tgindex
واگویه

"واگویه؛ حرف‌هایی که آدمی با خودش می‌زند.." کانال‌ سید مصطفی موسوی اینجا قراره بلندبلند دور هم فکر کنیم کانال توابین @ir_tavabin

Последний пост
19 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
4 329
−11 за 4 дн.
Сутки
−7
−0,16%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
7 307
20 постов
Вовлечённость
168,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
6 939
1/48двое суток
7 952
1/72трое суток
8 576

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 19 июл.7 8235398

    عروس خاورمیانه را هرچند محزون باید هرکسی ببیند‌. برای کسانی که نتوانستند بیایند و در سالگرد پر کشیدن سید باشند، چشمم این‌ لحظات را گرفت.. #لحظات / سری دوم @wagoyeh

  • 18 июн.3 85613814

    سال ۹۳ بود. از گوشه کنار شنیدیم که دارن اعزام میکنن به سوریه. اون موقع هنوز کلمه مدافعان حرم خلق نشده بود. هنوز یواشکی میرفتن و یواشکی شهید میشدن و برمیگشتن. با میثم و سعید رفتیم پادگان لشگر ۲۷ تهِ پیروزی. اونجا یه آشنا پیدا کردیم و با هزار ذوق و دلهره فرم نوشتیم واسه ثبت‌نامِ اعزام به سوریه. تمام مدتی که از دژبانی رد شدیم تا دفتر نیرو انسانی و برگشت به خونه داشتم فکر می‌کردم ما چقدر کم هستیم!

  • 30 окт.7 10213664

    توی نمی‌دانم چندمین سفر سیستان، با یکی از بچه‌های امنیتی آشنا شدیم. شخصیت معروفی آمده بود که باید مراقبش می‌بودیم. با اینکه خطری احساس نمی‌کردیم اما تنها «احتمال وجود تهدید» باعث می‌شد که شرط عقل به کار بیفتد و ما احتیاط کنیم! توی رفت و آمدها و توقف‌ها، سر بحث را با برادر امنیتی باز کردم. بعد از دو سه ساعتی که اعتمادش جلب شد و کار به تعریف خاطرات رسید یک جمله‌ای گفت که از بعدِ شنیدنش، همیشه‌ آویزه‌ی گوش‌هایم کرده‌ام‌؛ برادر امنیتی که چشمش یکی در میان به جاده و مستمعِ صندلی شاگرد بود گفت «یه قانونی تو کار ما امنیتی‌ها هست اونم اینه که وقتی تو یه ماشین شخصیت‌ باشه، در صورتی که بهمون حمله بشه ما اصلاً و ابداً با مهاجم درگیر نمیشیم‌! و فقط از تقابل و درگیری فرار می‌کنیم!» و تکرار کرد که «پس چیشد؟ وقتی شخصیت داریم، درگیر نمی‌شیم!» سوغات آن سفر برای من همین جمله بود که: یادم باشد هیچ‌وقت با هیچ‌کسی درگیر نشوم، چون شخصیت همراهم است.. @wagoyeh

  • عروس خاورمیانه را هرچند محزون باید هرکسی ببیند‌. برای کسانی که نتوانستند بیایند و در سالگرد پر کشیدن سید باشند، چشمم این‌ لحظات را گرفت.. #لحظات / سری دوم @wagoyeh

  • گفت فقط بر مقدسات بوسه بزنید بر تربت و ضریح و سلاح و لب یار.. سید مصطفی موسوی #لحظات / سری اول @wagoyeh

  • روزی که خبر شهادتش رو به خانواده‌ش دادن پدرش اومده بود دم مقر اتوبان فتح. من نبودم، بچه‌ها میگفتن داد میزد که بچه‌ی من عرق‌خوره! دختربازه! کلی خالکوبی داره! این آدم نیست حالا میگید شهید شده؟! چرا دروغ میگید؟! بس کنید! می‌گفت و گریه میکرد. می‌گفت و گریه می‌کردم. امروز رفته بودیم بهشت زهرا(س)، دو تا ردیف اونطرف‌تر از سردار حاجی‌زاده خوابیده بود. هرچی بغض کردم گریه نشد. نگاهش که می‌کردم، هنوز تو قاب عکسش می‌خندید. می‌خندید به ما که هم گروهان بودیم و حالا جامونده بودیم؟ به باباش که اون حرفارو زده بود؟ به رفقای هم محله‌ایش که شاید هنوز دخترباز و‌ عرق‌خور بودن و آدم نبودن؟ به دختر پسرایی که اشک‌آلود اومده بودن حاجت بگیرن؟ من حاجت نداشتم. یعنی نه که نداشته باشم زیاد بود ولی از تو که این چیزها رو نباید خواست داداش، مشتی! یادته مرتضی کریمی می‌گفت دو دو تا؟ بچه‌های گروهان میگفتن هرچی حاج مرتضی بگه! من چه حاجتی داشتم؟ هرچی تو بگی مشتی! اینکه بیای به خوابمون لااقل، دوباره من و هم گروهانی‌هات رو مسخره کنی، اونقدر بخندی که صورتت قرمز بشه، به حال ما که رومون سیاهه! بخندی، من ذوق کنم برات.. @wagoyeh

  • غریبه نیستی. دلم لک زده واسه وقتی که چهارستون بدنم می‌لرزید اما نه از ترسِ مرگ که پاچه‌مون رو گرفته بود بلکه از شوقِ رفتن! شهید شدن، خوب رفتن.. غریبه نیستی، جسارت نباشه، بی‌ادبیه، ولی من از مرگ، مثل سگ می‌ترسم.. من شهادت می‌خوام حتی اگه لایقش نباشم، که نیستم..

