Лучшие посты
за три месяцаرومن رولان :: جانشیفته :: م.ا بهآذین
هملت: «اگر هیچگاه مرا در قلب خود جای دادهای، یکچند خود را از شادیهای آسمان محروم بدار و به اکراه در این سرای درشت دم برآر تا بازگوی داستان من باشی.» [ترجمهی م.ا. بهآذین] Hamnet (2025)
روزهای اول آخرین ماه سال است، در تکاپوی کارهای آخر سال، با سری پر امید و در بیم، خانه را ترک میکنی. چند روز است که پیشخبر جنگ در فضا پیچیده. از جنگ خبر میدهند، باید هولناک و دردناک باشد اما تو و تمام مردم به این خبر، به جنگ بیحس شدهاید. سالهاست که سایهٔ این واژهٔ زشت روی سرمان است. سالهاست که بمب و موشک را در خیال میبینیم و حالا دیگر جوری به جنگ نگاه میکنی انگار که شبیه زلزله یا سیل با هر بلای طبیعی دیگر باشد که بیارادهٔ تو یک روز اتفاق میافتد و کاری از دست تو برنمیآید. تو فقط در سرزمینی زندگی میکنی پر از احتمال وقوع بلای طبیعی و غیرطبیعی. همانطور که هر روز نمیتوانی به زلزله و آتشفشان فکر کنی، به جنگ هم فکر نمیکنی. میدانی سرنوشت محتوم است و دیر یا زود اتفاق میافتد. 📌 ساعت ۹:۳۸ دقیقه است. هدفون به گوش داری و چیزی میشنوی، خوب یادت هست. مگر میشود آن لحظه را فراموش کرد. یک سمفونی پرسروصدا از مالر را میشنوی. پر از صداهای عجیب. ناگهان صدایی بلندتر و گوشخراشتر از صدای توی گوشت میشنوی. ناخودآگاه بالا را نگاه میکنی، جنگنده است. از جنگ قبلی صدایش در یادت مانده. نه تو، بلکه همه مردم این شهر صدای جنگنده و پدافند و پهپاد را خوب بلدند. ۲۰ ثانیه صدای جنگنده را میشنوی ناگهان سه انفجار بزرگ، سه صدای مهیب از جایی نهچندان دور. صدا دور نیست و جوری در سرت میپیچد که قبلاً چنین چیزی را تجربه نکردهای. میدانی که اتفاق افتاد. بلا آمد. جنگ شروع شد. لحظهٔ آغاز جنگ قبلی تو و بیشتر مردم این شهر را در خواب بودید و لحظات شروعش را کمتر کسی یادش مانده، اما این لحظه را هرگز فراموش نمیکنی. مردی کمی جلوتر برمیگردد، میپرسد زد؟ جواب میدهی زد. هر دو منتظر این لحظه بودید. مبهوت و سردرگماید. اینقدر مبهوتی که با خودت میگوید حالا شاید اشتباه میکنی، شاید موشک نبوده اما بو، بوی بمب، بوی مواد منفجره را حس میکنی. تابهحال در هیچ بمبارانی نبودهای، بوی بمب و انفجار و باروت را چطور میشناسی؟ میفهمی که بیبروبرگرد جنگ شده و حالا سرگذشت و این کشور به قبل و بعد از ۹ اسفند ۱۴۰۵ ساعت ۹:۳۸ تقسیم شده.
احمدرضا احمدی میگه: «شعر به درد و رنج نیاز داره فقط، نه وزن و قافیه» هنر و خلق کردن از درد داشتن میآد، توی بیدردی و رفاه هیچ چیز خلق نمیشه، چیزی که بشه اسمش رو گذاشت هنر. @mehreganekherad
مست شوید تمام ماجرا همین است، مدام باید مست بود، تنها همین. باید مست بود تا سنگینی رقتبار زمان که تورا میشکند و شانههایت را خمیده میکند را احساس نکنی، مادام باید مست بود، اما مستی از چه؟ از شراب از شعر یا از پرهیزکاری، آنطور که دلتان میخواهد مست باشید و اگر گاهی بر پلههای یک قصر، روی چمنهای سبز کنار نهری یا در تنهایی اندوهبار اتاقتان، در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدید بپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعت از هرچه که میوزد و هر آنچه در حرکت است، آواز میخواند و سخن میگوید بپرسید اکنون زمانِ چیست؟ و باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت جوابتان را میدهند. زمانِ مستی است برای اینکه بردهی شکنجهدیدهی زمان نباشید مست کنید، همواره مست باشید، از شراب از شعر یا از پرهیزکاری، آنطور که دلتان میخواهد. شارل بودلر @wingsofdesires