tgindex

زنان و مسائل اجتماعی ایران

описание

نوشته‌های زنی جامعه‌شناسی خوانده درباره زنان، خانواده و جامعه.

639
подписчиков
Охват к подписчикам
105,9%
ERR
Реакции к просмотрам
1,64%
279 на 24 постов
Пересылки к просмотрам
1,13%
192
Постов в день
0,1
всего 24

Где отзываются чаще

доля реакций к просмотрам
  • 6 авг.✍🏻 این‌روزها انتشار نقاشی‌هایی از خانم مهرنوش بادپر در فضای مجازی، که به برخی ناهنجاری‌های فرهنگی در خانواده و جامعه اشاره کرده، مورد توجه و موضوع بحث‌های زیادی بوده است. برخی او را تحسین کرده‌اند و برخی او را «روان‌پریشی که در خانواده پر آسیب بزرگ شده» و «مرجان ساتراپی دوم» دانسته‌اند که برای «سیاه‌نمایی» در رسانه‌های معاند خوراک فراهم می‌کند. حتی رادیکال‌ترین منتقدان هم معمولاً ادعا نمی‌کنند خانم بادپر «دروغ» می‌گوید. همان‌طور که بازنمایی مرجان ساتراپی در پرسپولیس «دروغ» نبود. همان‌طور که رمان آذر نفیسی، ولو که اسرائیل از روایت او فیلم ساخته باشد. آنها بخش‌هایی از تجربه‌های تلخ و تاریک گروه‌هایی از زنان و مردان ایرانی در خانواده و جامعه را بازتاب می‌دهند که شاید شبیه به تجربه‌های ما نیست و احتمالا آن چیزی نیست که دلمان بخواهد ویترین وضعیت زن و خانواده در ایران را بسازد. تجربیاتی که مثل تجربه‌های خود ما موقعیت‌مند هستند و بدون آن‌ها تصور کلی ما از واقعیت ناقص است. بویژه در حوزه زن و خانواده که مسئولیت حفظ آبروی خانواده و ملت را بر دوش‌اش گذاشته‌اند. مناسبات میان قدرت و حقیقت این‌گونه است. اما افراد و گروههایی که خاموش و حذف می‌کنیم و آسیب‌هایی که زیر فرش هل می‌دهیم، گم نمی‌شوند...اینکه «دشمنان» ما عاشق انتشار چنین تصاویری هستند، چنانکه ما تصویر مشخصی از غرب را می‌پسندیم، به معنای «دروغ» بودن آن‌ها نیست. ماجرا این است که همه واقعیت همین نیست. اقتضای منافع سیاسی بازنمایی گزینشی است. مثلا در جریان مدرن شدن دولتی ایران در دوران پهلوی اول و دوم، تصویر «زن تراز» و مترقی آنقدر بزرگ و بزک شد، که زنان مسلمان و مذهبی را تا حدود زیادی از کادر بیرون انداخته بود. اتفاقی که بعد از انقلاب درباره گروه دیگری از زنان تکرار شد. (تنها اینکه زنان مسلمان دانش، امکان و کلمات کمتری برای روایت خود داشتند؛ کنترل تعصبات سنتی همزمان با کنترل دولتی درکار نامرئی کردن آن‌ها بود.) اما بزرگترین آسیب شقه شقه شدن زنان در هر دوره، متوجه خود زنان است. ساختار امتیازدهی و برچسب‌زنی پدرسالارانه در اشکال نو و کهنه‌اش، گفتگو میان زنان را با باورهای مختلف، ولو با اهداف مشترک، دشوار و حتی ناممکن می‌کند. ضمن اینکه زنان در این میان صرفاً قربانیان منفعل نیستند؛ بسیاری اوقات خودشان هم آگاهانه/ ناآگاهانه نقش موثری در فرایند طرد و نامرئی‌‌کردن گروه‌های دیگر ایفا می‌کنند؛ خواه در ساختارهای دولتی و حکومتی باشند, خواه در انجمن‌ها و حلقه‌های فمینیستی. ساختن فضاهای مشترک برای گفت‌وگو و به رسمیت شناختن تجربه‌ها و دیدگاه‌های متفاوت، شاید مهم‌ترین راه پرهیز از شقه‌شقه شدن کنشگران و از دست رفتن ظرفیت‌های جمعی باشد. @neocritic8,24%
  • 26 апр. 2025 г.без подписи3,86%
  • 7 авг.⭕️خانه امید؛ حکایت زن بلوچ «خانه هدی» نامی آشنا برای اهالی سیستان و بلوچستان است. خانه ای در حاشیه شیرآباد که گروهی از زنان بلوچ آن را اداره می کنند. زنان این خانه که تعدادشان به بیش از 600 نفر می رسد از راه سوزن دوزی به امرار معاش می پردازند. اما این خانه فقط برای خانواده های این زنان به «خانه امید» تبدیل نشده است. ♦️«مرضیه» مدیر این خانه، زنی که به دلیل مشکلات مالی به سراغ راه اندازی کسب و کار می رود؛ از لحظه تولد این خانه می گوید، پرچالش ترین روزهایش را بازگو می کند و داستان های بزرگ شدنش را تعریف می کند. ♦️خانه توانمندسازی زنان شیرآباد حالا بعد از چند سال یکی از امن ترین نقاط محله برای زنان است و مسیر ارتباطی آن با شرکت های بزرگ همچون ایران خودرو برای فروش کالا باز شده است. @zananepazhoheshgartarikh13963,65%
