tgindex
هدایت حاذق

هدایت حاذق

Статистика
@Amhedayathazeqперсидский

دوباره می‌رسم از راه با غم تازه! راه ارتباطی با من: https://t.me/Amhedayathazeq?direct

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
457
+2 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
225
20 постов
Вовлечённость
49,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
180
1/48двое суток
206
1/72трое суток
222

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • شاید ام‌شب بنویسم شاید ام‌شب ننویسم غزلی هم که بیاید به مخاطب ننویسم چه جهانی، چه زمانی، چه زبانی‌، چه هنر که به لب تشنه‌ اگر جام لبالب ننویسم وطنم سوخته باشد چه غروری‌ست برایم بنشینم لب یک جوی مرتب ننویسم در صف لشکری از مرده بگیرید مرا، چون؛ لرزه باشد به تنم داغ‌تر از تب ننویسم یاد آن پیرخردمند بخیر است که یک‌روز به رهایی قسمم داد به مذهب ننویسم حوصله‌سر بر از این نیست که کش‌دار شود شعر گریه‌ هم آمده از باقیِ مطلب ننویسم هدایت حاذق https://t.me/Amhedayathazeq

  • ترانه می شود و می‌چکد از آن غربت نه دوستی، نه رفیقی، نه همدمی چیزی سوال می‌کند این بهت دم به دم از خویش دراین خراب شده نیست آدمی، چیزی ؟ مسافران همه راه جریده می‌گیرند مقیم ها همه مارا ندیده می‌گیرند تو هم نمی‌رسی از راه تا که ناقابل به پیش پات بریزیم عالمی چیزی! نوشته‌ام به تو شعری به یک مداد سیاه نوشته‌ام به تو شعری به این سواد سیاه سیاه می‌شود از هرجهت جهان انگار فرود آمده بر من محرمی چیزی به ترک نوش به دنبال نیش می‌گردم هنوز در ته این گرگ و میش می‌گردم درون قلب تو دنبال خویش می‌گردم که از بهشت درآرم جهنمی چیزی تو در تقابل اندوه خویش شادی کن و در تناسخ بعدی بدل به شادی شو تو شاد باش، به فکرش نباش میسازیم شده بدرد به اندوه یا غمی چیزی که هرچه دیده‌ام از دست خویش می‌بینم تو را هنوز در آن گرگ و میش می‌بینم اگرچه گفته‌ام آنک تو را نمی‌خواهم بدل نگیر ، اگر گفته‌ام دمی چیزی تمیم حکاک

  • ⁨ به صلح شعر بگویم؟ به جنگ شعر بگویم؟ قلم شکسته مگر با تفنگ شعر بگویم! شعر:هدایت حاذق ملودی و آواز: ساحل تلاش کلیپ: امید عادل‌پور⁩ https://t.me/Amhedayathazeq

  • فکر کردی سربلندم، سربلندی کو؟ کجاست؟ مادرم ناراضی است از من، خدا ناراضی است هدایت حاذق

  • شعر: هدایت حاذق ملودی و آواز: ساحل تلاش

  • 3 авг.1412из seencheragh

    без подписи

  • سگم بهترین بازیگر تاریخ است! مارلون براندو

  • به صلح شعر بگویم؟ به جنگ شعر بگویم؟ قلم‌ شکسته مگر با تفنگ شعر بگویم و یا که سر بگذارم به روی میز قمار و به تنگ آمده از عار‌ و ننگ شعر بگویم به واژه واژه ببندم درخت ‌و مزرعه‌ات را به چشمه و جبروتت، به سنگ شعر بگویم به ماه خیره بمانم، به صخره مویه‌کنان از_ جنون سر به هوای پلنگ شعر بگویم اگر زمانه زمان داد دستِ من، به زمان که گلایه‌ای نکنم بی‌درنگ شعر بگویم به سبز کردن تو معتقد اگر شده باشم به بیل شعر شوم با کلنگ شعر بگویم چه افتخار بزرگی اگر که خواسته باشی برای من که به تو رنگ رنگ شعر بگویم هدایت حاذق

  • سعدی

  • دلی دلی شعر یادُم رَ…

  • غروب در اوج زیبایی تمام می‌شود سیگار در اوج لذت رنگ‌ها اما تمام نمی‌شوند مثل پیراهن کارگرها در غروب آن‌قدر کار می‌کنند تا از کار بیافتند آن‌قدر از کار می‌افتند که بپوسند پوسیدن دندانی در هفت سالگی پوسیدن دندانی در شصت و چند سالگی ساده است زندگی بین دو پوسیدن…

