Hamitic
Статистика- Последний пост
- 12 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حس میکنم از دنیا عقب افتادم. میرم توییتر نمیفهمم آدما دارن درمورد چی حرف میزنن. میرم اینستاگرام میبینم آدمها لگ شلوارکی با دمپایی پاشنهبلند پوشیدن و نمیدونم اسم اینا چیه. میرم بیرون میبینم هنوز آدمها ۵تا ۶تایی میرن کافه —فکر کنم آخرینباری که کافه رفتم نشستم معاشرت کردم واقعا ماهها پیش. میزنم فوتبال ببینم بازیکنها رو نمیشناسم. حس میکنم باید یه ورکشاپ برم یکم در جریان قرار بگیرم.
فاصلهم با فروپاشی روانی فقط چند سانتیمتره. تحمل همهچیز برام سخته. حتی غذاخوردن و نفسکشیدن برام خجالتآوره. حس میکنم دیگه قرار نیست حالم خوب باشه و هیچوقت نمیتونم با چیزهایی که دیدم کنار بیام.
نمیدونم با چه بدبختی تونستم چند دقیقه اینترنت داشته باشم و باهاش چیکار کردم؟ فیلمها رو دیدم. خون دیدم. عکسهای رها رو دیدم. خون دیدم. اینقدر خون دیدم که دیگه نمیتونم هیچوقت بهش فکر نکنم. فردا من میمیرم، پسفردا تو میمیری، ولی بالاخره یکی زنده میمونه و یادش هست این خونها رو.
فکر میکنم عجیبترین چیزی که در زندگیم دیدم دریاست. دریا واقعاً عجیب نیست؟ هر وقت روی دریام و به آب نگاه میکنم، هر وقت کنار ساحلم و به موجها نگاه میکنم، هربار و هربار برام عجیبه. بهتم میگیره. دریا هم ترسناکه و هم قشنگ. هربار بهت میکنم. هربار دلم میگیره. نمیدونم چطور توضیح بدم واقعا. انگار فرودو میشم وقتی به حلقه نگاه میکرد. بعضی وقتها حسم به دریا اینقدر غریبه که فکر میکنم شاید قراره توی دریا بمیرم و این حس غریب از همونجا میآد.
فکر کن مثلاً سال ١٣۶٢ از ایران رفتی، الان دیگه پیر شدی، شاید حتی فارسی یادت رفته، یا مثلاً بالاخره داری از شر mortgage خلاص میشی. بعد یه روز صبح از خواب پا میشی، میبینی توی خونهی خودت نیستی. کلهت رو از پنجره میکنی بیرون و میبینی وسط اسلامشهری مثلاً یا وسط ترمینالجنوب. اول فکر میکنی خواب دیدی. بعد میبینی هرچی میگذره نه، واقعاً انگار وسط اسلامشهری. یه چیزهایی من رو میبره وسط اسلامشهرِ ٢٢ سالگیم. درست وقتی که واقعاً فکر میکنم دیگه خیلی از اسلامشهر دورم. ساعت ١١ شب از سر کار برگشتم و دارم شام میخورم، یهو شمالیاسمین از لای پلیلیست پخش میشه. دارم در به در دنبال یه فایل لای ایمیلهام میگردم، یهو یه نوت خیلی قدیمی پیدا میکنم. یا آخریش امروز، وقتی بعد از شاید ۵-۶ سال هوس لوبیاپلو کردم. حالا من از وحید شمسایی طولانیتره که برنج نخوردم ها. اول فکر میکنم که این حس واقعی نیست. بعد میفهمم که چرا، هست. چیزهای مزخرف و کوچیکی هستن که من رو میبرن وسط اسلامشهر زندگیم. هر بار دهپونزده دقیقه طول میکشه که حالم ردیف شه و از ترس دربیام. بعضی وقتها ۵٠۵، بعضی وقتها پلهی اضطراری ساختمونها، بعضی وقتها پردههای زبرا، بعضی وقتها اسم دبیرستان مفید، بعضی وقتها یخچالهایی که از وسط میشه دست کرد توی شکمشون و وسایل صبحونه برداشت، بعضی وقتها کسی که داره به اردک و غازهای توی حوضها غذا میده، بعضی وقتها پیانو، بعضی وقتها دریمکچر. میلیونها چیز در زندگی هست که میتونه من رو پرت کنه وسط اسلامشهر زندگیم. بعضی وقتها فکر میکنم که نیاز دارم مغزم خاموش باشه. نیاز دارم روزی ١۴ ساعت سر کار باشم و یه روز ببینم شده ٧٢ سالم و دونهدونه آدمهای ٢٢ سالگیم شروع کنن به مردن و بعد فکر کنم که نکنه بازم چیزی یادم میمونه یا نه. چون اگه یادم بمونه، خیلی ناراحت میشم. آدمهایی که دونه دونه میمیرن ولی هنوز پفیوزهایی هستن که ٢٢ سالگیشون پیش تو مونده.
