آب و آتش
Статистикаفرصتی برای مطالعه برشهای برگزیده از کتابهای خوبی که من و دوستانم در گروه «آب و آتش» برای شما انتخاب کردهایم. شما هم با ارائه گزیدههای خود به مدیر کانال با شناسه زیر به جمع تولیدکنندگان محتوای کانال بپیوندید: @Dejakam
- Последний пост
- 2 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 52
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 363
- 1/48двое суток
- 415
- 1/72трое суток
- 448
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✳️ گزارشی تکاندهنده از شهادت شیخ فضلالله نوری در اثر تلاطم و طوفان، یکمرتبه طناب از گردن آقا پاره شد و نعش به زمین افتاد. جنازه را آوردند توی حیاط نظمیه مقابل درِ حیاط روی یک نیمکت گذاشتند. جمعیت کثیری ریخت توی حیاط. محشری برپا شد. مثل مور و ملخ از سروکول هم بالا میرفتند. همه میخواستند خود را به جنازه برسانند. دور نعش را گرفتند و آنقدر با قنداقِ تفنگ و لگد به نعش زدند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهانش روی گونهها و محاسنش سرازیر شد. هر که هر چه در دست داشت میزد. آنهایی هم که دستشان به نعش نمیرسید، تف میانداختند. به همه مقدسات قسم که در این ساعت، #گودال_قتلگاه را به چشم خودم دیدم. یکمرتبه دیدم یک نفر از سران مجاهدین مرد تنومند و چهارشانه بود وارد حیاط نظمیه شد. غریبه بود. جلو آمد، بالای جنازه ایستاد، جلوی همه دکمههای شلوارش را باز کرد و روبهروی اینهمه چشم شُرشُر به سر و صورت آقا شاشید! تحویل جنازه عدهای از صاحبنفوذها، یپرم ارمنی را از عواقب سوزاندن نعش شیخ و تحویلندادن میترسانند. یپرم راضی میشود و میگوید: بسیار خوب... به نظمیه تلفون کنید که لاشه را به صاحبانش رد کنند. سه نفر از بستگان #شیخ_شهید و سه نفر از نوکرهایش توی آن تاریکیّ توپخانه در گوشهای با یک تابوت منتظر تحویل جنازه بودند. آقا لخت و عور آن گوشه همینطور افتاده بود. لا اله الا الله، جنازه را در تابوت گذاشتیم و با دو مجاهد ما را راهی کردند. جنازه را وارد حیاطخلوت خانه شیخ کردند. شیخ ابراهیم نوری از شاگردان شیخ، جنازه را غسل داد. بعد کفن کردیم و بردیم در اطاق پنجدری میان دو حیاط کوچک پنهان کردیم. سر مجاهدها را گرم کردیم. بعد تابوت را با سنگ و کلوخ و پوشال و پوشاک پر و سنگین کردیم. یک لحاف هم تا کرده روی آن کشیدیم. تابوت قلابی را با آن دو نگهبان سر قبر آقا فرستادیم. متولی قبرستان که در جریان بود مثلاً نعش را دفن کرد و آن دو نگهبان با تابوت به نظمیه برگشتند. صبح اوستا اکبر معمار آمد و درهای اطاق پنج دری را تیغه کردیم و رویش را گچکاری کردیم. ♦️ دو ماه بعد از شهادت شیخ، درِ اتاق پنج دری را شکافتیم جنازه در آن هوای گرم همانطور تروتازه مانده بود. جنازه را از آنجا برداشتیم و به اتاقی دیگر آنسوی حیاط منتقل کردیم و دوباره تیغه کردیم. کمکم مردم فهمیدند که نعش شیخ نوری در خانه است، میآمدند پشت دیوار فاتحه میخواندند و میرفتند. از گوشه و کنار پیغام میدادند امامزاده درست کردید؟! ۱۸ماه از شهادت شیخ گذشته بود. بازاریها به خیال میافتند دیوار را بشکافند و جنازه را برداشته دور شهر بیفتند و وااسلاما و واحسینا راه بیندازند. پیراهن عثمان برای مقصد خودشان. ♦️ حاج میرزا عبدالله سبوحی واعظ میگوید یک روز زمستانی خانم شیخ مرا خواست. دیدم زار زار گریه میکند. گفت: دیشب مرحوم آقا رو خواب دیدم که خیلی خوش و خندان بود ولی من گریه میکردم. آقا به من گفت: گریه نکن! همان بلاهایی را که سر #سیدالشهدا آوردند، سر من هم آوردند. اینها میخواهند نعش مرا در بیاورند. زود آن را به قم بفرست. همانشب تیغه را شکافتیم و نعش را در آوردیم. با اینکه دو تابستان از آن گذشته بود و جایش هم نمناک بود، اما جسد پس از ۱۸ماه همانطور تروتازه مانده بود؛ فقط کفن کمی زرد شده بود. به دستور خانم دوباره کفن کردیم و نمدپیچ نمودیم، به مسجد یونسخان بردیم و صبح به اسم یک طلبه که مرده آن