- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 82
- 1/48двое суток
- 93
- 1/72трое суток
- 101
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
با یه هله هوله هایی در ارتباط بودم که الان استوریاشونو میبینم فقط از این ناراحتم که من چرا این آدمو میشناسم حتی💔
без подписи
تهران؛ شهر گربه ها
51 یوزپلنگانی که با من دویدهاند اثر بیژن نجدی
без подписи
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضـو در کوچهی لیلی نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فـارغ از جام الستش کـرده بود سجدهای زد بر لب درگاه او پُر ز لیلی شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کردهای بر صلیب عشق دارم کردهای جام لیلی را به دستم دادهای واندر این بازی شکستم دادهای نشتر عشقش به جانم میزنی دردم از لیـلی سـت آنم میزنی خستهام زین عشق، دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلی تو ... من نیستم گفت ای دیوانه لیلیت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلی ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلی در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم کردمت آوارهی صـحرا نشد گفتم عاقل میشوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلی بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانهام در میزنی حال این لیلی که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلی کشته در راهت کنم _مرتضی عبداللهی
без подписи
без подписи
عاشقی تو این وضعیت ، چنین تصویری داره
پیام یکی از مخاطبان سلام. لطفاً مرگ رو اینقدر رمانتیزه نکنیم، اینقدر براش شعر و روایتهای شاعرانه نسازیم. اعدام یک جنایته، نه یک صحنهی شاعرانه. در برابر جنایت، بهجای مرثیهسرایی باید خشمگین شد، حقیقت رو گفت و پاسخگویی عاملانش رو مطالبه کرد.
خوش باوران زحمت کشان در خوابند… شمع به دستان بت پرستان بیدار… ای جانبازان رزمندگان اکنون کجایید؟ انسانی مرد انسانی رفت آزادی کو…. 💔🕊️
без подписи
без подписи
без подписи
وقتی به مدت طولانی تو روابط نادرست بودی که نمیتونستی کمک بخوای یا تکیه کنی، دچار این بحران میشی که دیگه کلا کمک نمیخوای. برای هیچی. و این حتی تا جایی پیش میره که تو از فردی که نگرانت میشه و میخواد کمکت کنه حس بدی میگیری. چون عادت نداری به این فرایند. حس ضعف میکنی . درحالی که یک چیز کاملا طبیعیه. اما مغز تو یاد گرفته که همیشه خودش همه چیو درست کنه و دیگه نمیتونه بپذیره که کسی بخواد کمکش کنه و اون رو پس میزنه. چون این براش تعبیر شده که اینا نشانه ضعفه و تو ضعیف نیستی پس کمک نخواه و تکیه نکن. وقتی چیزی ناراحتت میکنه راجبش حرف نزن. اما هیچ رستگاری تو تنهایی انجام دادن کارها و کمک نخواستن وجود نداره:) و اونی که برای کمک اومده آدم بدی نیست. اشکالی نداره اگه کمک بخوای. گاهی این بار روی شونه هاتو بزار زمین. هیچ کدوم اینا به این معنی نیست که تو ضعیفی:)
"یک صحنه برای یک نفر" تجربهای متفاوت کنار آدمهای پُر تلاش و همیشگی. بهار،تابستان و پاییز ۱۴۰۵
без подписи
یَلِ؛ pinned «ترم شیش چالش برانگیز ادبیات نمایشی هم تمام…»
تو این بحبوحه ترم پنج ادبیات نمایشی تمام….