- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 57
- 1/48двое суток
- 65
- 1/72трое суток
- 70
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چگونه در میانِ آثارِ اکبر رادی، خودمان را پیدا کنیم؟ 🎭 در کارگاهِ «شناختِ جهانِ اکبر رادی»، هدف ما این است که یاد بگیریم چطور نگاهِ عمیقتری به آثارِ رادی داشته باشیم و ببینیم چطور این متنها با تجربههایِ زندگیِ ما گره خوردهاند. 📍 جزئیات کارگاه: 🗓 زمان برگزاری: چهارشنبه ۲۸ مرداد ⏰️ ساعت ۱۷ 💰 قیمت ویژه (۳ روز اول): ۱۹۰ هزار تومان قیمت اصلی: ۲۴۰ هزار تومان 📎 برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام، همین الان به آیدی زیر پیام دهید👇 @z_solhdar ✅ بعد از برگزاری کارگاه، صوت و ویدیوی جلسه در کانال کارگاه قرار داده میشود. @zahra_solhdar
آخر شبی زیبایی ببینیم 🥹
زندگی توی کلانشهر داره بهم یاد میده که باید از تکتک لحظهها بیشتر استفاده کنم. چون اینقدر بدوبدو داریم که هر لحظه غفلت میشه چندساعت یا چندروز تعویق توی همه چی. از دیروز که اعلام کردن برق شرکت ۳ تا ۵ میره فکر کردم چجوری میشه این دو ساعت رو خالی نموند و چجوری میشه استفاده مفیدی بکنم ازش. چیزی باشه که بگم ارزش داشت. لابهلای همین فکرها به ذهنم رسید فرصت خوبیه برم دیدار ثریا. دوست خوب تلگرامیم که قرار بود یه روز توی شرایط مناسب هم رو ببینیم. هماهنگیها با ثریا و مدیرم انجام شد و به محض قطع شدن برق شرکت خودم رو رسوندم خیابون ولیعصر. زمان سریعتر از چیزی که فکرشو میکردیم گذشت.حالا خیالم از بابت روند درمانش تا حدودی راحتتره و امید دارم همین روزها نثل روز اول صحیح و سالم ببینمش. برای ثریا که هربار باعث میشه خنده بیاد روی لبم، قدر لحظهها رو بدونم و بیشتر به رشد خودم فکر کنم دعا کنین. #یقیناکلهخیر
چیزی که فریلنسری به من داد کم شدن اعتمادبهنفسم بود. امروز بیشتر در موردش مینویسم. #ازناراحتیهایکاری
چیزی که فریلنسری به من داد کم شدن اعتمادبهنفسم بود. امروز بیشتر در موردش مینویسم. #ازناراحتیهایکاری
این مدت خیلی در مورد مراسمهایی مثل عقد و بلهبرون و اینجور چیزها با بقیه حرف زدم. از تجربههامون گفتیم و از اینکه چقدر توی هر کدوم از مراسمها چالش و لحظههای خوش داشتیم. من طبق تجربهم اینجا مواردی رو مینویسم که شاید به کارتون بیاد. برای عکاسی هر آتلیهای دستتون رسید برین. قرار نیست اولین جا رو انتخاب کنین. معضلی که ما باهاش مواجه بودیم قضیه فرمالیته بود. هم هزینه داشت و هم زمان زیادی ازمون میگرفت. از طرفی باید خستهوکوفته برمیگشتیم سالن واسه مراسم. شاید نزدیک دهتا آتلیه رفتیم تا تیم دلخواهمون رو پیدا کردیم. تنها گروهی بودن که گفتن فرمالیته رو بذارین برای عروسی و جشنتون رو بدون خستگی بگذرونین. به دکورتون خیلی اهمیت بدین. تا جایی که میشه از گلهای طبیعی استفاده کنین. حس و حال خوبش به کنار توی عکسها گل طبیعی قشنگتره. نمونهکار زیاد ببینین. با تیمهای مختلف مشورت کنین. جایی رو انتخاب کنین که به نسبت هزینهش کارش رو بهتر انجام میده. دکور نه تنها توی روحیه عروس و داماد اثر میذاره بلکه واسه مهمونها هم جذابیت زیادی داره. لیست دعوتیها رو حتما یک ماه قبل در بیارین و دو هفته قبل از مراسم بهشون خبر بدین. نشه لحظه آخر که نتونن بیان و جای خالیشون حس بشه. بعضیها از مدتها قبل برنامههاشون رو میچنینن. برای کیک با شیرینیفروشیهای مختلف صحبت کنین. مدل دلخواهتون رو از اینترنت یا پینترست و حتی اینستا در بیارین و به قناد بدین. وزن کیک و طراحی و جزئیاتش رو خودتون تعیین کنین و حتما حتما صبح مراسم کیکتون رو تحویل بگیرین. برای ما لحظه آخری شد و کلی حرص خوردیم بابتش. تا اینجا رو داشته باشین. جمعهها بیشتر در موردش صحبت میکنیم. اگه نکتهای هم به نظر شما میرسه بگین #ازتجربههایعقد قسمت۱
