- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 20
- Всего постов
- 57
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 124
- 1/48двое суток
- 142
- 1/72трое суток
- 153
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
رازش اینه که شروع کنی! با چشم گریون شروع کنی. با غمِ تو دلت و بغض تو گلوت، شروع کنی. وقتی هیچچیز اونطوری که تو میخوای نیست، شروع کنی. روزایی که دنیا تیره و تاره و هیچ امیدی به فردا نیست، شروع کنی. شروع کن تا ترست بریزه. شروع کن تا به خودت نشون بدی، فراسوی تمامِ آسیبها و مشکلات، چه آدم مسئولیتپذیری هستی.
چند وقت پیش، هر روز حداقل ۵ بار زنگ در خونه ما درحالی زده میشد که کسی پشت در نبود و هر سری توی ساعت های ظهر یا اخر شب کلافهمون میکرد. این شد که کارآگاه بازی بسیارم جواب داد و دو طفل مجرم رو به کمک عکسهای دوربین و از روی مدل شلوارک شون شناسایی کردم و با احتیاط زیاد در کمتر بیرحم بودن، به والدینشون لو دادم. امروز داشتم از کنار بازیشون رد میشدم که یه بچهی دیگهای ازم پرسید اسمت چیه؟ و یکی از اون طفلان داغ دیده با دهن کجی جوابشو داد: اسمش هیچه هییچ. هیچِ هیچ هیچ. هیچ وقت اینقدر پشت سر هم هیچ نبودم! انتقام سختی بود بچه جون. امیدوارم یه روز هیچِ هیچِ هیچِ رو بهخاطر اینکه لذت قایمکی زنگ در رو زدن و فرار کردن رو ازت گرفت ببخشی.
شبیه شکلات نیست؟ چرا باید قرص ظرفشویی رو اینقدر قشنگ و بانمک بسازن؟ کسی جایی این استعداد و ترکیب رنگی رو به جای شکلاتسازی برای قرص ماشین ظرفشویی سازی هدر داده.🚶🏻♀
نادرخت
من در این شهر بهشدت ماندهام. آن هم در این شهر بیپرنده و نادرخت. هنوز صدای پرنده نشنیدهام. در همان امیرآباد خودمان توی هر درخت نارون یک خروار جیکجیک بود... غصه نباید خورد... میدانی باید رفت به طرفِ یا شروع کرد به. من گاهی شروع میکنم. ولی همیشه نمیشود. هنوز صندلی اتاقم را شروع نکردهام. وقت میخواهد. عمر نوح هم بدک نیست. ولی باید قانع بود و من هستم. مثلا یکچهارم قارقار کلاغ برای من بس است. یادم هست به یکی نوشته بودم سهچهارم قناری را میشنوم. میبینی قانعتر شدهام. من روزها نقاشی میکنم. هنوز روی دیوارهای جهان برای انها جا هست. پس تندتر کار کنیم. باید کار کرد. سهراب سپهری #نامه به احمدرضا احمدی؛ نیویورک
تو بهار همهی فصلهای من بودی بابا؛ حالا اما زمستونم و نمیدونم با سرمای حرفهایی که دلم میخواد فقط به تو بگم چیکار کنم.
کاش دوتا بودم.
خلاصه، بهتره که دفعهی بعدی توی همون ایام من رو پیدا کنید و باهام دوست بشید که کودک جالبی بودم.
طبق نامهنگاری ها، یه مدتی هم انگار بندهی منتخب خدا بودم و با وجود دوستان بیایمان، من معنویات خیلی سرم میشده.
برای خودم سفرنامه طراحی و چاپ می کردم و بوکان شهردوست و همسایه، رو با جزایر هاوایی یکی میکردم که یک وقت اگه کسی خواست بهش سفر کنه، از سفرنامهی من بهره ببره.
به عنوان کاندیدای شورای دانش آموزی، از هنرهام رونمایی میکردم و برای خودم پوستر چاپ میکردم.
روزهایی که نامههام برای بابا رو تایپ و چاپ می کردم و خیال می کردم که به پاس این همه شاکری و ابراز عشق، خدا بابام رو مدت زمان بیشتری برام نگه میداره.
روزهایی که دوستم برام مینوشت: حرفهایی که تورو نارحت کرده، بدان که از روی بیشرفی است. و مهر تاییدی میزد بر کانون جهان بودنم.
و روزهای دهسالگی که از دوستم نا امید شده بودم و محال بود باور کنم که یازدهسال بعد ؛ روزی که همون دوستِ قهرم رو در آغوش گرفتم، این رو میخونم.
روزهایی که روح سفیر حقوق بشر در من حلول کرده بود و دلم میخواست صلحساز بسازم و از امضا و نوشتههای با خودکار آبیِ بابا و خودکار قرمز معلمم، کیف دنیا رو میکردم که خیلی انسان خفنی ام.
یه عالمه کاغذ از متن ها و نوشتههای دوران ابتداییم پیدا کردم. تقریباً هر سه ماه یک بار تصمیم گرفتم که توی یه دفتر، خاطراتم رو بنویسم و هر بار قول دادم که این تنها دفترم خواهد بود. کودک جالبی بودم که برخلاف این بزرگسال رنجور، با تموم وجودش خیال می کرد که میتونه برای جهان کاری کنه.
دلم میخواد پیادهروی کنم، کتاب بخونم، درس بخونم، فیلم ببینم و اونقدر روزم رو تا خرخره پر کنم که کمتر فرصت کنم تا توی دریای غصهی دائمی که توی قلبم دارم غرق بشم . با اینکه اون رودخونهی پر از حسرت هر ثانیه با منه اما به محض غرق شدن، چنان خودم و بقیه رو تا تاریکترین جاهای جهان میبرم که هفتهها طول می کشه به جهان واقعی برگردم. میدونم بابا من این روزها رو خیلی تواناتر و شادتر میخواست و میدونم که برای به اون ورژن تبدیل شدن، خیلی کم و کوچیکم. باری به هر جهت تلاشم بر اینه که کمی، فقط کمی قلبم رو بزرگتر کنم تا توی این فضای کوچیک، نترکم.
без подписи
без подписи
در ستایش ترکیب رنگ.