  • دلت نشکنه رفیق

  • تازه آرمان را کشته بودند. هر شبِ بعدش، از غروب خودمان را می‌رساندیم به اکباتان. که شاید نگذاریم کس دیگری را آن‌طور به قتلِ صبر، ذبح کنند. بعد از دو سه ساعت از خیابان پشت ورزشگاه رد شدیم که موتوری‌ای غیر خودی، نقش بر زمین شده بود. بچه‌ها به دادش رسیدند. نشسته بودم کنار جدول که چهار نفری از دور، سر و کله‌‌ی عجیب‌شان پیدا شد. دروغ چرا؟ این‌طور جوان‌هایی کم دیده بودم. شاید هم فقط مختص زیست‌بوم اقلیم اکباتان باشند بیشتر. داشتند راهشان را کج می‌کردند بروند که صدایشان کردم‌. ایستادیم به حرف زدن. که کجا می‌روید؟ که کجا بودید؟ گفتند خانه بودیم و می‌رویم کافه. چشمم دور و بر کمرشان می‌چرخید که چیزی تیزی پر قبایشان نباشد. و موقع حرف زدن طوری که نفهمند نفس عمیق می‌کشیدم که بوی الکلی از دهانشان نیاید. گفتم می‌روید کافه برای سیگار و گل؟ گفتند نه. یکی‌شان گفت عمو این - و اشاره به یکی‌شان داد - سیگار می‌کشید ولی توی ترکه! وقت نصیحت نبود. گفتم از آن‌هایی که به ما فحش می‌دهید؟ گفتند نه عمو. راست می‌گفتند آدم به عمویش که فحش نمی‌داد! اصلا می‌گفتند عمو که ما هم فحششان ندهیم. نشستیم به حرف زدن. مگر چه وقت دیگری می‌شد که یک‌جا بنشینیم؟ مگر شب قدری، مگر دسته‌ی محرمی، مگر اینطور وقت‌هایی. جهانشان، کلماتشان‌، تیپ و قیافه‌شان عجیب بود. نشستیم به حرف زدن که شاید کمی چیزی که آن‌ور آبی‌ها از ما توی ذهنشان ساخته بودند را به هم بزنم. نمی‌گویم موفق شدم ولی گفتیم و خندیدیم، از کل‌کل‌ فوتبال شروع کردم و بعد تا ریش و عطر و اعتقاد کشاندمش‌. آخرش هم را بغل کردیم و رفتیم. ما یک سمت و آن‌ها سمت دیگری و هنوز برایشان عمو بودم، برایم به قدرِ برادرزاده‌ام، دوست داشتنی.. @wagoyeh

  • ما اگر می‌خواستیم پا پس بکشیم تا اینجا نمی‌آمدیم..

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • سر صبحی چشمم را که باز نکرده بودم یاد آن راننده‌ی سوری نشسته بود پشت پلک‌هایم. که از دمشق تا نیمه‌های راه حلب آوردم. یاد آنکه اول یک خواننده عرب سوری داشت برایمان میخواند که البته صدایش زنانگی نداشت بیشتر جای برادر ما بود و کلامی با هم نتوانستیم حرف بزنیم تا وقتی که مغازه‌ای بین راهی چیزکی شیرین و به غایت خوشمزه گرفت و بعد با اشاره سر تراشیده‌اش سر حرف بینمان باز شد. دید تمام مسیر سرم به راست و چپ است و از درخت‌ها عکس میگیرم دست و پا شکسته با نوعی افتخار از سر ذوق گفت قطع کردن این‌ها ممنوع است. قطع کردن اینها ممنوع بود و قطع کردن چیزهای دیگری را مردمش در آن سالهای سیاه اجازه داده بودند... توی پمپ بنزین هم وقتی تعجبم را از دیدن عکس پوتین و بشار دید هم توضیحاتی داد که نفهمیدم ولی بعدش دست به تصویر حاج قاسم کشید و بوسید و به چشمانش گذاشت و حرف‌هایی زد که با اینکه کلماتش را نفهمیدم ولی منظور این یکی را فهمیدم. تمام مسیر منتظر بودم و مشتاق که کسی یا ماشینی سر برسد و فقط به قدر دیدن لذتم از غیض چشمهایش فرصت داشته باشیم و ماشین را به گلوله ببندد و بخندد و برود. و ما چه؟ ما هم بخندیم و برویم. سر صبحی فکر کردم که راننده حالا کجاست و چه میکند؟ هنوز به قطع نشدن درخت‌ها فکر میکند و ذوق؟ عکس پوتین و بشار را چه کار کرده‌اند پمپ بنزینی ها؟ آن آویز حاج قاسم را کجا پنهان کرده است آن سوری مجاهد عاشق؟ چقدر سخت است کسی را دوست داشته باشی و نتوانی بگویی! چقدر سخت است که کسی نیاید و لبخند به لبانت نکارد! کسی نیاید و نکشد و نرود. جانمان روی دستمان مانده و این خیلی بد است. خیلی بیش از قطع کردن آن درختها..