صبح جمعهای🥹🕊
اگه قبلا بهم میگفتن میرسی به نقطهای که قید شام رو میزنی و پات به خونه برسه میخوابی میگفتم:《از محالاته. اصلا مگه بدون غذا دوام میارم؟》 امروز که برمیگردم به این هفته میبینم دو شب رو فقط با شام خوردن گذروندیم. بیشتر شبها خواب رو به غذا ترجیح دادیم و بیهوش شدیم از شدت خستگی. نمیگم خوبه یا بد. یه جاهایی شاید بدن کم بیاره. ولی خستگی فیزیکی رو هم نمیشه ندیده گرفت. برای کسایی مثل ما که روزی دوسهساعت مشغول رانندگی هستن شاید این انتخاب بهتری بود تا اینجا. سختیهای زندگی یکطرفه شکل مواجه شدن باهاشون یک طرف دیگه. همیشه روزها با یک روتین نمیگذرن و شبها تکراری نیستن. مهم اینه که ما بتونیم زندگی رو بسازیم. #ازسختیهایمسیر
امروز، بعد از مقاومتهای بسیار، خودم تنهایی و بدون حضور فرد ثانی ماشین رو آوردم توی پارکینگ. دنده عقب اومدن و رمپش به کنار نگران ماشین میلیاردی همسایه هم بودم که نکنه سپرها تصمیم بگیرن روبوسی کنن. سخت بود؟ نه به اندازه چیزی که فکر میکردم. استرس داشتم؟ اصلا. بارها مسیری که باید طی میشد رو با خودم مرور کرده بودم و بالاخره تونستم از پس این شاخ غول هم بر بیام. اینجا نوشتم که یادم باشه چه موقعیتهایی رو فکر میکردم ازشون عبور نمیکنم ولی به سادگی آبخوردن گذشتن. #ازدستاوردهایکوچولوولیبامزه
دو روز پیش همینطور که با سرعت داشتم میرفتم سمت اتوبان مدرس دیدم از بین درختها یه چیزی دویید سمت خیابون. دقت که کردم دیدم بچه روباهه. شگفتزده شدم. #ازچیزهایسادهلذتببریم
جمله محبوب امشب: تو نمیتونی به زندگیت روزهای بیشتری اضافه کنی اما میتونی به روزهات زندگی بیشتری ببخشی🌱
خسته که میشم سری به آرشیو عکسهامون میزنم و به داستانهاشون فکر میکنم. مثل همین عکس که دقیقه ۹۰ توی محضر گرفتیمش. بهخاطر کمبود وقت خانوادهها راهی خونه شده بودن و ما مونده بودیم و عکاس و فیلمبردار. زمان زیادی نداشتیم که بتونیم کلی عکس بگیریم ولی از ثانیهبهثانیهش استفاده کردیم. شاید واقعا زندگی همینه که از هر چیزی سوژهای برای ادامه دادن و لذت بردن پیدا کنیم.
دیروز جملهای گفتم که بچههای گروه هم متعجب شدن و هم خندهشون گرفته بود. صحبت از بیحوصلگی و حجم کارها و مسئولیتها بود و صحبت رسید به اینکه خانمها بهتر میتونن اینجور چالشها رو برطرف کنن. چون علاوهبر خودشون به بقیه هم فکر میکنن و میخوان که چیزی کموکسر نباشه. البته شاید اذیتکننده هم بشه. گفتم من همیشه با خودم تکرار میکنم Happy wife Happy life. خانم خونه که حالش خوب باشه زندگی حالش خوبه. بچهها هم دونهدونه شروع کردن به تایید. میگفتن بارها دیدهن که همسرشون، مادر و یا حتی خواهرشون وقتی حالش خوب بوده زندگی قشنگتر بوده و با کوچیکترین بیحوصلگی انگار بقیه هم حس خاصی نداشتن. بعد بحث بین آقایون بیشتر شد که حالا چه کاری انجام بدن حال همسرشون خوب باشه؟ مثلا یکی گفت مهمون داریم زودتر میرم خونه، یکی گفت برای همسرم طلای کوچیک میگیرم با هر مناسبت، یکی دیگه گفت ازش میخوام زیاد آشپزی نکنه، اون یکی گفت بلیت استخر واسش میگیرم بره سبک بشه و ... آخرشم گفتن از گفتوگوهای وسط روز و یهویی همیشه یه چیزی بالاخره دست آدم رو میگیره.