  • 17 апр.نسل جدید هنوز تجربه نکرده خفقان و نفس بند شدن از مواجهه با آن لحظه‌هایی که به خود می‌آمدیم و می‌دیدیم حکومت چه خیانت‌آمیز، از هر نوع اعتقاد و آرمان‌هایمان - هر نوع - دینی، ملی، ...، هر چه، استفاده کرده و روزی بعد، ما را از دایره انسان‌ها بیرون می‌گذاشته، انگار اصلا نیستیم و نبوده‌ایم، و ما مانده‌ایم و لعنت بر خودمان که چه صادقانه اعتماد می‌کردیم و حکومت را از خود می‌دانستیم، سواری گرفتند و ما کولی دادیم. به راستی چرا از تکان دادن پرچم‌های این شب‌ها، این‌قدر سرشار از خشم می‌شوم؟ - رنگ پرچم ناراحتم می‌کند؟ نه، سبز و سپید و سرخ، شاد و روشن و زنده‌اند. - شاید نماد وسط پرچم ناراحتم می‌کند؟ نه، می‌دانم نمادها می‌آیند و می‌روند، برای من در نهایت همگی پوچند، مردمانی بدان دلخوشند، دل‌خوشی بر چیزی این‌قدر پوچ! چه زیبا. باشد. - آیا وطن‌دوستی ناراحتم می‌کند؟ نه، وطن را مادر و پرورنده خود می‌دانم، شیوه‌ی درک و فهم من از آفاق و انفس، جبراً، بدین وطن پرورش یافته. اگر می‌توانم از آن منتفر شوم هم از آن روست که به آن عشق می‌ورزم. - آیا جمعیت کسانی‌که می‌دانم مثل من فکر نمی‌کنند مرا می‌ترساند؟ نه، بخشی از رازهای قدرت اقلیت را می‌دانم. زندگی بدون وادادگی به اکثریت را مدت‌هاست آموختم. - آیا حمایت از سربازان و مرزبانان ناراحتم می‌کند؟ بی هیچ توضیحی، هرگز. حتی، دانشمندان و کارکنان صنایع دفاعی را هم ردیف سربازان جبهه‌ها می‌دانم. - آیا ناراحتم چون شعار دادن را عوامانه و پوچ و بی‌ریشه می‌دانم؟ نه، چرا که می‌دانم شعار مانیفست فلسفی نیست که در منطق آن بخواهیم تناقض‌ها را پیدا کنیم. شعار باید احساسات را بشوراند و البته که هم مخاطب خاص دارد و هم سردهندگان خاص. نیز بدان برای خود دل خوش باشند. خشم و نفرت من، از اینها نیست، آنچه از اعماق ناخودآگاهم می‌جوشد از یادآوری تمامی آن استفاده‌های قدرت از اعتقادات مردم و بعدتر به رگبار بستن آنهاست. چگونه به کودکی که با غرور پرچم کشورش را تکان می‌دهد بگویم کار تو باید الان چیزی دیگری باشد، الان باید به فکر جمع کردن توشه علم و هنر باشی تا فردا بتوانی به نیروی خودت اتکا کنی نه اینکه شور فرمانبری، از تو انسانی مطیع و وابسته قدرت بسازد - تا فردا روزی از اعتمادی که به راست‌کرداری حکومت کردی پیش خود سرافکنده نباشی!؟ ... و مشکل، همان مشکل بی حافظگی است. تکرار اعتماد ساده لوحانه به کسانی‌که در برخورداری از قدرت هم‌سطح مردم نیستند اما مردم را می‌فریبند که "با هم شریکیم"! چگونه به جمعیتی که شامگاهان پرچم‌ها را تکان می‌دهند بگویم چه دلیلی دارد آنکه پول و اسلحه دارد از موشک های فوق پیشرفته هایپرسونیک گرفته تا میدان‌های نفت و گاز تا کنترل گردنه هرمز، باید خود را خسته کند تا پاسخگوی مطالبات معیشت و زندگی معمولی شما باشد؟ وقتی، دیگر تاراج جوابگوی خاصه بخشی‌هایش نباشد و به عسرت دچار شود با گلوله حذفتان می‌کند و از مسیر واردات، امت جایگزین می‌کند. احسان بدیعی3,06%
  • 21 февр.قمار بزرگ! چرا بخشی از ایرانیان یا موافق حمله نظامی‌ آمريکا هستند یا مخالفتی ندارند؟ در یادداشت‌های نیروهای ارزشی دیده‌ام که این افراد یا تیپ فکری را، به برچسب‌هایی چون وطن فروش و‌ خائن و بی غیرت و غرب زده و ... متهم کرده‌اند! اما بیایید یک لحظه بدون شعار حرف بزنیم. وقتی می‌بینیم عده‌ای صریح می‌گویند «انشا الله بزنند شاید این بدبختی درست شود» و عده‌ای هم می‌گویند «دیگر برایمان فرقی ندارد»، ما با یک زخم روانی طرفیم، نه فقط یک تحلیل سیاسی! و بزرگواران یادشان نرود، این حال جامعه هم، یک‌شبه ساخته نشده! ♨️چطور شد که اینطور شد؟ ۱) خستگی عمیق و حس بی‌اثری آدم وقتی سال‌ها رای بدهد، صبر کند، هزینه بدهد، امید ببندد و آخرش حس کند تغییری در زندگی‌اش ایجاد نشده، کم‌کم به این جمع‌بندی می‌رسد که «از ما کاری برنمیاد» این همان درماندگی آموخته‌شده است. در این نقطه، شوک بیرونی وسوسه‌کننده می‌شود. اما اینکه جامعه به چنین نقطه‌ای برسد، یعنی مسیرهای اصلاح تدریجی یا بسته شده یا بی‌اثر مانده. وعده‌های بی‌سرانجام، مشارکت محدود، و نشنیدن صدای مردم، مستقیم به پای حاکمیت نوشته می‌شود. ۲) امید بستن به شوک برای شکستن قفل! وقتی ساختار سال‌ها در یک وضعیت قفل‌شده بماند، ذهن دنبال «تکانه» می‌گردد. بعضی‌ها حمله را نه به‌عنوان آرزو، بلکه به‌عنوان آخرین متغیر تغییردهنده تصور می‌کنند. یک قمار بزرگ برای شکستن بن‌بست! اما اگر جامعه‌ای به این نتیجه برسد که تنها راه تغییر، ضربه بیرونی است، یعنی سازوکارهای اصلاح داخلی کار نکرده یا جدی گرفته نشده. این قصور، قصورِ ساختاری است. ۳) تحلیل‌های ساده در فضای بسته در فضای محدود و قطبی، تحلیل‌ها هم ساده می‌شود: یا یکِ همین وضع، یا صفرِ فروپاشی کامل... و خلاصه پیچیدگی‌ها گم می‌شود. وقتی گفت‌وگوی آزاد و نقد بی‌هزینه سخت باشد، وقتی رسانه‌ها نتوانند حرفه‌ای و مستقل کار کنند، طبیعی است که مردم به روایت‌های ساده و رادیکال پناه ببرند. این فضا را چه کسی ساخته؟ پاسخ زیادی روشن است! ۴) بی‌تفاوتیِ از سرِ سوختگی آن‌هایی که می‌گویند «هرچه می‌خواهد بشود، بشود. آب که از سر بگذرد ...»، خیلی وقت‌ها بی‌اخلاق یا بی‌وطن نیستند فقط سوخته‌اند. بد جور هم سوخته‌اند. فشار اقتصادی، ناامنی آینده، مهاجرت گسترده، اضطراب مزمن… آدم از یک‌جایی به بعد برای دوام آوردن، خودش را بی‌حس می‌کند. وقتی سیاست‌گذاری نتواند حداقلی از ثبات و افق پیش‌بینی‌پذیر بسازد، سرمایه اجتماعی فرومی‌ریزد. این هم اتفاقی نیست! ۵) فرار از تعلیق بلاتکلیفی طولانی از خود بحران فرساینده‌تر است. برای بعضی‌ها حتی یک سناریوی پرخطر از این وضعیت معلق قابل‌تحمل‌تر به نظر می‌رسد. جنگ در ذهنشان یعنی «بالاخره یک تکلیفی روشن می‌شود» اینکه جامعه به جایی برسد که خطر را به تعلیق ترجیح بدهد، یعنی افق امید تضعیف شده و امکان اصلاح دیگر باور نمی‌شود. این هم محصول تصمیم‌ها و روندهایی است که سال‌ها انباشته شده. مخلص کلام! مسئله این نیست که چرا مردم به قمار فکر می‌کنند. مسئله این است که شما و حکمرانی مطبوع شما چه کرده‌اید (یا چه نکرده‌اید)‌ که قمار بزرگ‌ استقبال از جنگ برای بخشی از جامعه، از صبر عقلانی‌تر به نظر می‌رسد؟ ♨️یک‌نکته هم برای قمار دوستان! قمار شاید قفل را باز کند. اما اگر زمین بازی از قبل ترک برداشته باشد، ممکن است همه‌چیز را با هم فرو بریزد.‌ نمونه‌ی روشنِ این منطق را می‌شود در حمله ۷ اکتبر دید؛ جایی که بخشی از حامیان حماس استدلال می‌کردند فرسایش تدریجی زیر فشار اسرائیل خیلی بدتر از یک انفجار پرهزینه است! منطق‌شان این بود: «بگذار یک‌بار بازی را به‌هم بزنیم، حتی اگر هزینه بدهیم.» اما تجربه نشان داد شوک، لزوماً به رهایی منتهی نمی‌شود. گاهی دامنه‌ی ویرانی را گسترده‌تر می‌کند و هزینه‌ی اصلی را همان مردمی می‌پردازند که از فرسایش خسته شده بودند! جان کلام: این همان نقطه‌ی خطر قمار بزرگ است. وقتی جامعه از مرگِ آهسته خسته می‌شود، ممکن است به مرگِ ناگهانی رضایت بدهد، بی‌آن‌که تضمینی برای زندگی بهتر در کار باشد! @yaser_arab572,82%
