tgindex
جبههٔ آنارشیستی | Anarchist Front

جبههٔ آنارشیستی | Anarchist Front

Статистика
@AnarchistFrontперсидский

جبهه آنارشیستی ( ایران و افغانستان) Contact us anarchistfront@riseup.net @AnarchistFront1 link.kompektiva.org/@anarchistfront https://anarchistfront.noblogs.org https://t.me/anegofromworldgap

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
28
Всего постов
89
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
875
−2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
69
40 постов
Вовлечённость
7,9%
к подписчикам
Постов в день
4,0
всего 89
Упоминаний
16
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
64
1/48двое суток
73
1/72трое суток
79

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.26из NoToExecutionCamp

    ⬛️🔴✊ ۱۵ اگست- روز سیاه زنان افغانستان - لکه ننگی در تاریخ بشریت - اشغال افغانستان توسط طالبان 👈یادآوری : گردهمایی اعتراضی در تورنتو - در همراهی با اعتراضات جهانی Queen's Park 110 Welsley Street West ۱۵ اگست ۲۰۲۶ ساعت ۱۵:۰۰ تا ۱۷:۰۰ از کابل تا تهران، صدای حق طلبی زنان خاموش نمی‌شود. در تاریکیِ جهل طالبان و سرکوب جمهوری اسلامی، دختران هنوز چراغ فردا هستند. ما در تورنتو، سکوت نمی‌کنیم. ما کنارشان ایستاده‌ایم — برای آزادی، برای آموزش، برای زندگی. زن، زندگی، آزادی این فریاد مرز نمی‌شناسد. این فریاد، آینده را می‌سازد. از کابل تا تهران… صدای ما دیوار ظلم و جهل را می لرزاند نه به آپارتاید جنسیتی #StandWithAfghanWomen #زن_زندگی_آزادی #نه_به_طالبان #نه_به_جمهوری_اسلامی #تحصیل_کار_آزادی

  • امروز بیش از هر زمانی مردم ساکن جغرافیای سیاسی موسوم به ایران با گرانی و کمبود دارو مواجه هستند. ‏روایت دکتر نوریان از این وضعیت فجیع : « دیگه‌ نمیتونم بیمارامو درمان کنم. حتی پول ندارن دارو بخرن. ‏داروهاشونو یه روز درمیون میخورن‌ که نرن دوباره بخرن» ‏ پیچ دکتر ریحانه نوریان: https://www.instagram.com/reel/DTNOw1QCL3Y/

  • آیا جنبش کارگری می‌تواند از مذاکره بر سر شرایط إستثمار فراتر رود و به سوی از میان برداشتن مناسبات اجتماعی‌ای حرکت کند که استثمار را ممکن می‌کنند؟ مناقشه تسلا پاسخی قطعی به این پرسش‌ها نمی‌دهد. اما آنها را بیش از پیش غیرقابل چشم‌پوشی کرده است. شاید مهم‌ترین درس این نباشد که اعتصاب شکست خورد. و نه اینکه تسلا پیروز شد. و حتی نه اینکه IF Metall مرتکب اشتباهات تاکتیکی شد. درس عمیق‌تر این است: کارگران نمی‌توانند قدرت خود را برای همیشه به دیگران واگذار کنند و انتظار داشته باشند همچنان قدرتمند باقی بمانند. یک اتحادیه می‌تواند اعتصابی را سازمان دهد. می‌تواند درباره قرارداد مذاکره نماید. می‌تواند صندوق اعتصاب را مدیریت کند. اما فقط خودِ کارگران می‌توانند قدرت جمعی‌ای را ایجاد کنند که اعتصاب را ممکن می‌سازد. و هنگامی که این قدرت آگاهانه، سازمان‌یافته و خودمدیر شود، نقش اتحادیه نیز تغییر می‌کند. اتحادیه دیگر ساختاری نخواهد بود که میان کارگران و قدرت ایستاده است. بلکه به یکی از ابزارهائی تبدیل می‌شود که کارگران از طریق آن قدرت خود را اعمال می‌کنند. مناقشه تسلا ممکن است در ۱۹ اوت ۲۰۲۶ پایان یابد. اما مسئله قدرت کارگران با آن پایان نمی‌یابد. برعکس، شاید تازه آغاز شده باشد. اعتصاب را می‌توان زمانی خرید که اعتصاب‌کنندگان مُنزوی و فردی شده باشند. اما خریدن قدرت جمعی بسیار دشوارتر است، هنگامی که خودِ کارگران کنترل سازمان، تصمیم‌ها و مبارزه خویش را در دست داشته باشند. شاید این مهم‌ترین درس آنارکوسندیکالیستی تجربه تسلا باشد؛ نه درسی درباره چگونگی حفظ یک اعتصاب مشخص، بلکه درباره چگونگی ساختن جنبشی کارگری که نتوان به‌آسانی آن را به بقاء یا شکستِ یک نهاد منفرد تقلیل داد.