دیگه وقتی میری بیرون میفهمی که آدمهای جدید شلوارهای جینِ بگِ سهچهارمِ سایز شلوارِ معمولی میپوشن —و تو نمیدونی اون مدل شلوار اسمش چیه و خب هنوز ماماستایل پاته. میری بیرون و میبینی آدمها بندهای موزیکی گوش میدن که تو اسمشونم نشنیدی و هنوز ١٢٧ گوش میدی. میری بیرون و میبینی آدمها وقتی ازت میخوان آدرس بپرسن میگن آقا ببخشید و جمع خطابت میکنن. میری بیرون و میبینی چهل سالهها دارن میمیرن، بیستونه و سیسالههای همسن خودت دیگه وجود خارجی ندارن و ایران نیستن، و بیسسالهها جوری نگات میکنن انگار کسخلی. بابا گه به قبر این زندگی بیاره من نمیخوام پیر و خرفت و بومر شم.
سومین پفیوز زندگیم بهم تخته یاد داد. بعضی وقتها دلم برای اون هم تنگ میشه. کلاً دلم برای پفیوزها بیشتر تنگ میشه. شما کافیه یه خنجر به قلب من بزنی. تا چهارسال برات پست مینویسم و در ستایش خوبیهات میگم؛ هرچقدر هم که دو-دوزه و پفیوز باشی.
شما فکر کن یه روز حوالی سال ٩۶ شروع میکنی اوریگامی درست میکنی. یه دونه، دوتا، دهتا، نمیدونم چندتا. بعد از اون خوشحالی، بعد از اون بگا میری، بعد از اون میفهمی کرهی زمین مهد پفیوزهاست، بعد از اون هزارتا اتفاق میافته، بعد از اون هم یادت میره که یه روز اوریگامی ساختی. فکر کن یه روز حوالی سال ٠۴ داری گوشهی کمد دنبال نخسوزن میگردی که یهو یه اوریگامی پیدا میکنی. چی به خودت میگی؟ آفرین میگی خدایا من چه کسخلی بودم و چقدر آدم پفیوز بد دردیه و خدا نصیب هیشکی نکنه. اوریگامی رو میندازی دور. تا اینجاش خیلی نرماله ولی من چارپنجساله دارم اوریگامی میندازم دور. آخه حیوون مگه چندتا درنا و فیل و گوسفند و گاو کاغذی نیاز داشتم که هر سوراخی توی خونه رو باز میکنم یه کاغذ میزنه بیرون. بابا بمیر دیگه. خستهم کردی. کهولت سن هم الان وقتشه، چرا نمیمیری.
تقریباً اینطوری شدم که هرکاری میکنم که فقط پنج دقیقه یادم بره که چه اتفاقاتی توی این ده روز سرم اومده. واقعاً نمیدونم چیکار کنم. اگر میتونستم، تریاکی میشدم. کل پسانداز زندگیم رو دزدیدن، توی صدمتریم موشک زدن، گربهم رو ١٠ روزه ندیدم، و آدمها ناراحتم میکنن، و پاسپورتم رو نمیتونم بگیرم. ترکیب همهچیز.
از خدا تا اینجا نزدیک به سهدهه عمر گرفتم، ولی هنوز آدم پفیوزتر از اون آدمی که چندسال پیش پدرم رو درآورد ندیدم. چطور ممکنه توی جهان یکی رکورد درآوردن پدر بر ثانیه (Pedar Per Second) رو داشته باشه و دقیقاً همون آدم توی ٢٢ سالگی که فکر میکردم دنیا طویلهی جالبیه بیاد توی زندگیم و یهکاری کنه که هنوز هر آدمی از جاش تکون بخوره میگم اوخاوخ این پفیوزه فرار کن؟ یعنی از تعداد آدمها و دوستها و آشناهایی که توی این چندسال block unblock کردم یا گوست کردم یا فرار کردم یا دعوا کردم میشه خورشت ساخت.