  • 27 июл.بچه ها من چند هفته است با گروه های مختلف در ایران حرف زدم و به فکرم رسید این یادداشت مختصر را بنویسم شما هم اگر تجربه متفاوتی دارید بنویسبد فروپاشی خاموش طبقه متوسط ایران: لایه‌های کمتر دیده‌شده فراتر از آمار تورم و قدرت خرید، این پدیده یک سری اثرات زنجیره‌ای دارد که کمتر در تحلیل‌های رسمی مطرح می‌شوند: ۱. اقتصاد تعمیر به‌جای اقتصاد نگهداری وقتی خانواده‌ها توان تعمیر منظم لوازم خانگی، خودرو، یا حتی دندان‌پزشکی را ندارند، هزینه‌ها به تعویق می‌افتند تا زمانی که خرابی کامل و غیرقابل‌جبران شود. یعنی هزینه نهایی چند برابر می‌شود. این یک «فقر تسریع‌شونده» است: تعویق هزینه کوچک، هزینه بزرگ‌تر آینده می‌سازد. ۲. نسل بومرنگ و بازتوزیع معکوس منابع خانوادگی فرزندان بزرگسال به خانه والدین بازمی‌گردند، اما برخلاف تصور رایج این همیشه «حمایت والدین از فرزند» نیست. در بسیاری موارد حقوق بازنشستگی والدین، تنها منبع پایدار درآمد خانه می‌شود و مسیر حمایت معکوس می‌شود. این جهت تاریخی وابستگی بین‌نسلی را وارونه می‌کند. ۳. فرسایش سرمایه اجتماعی از طریق رسوم کاهش رفت‌وآمد، عیدی‌دادن، مهمانی، و مراسم عروسی ساده‌تر، چیزی که به نظر جزئی می‌آید. در واقع شبکه‌های اجتماعی حمایتی غیررسمی را که خانواده‌ها در بحران به آن‌ها متکی بودند، تحلیل می‌برد. ۴. طلای زنان به‌عنوان اولین ضربه‌گیر پیش از فروش خانه یا خودرو، معمولاً طلای زنان (که تاریخاً یک صندوق پس‌انداز زنانه مستقل بوده) اولین دارایی است که فروخته می‌شود. این یک از دست دادن خاموش استقلال مالی زنان در خانواده است، نه صرفاً یک تراکنش مالی. ۵. اتلاف مهارت (Brain Waste) داخلی افراد تحصیل‌کرده به مشاغل غیرمرتبط و کم‌منزلت (تاکسی آنلاین، فروش اینترنتی) روی می‌آورند . نوعی مهاجرت داخلی طبقاتی که آمار بیکاری آن را نشان نمی‌دهد چون «شاغل» محسوب می‌شوند. ۶. تعویق ازدواج و تغییر ماهیت مهریه مهریه دیگر نماد تعهد نیست، بلکه ابزار چانه‌زنی برای امنیت مالی در ازدواجی می‌شود که از پیش با عدم اطمینان اقتصادی همراه است. ۷. کاهش کمک‌های خیریه طبقه متوسط طبقه متوسط سنتاً منبع اصلی کمک‌های غیررسمی (نذری، خیریه محلی) به اقشار فقیرتر بود. توقف این کمک‌ها فشار مضاعفی به فقیرترین اقشار وارد می‌کند که در آمار مستقیم دیده نمی‌شود. ۸. فرسایش نقش سیاسی-اجتماعی طبقه متوسط طبقه متوسط تاریخاً نقش «ضربه‌گیر» و پایه اعتماد اجتماعی بین حاکمیت و اقشار پایین را داشت. فقیر شدن آن، این عملکرد تعدیل‌کننده را از بین می‌برد و می‌تواند به قطبی‌شدن و بی تفاوتی ناشی از ناتوانی بیشتر جامعه بینجامد. شما چه فکر می‌کنید. Azam Bahrami (@AzamBahrami) @mohem_mat2,80%
  • 2 маяفاطمه موسوی ویایه: روز معلم بهانه‌ای است که یادی کنم از معلم کلاس پنجم، یکی از زنان بسیاری که به آن‌ها مدیونم. آن سال به خانه جدید رفته بودیم، مدرسه جدید، همسایه‌ها و همکلاسی‌های جدید و البته معلم جدید. خانم درفکی، جوان، زیبا و مهربان بود و دوستش داشتم اما متاسفانه روزهای خوش مدرسه، طولانی نشد، زمستان ۶۶ به دلیل بمباران شهرها، مدارس تعطیل شد. آن روزها خبری از اینترنت نبود، باید خودمان درس می‌خواندیم، فقط بعدازظهرها از تلویزیون یکی دو ساعتی برنامه‌ آموزشی پخش می‌شد، معلمی پای تخته سیاه مساله ریاضی حل می‌کرد یا درس علوم می‌داد، تابستان ۶٧ که رسید جنگ با پذیرش قطعنامه تمام شد و کارنامه شاگرد اولی کلاس پنجم را گرفتم. پدرم که از روستا به شهر آمده بود، فکر می‌کرد همین‌قدر درس خواندن برای دختر بس است، بهتر است کمک مادرم کارهای خانه را انجام دهم و قالی ببافم، ولی مادر بی‌سوادم دوست داشت درس بخوانیم تا شغل و درآمد خوبی پیدا کنیم. معلم کلاس پنجم و معاون مدرسه (خانم درفکی) و مدیر مدرسه (خانم صدیقه معصومی) فکر می‌کردند حیف است که درس نخوانم، پدرم را می‌شناختند و اخلاقش را می‌دانستند که در برابر کار انجام شده کوتاه می‌آید، پیام دادند که قبل ظهر به مدرسه بروم و بعد معلم کلاس پنجم، پرونده تحصیلی‌ام را از مدیر تحویل گرفت، مرا برداشت و به نزدیکترین مدرسه راهنمایی برد و ثبت‌نام کرد، مدیر مدرسه راهنمایی بعد دیدن کارنامه من، راضی شده بود خلاف مقررات کسی جز ولی دانش‌آموز، ثبت‌نامش کند. این شد که این سه زن تبانی کردند تا من دوره راهنمایی را بخوانم. برای دبیرستان پدر مخالفتی نکرد و موفق شدم با معدل بالا دیپلم بگیرم. الان که به گذشته نگاه می‌کنم بابت لطف معلم کلاس پنجم، ممنونم. آن روز اولین نقطه عطف مسیر زندگیم بود. مطمئن هستم که دختران بااستعداد زیادی بودند که این فرصت را پیدا نکردند. همیشه قدردان شما هستم خانم درفکی، معلم مدرسه شهید جعفرقلی، شهرک طالقانی قم. روزتان مبارک. @womensocialproblemsofIran2,71%