  • без подписи

  • без подписи

  • روز / اطراف حلب / خانوطمان کلاشینکف، شیرچای. بوی تخمِ مرغِ آب‌پز و پاکستانی‌هایی که رو به روی شیخ کمیل نشسته بودند و داشتند از دغدغه‌شان می‌گفتند. شیخِ‌ پیرمردشان که لبخند از روی صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش پا پس نمی‌کشید و هر از گاهی دستانِ چروکیده‌اش را روی ریش‌های حنا گذاشته‌اش می‌کشید داشت درخواست می‌کرد، روی دوزانو نشسته‌. شاید ماه‌ها بود رنگ خانه و خانواده‌شان را ندیده بودند. شاید غذای دل‌چسبی، آنطور که بعدش بشود یک دل سیر، بی‌حساب کتابِ قسط و قرضِ شهری‌ها، بی‌‌سر و صدای ماشین‌ها، دراز بکشی و کمی بخوابی، دم دستشان نبود. حتی لباس‌هایشان جز آن لباسِ چریکیِ زُمُختِ نظامی که زخم‌ها را پنهان می‌کرد نمی‌توانست برای یک انسانِ معمولی، دلخوشی حساب بشود. سفره را پهن کردند و بعد از نمک‌گیر کردنِ شیخ کمیل، گفتند که گاهی بعد از نماز جماعت و به مناسبتی مثلا، مسابقه‌ی قرآن و احکام و فلان کتابِ مذهبی را می‌کذارند و برایش جایزه‌ای می‌خواهند که دل رزمنده‌ها را خوش کند لااقل. دغدغه‌شان بود.. @wagoyeh

  • زمستان سال ۹۳ بود. سعید زنگ زد و آرام طوری که اپراتور هم نشنود گفت "می‌آیی سوریه؟!" طوری که او هم نشنود گفتم "آره! با سر!" همانجا روی زمین نشستم. هنوز اسم مدافعان حرم آنطور که باید و شاید پا نگرفته بود، برای اولین بار توی روزنامه‌ها نوشته بودند مراسم تشییع فلان مستشار نظامی در سوریه. سه ماه رفتیم و آمدیم تا آخر هم نشد که برویم! توی‌ همان اعزامی که ما را نبردند جاسوس‌ اسرائیلی گرفتند. زیرلب می‌گفتیم حضرت زینب به جاسوس هم مهلت برگشت داد، به ما نه؟ قبل از اعزام گفتند باید توی بانک انصار حساب باز کنید. گفتیم چرا؟ گفتند حقوق! سوال و جواب‌ها کوتاه بود. گفتند "حقوق که هیچ، لااقل اگر برنگشتید نمکی توی آش خانه‌تان بریزند! هزینه کفن و دفنی چیزی" به خیلی‌هایمان برخورد! ما که شیعه‌ی حسینیم مگر به فکر کفن بودیم؟ خیلی‌ها حساب باز نکردند. گفتند برای جهاد که پول نمی‌خواهیم! ما اصلا می‌خواهیم برویم برنگردیم! بعضی‌ها هم فکر ورثه‌شان بودند. پدر و مادرِ پیری و زن و بچه‌ی تنهایی. خب مردتر از آن بودند که بعد از مرگشان هم به فکر عزیزانشان نباشند! پایمان به انارکیِ جاده‌ی تهران-کرج رسید دیدیم خیلی‌ها با سر آمده‌اند! خیلی‌ها که وقتی پیکرشان برگشت، سرشان رفته بود و حرفشان نه! کارمند بانک کارت را انگار که چیزکی مفت باشد گرفت و گفت "انصار که مُرده است!" صورتم پا به پایش خندید و دلم های‌های گریست! به او نگفتم، به خودکار روی میز گفتم، به کارت که تحویل بانک ندادمش گفتم، به خودم، به بچه‌های جامانده روی تپه‌ها خانطومان، به آن قرارگاه توی اتوبان فتح، که انصار مرده است!؟ انصار شاید، ما که نه! رفیق‌های ما که نه..! آن‌ها اتفاقاً رفتند که بمانند! رفتند که با انصار نمیرند.. ‌ #سید_مصطفی_موسوی ۲۹ صفر ۱۴۴۶ | حرم حضرت عبدالعظیم(ع) ‌ @wagoyeh