یادم افتاد که از اینکه مثلاً دهساله خیلی پیگیر از کلهی ساختمونها عکس میگیرم خوشم میآد. هیچ پیشرفتی هم توش نکردم ها، که بگی مثلاً یه روز کاپ گه بهم بدن. صرفاً خوشم میآد که اینقدر برج و ساختمون برام چیز جالبیه.
هفتهشتسال پیش، یه آدمی توی زندگیم بود که یه روز زد توی ذوقم، و خب یادم مونده. داشتم راه میرفتم و از این گیاهها دیدم که برگهاش کل زمین رو میپوشونه و بهش گفتم من از این گیاهها که اینطوری کل زمین یا دیوار رو پوشونده خوشم میآد. گفت اینا قشنگن ولی زیرشون پر سوسک و حشرهست و بگاییه. بعد از اون یادمه هروقت از این گیاهها دیدم دیگه اونقدر ازشون خوشم نمیومد، چون یادم میافتاد که زیرشون پر سوسک و حشرهست و بگاییه. نمیدونم چندسال گذشته ولی هنوز این جملههه خیلی جاها یادم میآد. چندوقت پیش به بچهها میگفتم سربازیم تموم شه میخوام یه سفر عجیبغریب برم مثلاً پاکستانی جایی. جملهم تموم نشده همه شروع کردن که نه تراولهیستوریت خراب میشه و زیرش پر سوسک و حشرهست و بگاییه. یا امسال سعی کردم بالاخره اخلاق گهم رو جمع کنم و با آدمها خوشفاز باشم و به یکی گفتم بیا بریم یه سیگار بکشیم، برگشت گفت دارم ترک میکنم که معادل جملهی گلوم یه جوریه توی زمان کروناست و سادهترین روش پیچوندنِ یک نفره که فکر میکنی ضریب هوشی زیر ٧٠ داره. خلاصه گفت معاشرت زیرش پر سوسک و حشرهست و بگاییه. یا چبدونم داشتم توی شرکت میگفتم من کوکای زیرو رو واقعاً دوست دارم و خیلی جدی روتین زیرو دارم و معتادم، حتماً همه باید اشاره میکردن که آسپارتام و سرطان و فلان انگار خودم دسترسی به اینترنت آزاد ندارم. کوکا زیرو پر سوسک و حشرهست و بگاییه. سیصدچارصدتا مثال این شکلی دارم واقعاً. هربار هم میگم دیگه نمیذارم اینطوری بشه. میخوام از این به بعد نسبت به هرچیزی فکر میکنم اتفاق جالبیه حتماً در همون نقطه حساب کنم که سهثانیه بعدش قراره کلهم خراب باشه.
خیلی بدم میآد که از بین هر هزارتا آدمی که توی زندگی میبینم اصرار دارم که با یکی معاشرت کنم و جزو دوستام باشه و دقیقاً با همون یه نفر نمیتونم. واقعاً حرص میخورم از این.
خونهی مامانبابام از سال ۶۶ همونجاست. این تابلو هم از همونموقع. اون خونه خیلی عوض شد. فکر کنم ٢۵ ساله که دیگه اون حوض نیست. نمیدونم چندساله که دیگه اون درخت انجیر و انگور نیستن. خیلی ساله که اون فرشها نیستن. ١٠ ساله که من اونجا نیستم. ولی این تابلو همیشه بود —تابلوی جالبی هم هست. خوشم میآد که دادنش بهم. قابش رو عوض میکنم و میزنم همون گوشهی خونهم احتمالاً. جدیداً فهمیدم خانواده چیز مهمیه. البته هر انسانی که سال ٧۵ به دنیا اومده بین سالهای ١۴٠٣ تا ١۴٠۵ به این نقطه میرسه چون سیسالش داره میشه. ولی خب.