  • چنین کاری خود می‌تواند همان مسئله جایگزینی سیاسی را بازتولید کند که آنارکوسندیکالیسم می‌خواهد از آن اجتناب کند. پرسش مفیدتر این است: چه اصول سازمانی‌ای می‌توانند مبارزات آینده را مقاوم‌تر کنند؟ چند نتیجه از تجربه تسلا می‌توان استخراج کرد. نخست، تصمیم‌های اساسی باید تا حدّ امکان مستقیمن توسط کارگران درگیر گرفته شوند. دوّم، نمایندگان (سُخن‌گویان) باید در برابر کسانی که آنها را انتخاب کرده‌اند پاسخگو و قابل عزل باشند. سوّم، تصمیم‌های مالی باید شفاف باشند. چهارم، همبستگی باید به‌صورت افقی میان محل‌های کار گسترش یابد و صرفن به ساختارهای مرکزی اتحادیه‌ها وابسته نباشد. پنجم، کُمیته‌های اعتصاب باید واقعن تحت کنترل اعتصاب‌کنندگان باقی بمانند. ششم، مبارزه نباید فقط برای دستیابی به یک قرارداد مشخص باشد، بلکه باید روابط پایدار و ظرفیّت سازمان‌یابی میان کارگران را نیز ایجاد کند. و سرانجام، کارگران باید توانائی نَقد، تغییر یا رَد استراتژی سازمان خود را حفظ کنند. هدف صرفن ساختن یک اتحادیه قدرتمندتر نیست. هدف ساختن کارگران قدرتمندتر است. شکستی که نباید هَدَر بروَد پایان اعتصاب تسلا را نباید رُمانتیک کرد. قرارداد جمعی حاصل نشد. کارگرانی که همچنان در اعتصاب بودند خریداری شدند. اتحادیه پذیرفته است که هدف اصلی مُحقق نشده است. این، به معنائی مهم و واقعی، یک شکست است. اما شکست الزامن از نظر سیاسی بی‌فایده نیست. تاریخ جنبش‌های کارگری پُر از اعتصاب‌های شکست‌خورده‌ای است که با این حال تجربه، حافظه سازمانی، همبستگی و شکل‌های جدیدی از مبارزه ایجاد کرده‌اند. مسئله اساسی این است که از این شکست چه می‌آموزیم. اگر درس صرفن این باشد: «دفعه بعد به صندوق اعتصاب بزرگ‌تر و بوروکراسی اتحادیه‌ای مؤثرتری نیاز داریم»، ممکن است مهم‌ترین درس از دست رفته باشد. اما اگر درس این باشد: «کارگران به کنترل بیشتری بر سازمان‌ها، استراتژی‌ها و مبارزات خود نیاز دارند»، آنگاه شکست می‌تواند به منبع قدرتِ آینده تبدیل شود. تفاوت این دو بسیار عمیق است. مناقشه تسلا به مثابه هُشداری درباره سرمایه‌داری جهانی استراتژی تسلا همچنین تحوّل گسترده‌تری را در سرمایه‌داری معاصر نشان می‌دهد. شرکت‌های جهانی روزبه‌روز بیشتر قادرند در آن سوی مرزها فعالیت کنند، نیروی کار را از نظر جغرافیائی سازمان‌دهی مجدد کنند و منازعات محلی را به یکی از اجزای یک نظام اقتصادی بسیار بزرگ‌تر تبدیل نمایند. از این رو، یک مدل ملی بازار کار ممکن است با شرکت‌هائی روبه‌رو شود که افق استراتژیک آنها جهانی است. این به معنای بی‌قدرتی اتحادیه‌های ملی نیست. اقدامات همبستگی در سوئد عکس این را نشان دادند. اما نشان می‌دهد که سازمان‌یابی کارگران نیز باید بیش از پیش بین‌المللی شود. اگر سرمایه می‌تواند از مرزها عبور کند، کارگران نیز باید اَشکالی از همبستگی ایجاد کنند که از مرزها عبور کند. یک مکانیک سوئدی نباید در برابر یک شرکت جهانی تنها بایستد. همچنین نباید انتظار داشت یک اتحادیه سوئدی تمام بارِ چنین منازعه‌ای را به دوش بکشد. گسترش منطقی همبستگی سندیکالیستی، بنابراین، به انترناسیونالیسم کارگری می‌رسد. پرسش واقعی پس از تسلا مهم‌ترین پرسش پس از پایان مناقشه تسلا این نیست: «IF Metall پیروز شد یا شکست خورد؟» و همچنین این نیست: «تسلا حق داشت یا اشتباه کرد؟» این پرسش‌ها جای خود را دارند. اما کافی نیستند. پرسش عمیق‌تر این است: ما می‌خواهیم چه نوع جنبش کارگری‌ای بسازیم؟ جنبشی که وظیفه اصلی‌اش مذاکره بر سر قیمت و شرایط نیروی کار باشد؟ یا جنبشی که بتواند توازن قدرت در جامعه را تغییر دهد؟ جنبشی که در آن کارگران نمایندگی شوند؟ یا جنبشی که در آن کارگران خود نماینده‌ی خویش باشند؟ جنبشی که از سرمایه سهم بیشتری طلب کند؟ یا جنبشی که کارگران را برای به‌دست‌گرفتن کنترل جمعی بر تولید آماده کند؟ آنارکوسندیکالیسم از این باور آغاز می‌کند که اینها صرفن پرسش‌های انتزاعی نظری نیستند. اینها پرسش‌های سازمانی‌اند. به این مربوط می‌شوند که کارگران چگونه گِرد هم می‌آیند، تصمیم می‌گیرند، ارتباط برقرار می‌کنند، اعتصاب می‌کنند، فدراسیون تشکیل می‌دهند و قدرت اِعمال می‌کنند. پایان اعتصاب، پایان مبارزه نیست اعتصاب تسلا در حال پایان است. اما پرسش‌هائی که این مبارزه مطرح کرده همچنان باقی می‌مانند. آیا چانه‌زنی جمعی می‌تواند در برابر قدرت فزاینده شرکت‌های جهانی دوام بیاورد؟ آیا اتحادیه‌های بزرگ می‌توانند همزمان با نهادینه‌ترشدن، دموکراتیک باقی بمانند؟ آیا همبستگی می‌تواند فراتر از اقدام هماهنگ میان سازمان‌ها برود؟ آیا کارگران می‌توانند اشکالی از خودسازمان‌دهی ایجاد کنند که هم در برابر قدرت شرکت‌ها و هم در برابر جایگزین‌شدن سازمان به جای خودِ کارگران مقاومت کند؟ و در نهایت:

  • این یکی از مؤثرترین سازوکارهای سرمایه‌داری است: فردی‌کردن منازعه جمعی. تا زمانی که کارگران در کنار یکدیگر ایستاده‌اند، کارفرما با یک قدرت جمعی مواجه است. اما هنگامی که کارگران از یکدیگر جدا شوند و با آنها به‌صورت فردی معامله شود، مسئله جمعی به معامله‌ای فردی تبدیل می‌شود. بُعد طبقاتی منازعه تضعیف می‌شود. «بدون اعتصاب‌کننده، اعتصابی وجود ندارد» جمله‌ای که IF Metall برای توضیح پایان منازعه به کار برد، در ظاهر ساده اما عمیق است: «بدون اعتصاب‌کننده، اعتصابی وجود ندارد.» دقیقن همین‌طور است. اما می‌توان این اصل را یک گام رادیکال‌تر کرد: بدون کارگران، اتحادیه‌ای نیز وجود ندارد. اتحادیه قدرتی را که کارگران دارند ایجاد نمی‌کند. اتحادیه آن قدرت را اُفقی سازمان می‌دهد، و در قالبی نهادی درمی‌آورد. این تمایز اهمیت دارد. صندوق اعتصاب مفید است. دانش و تخصّص حقوقی مفید است. مذاکره‌کنندگان مفیدند. ساختارهای اداری نیز می‌توانند مفید باشند. اما هیچ‌یک از اینها منشأ قدرت کارگران نیستند. منشأ این قدرت، توانائی جمعی کارگران برای امتناع، ایجاد اختلال، سازمان‌دهی مجدد و در نهایت کنترل فرایندهائی است که جامعه به آنها وابسته است. از منظر آنارکوسندیکالیستی، بنابراین پرسش این نیست که چگونه اتحادیه را از کارگران قدرتمندتر کنیم. پرسش این است که چگونه تضمین کنیم: کارگران همچنان از سازمانی که نمایندگی‌شان می‌کند قدرتمندتر باقی بمانند. محدودیت‌های قدرت نمایندگی نمایندگی همیشه دارای یک تناقض است. کارگران اختیار تصمیم‌گیری را واگذار می‌کنند، زیرا واگذاری می‌تواند کنش جمعی را آسان‌تر کند. اما هرچه اختیار بیشتری واگذار شود، امکان تمرکز تصمیم‌گیری نیز افزایش می‌یابد. این مسئله منحصر به اتحادیه‌ها نیست. این یک مسئله عمومی در سازمان‌یابی است. پاسخ تاریخی آنارکوسندیکالیسم به این مسئله، محدودکردن نمایندگی دائمی از طریق سازوکارهائی مانند مجامع مستقیم، نمایندگان دارای مأموریت مشخص و قابلِ عَزل، گردش مسئولیت‌ها، شفافیت و ساختارهای فدراتیو بوده است. هدف، حذف سازمان نیست. هدف جلوگیری از تبدیل سازمان به یک قدرت جداگانه است. این تمایز اساسی است: آنارشیسم مخالف سازمان‌یافتگی نیست؛ مخالف تبدیل سازمان به اقتدار بر سازمان‌یافتگان است. همبستگی: از همدردی تا قدرت اجتماعی اقدامات همبستگی پیرامون مناقشه تسلا درس دیگری نیز به همراه دارند. وقتی کارگران یک بخش از انجام کاری که به کارفرمای درگیر در منازعه‌ای در بخش دیگر سود می‌رساند خودداری می‌کنند، همبستگی به امری مادّی تبدیل می‌شود. دیگر فقط یک اعلام موضع نیست: «ما از شما حمایت می‌کنیم.» بلکه تبدیل می‌شود به: «مبارزه شما بر ما نیز أثر دارد و بنابراین ما نیز آماده‌ایم عمل کنیم.» این مفهوم به هسته اصلی اندیشه سندیکالیستی نزدیک است. کارگران لازم نیست منتظر احزاب سیاسی یا دولت‌ها بمانند تا از طرف آنها مداخله کنند. آنها می‌توانند از موقعیت خود در اقتصاد برای اعمال مستقیم قدرت جمعی استفاده کنند. با این حال، همبستگی زمانی بیشترین قدرت را پیدا می‌کند که صرفن از بالا و به شکل اداری هماهنگ نشود. هدف عمیق‌تر باید ایجاد روابطی میان کارگران باشد که فراتر از یک منازعه مشخص نیز زنده بمانند. پرسش فقط این نیست: «یک اتحادیه چگونه می‌تواند از اتحادیه‌ای دیگر حمایت کند؟» بلکه: «کارگران چگونه می‌توانند از کارگران حمایت کنند؟» ممکن است این دو پرسش در ظاهر تفاوتی زبانی داشته باشند. اما چنین نیست. از چانه‌زنی جمعی تا کنترل کارگری مناقشه تسلا همچنین به ما امکان می‌دهد پرسشی را مطرح کنیم که فراتر از خواست فوری قرارداد جمعی است. چرا کارگران باید فقط درباره شرایطی مذاکره کنند که بر اساس آن نیروی کارِ خود را می‌فروشند؟ چرا نباید مستقیمن در تصمیم‌گیری درباره تولید مشارکت داشته باشند؟ چه کسی سُرعت کار را تعیین می‌کند؟ چه کسی درباره تعداد کارکنان تصمیم می‌گیرد؟ چه کسی أیمنی محل کار را تعیین می‌نماید؟ چه کسی درباره‌ی ورود فناوری‌های جدید تصمیم می‌گیرد؟ چه کسی تصمیم می‌گیرد یک محل کار تعطیل شود؟ و در نهایت: چه کسی تعیین می‌کند تولید برای چیست؟ این پرسش‌ها ما را از چانه‌زنی جمعی به سوی کنترل کارگری می‌بَرند. در همین نقطه است که آنارکوسندیکالیسم به اساسی‌ترین شکل از اتحادیه‌گرائی صرفن تدافعی فاصله می‌گیرد. هدف صرفن مذاکره برای موقعیت بهتر کار در درون سرمایه‌داری نیست. هدف ایجاد ظرفیت سازمانی‌ای است که به وسیله آن کارگران بتوانند در نهایت ساختار فرماندهی سرمایه‌دارانه را با خودمدیریتی دموکراتیک جایگزین کنند. از این منظر، اعتصاب فقط یک سِلاح نیست. اعتصاب مدرسه‌ای برای یادگیری قدرت جمعی است. استراتژی متفاوت چه می‌توانست باشد؟ هدف نقد آنارکوسندیکالیستی نباید این باشد که از بیرون مبارزه بنشینیم و با اطمینان بگوئیم کارگران «باید چه می‌کردند».