  • 31 окт.без подписи2,58%
  • 25 дек.تعارض فقه، قانون و عرف در ازدواج فاطمه موسوی ویایه- دیماه ۱۴۰۴ ▪️در گفتمان عمومی، گاه ادعا می‌شود که بسیاری از زنان مواهب نقش‌های سنتی و مدرن را همزمان می‌خواهند: از یک طرف تأمین معاش و رفاه را وظیفه مرد می‌دانند و از سوی دیگر به یک یا دو فرزند اکتفا می‌کنند و خواهان مشارکت مردان در کارِ خانه و فرزندپروری هستند. از یک‌سو خواهان رابطه‌ای مدرن مبتنی بر عشق، وفاداری و احترام به حق انتخاب و آزادی زن هستند و از طرف دیگر مطالبات حقوقی سنتی مانند مهریه و نفقه را نیز مطالبه می‌کنند. این نقد، در ظاهر متوجه تناقض در خواسته‌های زنان است، اما با نگاهی دقیق‌تر به نظام حقوقی و عرفی ایران روشن می‌شود که زنان چیزی را طلب می‌کنند که مردان مدتهاست از آن برخوردارند؛ یعنی استفاده گزینشی از شرع، قانون و عرف. ▪️در ایران، تنظیم روابط خانوادگی بر سه مبنای اصلی استوار است: شرع (فقه شیعه)، قانون مدنی و عرف اجتماعی. در فقه و به تبع آن در قانون مدنی، زن اصولاً تکلیفی جز تمکین و برآوردن نیاز جنسی شوهر ندارد. انجام امور خانه جزو وظایف شرعی یا قانونی زن محسوب نمی‌شود و در صورت انجام این امور به فرمان مرد، زن مستحق اجرت‌المثل ایام زوجیت است (ماده ٣٣۶)؛ هرچند مقدار این اجرت‌المثل در رویه قضایی بسیار ناچیز است و با حجم واقعی کار خانگی تناسب ندارد. ▪️با وجود این، عرف اجتماعی همچنان از زن انتظار «کدبانویی کامل» دارد؛ زنی که حتی در صورت اشتغال تمام‌وقت، مسئول اصلی پخت‌وپز، نظافت، مراقبت از فرزندان و مدیریت خانه است. این در حالی است که مردان غالباً از پذیرش پیامدهای مالی این کار، یعنی پرداخت دستمزد برای کار خانگی، خودداری می‌کنند. به بیان دیگر، در این حوزه، شرع و قانون نادیده گرفته می‌شود و عرف مردسالارانه ملاک عمل قرار می‌گیرد. ▪️جهیزیه نیز برعهده زن نیست، مطابق ماده ۱۱۰۶ قانون مدنی، تأمین نفقه زن در عقد دائم بر عهده شوهر است و طبق ماده ۱۱۰۷، تهیه مسکن و اثاث منزل جزو نفقه است. قانون مدنی هیچ الزامی برای آوردن جهیزیه از سوی زن پیش‌بینی نکرده و اموالی که زن به خانه شوهر می‌آورد، همچنان متعلق به خود اوست. با این حال، عرف اجتماعی، مسئولیت تهیه جهیزیه‌های سنگین و پرهزینه را بر دوش خانواده زن گذاشته و در صورت عدم تأمین آن، زن و خانواده‌اش با سرزنش و فشار اجتماعی مواجه می‌شوند. بگذریم از اینکه جهیزیه عمدتا کالاهای مصرفی هستند و بعد از چند سال استفاده در مقام کالای دست دوم ارزش اندکی خواهند داشت و مالکیت زن بر آنان هم کم‌ارزش می‌شود. ▪️در مورد سیسمونی و هزینه‌های فرزند وضعیت مشابهی وجود دارد. مطابق ماده ۱۱۹۹ قانون مدنی، نفقه فرزند بر عهده پدر و در صورت فقدان یا ناتوانی او، بر عهده جد پدری است. بنابراین از منظر قانونی، مادر هیچ تکلیفی برای تأمین هزینه‌های فرزند، از جمله سیسمونی، ندارد. با این حال، عرف اجتماعی این هزینه را به خانواده زن تحمیل می‌کند. در مراقبت فرزند نیز بنا بر فقه، زن هیچ حق و به تبع آن هیچ مسئولیتی ندارد، فرزند از آن پدر و تحت ولایت و تکفل اوست ولی قانون از مادر انتظار دارد در مراقبت از فرزند نقش داشته باشد (ماده ۱۱۶۸) و حضانت فرزند تا ۷ سالگی را به مادر سپرده. عرف نیز مادر را مسئول اصلی مراقبت و تربیت فرزند می‌داند و او را بابت مادر خوب نبودن سرزنش می‌کند. ▪️در کل، در مواردی که قانون یا شرع به نفع مردان است مانند نابرابری در ارث یا دیه، عرف همراه است و با جدیت اجرا می‌شود و حتی از آن فراتر می‌رود و کمتر شاهد اعتراض مردان به این