را با درشکه به امامزاده عبدالله بردیم و صبح جنازه را با دلیجان به طرف حضرت معصومه حرکت دادیم. شیخ شهید در زمان حیات خود در صحن مطهر برای خودش مقبرهای تهیه کرده بود و به سید موسی متولی آن گفته بود «این زمین نکره یک روز معرفه خواهد شد.» نزدیک قم کاغذ به متولی نوشتیم که زنی از خاندان شیخ فوت کرده میخواهیم در مقبره شیخ دفنش کنیم و به هادی پسر شیخ سپردیم در هنگام دفن جلو نیاید تا فکر کنند واقعاً میت زن است و قضیه لو نرود. شب جنازه در مقبره ماند. صبح خیلی سریع قبری به حد نصاب شرعی کندیم و با مهر تربتی که خانم داده بود، جنازه را درون قبر گذاشتیم. نعش پس از ۱۸ماه کمترین بوی عفونتی نداشت. و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون. این آیهای است که روی قبر شهید حاج شیخ فضلالله نوری نوشته شده است. #تندر_کیا [نوه #شیخ_فضلالله_نوری] #سر_دار (چاپ سوم، تهران: نشر صبح، ۱۳۸۹) از صفحات ۵۲ تا ۷۲. @Ab_o_Atash
✳️ یک خاطره تلخ: تفرقهافکنان پیام امام را هم تحویل نگرفتند! یکی از روزهای دی ماه سال ۱۳۶۳، آقامحسن [رضایی] به من گفت: «آماده شید، باید بریم پادگان ولیعصر!» این، زمانی بود که تازه «گشت ثارالله» را راه انداخته بودند. تصورم این بود که میخواهد بازدیدی از آنها داشته باشد. سوار ماشینها شدیم و به پادگان ولیعصر رفتیم. وارد که شدیم، آقامحسن گفت: «برو زمین صبحگاه!» زمین صبحگاه در انتهای پادگان قرار داشت. گاز ماشین را گرفتم و رفتم. هنوز نرسیده، از دور دیدم حدود سیصد نفر آنجا جمع شده و جلوی جایگاه ایستادهاند. ماشین را پشت جایگاه نگه داشتم. آقامحسن پیاده شد. داشت به سمت جایگاه میرفت که دیدم ماشین بنز حامل آیتالله محلاتی سر رسید. او هم از ماشین پیاده شد و به طرف جایگاه رفت. بجز آقامحسن و آقای محلاتی، کاظم نجفی رستگار [فرمانده لشکر سیدالشهدا] هم به بالای جایگاه رفت و کنار آنها ایستاد. من جایم مشخص بود و کنار آقامحسن ایستادم. آقای محلاتی پشت میکروفن قرار گرفت و بعد از سلام و خوشامدگویی به جمعیت حاضر، اعلام کرد که حامل پیامی از طرف حضرت امام است. بعد، از روی برگهای که دستش بود، شروع به خواندن پیام کرد. فحوای پیام این بود که «در این برهه از جنگ، اختلافات معنا ندارد و آب به آسیاب دشمن ریختن است؛ از این کارها دست بردارید. جنگ، هم شکست دارد هم پیروزی. همیشه خرمشهر و فتح پیش نمیآید؛ بعضی مواقع هم عدم فتح حاصل میشود.» یادم است در انتها، تندی پیام زیاد شد و حضرت امام به افراد دخیل در این قضایا هشدار داده بود که «از این به بعد، اگر کس یا کسانی باب این مباحث را در سپاه باز کنند، حرف آنها از گلوی آمریکا خواهد بود.» وقتی آقای محلاتی این بخش از پیام را قرائت کرد، چند نفر احمق و عوضی، از بین جمعیت دادوفریاد راه انداختند که «اگر راست میگی، دستخط امام رو نشون بده! کی گفته این پیام امامه؟ کم خالی ببند!» و از این حرفها. بعد هم شروع به هوکشیدن کردند. آنها واقعاً عوضی بودند و به نظر من با خودشان هم مشکل داشتند. کاظم رستگار جلوی تریبون رفت و خطاب به آنان گفت: «خفه شید! شما دستخط امام رو هم بازیچهٔ خودتون کردید؟ خجالت بکشید!» سروصدای هوکردنشان آنقدر بلند بود که مردم از پنجرههای بیمارستان خانواده که در قسمت شمالی بیمارستان قرار داشت، سرها را بیرون آورده بودند و نگاه میکردند. جو به هم ریخته و معلوم نبود یک دقیقه دیگر چه اتفاقی بیفتد. طوری شد که احساس ناامنی کردم و ترسیدم نکند این جماعت آسیبی به آقامحسن برسانند! سریع درِ گوش محافظی که کنارم ایستاده بود گفتم: «به همه بگو آماده باشند؛ اوضاع بیریخته! حواستون باشه!» او این کار را انجام داد. خودم هم با اشاره به بچهها فهماندم که مراقب باشند. با خودم بستم که اگر اینها بخواهند جلو بیایند و کوچکترین اقدامی علیه آقامحسن انجام بدهند، همه را با تیر خواهم زد؛ حتی اگر بیست نفر باشند. من محافظ بودم و کسی که به شخصیت تحت حفاظتم حمله میکرد، دشمن محسوب میشد؛ وظیفهام حکم میکرد که دشمن را منکوب کنم. آیتالله محلاتی گفت: «بههرحال من پیام امام رو برای شما خوندم! اون کسی که دوستدار امام است، پذیرای این پیامه! کسی هم که فهمی از ولایت و امام نداره، خودش میدونه و خدای خودش! بعد هم پایین آمد و به آقامحسن گفت: «بریم آقا! اینها آدمبشو نیستند!» در حین رفتن به سمت ماشینها، رستگار آمد و به آقای محلاتی گفت: «آقا ببخشید! من از طرف خودم عذرخواهی میکنم! بین اینها یه تعدادی هستند که واقعاً نمیفهمند و بیشعورند!» محلاتی که حسابی عصبانی بود، گفت: «خیلی احمقاند! خیلی بیشعورند! میگن دستخط امام نیست و دروغه! منِ محلاتی مسخره هستم که بیام بهدروغ از طرف امام حرفی بزنم؟» بعد هم سوار ماشینش شد و رفت؛ ما هم همینطور. بین راه به آقامحسن گفتم: «حاجآقا! اون سری [در حادثه مشابه در محل سپاه تهران] گفتید دوسهنفر نخاله بین اینها هستند، ولی فکر کنم بیشتر از چند نفر باشند! اینها آقای محلاتی رو هم که نماینده امامه هو کردند!» گفت: «بههرحال پیش میاد دیگه! هنوز هم میگم؛ همون چند نفر هستند که سمپاشی میکنند و باعث تحریک بقیه میشن.» #محمود_مجید_مسافری [سرتیم حفاظت #محسن_رضایی] #بادیگارد #علیاکبر_مزدآبادی و #محمدعلی_صمدی انتشارات یازهرا صفحات ۳۴۲ تا ۳۴۵. @Ab_o_Atash
видео или голосовое, без подписи
✳️ اربعین بهمثابه میعادگاه فقط یک جمله در باب اربعین عرض کنم: آمدن اهل بیت حسین بن علی«ع» به سرزمین کربلا، فقط برای این نبود که دلی خالی کنند یا تجدید عهدی کنند؛ آنچنان که گاهی بر زبانها جاری میشود. مسئله بسیار بالاتر از این بود. نمیشود کارهای شخصیتی مثل امام سجاد«ع» یا مثل زینب کبرا«س» را بر همین مسائلِ عادیِ رایجِ ظاهری حمل کرد. باید در کارها و تصمیمات شخصیتهایی به این عظمت، در جستوجوی رازهای بزرگتر بود. مسئلهٔ آمدن بر سر مزار سیدالشهدا«ع»، در حقیقت امتداد حرکت عاشورا بود. با این کار خواستند به پیروان حسین بن علی«ع» و دوستان خاندان پیغمبر و مسلمانانی که تحت تأثیر این حادثه قرار گرفته بودند، تفهیم کنند اینحادثه تمام نشد. مسئله با کشتهشدن، دفنکردن و اسارتگرفتن و بعد رهاکردن اسیران خاتمه پیدا نکرد؛ مسئله ادامه دارد. به شیعیان یاد دادند اینجا محل اجتماع شماست؛ اینجا میعادگاه بزرگی است که با جمعشدن در این میعاد، هدف جامعه شیعی و هدف بزرگ اسلامی جامعه مسلمین را باید به یاد هم بیاورید؛ تشکیل نظام اسلامی و تلاش در راه آن، حتی در حد شهادت، آن هم با آن وضع! این چیزی است که باید از یاد مسلمانان نمیرفت و خاطره آن برای همیشه زنده میماند. آمدن خاندان پیغمبر، امام سجاد و زینب کبرا «علیهمالسلام» به کربلا در اربعین، به این مقصود بود. #سیدعلی_حسینی_خامنهای ۱۳۸۵/۱/۱ @Ab_o_Atash
✳️ شأن استاد دانشگاه در حکومت پهلوی [عباس] اقبال چرا به رم رفت؟ او پس از پنجاه سال تدریس و تحقیق و شاخصيت در کرسی تاریخ ایران، پنج سال #مجله_یادگار را منتشر ساخت، که در حکم زن و فرزند او به شمار میرفت و یکی از فصول مهم تدوین تاریخ ایران است. یک روز صبح که از خواب بیدار شد از رادیو شنید که کسانی که کارمند دولت هستند، نمیتوانند صاحب امتیاز مجله باشند. طبعاً خودبهخود امتیاز مجله یادگار لغو شده بود. او به دفتر وزیر آموزش وقت ـ گویا مرحوم دکتر زنگنه که بعدها کشته شد - رفت. وزیر با کمال احترام به او توضیح داده بود که قانون اینطور گذشته است، و شما چون از دولت حقوق میگیرید، نمیتوانید امتیاز مجله داشته باشید. مرحوم اقبال گفته بود: هیچ راهی نیست؟ دکتر زنگنه گفته بود: چرا، یک راه هست، میتوانید امتیاز را به نام همسر خود بگیرید و مجله را منتشر کنید. مرحوم اقبال گفته بود: لابد شما نمیدانید که من همسر ندارم و بیسروسامان زندگی میکنم. دکتر زنگنه گفته بود: میتوانید امتیاز را به نام کسی دیگر که مورد اطمینان خودتان باشد، مثلاً كلفتی، نوکری، باغبانی و امثال اینها بگیرید. مرحوم اقبال گفت: نه کلفت دارم و نه نوکر و نه باغبان؛ سپس خشمگین از جای برخاسته و گفته بود: - مملکتی که شما وزیرش باشید و در آن مملکت برای کلفت و نوکر و باغبان حق روزنامهنویسی وجود داشته باشد و برای استاد دانشگاهش چنین حقی نباشد، جای ماندن عباس اقبال نیست. از همانجا درآمد و عازم خارج شد. البته وزارت فرهنگ وقت برای آنکه گند قضیه درنیاید، مرحوم اقبال را به عنوان رایزن فرهنگی ایران در رم برگزید و صنار حقوق بازنشستگی او را فرستاد. #محمدابراهیم_باستانی_پاریزی #نون_جو_و_دوغ_گو انتشارات علم صفحه ۵۷۸. #عباس_اقبال_آشتیانی @Ab_o_Atash