  • بنابراین منازعه تنها درباره دستمزد و شرایط کار نیست؛ بلکه درباره دو تصوّر متفاوت از سازمان‌یابی مقبولیّت‌یافته‌ی نیروی کار نیز هست. اما از منظر آنارکوسندیکالیستی پرسش دیگری مطرح می‌شود: آیا هدف نهائی جنبش کارگری تنظیم رابطه میان سرمایه و کار است، یا فراتر رفتن از وابستگی کارگران به سرمایه؟ قرارداد جمعی بدون تردید می‌تواند زندگی کارگران را بهبود بخشد. می‌تواند دستمزدها را افزایش دهد. می‌تواند أمنیت شغلی را تقویت کند. می‌تواند سازوکارهائی برای مقابله با مدیریت ایجاد کند. و می‌تواند قدرت خودسرانه‌ی خریدار نیروی کار (کارفرما) را محدود سازد. اینها دستاوردهای واقعی‌اند و نباید آنها را بی‌اهمیت تلقّی کرد. اما همچنان دستاوردهائی در چارچوب رابطه کارِ مُزدی هستند. کارگر همچنان نیروی کار خود را می‌فروشد. کارفرما همچنان مالک و کنترل‌کننده محل کار است. ساختار بنیادی قدرت همچنان پابرجاست. از این رو، برای آنارکوسندیکالیسم، چانه‌زنی جمعی می‌تواند سنگری در مبارزه باشد، اما نمی‌تواند اُفق نهائی رهائی کارگران باشد. مسئله بوروکراسی شاید آشکارکننده‌ترین بخش مناقشه تسلا نَه مقاومت خودِ تسلا، بلکه چیزی باشد که در درون اعتصاب رُخ داد. Dagens Arbete از نارضایتی برخی اعتصاب‌کنندگان درباره نحوه مدیریت منازعه گزارش کرده است؛ از جمله مشکلات مربوط به غرامت اعتصاب و مالیات، نحوه ارتباط با اعضا، طرح «اعتصاب یويوئی» و الزام مکانیک‌های اعتصاب‌کننده به حضور ۴۰ ساعت در هفته در صفِ اعتصاب. اتحادیه همچنین در سال ۲۰۲۶ تاکتیک خود را تغییر داد و برخی مکانیک‌های اعتصاب‌کننده را به سر کار بازگرداند و سپس دوباره آنان را به اعتصاب فراخواند. صرف‌نظر از توجیهات تاکتیکی این تصمیم‌ها، آنها یک پرسش سیاسی عمیق‌تر را مطرح می‌کنند: کارگران خودشان تا چه اندازه بر استراتژی مبارزه خویش کنترل داشتند؟ این پرسش به معنای مُتهم‌کردن IF Metall به بَدعمل‌کردن یا سوءنیّت نیست. همچنین به این معنا نیست که هر تصمیمی که یک اتحادیه بزرگ می‌گیرد الزامن بوروکراتیک است. مسئله بنیادی‌تر است. سازمان‌های بزرگ ناگزیر ساختارهای اداری ایجاد می‌کنند. آنها به مسئولان، متخصصان، وُکلا، مذاکره‌کنندگان و رَویّه‌های سازمانی نیاز دارند. اما سازمان‌یافتگی یک خطر دائمی نیز ایجاد می‌کند: ابزار می‌تواند به‌تدریج منافع و منطق خاص خود را پیدا نماید. سازمانی که برای خدمت به مبارزه ایجاد شده است، ممکن است شروع به مُدیریت خودِ مبارزه کند. و هنگامی که چنین اتفاقی بیفتد، کارگران ممکن است به‌تدریج به موضوع تصمیم‌های سازمانی تبدیل شوند، نه عاملان مستقیم کُنشِ جمعی خود. «اعتصاب یويوئی»: نوآوری تاکتیکی یا کاهش استقلال کارگران؟ طرح بازگرداندن کارگران به تسلا و سپس بیرون‌کشیدن دوباره آنان به اعتصاب، از منظر آنارکوسندیکالیستی به‌ویژه قابل تأمل است. ممکن است برای چنین استراتژی‌ای دلایل تاکتیکی کاملن منطقی وجود داشته باشد. اما پرسش عمیق‌تر این نیست که آیا این تاکتیک هوشمندانه بود یا نه. پرسش این است: چه کسی تصمیم گرفت این تاکتیک اجرا شود؟ و: آیا کارگران می‌توانستند خودشان آن را تغییر دهند، رَد کنند یا جایگزین کنند؟ از منظر آنارکوسندیکالیستی، عمل مستقیم دقیقن به این دلیل ارزشمند است که ظرفیّت کارگران برای تصمیم‌گیری و کنش جمعی مستقل را رُشد می‌دهد. اعتصاب صِرفن یک سلاح اقتصادی در اختیار بوروکراسی اتحادیه‌ای نیست. اعتصاب تجربه‌ای است که از طریق آن کارگران قدرت جمعی خود را کشف می‌کنند. اگر کارگران به دریافت‌کنندگان مُنفعل دستور تبدیل شوند — امروز سر کار برو، فردا اعتصاب کن، هفته بعد دوباره سر کار برگرد، سپس دوباره اعتصاب کن — آنگاه خطر آن وجود دارد که اعتصاب به چیزی تبدیل شود که بر کارگران اِعمال می‌شود، نَه چیزی که خود کارگران انجام می‌دهند. این تمایز تعیین‌کننده است. رهائی کارگران نمی‌تواند به معنای جایگزین‌کردن اقتدار کارفرما با اقتدار یک بوروکراسی دیگر باشد. سرمایه فقط پول ندارد؛ زمان نیز دارد مناقشه تسلا همچنین عدم‌ِتَقارن دیگری میان سرمایه و کار را آشکار می‌کند. تسلا شرکتی جهانی با منابع مالی عظیم است. توانائی آن برای تحمّل زیان، سازمان‌دهی مجدد فعالیت‌ها و منتظر ماندن تا پایان یک منازعه، اساسن با توانائی یک کارگر برای سال‌ها زندگی در شرایط غیرعادیِ اشتغال قابل مقایسه نیست. برای شرکت، زمان را می‌توان به یک محاسبه مالی تبدیل کرد. برای کارگر، زمان زندگی است. سه سال منازعه می‌تواند به معنای عدم اطمینان، فرسودگی، کاهش درآمد، اختلال در زندگی خانوادگی و آینده‌ای نامطمئن باشد. به همین دلیل، خریداری‌شدن نهائی اعتصاب‌کنندگان از نظر سیاسی اهمیّت دارد. این اقدام یک پرسش جمعی را: «آیا تسلا قرارداد جمعی را امضا خواهد کرد؟» به مجموعه‌ای از پرسش‌های فردی تبدیل کرد: «تسلا برای رفتن من چقدر خواهد پرداخت؟»