نابرابری‌ها هستیم. در اندک مواردی که فقه یا قانون به نفع زنان است، مانند نداشتن تکلیف کارخانگی یا تهیه جهیزیه، عرف بر فقه و قانون غلبه می‌کند. مهریه به شکل اعتبار روی کاغذ با تاریخ وصول نامشخص باقی می‌ماند (فقط هنگام طرح بحث طلاق یا تقسیم ارث به میان می‌آید) در حالی‌که انجام کار خانگی و مراقبت از فرزندان کار هر روزه است. زنان در ازدواج وظایف حداکثری و حقوق حداقلی دارند. تا زمانی که قانون تغییر نکند و حقوق برابر همسران تعریف نشود، تعارض میان شرع و عرف همچنان به زیان زنان و به سود بازتولید نابرابری جنسیتی عمل خواهد کرد. @womensocialproblemsofIran2,03%
  • 30 янв.اعتراضات در تهران: چهارشب، چهار روایت 🔻 ✍️ معلوم نبود کی راست میگه یکی فریاد زد: برید سمت اباذر! و جمعیت یک‌پارچه به آن سمت حرکت کرد. ماشین‌ها بوق ممتد می‌زدند. هنوز به اباذر نرسیده بودیم که از چند جهت به مردم حمله شد. از پشت سر شلیک ممتد شنیده می‌شد. بعد صدای انفجار گاز اشک‌آور. همه‌جا بوی دود و گاز گرفته بود. مأمورهای موتورسوار با شلیک بی‌وقفه‌ی تفنگ ساچمه‌ای حمله کردند. مردم از هر سو فقط فرار می‌کردند. فکر می‌کنم کسی که مردم را به سمت اباذر کشاند، مأمور حکومت بود. من و پسرم به سمت کوچه‌ای دویدیم تا شاید در امان بمانیم. اما آن سوی کوچه پر از مأمور بود که شلیک می‌کردند. پسرم در تاریکی شب خوب نمی‌دید، ناخواسته به سمت مأموران دوید. نمی‌دونی چه حالی شدم. نفس‌هایم بند آمده بود. پسرم داشت به سمت تیر می‌دوید. هرچه جیغ می‌زدم، نمی‌شنید. چند نفر ساچمه خوردند و یک نفر تیر خورد. همه جیغ می‌کشیدند تا اینکه کرکره‌ی یک مطب دندان‌پزشکی بالا رفت. ✍️ خانمی با روپوش سفید داد می‌زد: کی کرکره را بالا داد؟ چاره‌ای نبود؛ موج جمعیت ما را به داخل پارکینگ هول داد. توی خیابان همه را داشتند آبکش می‌کردند. یک پسر سی‌ساله را دیدم که تمام صورت و گردن و بالای چشمش ساچمه خورده بود. بدنش خون‌آلود بود و می‌لرزید. تمام فکرم پیش پسرم بود که ناگهان او را در همان پارکینگ دیدم. بی‌اختیار بغلش کردم و گریه. انگار صد سال بود ندیده‌بودمش. چه می‌کنند مادرانی که امشب دیگر بچه‌هایشان را نمی‌بینند؟ ✍️ امشب دوباره در محله‌های غرب تهران بیرون زدم. جمعیت‌های پراکنده‌ای بودند، اما تعدادشان کمتر از شب‌های گذشته بود. نتوانستم زیاد نزدیک شوم. با این حال، همچنان صدای گلوله و انفجار گاز اشک‌آور صدای شهر بود. نرسیده به خیابان صرافی‌های سعادت‌آباد، در ترافیک گیر کردم. معترضان از لابه‌لای ماشین‌ها حرکت می‌کردند تا بروند. یکی نزدیک آمد و به شیشه‌ی ماشینم زد. شیشه را پایین دادم. گفت: چراغ‌های ماشین رو خاموش کن تا مانع عبور مأموران بشی. بی‌اختیار همان کار را کردم. قبل از رفتن گفت: بگو جاوید شاه. یک لحظه ماندم که چه بگویم. سرش را نزدیک شیشه کرد و بلند فریاد زد: ب گو جاوید شاه! به او لبخند زدم و گفتم: جاوید شاه. او که ماسکی هم به صورت داشت، از ماشین دور شد. ماشین‌ها آهسته آهسته، بعد از دقایقی، به راه افتادند. من هم ماشین را روشن کردم و آهسته راه افتادم. ✍️ دیروز رفتیم به دنبال جنازه‌ی پسرخاله‌ام به بهشت‌زهرا. فقط ۲۸ سالش بود. آنجا گفتند باید برویم کهریزک، جنازه را آنجا تحویل بگیریم. رفتیم کهریزک. آنجا کلی بسیجی و لباس‌شخصی بودند. انواع فحش‌ها را می‌دادند: وطن‌فروش، خائن، بی‌پدرومادر، ولدزنا. دستمان کوتاه بود. کلی خانواده بودند، همه داغدار. بعضی از بسیجی‌ها داد می‌زدند که نباید اجازه بدهیم این‌ها در بهشت‌زهرا خاک شوند، نباید بهشت‌زهرا را آلوده کنند. شنبه تا شب آن‌جا بودیم، هیچ جوابی نگرفتیم. یکشنبه دوباره رفتیم. همانجا جلوی خانواده‌های داغدار، یک آلبوم هزاروپانصدصفحه‌ای گذاشتند. عکس‌های کشته‌شدگان خون‌آلود. بعضی عکس‌ها تیر به سرشان اصابت کرده بود، بعضی را واقعاً به‌سختی می‌شد تشخیص داد. گفتند از بین این عکس‌ها پیدا