✳️ وقتی خود حضرت تشییع میکند... حضرت آیتالله امامی کاشانی، در جلسه سوم مجلس ختمی که در مسجد اعظم قم، از طرف اساتید حوزه علمیه قم برگزار شده بود، در سخنرانی خود فرمودند: یکی از افرادی که مورد وثوق است و گاهی اخباری را در دسترسم قرار میدهد، گفت: به منظور شرکت در تشییع جنازه حضرت آیتالله العظمی گلپایگانی قدس سره، از تهران به قم رفتم و به مسجد امام حسن مجتبی علیهالسلام رسیدم. در آنجا به دو نفر از اصحاب حضرت حجت ارواحنا فداه، برخورد کردم. آنان به من گفتند: «امام زمان علیهالسلام در مسجد امام حسن عسکری علیهالسلام تشریف دارند، برو آقا را ملاقات کن.» با عجله، خودم را به مسجد امام حسن عسکری علیهالسلام رساندم و وارد مسجد شدم. در آن هنگام اذان ظهر را گفته بودند. من، متوجه شدم که حضرت با سی نفر از اصحاب، مشغول نماز هستند. اقتدا کردم. بعد از نماز، حضرت فرمودند: «ما، از همین جا تشییع میکنیم…» از مسجد خارج شدیم و دنبال جمعیت، با آقا رفتیم تا به صحن رسیدیم. #احمد_قاضی_زاهدی #شیفتگان_حضرت_مهدی جلد ۲، صفحه ۱۳۷. و #مسعود_پورسیدآقایی #میر_مهر [جلوههای محبت يار] @Ab_o_Atash
✳️ بهشت را به بها بدهند و به بهانه ندهند جنگ تحمیلی، توطئهٔ اخیر آمریکاست. برای چی؟ چه چیز را میخواهد از دست شما بگیرد؟ استقلال شما را، حکومت اسلامی شما را، حاکمیت اسلام را میخواهد بگیرد. میگوید [اگر] از همان ناسیونالیستهای میانهرو سر کار بیایند، ما فوراً جنگ را تمام میکنیم. مردم قهرمان قم! اگر این پیشنهاد آمریکا را علناً اینجا به رأی بگذارند، بگویند یا باید مردانه با تمام توان وجودتان با توکل بر نیروی خودتان و با توکل بر خدایتان با این دشمنان خدا و خلق تا آخرین نفس بجنگید و سختیها و رنجها را تحمل کنید یا اگر نمیخواهید این رنجها و سختیها ادامه پیدا کند، موافقت کنید که در ایران یک دولت ملیگرای میانهروی مورد قبول آمریکا سر کار بیاید. رأی شما چیست؟ [فریاد مردم: نه، نه، مرگ بر آمریکا] آقای ریگان! بشنو! آقای ریگان! بشنو این فریاد خشمگینانهٔ ملت ما را. ببین! آیا میشنوی این ملت هنوز با همان شکوه و با همان خروش که در ماههای نیمهٔ دوم سال ۵۷ «مرگ بر آمریکا» را سر میداد، امروز هم با همان خروش و با همان قهرمانی فریاد دارد که «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر سازشکار»؟ برادر من! خواهر من! اگر این فریاد الهی را، این عزت خداداد را، این سرافرازی دنیا و آخرت را بخواهیم حفظ کنیم، باید برای پرداختن بهای سنگین آن، همهٔ ما آماده باشیم که بهشت را به بها بدهند و به بهانه ندهند. #سیدمحمد_حسینی_بهشتی #بهشتی_از_زبان_بهشتی #فرامرز_شعاع_حسینی جلد ۲، صفحه ۳۰۷. @Ab_o_Atash
✳️ شکستی در کار نیست... [ببینید] #کربلا چه صحنهای بوده، هر روز این صحنه باید باشد: مقابلهٔ اسلام با کفر؛ مقابلهٔ عدل با ظلم؛ مقابلهٔ عدد کم با ایمان زیاد، در مقابلِ عدد زیاد با بیایمانی. نه از جمعیت کم بترسید؛ و نه از شکست بترسید، شکستی در کار نیست. وقتی کار برای خدا باشد، شکست تویش نیست. #سیدروحالله_موسوی_خمینی #صحیفه_امام جلد ۱۰، صفحه ۸. قم - ۲۶ شهریور ۱۳۵۸ @Ab_o_Atash
روضهٔ حضرت زینب«س» حاجآقا مجتبی تهرانی«ره»