  • غروب در اوج زیبایی تمام می‌شود سیگار در اوج لذت رنگ‌ها اما تمام نمی‌شوند مثل پیراهن کارگرها در غروب آن‌قدر کار می‌کنند تا از کار بیافتند آن‌قدر از کار می‌افتند که بپوسند پوسیدن دندانی در هفت سالگی پوسیدن دندانی در شصت و چند سالگی ساده است زندگی بین دو پوسیدن پیراهنم را پوسیدم تا راهی پیدا کنم در غروب بیرون بروم از اطراف و بگریزم از زیبائیت خورشید پایین می‌رود غروب اما تمام نمی‌شود سیگارم خاموش می‌شود سیگارم اما تمام نمی‌شود انگار کسی نور چراغ قوه را روی نقشه گرفته باشد انگار کسی بسته‌های خالی سیگار را با بسته‌های پر عوض کند دستی بود در تاریکی که نقشه را تغییر می‌داد آن‌که گیر افتاده در تاریکی بعد از رفتن فرقِ رنگ با رنگ را نمی‌داند تاریکی رنگِ رنگ‌ها را می‌برد به من بگو پیراهنی که رنگش رفته است چه چیزی از دست داده چه چیزی برای از دست دادن در دست‌هایش مانده است؟ آن‌که سال‌ها دود شده در برابر غروب فرق دود شدن با غروب را نمی‌داند به من بگو تمام کردن یک بسته سیگار تمام کردن چه چیزی‌ست؟ و آن‌که فرق چیزی با چیز دیگر را نمی‌دانست به هر طرف که برمی‌گشت چیزی داشت غروب می‌کرد به من بگو کدام خورشید از چهار طرف طلوع می‌کند از چهار طرف غروب تو از چهار طرف زیبا بودی من از چهار طرف تنها! هزاران بار پوسیده‌ام رنگ‌هایم رفته‌اند و آدم‌های کمرنگ‌ترم از من فرار کرده‌اند از این نقشه فرار کرده‌اند هر بار اما به طور مشکوکی دستگیر شده‌اند هر بار برگردانده شده‌اند به غروب هر بار جیره‌ی سیگارشان بیشتر شده هر بار زیبائیت رهایم نکرده است! مشکوکم به رنگ‌ها که هر چه می‌روند نمی‌روند کارگرها که این همه زیبائیت را جابجا می‌کنند و نمی‌پوسند مشکوکم نقشه‌ی جهان را باز می‌کنم بسته است نقشه‌ی دیگری را باز می‌کنم بسته است نقشه‌ی دیگری... نقشه‌ها را تو کشیده‌ای راه‌های فرار را تو بسته‌ای زیبایی تو بن بست است. #محمد_عسکری_ساج مجموعه شعر #نقشه_ی_فرار

  • امید اگرچه”واپسین شیطان است” نمکِ روژگار بی‌مزه‌گی‌ست.

  • و کسب ماست_ چه بهتر اگر که کفاشی‌ست که سربلندی من از قناعتم ناشی‌ست به سرخ‌رویی من دست‌هام می‌دانند همیشه کاسه‌ی من داغ از تب آشی‌ست به رقص رفتن و افتادن از توان شب‌ها جنون مختصری با هزار “ای‌کاشی‌ست” زمان کلید نبود و زمین دری که نداشت جهان کمی متمایل به…

  • ـکیهانــکَلهُر – کمانچه امامیار حسنف|دلبریم

  • 26 июл.2092из KeyhanKalhorKamanche

    🔖 #تک‌نوازی|#کمانچه ـکیهانــکَلهُر

  • و کسب ماست_ چه بهتر اگر که کفاشی‌ست که سربلندی من از قناعتم ناشی‌ست به سرخ‌رویی من دست‌هام می‌دانند همیشه کاسه‌ی من داغ از تب آشی‌ست به رقص رفتن و افتادن از توان شب‌ها جنون مختصری با هزار “ای‌کاشی‌ست” زمان کلید نبود و زمین دری که نداشت جهان کمی متمایل به قاب نقاشی‌ست به نظم و قاعده باور نکن که چندی شد زمام تخت سلیمان به دست اوباشی‌ست گریز من به اتاق از سر نترسی بود گریز می‌زنم از این زمانه‌ی فاشیست خوشا به حال من و سفره‌ی مفصل من که نان گرم و پیاز است و کاسه‌ی ماشی‌ست که اسم اول من شادی است، نقشه‌ی من در این میانه اگر فرصتی‌ست، خوش‌باشی‌ست هدایت حاذق

  • هنوز هم که هنوز است، دست‌مان خالی‌ست به این نتیجه رسیدیم که جهان خالی‌ست! پدر چگونه‌ دلش خوش شود، دلش خون است که کار می‌کند و سفره هم‌چنان خالی‌ست به امتداد چه از جای خود تکان بخورم به امتداد چه چیزی...اگر زمان خالی‌ست؟ به کام یاس فرو می‌رویم از این مبحث که دور حاشیه استیم و گفتمان خالی‌ست غزل زبان پرنده‌‌، زبان پرواز است دهان آدمی‌ اصلن از این زبان خالی‌ست کفن نکرده مرا زیر خاک بگذارید دو سال شد که تنم از جنون و جان خالی‌ست #هدایت_حاذق

  • از مهدی اشرفی!

  • گله از خلق ندارم گله از خویش ندارم مار آسیمه سرم وحشی‌ام‌‌ و نیش ندارم هرکجا رفته‌ام اندازه‌ی غم شاد شدم که قدر دارایی و آسایش درویش ندارم خوشم از زندگی‌ام گشنه‌گی‌ِ بی‌شر و شورم گرگ پیرم به دهان مزه‌ی از میش ندارم سال‌ها شد که بریدم تن خود از تنه‌ی دین سال‌ها شد که رها از همه‌چی کیش ندارم نامه‌ی تلخ، غزل، بوسه‌ی گرمی و بغل یا شانه‌ی امن به گریه که از این بیش ندارم حالیا با لب خندان به کنارم بنشین که مرگ؛ باور به همین مصلحت‌اندیش ندارم هدایت حاذق