کنید. نمی‌دونی چقدر با روح و روان خانواده‌ها بازی می‌کردند. یک عده‌ بی‌وجدان هم آنجا بودند که می‌آمدند و از خانواده‌ها «شیتل» می‌خواستند، مبالغ بالا، تا جنازه‌ی عزیزانشان را پیدا کنند. یکشنبه هم جنازه را پیدا نکردیم. امروز صبح باز رفتیم، همان بساط و یک آلبوم جدید. بالاخره در این آلبوم بود. ببین، جنازه را که تحویل گرفتیم، حتی چشم‌های پسرخاله‌ام را هم نبسته بودند. نمی‌دونی چقدر داغ دارد. حتی خون‌ها و جای پانسمان‌ها را هم برنداشته بودند، بعد از سه روز، همچنان روی شکم و سینه‌اش بود.» «س» دوباره گریه می‌کند و این‌بار گریه‌اش بند نمی‌آید. مردنش به کنار، این همه تحقیر و خشونت واقعاً خانواده را نابود کرد. @NashrAasoo 💭2,03%
  • 28 апр.چند نکته درباره حجاب، اینترنت و نابرابری! ۱. طبق گفته رهبر فقید جمهوری اسلامی، بی‌حجابی هم «حرام شرعی» بود و هم «حرام سیاسی» یعنی مسئله فقط یک حکم فقهی نبود، ایشان (گاها ضمن دعوت به مدارای با این افراد)‌ موضوع را به سطح امنیت و ضربه به بقای نظام سیاسی ارتقا داده بودند. در این نگاه حجاب، صرفاً یک امر فردی یا فرهنگی معرفی نمی‌شد، بلکه به یکی از ستون‌های هویتی و حفاظتی نظام بدل شده بود. ۲. اما همین شل/ بی‌حجابی، در فضایی عجیب و پارادوکسیکال، وقتی ذیل اهداف، منویات و تجمعات مطلوب نظام سیاسی قرار می‌گیرد، نه‌تنها با آن برخوردی نمی‌شود، بلکه در قالب روایت آشنای «همه آمده‌اند پای کار نظام» مورد تشویق و بازتاب رسانه‌‌های رسمی و غیر رسمی نظام هم قرار می‌گیرد. اینجاست که برای ملت روشن شده است، دیگر مسئله، نه خود پوشش، بلکه نسبت آن با قدرت و سیاست است. ۳. وضعیت حجاب، از جهتی، شباهت عجیبی به وضعیت اینترنت پیدا کرده است. تا همین چند سال پیش، حجاب اجباری به‌عنوان خط مقدم حفظ نظام، ستون بقای جمهوری اسلامی و حتی جزئی از امنیت ملی معرفی می‌شد. آن‌قدر این پیوند را قطعی و حیاتی جلوه دادند که گویی با سست شدن آن، کل بنای سیاسی فروخواهد ریخت. اما امروز، با وجود عقب‌نشینی عملی/تاکتیکی از آن سیاست، هم جمهوری اسلامی همچنان پابرجاست و هم آن همه نظریه‌پردازی‌های پرطمطراق، بی‌سر و صدا به بایگانی رفته است. وضعیتی که همین امروز راجع به نت بین الملل توسط همان گفتمان و همان گویندگان دوباره برساخت می‌شود! ۴. تفاوت حالا اما در جای دیگری است. حجاب اجباری، دست‌کم در ظاهر، قانونی یکسان برای همه بود. چه فقیر یا غنی، مشهور و گمنام همه باید حجاب اجباری می‌داشتند. اما در ماجرای اینترنت، با شکل تازه‌ای از نابرابری روبه‌رو هستیم. اگر پول داشته باشید، می‌توانید اینترنت پرسرعت، بین‌المللی و کم‌فیلتر بخرید و اگر نداشته باشید، باید به همان اینترنت محدود، کند و کنترل‌شده رضایت دهید. به تعبیر طنزآمیز اما دقیق یکی از دوستان: اگر پول داشته باشی، می‌توانی «حجاب نت» را از سرت برداری و به نت بین الملل وصل شوی و اگر نداشته باشی، مجبوری «حجاب اینترنت ملی» را بر سر نگه داری! ۵. مسئله اصلی، صرفاً تناقض یا دوگانگی در اجرای قوانین نیست. مسئله، تغییر ماهیت قانون است. قانونی که قرار بود قاعده‌ای مشترک برای همه باشد، حالا به ابزاری برای توزیع نابرابر آزادی تبدیل می‌شود. به زبان ساده قانون، به‌جای آنکه مرز مشترک شهروندان باشد، حالا به سازوکاری برای طبقه‌بندی آنان تبدیل می‌شود! ۶. در چنین وضعیتی، آزادی دیگر یک حق عمومی نیست. بلکه به کالایی قابل خرید تبدیل می‌شود! همان‌طور که برخی می‌توانند محدودیت‌های اینترنتی را دور بزنند، برخی نیز در حوزه‌های دیگر با همین منطق از محدودیت‌ها عبور می‌کنند. نتیجه این روند، نه فقط افزایش نابرابری، بلکه فرسایش سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی است. زیرا مردم به‌ وضوح می‌بینند که قانون (حالا بدون رودربایستی و به شکلی قانونی!) برای همه یکسان اجرا نمی‌شود، بلکه برای هر طبقه اقتصادی، نسخه‌ای متفاوت دارد. ۷. به