✳️ روضهٔ شب آخر: یک مقایسهٔ تکاندهنده... من گاهی اینطور فکر میکردم که اگر این آیه، وارونه نازل شده بود. یعنی اینگونه نازل شده بود که «تَعاونوا علی الاثمِ و العُدوان وَ لا تعاونوا علی البّر و التقوی»، آیا اینها بعد از پیغمبر، بیش از این هم میتوانستند اثم و عدوان کنند؟! یعنی اگر خودِ خدا امر کرده بود به اثم و عدوان، آیا بیشتر از آنچه کردند هم میتوانستند ستم کنند؟! من معتقدم که بیش از این دیگر امکان نداشت. آنچه اینها کردند بالاتر و فراتر از تصور است. [امشب، شب آخر جلسۀ ماست و گویا همۀ شما هم مثل من با امید آمدهاید؛ من خیلی با امید آمدهام...] امشب میخواهم یک مسئلۀ مقایسهای را مطرح کنم. در تاریخ این طور دیدهام که حسین«ع» روز ترویه که میخواست از مکه خارج شود، هنگام سحر، نماز صبح را که خواندند، آماده حرکت شدند. جمعیت زیادی هم برای بدرقه حضرت آمده بود. در یکی از تواریخ این طور نوشته است که وقتی اینها میخواستند حرکت کنند، زینب«س» از داخل خانه آمد. موقعی که میخواست وارد دهلیز خانه شود، ابوالفضل«ع» با صدای بلند داد کشید: «غُضّوا ابصارَکُم»؛ چشمانتان را ببندید! سرهایتان را پایین بیندازید! دختر امیر عرب، بضعۀ زهرای مرضیه«س» دارد میآید. همه برگشتند و روی خود را سمت دیوار کردند و سرها را پایین انداختند. به این صحنه خوب دقت کنید: بیبی زینب«س» آمد. وقتی نزدیک کجاوه رسید، قاسم بن الحسن که نوجوانی دوازدهسیزده ساله بود یک کرسی آورد و کنار کجاوه گذاشت. ابوالفضل«ع» پای خود را روی این کرسی گذاشت و خم کرد، علیاکبر پردهٔ کجاوه را کنار زد، زینب«س» اول پایش را روی کرسی گذاشت و پای دیگر را بر روی زانوی ابوالفضل«ع» گذاشت. زیر بغلهایش را هم حسین«ع» گرفت و با این جلال و شکوه وارد کجاوه شد و پرده انداخته شد. اما یک ماه و دو روز بیشتر نگذشت؛ امروز ببینید که در کربلا چه خبر است... مَرکبهای بیجهاز و آن وضع خاندان حسین«ع». سید بن طاووس مینویسد این بیبیها پوششی که نداشتند، لذا گلیمهای پاره را برداشته بودند و روی سرهایشان انداخته بودند. امروز را با آن روز مقایسه کنید؛ ببینید که چه کردند این جنایتکاران. حالا این بیبیها میخواهند سوار مَرکبها شوند، اما دیگر مردی نیست که به آنها کمک کند؛ فقط زینالعابدینِ بیمار است که او را هم زینب«س» باید کمک کند تا بر مرکب سوار شود. زینب«س» یکایک این بچهها و بیبیها را سوار بر مرکب کرد و حالا خودش مانده است که چه کند. قاسم کجایی؟ عباس کجایی؟ علیاکبرم کجایی؟ حسینجانم کجایی؟ من نمیدانم که زینب«س» بالاخره با چه وضعی سوار بر مرکب شد... وقتی میخواستند از کربلا حرکت کنند، به درخواست کاروان، اینها را آوردند و از سمت قتلگاه عبور دادند. اعتقاد من این است که سختترین موقعیت برای زینالعابدین«ع» اینجا بود. ناگهان چشمش به بدنهای قطعهقطعهشده بر روی خاک افتاد؛ چشمش به جسد پدر افتاد. خود زین العابدین«ع» در روایتی نقل میکند که من وقتی چشمم به این صحنه افتاد، روح داشت از پیکرم خارج میشد. اینجا بود که زینب«س» احساس خطر کرد؛ جلو آمد و گفت: « ما لی أراکَ تَجودُ بِنَفسِکَ یا بَقیَّةَ جَدّی وَ أبی وَ اِخوَتی؟»؛ چرا با جانت بازی میکنی؟ زین العابدین«ع» گفت: عمه! مگر این صحنه را نمیبینی؟ این بیحیاها اجساد کثیف خودشان را دفن کردهاند، اما این اجساد مطهر اینطور در بیابان افتاده است... ** این مصیبت، مصیبت دختر بود؛ حالا برویم سراغ مادر که اجر عزاداریهایمان را هم از آن مادر میخواهیم. مینویسند زهرا«س» وقتی پس از رحلت پدر، برای خواندنِ خطبه از منزل به سمت مسجد حرکت کرد، تمام زنهای مهاجر و انصار آمدند و حلقهوار اطراف حضرت را گرفتند که یکوقت نامحرم اندام بیبی را نبیند. پوششی بر تن داشت که وقتی راه میرفت، روی زمین کشیده میشد. با این کیفیت رفت و وارد مسجد شد و آن خطبه را خواند. اما همین زهرا که چشم نامحرم بر اندامش نیفتاد، وقتی که آمدند علی«ع» را از خانه ببرند، دست نامحرم آمد و سیلی به صورتش زد... یا زهرا!... #مجتبی_تهرانی #سلوک_عاشورایی منزل اول: تعاون و همیاری (چاپ اول، تهران: مؤسسۀ پژوهشیفرهنگی مصابیحالهدی، ۱۳۹۰) صفحات ۱۹۰ تا ۱۹۳. #حجاب @Ab_o_Atash
