- Последний пост
- 6 февр. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
زمانِ بودنِ من توی این چنل، مدت ها پیش تموم شده بود؛ مثل تمامِ نرفتن هام اما اینجا هم فقط مونده بودم. پا فشاری میکردم، یک جایی درونِ خودم، که ادامه بدم و بنویسم، که بنویسم و با بیشتر نوشتن کمتر بگم، توانایی رو به رو شدن با خیلی چیزها رو نداشتم، پشت کلمه هام گم شدم. در قبال نوشتنم برای مخاطب هام، که صرفا گوش و چشم نبودید، میخوندید و همراه بودید، احساس مسئولیت میکردم. برای چیزهایی که نمیگفتم، برای زندگی ای که نمیکردم، در قبال سنگینی مسئولیتی که فقط روی شونه هام میکِشیدمش، یک روز خیلی بی خبر و برای همیشه از «مود» و چهار سال خاطره ای که داشتم رفتم. این که میخونید رو، من مینویسم اما اینجا حضور ندارم، آناهید براتون پست خواهد کرد. اینجا دیگه متعلق به من نبود، من به «مود» متعلق بودم. یه بار دوات نوشت نوشته های اون بالا، از عکس های جیمز وب مرده ترن؛ من اون خاطره های قدیمی رو بارها و بارها زندگی کردم، اما فشار گذشته ای که با نوشته ی آدمهای قبلی زندگیم اون بالا روی دوش نوشته های این سالهای آخر سنگینی میکرد، من رو توی نگفتنم دفن کرده بود. نوشتن قسمت جدایی ناپذیری از زندگی منه؛ هنوز هم مینویسم برای خودم، توی یه دفتر آبی و یه چنل یک نفره. یک سری جاها رو باید کنار باقی آدم ها سکوت کرد؛ منم نیاز دارم سکوت کنم تا بتونم بشنوم و ببینم، تا همیشه سکوت نخواهم کرد، تا همیشه طول نخواهد کشید، حداقل الان فکر نمیکنم اینطور بشه؛ «مود» اما دستِ یک آدمِ قدیمیه که باید رهاش کنم. تاریک ترین سالهای زندگیم رو همراه من بوده، تنها جایی بوده که بهش پناه آوردم وقتی حتی نمیتونستم توی خودم آروم بگیرم، تنها شکلیه که از خاطراتی که از مغزم پاک شدن، جلوی چشمام هست؛ گذشتن ازش آسون نبوده. دلم نمیخواد جوری که گذشته برام ساخته و نوشته زندگی بکنم، دلم میخواد جوری که گذشته ازم خواسته زندگی بکنم؛ راه دیگه ای جز عبور کردن و رها کردن دست های آدمی که بودم ندارم، با این که میدونم با بودن تو، با بودن «مود» من الان اینجا و زندم، اما سنگینیِ قبل توان منو برای بعد از این میگیره، من اون "بعد" رو به تمام من ها مدیونم. شاید پایان شکوهمندی نیست، اما ادامه دادنِ خود خواسته ایه. لینک چنل جدید رو پایین این پست میذارم؛ اما مشخص نیست که کِی برای نوشتن برمیگردم، با این حال دونه به دونه ی آدمهایی که هنوز اینجا حضور دارن برام اهمیت دارن، پس نمیشد به این بی خبر رفتن با بی خبر گذاشتن ادامه داد. من حالم خوبه؛ این فقط یه چپترِ دیگه ست، اگر خواستید باز هم من رو بخونید، شاید، یه روزی، دوباره، جای دیگه ای. مواظب خودتون باشید، دوستون دارم و از همراهی و بودنتون ممنونم، چیزهایی رو گفتم که نیاز به شنیده شدن داشتن، امیدوارم شما هم گاهی احساس نوشته شدن کرده باشید. @beeyondsaturn
انگر ایشوزم وارد یک فاز جدید و غریبه ای شده.
این نوشتهها، احساسات یخزدهی من، درست قبل از آب شدنه. تا فردا که آب شد، گم شد توی دریای فراموشی، یه ردی ازش توی دنیا بمونه.
видео или голосовое, без подписи
https://youtu.be/lF5hjwsjw7A?si=MfruOVb5kIsDbv67
Ashnikko – Daisy (Lyrics)
видео или голосовое, без подписи
I have shit to do, so.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
𝑀𝑂𝑂𝐷 pinned «تو سختی هستم، تو بیاحترامی اصلا نه.»
تو سختی هستم، تو بیاحترامی اصلا نه.