این ترتیب، ما از «الزام عمومی» به سمت «امتیاز خصوصی» حرکت کرده‌ایم. جامعه‌ای که قرار بود بر مبنای برابری ارزشی سامان یابد، به‌تدریج به جامعه‌ای بدل می‌شود که در آن دسترسی به آزادی، کیفیت زندگی و حتی میزان محدودیت‌ها نیز تابع توان اقتصادی و موقعیت اجتماعی افراد است. ۸. و این شاید مهم‌ترین تناقض زمانه ما باشد: نظامی که روزگاری با شعار ساختن جامعه بی‌طبقه توحیدی تاسیس شد، اکنون در عمل، به سمت قله‌ی قانونی‌سازی و سیستماتیک کردن نابرابری‌ها حرکت می‌کند. آن هم نه برخلاف ارزش‌های اعلامی خود، بلکه دقیقاً به نام همان ارزش‌ها و با توجیه ضرورت‌های امنیتی. و چه خوب گفت: شاعری وام (خط سفید) گرفت. شعرش آرام گرفت! @yaser_arab571,57%
  • 28 июн.چرا به مسئله‌ی زنان حساس شدم؟ مَهزاد الیاسی 🔸 من متولد و بزرگ‌شده‌ی شهرکردم؛ از نسل همان دهه‌ی شصتی‌هایی که در کلاس‌های مدرسه روی نیمکت‌های سه‌نفره‎ می‌نشستیم و موقع امتحان یکی‌مان باید به قید قرعه می‌رفت پایین نیمکت که تقلب نشود. خانه‌مان آنقدر در حاشیه‌ی شهر بود که روزی چند بار گله‌های بزرگ گوسفند از کنارش رد می‌شد و اطرافش‌‌ تا چشم کار می‌کرد مزرعه و باغ بود.حجاب به معنای پوشاندن سر، در فامیل طبقه‌ی متوسطیِ ما، که حتی بعد از انقلاب هم تغییر رویه ندادند و همچنان شاه را «آن خدا بیامرز» خطاب می‌کردند، در محیط خصوصی خانه‌ها تقریباً وجود نداشت. دورهمی‌های خانوادگی همیشه مختلط بود و هیچ‌وقت زن و مرد از هم جدا نمی‌شدند. شوهرخاله‌ام که اهل سده اصفهان بود تعریف می‌کرد که وقتی برای اولین بار دیده که در فامیل ما، زن و مردِ نامحرم با هم دست و روبوسی می‌کنند، شاخ درآورده. عکس‌هایی از دهه‌ی چهل شمسی خانواده‌ی مادری‌ام موجود است که در قَهفَرُخ، منطقه‌ی مادری‌ام نزدیک شهرکرد که بعدها اسمش به فرخ‌شهر تغییر کرد، گرفته شده و مادرم و خاله‌ها در آن‌ها، دامن‌های مینی‌ژوپ مد روز پوشیده‌اند. 🔸 یکی از دلایلی که بعدها نسبت به مسائل جنسیتی حساس شدم این واقعیت بود که اصولا در محیطی بزرگ شدم که زنان قدرتمندی داشت. آن‌ها بدون این‌که لقب فمنیست به خود بدهند اداره‌ی تمام امور را در دست داشتند و تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی بودند. بعد از مرگ مادرم که در دوازده سالگی من اتفاق افتاد، خانواده‌ی ما عملا از هم پاشید چون پدرم بدون مادرم، مثل یک پسربچه‌‌ی یتیم شده بود و هرگز نتوانست خانه و زندگی‌‌ را به‌‌درستی اداره کند. مطمئنم اگر اول پدرم از دنیا می‌رفت وضعیت ما تغییر چندانی نمی‌کرد. می‌دانم که این پرسونای «مادر مدیر» در بیشتر خانواده‌های ایرانی وجود دارد. به همین دلیل، هر بار از اینکه درون خانه‌ها، مادران همه‌کاره‌اند اما به محض عبور از محیط خصوصی خانه و ورود به فضای عمومی و عرصه‌ی سیاست، ناگهان زنان هیچ‌کاره می‌شوند تعجب می‌کنم. از من بپرسی اگر یکی از همین مادرانی که یک ایل و طایفه را با کم‌ترین امکانات روی دست می‌چرخانند، به شکل تصادفی در خیابان به عنوان رئیس‌جمهور انتخاب کنی احتمالا در عمل بهتر از تمام مردان سیاست می‌توانند مملکت را اداره کنند. 🔸همه‌چیز آماده بود برای آنکه من به «فمنیست خوشی‌کُشی» تبدیل شوم که سارا احمد از آن حرف زده است؛ زنی که خیلی سریع سلسله مراتب قدرت را تشخیص می‌دهد و در برابر آن با صدای بلند شورش می‌کند. نادیده گرفته شدن و حذف شدن، موقعیت مشاهده‌گری را به من داده بود که همیشه بیرون از معادلات قدرت ایستاده بود اما می‌توانست آن را به وضوح ببیند و زیر سوال ببرد. به همین خاطر به مسئله‌ی زنان حساس شدم. زن بودن به عنوان یک موقعیت فرودستِ ساختاری، چیزی بود که به من تحمیل شده بود و شکل طبیعیِ بودنم نبود. شکل طبیعیِ بودن من، همان دختربچه‌ی آزاد و رهایی بود که در کوچه‌باغ‌های شهرکرد، در حال رکاب‌زدن سوار دوچرخه، احساس می‌کرد با ارزش‌ترین موجود جهان است. @NashrAasoo 💭1,52%