✳ و شهید، قلب تاریخ است... خواهران! برادران! اكنون شهيدان مردهاند، و ما مردهها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخی آن را داشتند كه ـ وقتی نمیتوانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بیشرمان مانديم، صدها سال است كه ماندهايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين و زينب ـ مظاهر حيات و عزت ـ میگرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم. كسانی كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشاندادن عشق خويش به حقيقتی كه دارد میميرد و به عنوان تنها سلاح برای جهاد در راه #ارزشهای بزرگی كه دارد #مسخ میشود انتخاب میكنند، شهيدند، حی و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصری و قرنی و هر زمان و زمينی. و آنها كه تن به هر #ذلتی میدهند تا #زنده بمانند، مردههای خاموش و پليد تاريخند، و ببينيد كه آيا كسانی كه سخاوتمندانه با حسين«ع» به قتلگاه خويش آمدهاند و مرگ خويش را انتخاب كردهاند، در حالی كه صدها گريزگاه آبرومندانه برای ماندنشان بود، و صدها توجيه شرعی و دينی برای زنده ماندنشان بود، توجيه و تأويل نكردهاند و مردهاند، اينها زنده هستند يا آنها كه برای ماندنشان تن به ذلت و پستی رهاكردن حسين«ع» و تحملكردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زندهاند؟ هركس زنده بودن را فقط در يك #لش_متحرك نمیبيند، زندهبودن و شاهدبودن حسين«ع» را با همه وجودش میبيند، حس میكند و مرگ كسانی را كه به ذلتها تن دادهاند، تا زنده بمانند، میبيند. آنها نشان دادند، شهيد نشان میدهد و میآموزد و پيام میدهد كه در برابر ظلم و ستم، ای كسانی كه میپنداريد «نتوانستن از جهاد معاف میكند»، و ای كسانی كه میگوييد «پيروزی بر خصم هنگامی تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهيد، انسانی است كه در عصر نتوانستن و غلبهنيافتن، با مرگ خويش بر دشمن #پيروز میشود و اگر دشمنش را نمیكشد، #رسوا میكند. و شهيد، #قلب تاريخ است، همچنانكه قلب به رگهای خشك اندام، خون، حيات و زندگی میدهد. جامعهای كه رو به #مردن میرود، جامعهای كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست دادهاند و جامعهای كه به #مرگ_تدريجی گرفتار است، جامعهای كه تسليم را تمكين كرده است، جامعهای كه #احساس_مسئوليت را از ياد برده است، و جامعهای كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است، شهيد همچون قلبی، به اندامهای خشكِ مردهٔ بیرمقِ اين جامعه، خون خويش را میرساند و بزرگترين معجزهٔ شهادتش اين است كه به يك نسل، #ايمان_جديد به خويشتن را میبخشد. شهيد حاضر است و هميشه جاويد. [اما] کی غايب است؟! #علی_شریعتی #حسین_وارث_آدم مجموعه آثار- شماره ۱۹ #پس_از_شهادت [سخنرانی در تهران، شام غریبان] صفحات ۲۰۳ و ۲۰۴. @Ab_o_Atash
✳️ رندان تشنهلب را آبی نمیدهد کس... زان یار دلنوازم شُکری است با شکایت گر نکتهدان عشقی، بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب! مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان #تشنهلب را، آبی نمیدهد کس گویی #ولیشناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا #سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت در این #شب سیاهم، گم گشت راه مقصود از گوشهای برون آی، ای #کوکب_هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این #بیابان، وین راه بینهایت ای #آفتاب_خوبان! میجوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل، بیش است در بدایت هر چند بردی آبم، روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر، کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد، ار خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی، در چارده روایت #حافظ_شیرازی دیوان حافظ غزل شماره ۹۴. @Ab_o_Atash
💠 متن کامل حکایت #پاتیلها_را_لت_میزنم یا #استرالیا را با صدای پراحساس خود نویسنده #احسان_عبدیپور بشنوید... @Ab_o_Atash
