداست. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
سفری که به آن دست زدهام در درون من است. مثل گردش خون در رگها آنچه میبینم درون خودم است و آنچه تهدید به نظر میرسد پژواک ترسم در قلب من است. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
"نوشتنشان مهم بود، نه؟" "بله بود. روند نوشتن مهم بود. ولو اینکه حاصلِ کارِ تمامشده بیمعنا باشد." کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
هر چه بیشتر به توهمات فکر کنی، بیشتر باد میکند و شکل میگیرد. بعد دیگر توهم نیست. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
در این جنگل نه خرس هست و نه گرگ. شاید چند مار سمی در آن باشد. خطرناکترین موجود اینجا منم. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
без подписи
در تاریکی، نیمهشب، در احاطهی جنگل انبوه، تنهاتر از این به تصور در نمیآید. اینجا نه فصلی است و نه نوری. به رختخواب برمیگردم، مینشینم و آه عمیقی میکشم. تاریکی به دورم پیچیده است. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
... اما تا اتفاق نیفتاده، نیفتاده. و بیشتر وقتها چیزها آنطور که مینماید نیست. کافکا در کرانه هاروکی موراکامی
без подписи
без подписи