چیزی که بیشتر دارم بهش میرسم حس عقب بودنه، حس کم بودن، حس دِین داشتن به عالم و آدم. و علت اینها رو چرخیدن توی فضای مجازی میدونم. توی همراه شدن و نشدن با آدمها. گاهی به خودم میام و میبینم برای فلان موضوعی که ازش حرفی نزدم ساعتها غصه خوردم درصورتیکه نوع همراهیم، سوگواریم یا حتی شادیم فرق داشته با آدمها. این قضیه توی کارم هم صدق میکنه. چیزی که کارفرما باید انجام بده ولی واسه پروژههای فریلنسری به ناچار گردن خودم میافته واسم میشه معضل و دغدغه. فکر میکنم کمم و ناکافی. اما از بیرون که میبینم کوتاهی از من نیست. یه جایی فقط باید بین درآمد و کار و زندگی تعادل برقرار میکردم. یه جایی باید حرف حق رو میزدم که فریلنسر قرار نیست بخش زیاد درآمدش رو خرج همون پروژه کنه. دارم بیشتر و پراکندهتر فکر میکنم و مینویسم که یادم نره وسط سومین جنگ توی این یکسال چه احساساتی رو تجربه کردهم. چی دیدم و چی بهم گذشته. جدا از همه خوشحالیهاش معضلهایی که داشتم کم نبودن. هر کدوم یا یه جوری حل شدن برام یا تهنشین. ولی باید بتونم بعدها بهشون برگردم و ببینم زهرا (خودم) که بود و چه کرد. ۲۶ تیر ۰۵
همیشه فکر میکردم موقع دیدن عکسهای مراسم عقد خیلی خوشحال باشم. دیروز هم بودم. نه اینکه بیتفاوت باشمها. اما هر لحظه اضطراب خاصی داشتم. جوری که حتی شبش با دیدن خواب بد از جا پریدم و دوییدم پیش بقیه اعضای خانواده. انگار چیزی که توی ذهنم از زندگی خیلی دور بود حالا هر لحظه نزدیکتر شده بهمون و سیاهی سایهش نمیافته. با دوستام بیشتر حرف زدم. احساسات منفیم رو شفاف به بقیه توضیح دادم. به خودم اجازه دادم اشک بریزم و جریان احساساتم رو ببینم. به خودم مدام میگفتم جنگ چیزی نیست که بشه ازش عبور کرد و گذاشتش گوشه کنار. بخوام نخوام درگیر خبر میشم. اما مسئله اینه که حالا من یک نفر نیستم. الان علاوهبر همسرم دوتا خانواده و کلی دوست و آشنا هستن که حال دلشون تا حدودی به حال من گره خورده. باید با این وضعیت کنار اومد.
امروز توی محل کارم یک ماهه شدم. بیست و چند روز مسیر خونه تا شرکت رو با روشهای مختلف رفتم و هربار دست پُرتر از قبل برگشتم. گاهی با یه نوشته دلخوشکننده از منابع انسانی، گاهی با میوهای که دوستم آورده بود و گاهی با کتابی که از کتابخونه شرکت گرفته بودم. میتونم بگم تکتک روزهای این یک ماه به جون و ذهنم نشسته. چه روزهایی که پرانرژی برمیگشتم و چه روزهایی که خسته و کوفته بودم. اینمدت یاد گرفتم غذای خوب بخش مهمه زندگیه. گاهی ۱۲ شب تازه آشپزی میکردم و گاهی ۴ صبح. مهم بود که یک وعده رو حداقل غذای تازه بخوریم. مدیریت زمان بخش اصلی قضیه بود. برای اینکه کارهام عقب نمونه و بتونم به مسئولیتهای زندگی مشترک برسم گاهی دیرتر میرفتم، گاهی زودتر برمیگشتم. توی این مسیر یاد گرفتم نههای محکمتر ولی محترمانه بگم و حواسم به خودمون و زندگی بیشتر باشه. یاد گرفتم میشه توی اوج خستگی و کلافه بودن زندگی رو سرپا نگه داشت. شده با یک لیوان آب خنک یا حتی روشن کردن یک چراغ بیشتر. تلاش کردم توی این یک ماه هیچ دو روزی تکراری نباشه. چه توی شرکت و چه توی خونه. یه وقتایی دو نفری جارو دست میگرفتیم و با همون حال کوفته و خسته خونه رو مرتب میکردیم و گاهی توی محل کار یه لیوان چای برای یه همکار میبردم. نوشتنیهام کم نیست ولی خودم کمکاری میکنم. خلاصه که من یک ماهه شدم. ۲۳ تیر ۰۵