✳️ اذان صبح دهم... کَلمحمود دست میبرد کنار بناگوشش، میگردد، روش را میکند به کربلا داد میزند «الله اکبر... الله اکبر...» که زنها نمیدانم یکهو چهشان میشود، صف و دایره و خواندنشان میپُکد و صدایشان میپرد توی هوا... جیغ جیغ جیغ ضجه ضجه ضجه... یا الله... خیلی بیمقدمه شده و نمیدانم چرا. وقتی کلمحمود میگوید «اشهد ان لا اله الا الله»، میفهمم «الله اکبر»ها مال اذان بوده. میایستم، نگاهشان میکنم، قضیه را میگیرم. متوجه میشوم که محرم، همین الان داخلِ روز دهمش شد. همین الان. آخرین چکههای شب که مانده بود رفت و هرچه زنها و پیرمردهای محلهٔ شکری چرخیدند و زدند به سر و سینههاشان و التماسِ صبح کردند که یک دم مَدَمَد، گوش نداد. میشت احمد که از پایینْ دستهاش را به حالت تسلیمشدن و بیفایدهبودن، ضربدری، نشان کلمحمود داد. کلمحمود با بغض، چهار بار یاد خدا آورد که تو خیلی بزرگی و به نظرم یادش آورد که متناسب با بزرگیات رفتار نمیکنی حضرت حق! من مثل چوب توی دستم بیحرکتم. صدبار شعر صبحدم را شنیدهام، هزاربار از بچگی تا اینساعت اسمش را آوردهاند ولی نمیدانستم کی، کجا، توی چه ثانیه و لحظهای از گردش زمین و عوالم دیگر، به چه قصدی میخوانندش. یکباره و به قطع و یقین و به جان و نفس، ایستادهام دم ثانیههای اولِ صبح عاشورایی که تمام ماجرا قرار است اتفاق بیفتد. این همان خورشیدی است که ای کاش برنمیآمد. فکر میکنم ممکن بود التماسها کارگر بیفتد، خورشید برنیاید و دمدمای ظهر، روی خاک، توی بیابان، خون ریخته نشود. خونها، اندامها، رگها، جویها. کِی دیدهام کسی لای «حی علی خیر العمل» هقهق بزند؟ کِی کسی با اذان، روضه گفته است؟ اذان صبحِ چه روزی خودش خالیخالی روضه است؟ #احسان_عبدیپور #پاتیلها_را_لت_میزنم #رستخیز (چاپ اول، تهران: نشر اطراف، ۱۳۹۷) صفحه ۱۸. @Ab_o_Atash
روضه وداع حاج آقا مجتبی تهرانی @Ab_o_Atash
✅ روضه وداع... برویم سراغ کسی که دستمان را میگیرد و حفظمان میکند و سفینۀ نجات ماست. مینویسند روز عاشورا «فَنَظَرَ یَمیناً وَ شِمالاً»؛ حسین«ع» یک نگاهی کرد به سمت چپ و راست خودش، «وَلَم یَرَ مِن أصحابِهِ أحَداً»؛ دید دیگر هیچیک از اصحابش باقی نمانده است؛ همه رفتهاند. «فَنادیٰ یا مُسلِم بن عقیل و یا هانی بن عروه، یا بُریر، یا زُهیر...». یکییکی اینها را صدا زد. «قوموا عَن نَومِکُم أیُّها الکِرام، اِدفَعوا عَن حَرَمِ الرَّسول»؛ بلند شوید و از این زن و بچهها دفاع کنید... حسین«ع» وقتی آماده شد که خودش به میدان برود، «فَنادیٰ یا زَینَب، یا اُمَّ کُلثومِ، یا سُکَینَة، یا رُباب، عَلَیکُنَّ مِنّی السَّلام». یعنی خداحافظ، من هم رفتم. میگویند وقتی صدای حسین«ع» بلند شد، این زنوبچهها و بیبیها از خیمه بیرون ریختند و اطراف حسین«ع» را گرفتند. هرکس یک چیزی میگوید؛ اما خواهرش یک تقاضا دارد و آن اینکه بگذار یک بوسه به زیر گلویت بزنم... دخترش سکینه آمد، جلوی بابا را گرفت. رو کرد به پدر و گفت: «یا أبَه! أاَستَسلَمتَ بِالمَوت؟»؛ پدر! دیگر تن به مرگ دادی؟ حسین«ع» در جواب به او گفت: «کَیفَ لا یَستَسلِمَُ لِلمَوتِ مَن لا ناصِرَ لَهُ؟»؛ چگونه تسلیم مرگ نشود کسی که یاوری ندارد؟ سکینه گفت: حالا که چارهای جز این نیست، «رُدَّنا الی حَرَمِ جَدِّنا». یعنی اول ما را بگذار مدینه و بعد خودت بیا و بجنگ. حسین«ع» با کنایه جواب او را داد. فرمود: «لَو تُرِکَ القَطا لَنامَ». یعنی دخترم! دیگر راه برگشت بر حسین بسته است... اینجا بود که سکینه شروع کرد هایهای گریهکردن. حسین«ع» آمد دخترش را بغل کرد و روی زانوهایش نشاند. با آستینهایش اشکهای سکینه را پاک میکرد و این جملات را میگفت: «سَیَطولُ بَعدی یا سُکَینَةُ فَاعلَمی مِنکَ البُکاأُ اِذِ الحِمامُ دِهانی»؛ دخترم! گریهها برای بعد از این است نه الان، «لا تُحرِقی قَلبی بِدَمعِکِ حَسرَتا»؛ دخترم! دل پدر را با این قطرههای اشکت آتش نزن... #مجتبی_تهرانی #سلوک_عاشورایی منزل اول، تعاون و همیاری (چاپ اول، تهران: مؤسسۀ پژوهشیفرهنگی مصابیح الهدی، ۱۳۹۰) صفحات ۱۶۳ و ۱۶۴. @Ab_o_Atash
