- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 62
- Всего постов
- 3 322
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 36
- 1/48двое суток
- 41
- 1/72трое суток
- 44
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✨
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها دلم تنگ است بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی بیا ای همگناه من درین برزخ بهشتم نیز و هم دوزخ به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بیگناهیها و من میمانم و بیداد بیخوابی در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک شب افتاده ست و در تالاب من دیری ست که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها بیا امشب که بس تاریک و تنهایم… ✍️ #مهدی_اخوانثالث 🍂🌺🍂🌺🍂 🎙: #حسن پیلتن 🆔 @Sedapayam 🌺🍂🌺🍂🌺 ♡♥️♡
🍃 چه نیکبخت کسانی که با تو هم سخنند مرا نه زهره گفت و نه صبر خاموشی... #سعدی
دستهایت را حلقه کن دور گردنِ این دلتنگی... مرا تا آنسویِ مه ببر جایی که نبضِ من به ضرب اهنگِ تو گره میخورد بی هیچ ،شایدی... #افسانه _ ط ( افسون ) ۴۰۵.۵.۲۳🕊 @Afsoo93N💚
اگر که بغض، به پستوی این صدا برسد دلم دوباره به آغوشِ واژهها برسد چقدر راه بیفتم میانِ خاطرهها که شاید آخرِ این کوچه، ردّ پا برسد تمامِ پنجرهها را به باد بخشیدم مگر خبر ز تو از سمتِ آشنا برسد و هی بنویسم: اگر… اگر… اگر… شاید که صبح، شاید از پشتِ این ابرها برسد اگر که ناگهان درد به استخوان برسد چه فرق میکندعشق، یا جزا برسد و هی بنویسم: پاره کنم، بنویسم که چه؟ خودم نماندهام که ببینم انتظار به کجا برسد؟ #نفس_موسوی @Afsoo93N💚
без подписи
@Afsoo93N💚
عطرِ لبخندی می آید از گلوی گلبوی تو در آدینه ای دور بیا قرارِ آخر را بگذاریم در کافه ی نادری کافه قرارهای شیرینِ شاعرانه در دل تاریخ فنجانی بزنیم تلخِ تلخ به سر سلامتیِ عشقِ گمشده در پستوی خاطراتِ خاک خورده بس نیست کتمانِ اینهمه راز ؟! به جای اشکریزه سخن ببار از دهانِ شِکَرریزت بگو که دوستم داری چونان روزِ نخست نه اصلا چیزی نگو بگذار عشق سخن بگوید گوش کن صدای شاملو می آید : "اشک رازی است لبخند رازی است عشق رازی است"... #آرمیتا_م @Afsoo93N💚
✨ برای تو خواهم سرود از گشودگی بیدریغ پنجرهها در نسیم از قناعت به یک اقاقیِ شکفته در خیال، یک ردّ نور، یک همنفسیِ دور از تمامیِ من و ردّ مهربانِ تو بر تکتکِ لحظه ها برای تو خواهم سرود که هنوز جاریای و چه بیمرز، سهمت را از خیالم می بری و این زیباترین شکلِ بودنِ توست.. ✍#افسانه_ط ( افسون ) ✨🌹✨ @Doo_khat_sheer @Afsoo93N
رازِ گلِ گندمم در صحنِ چنارانِ مانده در مردابِ حقارت، جاییست که مترسکها مدالِ نگهبانیِ مزرعه را به سینه زدهاند و کلاغها تاریخِ دانهها را با جوهرِ سیاهی بازنویسی میکنند من اما از زیرِ خاکِ خسته صدای ریشهای را میشنوم که هنوز نامِ بهار را به زبانِ باران…