دیروز توی استوریهای صدیقه عزیز دیدم که به خودکشی کسی اشاره کرده بود. یاد سهتا تجربه جدی توی این موضوع افتادم که خالی از لطف نیست. داستان اول تقریبا برای دو سالونیم پیشه. رفته بودم سفر و مهمونی که صاد پیام داد و خیلی یهویی گفت قصد خودکشی داره. نصفهشب پنجشنبه بود و دستم به جایی بند نبود. تا صبح باهاش صحبت کردم. پیامم اگه دیر دیده میشد بهش زنگ میزدم. از دوستام کمک میگرفتم که بتونم بیدار بمونم بلکه این بچه دست از پا خطا نکنه. راهی نداشتم. اون شب به خیر گذشت. داستان دوم یکی دو ماه بعد از قبلی بود. نشسته بودم توی مطب دندونپزشکی که دوباره صاد پیام داد. پیامهاش بوی خداحافظی و رفتن میداد. میدونستم شرایط سختی داره. باهاش حرف زدم. آروم نمیشد. زنگ زدم اورژانس اجتماعی. شرایط رو توضیح دادم. تنها چیزی که ازش داشتم شماره تماسش بود. نه آدرسی داشتم نه نشونی. بهش زنگ زدن. میدونستم متوجه موضوع بشه نسبت بهم گارد میگیره ولی حالش مهم بود برام. پیام داد و گفت که دیگه بهم التماد نداره. صاد رفت مرکز و براش جلسههای مشاوره گذاشتن. کمکم حالش بهتر شد. داستان سوم صبح سومین روز بعد از عقدمون بود و داشتم کولهبار ماهعسل رو میبستیم که گوشی همسرم زنگ خورد. دلنگرون و سراسیمه از خونه زد بیرون و بعد از ۴۰ دقیقه برگشت. مضطرب بود و پریشون. گفت یکی از دوستاش قصدخودکشی داره و باید خودش رو بهش برسونه. برنامه سفر یکطرف و نگرانی همسر یکطرف. زنگ زدم اورژانس اجتماعی و شماره دوستش رو دادم. گفتم که ما توی یه شهر نیستیم و سه چهار ساعتی فاصله داریم. چند دقیقه بعد خانم مشاور زنگ زد و گفت خودتون رو به دوستتون برسونین. جواب ما رو که نمیدن. به سرعت نور آماده شدیم و رفتیم. رسیدیم شهر آقای دوست. کمی خونهشون و نشستیم و بعد راهی امامزاده شدیم. اون روز تا میتونستیم با هم گشتیم و حرف زدیم. شب موقع خداحافظی دوست عزیزمون گفت:" اگه شماها نبودین معلوم نبود چه بلایی سر خودم میاوردم."
اگه تئاتر خوب این چندوقت دیدین معرفی کنین🌱
پریشب که با اختلال gps دست و پنجه نرم میکردم به جای غر زدن تصمیم گرفتم از مسیر لذت ببرم. عکس برج میلاد واسه زمانیه که توی شلوغیهای سرشب داشتم دور خودم میچرخیدم و تلاش میکردم از تبدیل شدن مسیر یکربعی به مسیر ۴۵ دقیقهای حرص نخورم.
سهشنبه هفته قبل من مونده بودم و یه دنیا کار انجامنشده. قرار بود شبش بریم پیش خانوادهها و باید هرچی که کار مونده و نمونده بود تموم میشد. تصمیم گرفتم دوساعت زودتر برم سمت خونه که بتونم به همه چی برسم. داشتم با خودم کلنجار میرفتم که رسیدم خونه از چی شروع کنم و ترتیب برنامههام چی باشه. به ذهنم رسید میتونم لیست کارها رو بدم به هوش مصنوعی و ازش بخوام دستهبندیشون کنه. ذهنم اینجوری شفافتر میشد. من همه کارها رو بدون ترتیب خاصی دادم به هوش مصنوعی و خودش شروع کرد به اولویتبندی کردن. زمانبندی هر کدوم رو هم داد. مثلا شستن ظرف یکربع طول میکشه. این عدد حدودی بود ولی خب باعث شد به همه چی تقریبا برسم. میدونستم الان چی رو انجام بدم و کدوم دوتا کار رو میشه همزمان پیشبرد. مهمترینش ماشین لباسشویی بود. توی همون نیمساعت چهلدقیقهای که ماشین لباسها رو بشوره، ظرفها رو شستم، هال رو جارو زدم و تونستم وسیلههای سفر رو جمع کنم. خلاصه که پیشنهاد میدم موقع آشفتگی ذهنتون کمی از هوش مصنوعی کمک بگیرین.