بنظرم برای آدمهایی که نمیشناسنم، احتمالاً قضیهی خیابون ولیعصر کاملاً نشون میده که چطور آدمیام. یعنی امروز که داشتم از شرکت ولیعصر رو پیاده برمیگشتم داشتم فکر میکردم چندبار تاحالا ونک تا چهارراه ولیعصر رو پیاده رفتم؟ احتمالا مثلا صد و خردهای، دویست بار. بعد داشتم فکر میکردم که همیشه هم از بالا که میآم پایین، از سمت راست میرم. سر همین، تقریباً دیگه همهی جزییات سمت راست ولیعصر رو بلدم. مثلاً میدونم که یه خونه هست که آیفون تصویریش توی ارتفاع ۴٠ سانتیمتری از زمینه و خیلی بانمکه. یا مثلاً اون مغازههه که تخت میفروشه اینقدر گرونفروشه که یهسری تخت داره که پنجساله همونن و سگ نمیخرتشون. جبدونم میدونم که تعداد هر کدوم از پلههای اون سوراخها که میرن بالا چندتان، یا کجاها از این نقاشی میرزاحمیدیها داره. حالا سمت چپ ولیعصر؟ اندازه گاو نمیدونم. یعنی واقعا فقط در این حد میدونم که پارک ساعی سمت چپه. همین. چرا اینطوریه؟ چون دفعهی اول از اینور رفتم و اینقدر کامفورتزونیام که اصلاً راه نداره با دست خودم یه روتین رو عوض کنم.
یهسری چیزها با تلاش به دست نمیآن. کنار اومدن با این خودش بزرگترین چیزیه که توی زندگیم تا الان یاد گرفتم. مثل مانتو میمونه یعنی. یعنی هر کاری هم که کنی تهش مانتویی؛ یه چیز حجابی تخمی که درنهایت جور در نمیآد. همچینچیزی. یهسری چیزها مال آدم نیستن و قرار هم نیست باشن. حالا تو هی پا بزن، هی بدو، هی فکر کن که دیگه این سیگاره رو بکشم و این شلواره رو بپوشم و بعدش دیگه کار کار کار تا رسیدن به هدف و سرچشمهی مقصود --متاسفانه خیر. راه نداره. همهی چیزها با تلاش به دست نمیآن.
یه چیزی که جدیداً دارم بهش دقت میکنم اینه که چقدر یه کارهایی میکنم که یه چیزهای دیگهای یادم بره. واقعاً هم روم کار میکنه. مثلاً، میرم پیادهروی که اون حدسی که دیشب زدم که اون سه دقیقه دلپیچهم برای سرطان رودهی کوچیک یا متوسط یا بزرگه یادم بره. میرم خونههای گیشا رو میبینم تو دیوار، که اینکه ظرف چندماه آینده باید اون تصمیم گنده درمورد خارجرفتن رو بگیرم یادم بره. توی شرکت سیویک دور با مهدی میچرخم دور طبقه، که اینکه همهی پسوردهای زندگیم رو آقای هکر خاورمیانهای دزدیده رو یادم بره. حالا اینا مثالهای بچگانهش بود ها. کل زندگیم دارم سعی میکنم مواجه نشم. یعنی از اینجا شروع کنم که سال ٨۶ نتیجهی اون فوتباله رو از یکی دیگه میپرسیدم چون بنظرم بهتر از این بود که خودم ببینم استرس بگیرم. سال ٩۴ نتیجهی کنکورم رو دادم یکی دیگه دید. امسال هم پیام صابخونهم رو دادم پوریا گوش داد. تقریباً ثلث قرن تجربه در مواجهنشدن دارم. این عکسه هم سعادتآباده. یاد خونهی نیما افتادم. هروقت اینطوری میشدم میرفتم خونهش میگفت سید بیا فلان مسابقهی رالی رو ببینیم یادت بره. یعنی مطمئنم کلا صاحب شرکت ردبول، مامان شوماخر، نیما و من میشستیم اون مسابقات رو میدیدیم.