امروز خبر اومد یه هوش مصنوعی چینی زده بازار تکنولوژی آمریکارو ترکونده و همه هم از خبر ترسیدن. چند وقت پیش خبر اومد Chatgpt اومده و قراره همه بیکار شیم. چندوقت قبلش کووید همین کارو کرد. یادمه اون روزا میگفتن نفت آمریکا قیمتش صفر شده و قراره همه بدبخت شیم. شرکتها همه lay off میکردن و بدبخت قرار بود بشیم. یا وقتی ایران بودم، دلار هرروز این بدبختی رو یادآور بود. یا اون تحریم جدیده که دیگه جلو رفتن به آمریکا رو میگیره. راستش نمیگم هیچکدوم ازین موجهای بدبختکننده هیشکی رو بدبخت نکردها، اما میگم حتی همونایی هم که اون مدت lay off شدن الان دیگه کار جدید رو گیر آوردن. یا اونا که توی ویزا به مشکل خوردن نهایتا یه جایی تونستن برن. موضوع اینه که این خبرا هیچوقت تموم نمیشن. شاید تواترش بیشتر هم بشه. ولی اونی بیشتر از همه ضرر میکنه که این اخبار جلوی تلاشش رو بگیره. انگیزهش رو بگیره. یه خاطره بگم. سال اول ریاست جمهوری این دوست عزیزمون در آمریکا، منو دوستم داشتیم برا gre میخوندیم. وقتی گفت میخوام ایرانیارو بن کنم، (و کرد) من گفتم اوکی دیگه آمریکا تموم شد. من بیخیال gre شدم. اون دوستم اما ادامه داد. گفت حالا یه کاریش میکنیم. اون اومد و من نیومدم. ینی نه gre خوندم و نه هیچ کار دیگه کردم. فقط ناامید شدم. تا چندسال بعد درس گرفتم و وسط هزار تا تحریم و بیپولی و اینا اومدم. حالا من همه مثالهام ربط داره به آمریکا و اپلای و اینا (واقعا چرا). اما بعید میدونم توی کل زندگی هم طور دیگه ای باشه. نباید بذاریم موجها ناامیدمون کنن. باید گذاشت این موجها دم بکشن، تا اول ببینیم واقعی و درازمدتان یا نه. بعد اگه موندگار بودن پلن زندگیمون رو یه کم باهاش تنظیم کنیم. اما دست از تلاش ...؟ برنداریم. ناامید ...؟ نشیم. سریع پلنمون رو عوض ...؟ نکنیم.
هر جایی از هر گل متفاوتی که میدیدی برای من عکس میفرستادی؛ یکی از دسته گل هایی که برام گرفتی هم با مضمون اینکه: اگر چیزی زمخته، دلیل نمیشه که زیبا نباشه؛ بهم دادی. جونِ رفته، اگر چیزی زمخته دلیل نمیشه نشکنه، من سفت و سخت بودم که پشتت بهم گرم باشه؛ تو میدونی چقدر و چند بار با هر چیز به ظاهر کوچیکی شکستم؟
یکی از رازهای زندگیم اینه که همیشه فکر میکردم آدمها میتونن باهام دوست باشن، اما نمیتونن شبیه پارتنرشون دوستم داشته باشن. خلاصه خواستیم از ارتباط عاشقانه بریم بیرون توی صورتم تف بندازین و لطف کنید از همونجا که معدم درد میکنه یک جسم نوک تیزی رو مستقیماً فرو کنید توی بدنم، ولی نگید خب بیا دوست باشیم. من نمیتونم با کسی که دستاشو میبوسیدم و همون قدر که اون دوست داشته موقع بیدار شدن ناز بکنه تا بیشتر قربون صدقش برم، دوست داشتم دیرتر بیدار بشه تا بیشتر قربون صدقش برم و همزمان با هر خطاب کردنی شوق این رو داشته باشم که چشماشو باز کنه، دوست باشم.
همون قلبی که دوسِش داشته، میشکنه؛ وگرنه تو دیدی قلبی که کسی رو دوست نداره از چیزی اذیت بشه؟ آره، از دوست نداشتن. کلا بکنی پشیمونی، نکنی پشیمونی.
کاش آدما قدرتش رو داشتن یه حرفی بهم بزنن که کونم رو بسوزونه، من متاسفانه دلمم نه، قلبم میسوزه.
کسی نگفت از پسش برنمیایم، ولی قرارم نبود برای از پسش براومدن فقط بتونیم زندگیش بکنیم.
یه وقتایی آدم ترجیح میده به جای حس کردن چیزها تموم بشه، آدمیزاد ولی دکمه خاموش و روشن نداره.
شش درصد بینایی جنرالم رو امشب از دست دادم.