  • وقتی اعتصاب‌کننده ناپدید می‌شود، چه چیزی از اعتصاب باقی می‌ماند؟ نویسنده: هاسّه-نیما گُلکار مناقشه تِسلا و مسئله قدرت کارگران در ۱۳ اوت ۲۰۲۶، پس از نزدیک به سه سال مناقشه، IF Metall اعلام کرد که اقدامات مبارزاتی خود علیه تسلا را پایان خواهد داد. این اقدامات قرار است از ۱۹ اوت متوقف شوند. دلیل فوری این تصمیم، از نظر سیاسی و حتّا در معنای تحت‌اللفظی کلمه، قابل‌تأمُل است: تسلا تمام اعضای باقی‌مانده‌ای را که در سوئد در اعتصاب بودند، خریداری کرده است. به گفته وِلی-پِکا سَئیکّالا، مسئول قراردادهای ‌جمعی در اتحادیه‌ی سراسری مُزدبگیران سوئد LO: «بدون اعتصاب‌کننده، اعتصابی وجود ندارد.» در عین حال، خود اتحادیه نیز تناقض اصلی این نتیجه را پذیرفته است: تسلا قرارداد جمعی امضا نکرده است. بنابراین، اتحادیه از یک سو پایان مبارزه را از نظر هدف اولیّه، نوعی ناکامی می‌داند و از سوی دیگر تأکید می‌کند که جنبش کارگری باید آمادگی رویاروئی با چنین منازعاتی را داشته باشد، حتا زمانی که پیروزی قطعی نیست. این وضعیت پرسشی را مطرح می‌کند که فراتر از تسلا و IF Metall است: وقتی یک مبارزه جمعی به سازمانی نهادی وابسته می‌شود و اعضای آن سازمان به‌تدریج از خودِ مبارزه ناپدید می‌شوند، چه بر سر قدرتِ کارگران می‌آید؟ از منظر آنارکوسندیکالیستی، شاید مهم‌ترین پرسشی که مناقشه تسلا پیش رویِ ما می‌گذارد همین باشد. فراتر از پرسشِ اینکه چه کسی پیروز شد توصیف این نتیجه با عباراتی ساده بسیار آسان است. تسلا از امضای قرارداد جمعی خودداری کرد. اعتصاب نزدیک به سه سال ادامه یافت. اقدامات همبستگی اتحادیه‌های دیگر در مقیاسی چشمگیر به کار گرفته شد. با این همه، قرارداد جمعی حاصل نشد. سرانجام، تسلا اعتصاب‌کنندگان باقی‌مانده را خریداری کرد و IF Metall به این نتیجه رسید که منازعه دیگر نمی‌تواند فشار عملی مؤثری ایجاد کند. از این منظر محدود، اتحادیه به هدف اصلی خود دست نیافت. اما تقلیل کُل این منازعه به پیروزی تسلا نیز تحلیلی ناکافی خواهد بود. این مبارزه نشان داد که کارگران بخش‌های مختلف می‌توانند از مبارزه یکدیگر حمایت کنند. کارگران حمل‌ونقل، برق، پُست و دیگر بخش‌ها از طریق اقدامات همبستگی وارد این منازعه شدند. بنابراین این مبارزه واقعیتی بُنیادی را که برای هر جنبش کارگری جدّی اهمیت دارد آشکار کرد: قدرت کارگران در مرزهای محل کار خودشان پایان نمی‌یابد. تولید مدرن شبکه‌ای از وابستگی‌های متقابل است. حمل‌ونقل به تعمیرکاران وابسته است؛ تعمیرکاران به برق، لُجستیک، قطعات یدکی، ارتباطات و زیرساخت‌ها وابسته‌اند. سرمایه ممکن است مالک شرکت باشد، اما به‌تنهائی شرایط اجتماعی‌ای را که تولید را ممکن می‌کنند، تولید نمی‌کند. دقیقن به همین دلیل است که اقدامات همبستگی می‌توانند چنین قدرتی پیدا کنند. اما اینجا باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت: همبستگی نهادی لزومن همان همبستگی خودسازمان‌یافته کارگران نیست. این تمایز در قلب نقد آنارکوسندیکالیستی قرار دارد. اتحادیه‌گرائی و آنارکوسندیکالیسم مُترادف نیستند آنارکوسندیکالیسم را نباید صرفن نسخه‌ای مبارزتر از اتحادیه‌گرائی متعارف دانست. تفاوت در منشأ و هدفِ قدرت کارگران است. یک اتحادیه متعارف می‌تواند نماینده کارگران در مذاکره با خریدار نیروی کار (کارفرما) باشد. می‌تواند خدمات حقوقی ارائه کند، صندوق اعتصاب را اداره کند، قرارداد جمعی مذاکره کند و اقدامات مبارزاتی را سازمان دهد. همه این کارکردها می‌توانند ارزشمند باشند. اما آنارکوسندیکالیسم پرسش دیگری را نیز مطرح می‌کند: چه کسی خودِ سازمان را کنترل می‌کند؟ اگر کارگران صرفن اعضای سازمانی باشند که از جانب آنان تصمیم می‌گیرد، این امکان وجود دارد که سازمان به‌تدریج منافع، رَویّه‌ها و سلسله‌مراتب خاص خود را ایجاد کند. مشکل، وجود سازمان نیست. مشکل از جائی آغاز می‌شود که سازمان از انسان‌هائی که قدرت جمعی آن را ایجاد کرده‌اند جُدا شود. به همین دلیل است که آنارکوسندیکالیسم بر خودسازمان‌دهی، عمل مستقیم و خودمدیریتیِ کارگران تأکید می‌نماید. اینها صرفن ترجیحات تاکتیکی نیستند؛ بلکه بیانگر تصوّر متفاوتی از قدرت‌اند. اتحادیه باید ابزار مبارزه کارگران باشد، نه جایگزین مبارزه کارگران. مُدل سوئدی و محدودیت‌های چانه‌زنیِ جمعی مناقشه تسلا همچنین به رویاروئی بر سر مدل بازار کار سوئد تبدیل شده است. از دید IF Metall، قرارداد جمعی چیزی فراتر از مجموعه‌ای مشخص از شرایط اشتغال است. این قرارداد بخشی از نظام گسترده‌تری است که در آن چانه‌زنی جمعی برای کارگران وزنه‌ای جمعی در برابر کارفرما ایجاد می‌کند. تسلا، در مقابل، بر این موضع تأکید کرده است که کارکُنانش از شرایطی که قانون سوئد مقرّر کرده برخوردارند و عضویت در اتحادیه نیز داوطلبانه می‌باشد.