یه وقتایی فکر میکنم اگه اینبار آخرینبار باشه چی؟ الان توی هواپیمام. از هواپیما میترسم. مثل خیلی چیزهای دیگه. مثل آسانسور، سوسک، بیماری، مرگ، تنهایی. مثلا اگه سقوط کنیم، اینبار میتونه آخرینباری باشه که دارم یه چیزی مینویسم. میتونه آخرینباری باشه که ابر و آسمون دیدم. وقتی بدونی این آخرینباره، یا حداقل بهش فکر کنی، خیلی چیزها راحتتره. میتونی توی ذهنت برای همیشه ببوسیش بذازیش کنار. مثل آخرین چشمتوچشم شدن توی فرودگاهه. میگی اوکی، خدافظیامم کردم، باید برگردم زندگیم رو کنم. یه سری از آخرینبارها ولی اینطوری نیستن. مثل بابابزرگم که وقتی داشتم از مدرسه برمیگشتم خونه توی راه به خودم میگفتم کاش یهبار دیگه ببینمش و نمرده باشه، ولی وقتی رسیدم پارچهی مشکی روی در بود و صدای گریهزاری. داخل پرانتز، از گریهزاری متنفرم. جوری که یه اکس پفیوز داشتم، بیشتر از اینکه پفیوزی اون یادم مونده باشه یه صحنه یادم مونده که جلوش داشتم گریه میکردم. خاک تو سرم. حالا پرانتز رو ببندم داشتم میگفتم یه سری آخرینبارها جوریه که تو براش آماده نیستی. فکر نمیکنی آخرینبار باشه یا حداقل انتظارش رو نداری. آخرین باری که با پونه حرف زدم، فکر نمیکردم آخرینبار باشه. آخرینباری که با بابام فوتبال بازی کردم، فکر نمیکردم اون فوتباله قرار نیست دوباره باشه و بعدش دیگه من بزرگ میشم و بابام پیر. یه سری از آخرینبارها هم انصاف نیستن. فکر کن پنجاهسالت میشه، میفهمی ایران دیگه نرفته جامجهانی، اونی که سال ٢٠٢٢ دیدی آخرینش بوده. یه حالیه دیگه میدونی چی میگم. اونموقع حالیت نبوده آخرینباره، هر مدت یه بار هم یه امیدی داشتی. حالا فوتبال و ایران و جامجهانی تخممه ها، دارم یه جوری میگم که بتونم منظورم رو برسونم. من برای هیچ آخرینباری ولی آماده نیستم. برای همینه که از خیلی چیزها میترسم. دلم میخواد همهچیز سکون باشه، چیزی عوض نشه، آدمها پفیوز نشن، باباها نمیرن، صبح یهو پانشی ببینی گلوت یه حالیه، شب یهو زلزله نیاد لوستر بیفته روت. همین رو شب شه، صبح شه، شب شه، صبح شه، شب شه، صبح شه، شب شه، صبح شه، اونقدر که دیگه خسته شی و بگی خب من دیگه کافیمه میرم بمیرم --که برای من میکنه توی هشتادوخردهای سالگی. حالا ممکنه اینطوری بنظر بیاد که خیلی boring میخوام زندگی کنم و زندگی هیجان و تغییر و سختی میخواد و تا سرما نباشد انسان گه گرما را نمیخورد و این حرفا ولی نه واقعاً، خودم بلدم چطوری آدرنالین و چیزهای جدید درست کنم. هفتهی پیش رفتم رشت ناهار خوردم برگشتم خوش هم گذشت راستش. هریپاتر و قطار و فسنجون و اینا.
واقعاً اضطراب خیلی چیز مزخرفیه. هی اضطراب این اضطراب اون. تقریباً اضطراب هرچیزی رو توی زندگیم تجربه میکنم. فکر کنم یه دونه اضطراب عرقسوزشدن بال پلیکانها موقع مهاجرت از جنوب به شمال مونده که ندارم. بقیهاش رو دارم. یعنی وقتی میبینم یکی نشسته با حوصله داره خورشت و برنج رو جدا میکنه و به نسبت یکسوم خورشت دوسوم برنج توی قاشقش میذاره هم اضطراب میگیرم. بعد حالا چون شما آشنایین میگما. توی توییتر همینو میگفتم میشدم پرنسسعلی، اضطراب سوشالمدیا هم میگرفتم.
توی خاطراتم خیلی چیزها رنگ دارن، کش میآن، یا واقعی بهنظر میآن. توی خاطراتم یه شب یه کلفروشی توی گیشا رو آب برده. توی خاطراتم بیستدقیقه طول میکشه که چهارطبقه رو بدون آسانسور بری. توی خاطراتم شیر با کرمبروله واقعاً خوشمزهست. توی خاطراتم یه شبی ماه نصف آسمون بود. توی خاطراتم فرشهای بازار یزد بوی خونه میدن. توی خاطراتم یه شب همهی توپهام توی اسنوکر پات میشد. توی خاطراتم نیاوران تا کارون رو حتما باید با BRT رفت، چون یه حالیه. توی خاطراتم همیشه شبه، و قیافهی آدمها رو از پنجمتری به بعد تشخیص نمیدم.