رازِ گلِ گندمم در صحنِ چنارانِ مانده در مردابِ حقارت، جاییست که مترسکها مدالِ نگهبانیِ مزرعه را به سینه زدهاند و کلاغها تاریخِ دانهها را با جوهرِ سیاهی بازنویسی میکنند من اما از زیرِ خاکِ خسته صدای ریشهای را میشنوم که هنوز نامِ بهار را به زبانِ باران هجی میکند چه کسی گفت جوانه با فرمانِ باد از روییدن بازمیایستد؟ گاهی یک خوشهی کوچک در مشتِ زمین آنقدر حقیقتِ پنهان دارد که تمامِ برجهای سنگیِ شب از سایهی خودشان میترسند رازِ گلِ گندمم همین است؛ من از خاکسترِ مزرعه میآیم اما در جیبِ خویش دانهای دارم که خوابِ فردا را به دیوارهای فراموشی میکوبد #س_شاپرک #زینب_ساعدی ۲۷تیر ۴۰۵ #سوررئال #انجمن_ادبی_عطش_شعر @Afsoo93N💚
به باد، گوش بسپار مدام نامِ تو را تکرار می کند از گلوی پر جستجوی من هرجا که باشی پیدایت می کنم با پرده ی پنجره ات می رقصم در صدای ناله ی لولای در مرا می شنوی به آشپزخانه می روی حلوا و فاتحه را یواشکی هم می زنی و خنده ای دور روی لب هایت رنگ می گیرد که: باز پیدایت کرده ام زنده یاد #پوریا_اشتری @Afsoo93N💚
. 🌺🍃حلول ماه «ربیع الاول» ماه بهار زندگی بر شما مبارک باد.🍃🌺 💚💚🌱🌱🕊🕊
"The moon of my imagination"✨️🦋 pinned «*صدای تو مرا دوباره برد* به جمعههای خوب دور که حالشان خوش بود به کوچهباغهای آفتابپوش به عطرِ نانِ تازهی تنور به پشتبامهای خلوتِ غروب به بغضِ بازِ آسمان که بیبهانه میتراوید از نگاهِ بیقرارِ ابر... *صدای تو مرا دوباره برد * به عصرهای جمعهی پر از…»
Moein Z – Sare Sobh
без подписи
تو بهانه ى طلوع آفتابى و علت تابش رویاها در من چشمانت نگاهم را خواندن تا خورشید هر روز گرمای لبخندش را بر چشم من در جان من سرازیر کند .... #افسانه - ط ( افسون) @Afsoo93N🦋
*صدای تو مرا دوباره برد* به جمعههای خوب دور که حالشان خوش بود به کوچهباغهای آفتابپوش به عطرِ نانِ تازهی تنور به پشتبامهای خلوتِ غروب به بغضِ بازِ آسمان که بیبهانه میتراوید از نگاهِ بیقرارِ ابر... *صدای تو مرا دوباره برد * به عصرهای جمعهی پر از سکوت دل به دستِ باد به بیکرانههای نرمِ بیخبر به جشنِ گندم و علف به رقصِ شالی و شرابِ نور... به حسِ تازهی تماشا به طعمِ چایِ دمکشیده در غروبِ گرم به حالِ خوشِ نشستنِ دو کبوترِ سپید به شانههای صبورِ کوه به لهجهی رها و روشنِ جویبار به حرفهای سادهی درخت به یک سبد نگاهِ مهربانِ آفتاب... به فالِ نیکِ خندههای بیدلیل به بوسههای بیحسابِ نسیم به عاشقانههای دور و بینشان... *صدای تو مرا دوباره برد* به وسعتِ حیاطِ دلگشایِ خانهی پدر به راز و رمزِ حوضِ نقرهفام به ماهیِ سبکپری که در میانِ آب مدام عشق مینگاشت و میگذشت... و من باز رسیدهام به جمعهی طلاییِ خودم بدونِ حسرت و غبارِ انتظار سرم به سایهسارِ آرزو رسید خوشا همین سکوتِ آبیِ لطیف خوشا همین طراوتِ بیانتها خوشا صدای تو که میبرد مرا به سرزمینِ آفتاب... #افسانه _ ط ( افسون ) ۴۰۵.۵.۲۳🕊 @Afsoo93N💚 ▫️پ ن *صدای تو مرا برد * #قیصر امین پور
با نگاهی خانه ی دل را مُنوّر می کنی #طغرلاحراری @Afsoo93N💚
без подписи