  • видео или голосовое, без подписи

  • #هنر_آنارشی موسیقی

  • در باب سرکوب زنان افغانستانی بازداشت ده‌ها زن در هرات به دلیل نداشتن نقاب، آرایش، استفاده از عطر یا نوع پوشش، اگر صرفاً به‌عنوان یک اقدام انتظامی یا مذهبی خوانده شود، بخش مهمی از واقعیت پنهان می‌ماند. آنچه در این رخداد دیده می‌شود، تنها اجرای یک قاعده پوششی نیست؛ بلکه برشی از یک پروژه گسترده‌تر برای سازمان‌دهی جامعه از طریق کنترل بدن زنان، مهار حضور آنان در فضای عمومی و انتقال هزینه‌های سرکوب به خانواده‌هاست. هنگامی که آزادی زنان منوط به پرداخت مبالغ سنگین و امضای تعهدنامه می‌شود، سرکوب از سطح نمادین فراتر می‌رود و به سازوکاری اقتصادی برای بازتولید انقیاد بدل می‌شود. بدن زنان در بسیاری از نظام‌های اقتدارگرا به عرصه نمایش اقتدار سیاسی تبدیل می‌شود. در چنین وضعیتی، پوشش فقط یک امر فرهنگی یا دینی نیست، بلکه نشانه‌ای از حق حاکمیت بر تعریف حدود حضور زنان در جامعه است. ممنوعیت آرایش، عطر یا شکل خاصی از پوشش نشان می‌دهد که مسئله صرفاً حجاب نیست، بلکه مدیریت کامل بازنمایی زن در عرصه عمومی است. قدرت سیاسی می‌کوشد نه‌تنها رفتار زنان، بلکه شیوه دیده‌شدن آنان را نیز تنظیم کند. نتیجه چنین سیاستی کاهش تدریجی حضور زنان در خیابان، بازار، آموزش و کار و افزایش وابستگی آنان به مردان خانواده برای جابه‌جایی و امور روزمره است. ترس از بازداشت و تحقیر، حتی در غیاب نیروهای سرکوبگر، به خودسانسوری و انزوای اجتماعی می‌انجامد. اما اهمیت رخداد هرات در این است که سرکوب جنسیتی با سازوکار اقتصادی درهم تنیده شده است. مطالبه ۱۳ تا بیش از ۲۰ هزار افغانی برای آزادی بازداشت‌شدگان، در شرایط فقر گسترده افغانستان، برای بسیاری از خانواده‌ها معادل بخش مهمی از درآمد ماهانه است. از این رو بازداشت زنان به ابزاری برای انتقال منابع از خانواده‌ها به دستگاه قدرت بدل می‌شود. جریمه مالی فقط مجازات زن نیست؛ مجازات کل خانواده است. خانواده‌ای که توان پرداخت چنین مبالغی را ندارد، برای جلوگیری از تکرار هزینه، ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کند: محدودکردن خروج زن از خانه. به این ترتیب، حکومت بخشی از وظیفه کنترل زنان را به خانواده‌ها واگذار می‌کند و نظارت اجتماعی را بدون نیاز به حضور دائمی نیروهای سرکوبگر گسترش می‌دهد. این سازوکار زمانی مؤثرتر می‌شود که با حذف زنان از آموزش و اشتغال همراه باشد. زنی که امکان تحصیل، کار و درآمد مستقل ندارد، توان مقاومت او در برابر اجبار خانوادگی و حکومتی به‌شدت کاهش می‌یابد. بنابراین قوانین ارتجاعی علیه زنان