✳️ شاه شمشادقدان... شاه شمشادقدان، خسرو شیریندهنان که به مژگان شکند قلب همه صفشکنان مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت گفت: ای چشم و چراغ همه شیرینسخنان! تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود؟ بندهٔ من شو و برخور ز همه سیمتنان کمتر از ذره نهای؛ پَست مشو مِهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی داری شادی زُهرهجَبینان خور و نازکبدنان پیر پیمانهکش من که روانش خوش باد گفت: «پرهیز کن از صحبت پیمانشکنان دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان» با صبا در چمن لاله سحر میگفتم: که شهیدانِ کهاند اینهمه خونینکفنان؟ گفت: حافظ! من و تو مَحرم این راز نهایم از می لعل حکایت کن و شیریندهنان #حافظ_شیرازی غزل شماره ٣٨٧ @Ab_o_Atash
🎧 #روضه حضرت #ابوالفضل «ع» حاجآقا #مجتبی_تهرانی @Ab_o_Atash
#روضه حضرت ابوالفضل«ع» ✳️ ما بعد از تو زنده بمانیم؟! شب عاشورا، حسین«ع» خطبه خواند و بعد هم رو کرد به اصحابش و گفت: هر کس میخواهد برود، برود. اینها با من کار دارند و با شما هیچ کاری ندارند؛ بلند شوید و بروید. مینویسند اولین نفری که بلند شد، ابوالفضل«ع» بود. میدانید چه گفت؟ گفت: «نَفعَلُ ذالِکَ لِنَبقی بَعدَک؟!» یعنی ما برویم برای اینکه بعد از تو زنده بمانیم؟ خدا نیاورد آن روز را... روز عاشورا عباس نگاه کرد، دید همه شهید شدند؛ بنیهاشم هم شهید شدند. مجلسی مینویسد: «فَلَمّا رَأَی العَبّاسُ وَحدَةَ أخیهِ الحُسَین»، وقتی ابوالفضل«ع» دید برادرش تک و تنها مانده است، آمد به خدمت برادر و اجازه خواست. گفت: «هَل لی مِن رُخصَة؟»؛ اجازه میدهی بروم میدان؟ مینویسند: «فَبَکی الحُسَینُ علیهالسَّلام». امام حسین«ع» شروع کرد به گریه کردن. به او فرمود: « أنتَ صاحِبُ لِوائی»؛ برادر! تو علمدار منی؛ اگر تو بروی دیگر چه میماند برای من؟ میدانید ابوالفضل«ع» چه جواب داد؟ فرمود: «قَد ضاقَ صَدری»؛ حسین جان! سینهام تنگی میکند؛ دیگر نفس نمیتوانم بکشم؛ چقدر صبر کنم؟ «وَ سَئِمتُ مِنَ الحَیات»؛ دیگر از این زندگی بیزارم. امام حسین«ع» به او گفت اگر اینطور است، برو برای بچهها کمی آب تهیه کن. ابوالفضل«ع» اول آمد و با دشمن صحبت و اتمام حجت کرد. وقتی برگشت، دید صدای «العطش» بچهها از خیمهها بلند است. آماده شد و به سمت شریعه رفت. وارد شریعه شد، مَشک را پر از آب کرد، دستها را برد زیر آب و آب را آورد به سمت دهان. مینویسند: «فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین علیهالسَّلام»؛ به یاد تشنگی برادر افتاد. آب را بر روی آب ریخت. از شریعه بیرون آمد و حرکت کرد؛ دارد در نخلستان میآید که ظالمی آمد و ضربهای به دست راست ابوالفضل«ع» زد؛ یعنی همان دستی که مشک آب را با آن حمل میکرد. ابوالفضل«ع» این جملات را گفت: «وَاللهِ اِن قَطَعتُموا یَمینی، اِنّی أُحامی أبَداً عَن دینی.» یعنی من دست از دینم بر نمیدارم، من دست از حق بر نمیدارم. بند مشک را به شانه چپ انداخت و ادامه داد. یک ظالم دیگر آمد و دست چپ را هدف گرفت. ابوالفضل«ع» مشک را به دندان گرفت. تیری آمد و اصابه به مشک کرد و آبها ریخت. مینویسند: «فَوَقَفَ العَبّاسُ علیهالسَّلام.» اینجا دیگر ایستاد و به حرکت ادامه نداد. چرا؟ چون تمام همِّ او این بود که آب را به خیمهها برساند؛ اما دیگر آبی در مشک ندارد... اینجا کاری کردند که ابوالفضل«ع» از مَرکب به زمین آمد. من نمیگویم چگونه به زمین آمد؛ اما وقتی به زمین آمد، صدایش بلند شد: «یا أخاهُ! أدرِک أخاک»؛ برادر! برادرت را دریاب. مینویسند حسین"ع" خودش را با عجله رساند و آن وضع و آن صحنه را دید... #مجتبی_تهرانی #سلوک_عاشورایی منزل اول، تعاون و همیاری (چاپ اول، تهران: مؤسسۀ پژوهشیفرهنگی مصابیحالهدی، ۱۳۹۰) صفحات ۱۴۴ تا ۱۴۶. @Ab_o_Atash
#روضه #روضه_حضرت_علیاکبر «ع» حاجآقا #مجتبی_تهرانی @Ab_o_Atash