را باید بخشی از یک پروژه گسترده‌تر دانست که هدف آن بازگرداندن زنان به موقعیت وابستگی ساختاری است؛ وابستگی‌ای که صرفاً مالی نیست، بلکه حقوقی، اجتماعی و روانی نیز هست. زن وابسته، شهروندی ناقص است؛ حضور او در جامعه نه یک حق، بلکه امتیازی قابل سلب تلقی می‌شود. تداوم این روند می‌تواند آینده زنان افغانستان را با خطر شکل‌گیری «نسل حذف‌شده» روبه‌رو کند؛ نسلی که دسترسی محدود به آموزش، مهارت، شبکه اجتماعی و استقلال اقتصادی دارد. کاهش مشارکت اقتصادی زنان، افزایش ازدواج‌های زودهنگام، تشدید فقر زنانه، مهاجرت زنان تحصیل‌کرده و گسترش آسیب‌های روانی ناشی از انزوای اجتماعی، پیامدهای محتمل چنین وضعیتی‌اند. در این چشم‌انداز، حتی تغییرات سیاسی آینده نیز به‌تنهایی کافی نخواهد بود، زیرا بازسازی سرمایه انسانی زنان نیازمند سال‌ها سرمایه‌گذاری آموزشی و اجتماعی است. این مسئله تنها به سیاست داخلی افغانستان محدود نمی‌شود و پرسش مهمی را پیش روی برخی جریان‌های فمینیستی غربی قرار می‌دهد. دفاع از حقوق مسلمانان در جوامع غربی و مقابله با اسلام‌هراسی امری ضروری و مشروع است، اما این دفاع لزوماً به معنای چشم‌پوشی از حکومت‌های اسلام‌گرا یا قوانین تبعیض‌آمیز نیست. نقدی که بسیاری از زنان افغانستانی مطرح می‌کنند آن است که بخشی از فمینیسم فرهنگی یا پسااستعماری غرب، از بیم بازتولید نگاه استعماری به اسلام، گاه در محکوم‌کردن صریح سیاست‌های جنسیتی طالبان دچار احتیاط افراطی می‌شود. در چنین وضعیتی، تجربه زیسته زنان تحت سلطه زیر سایه بحث‌های نظری درباره «تفاوت فرهنگی» یا «نقد امپریالیسم» کم‌رنگ می‌شود. البته این نقد را نباید به کل فمینیسم غربی تعمیم داد. بسیاری از فمینیست‌ها، پژوهشگران و سازمان‌های حقوق بشری غربی از منتقدان جدی طالبان بوده‌اند. مسئله، وجود گرایشی خاص است که در آن مبارزه با اسلام‌هراسی گاه به سکوت یا ابهام در برابر اسلام‌گرایی اقتدارگرا می‌انجامد. مشکل اصلی این رویکرد نوعی نسبی‌گرایی فرهنگی است که در عمل امکان تعلیق حقوق بنیادین زنان را به نام فرهنگ یا دین فراهم می‌کند. اگر محرومیت زنان از آموزش، کار، رفت‌وآمد و انتخاب پوشش صرفاً «تفاوت فرهنگی» تلقی شود، اصل جهان‌شمولی حقوق بشر تضعیف می‌شود. هیچی

  • حالا با شکل‌گیری ائتلافی نظامی در همسایگی مستقیم ایران که آشکارا بازدارندگی در برابر تهران را هدف گذاشته، دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی یک روایت آماده در دست دارد: دشمن دم در است، پس نمی‌توان به اعتراض داخلی میدان داد. این منطق را در تمام تاریخ دولت‌ها دیده‌ایم؛ تهدید بیرونی، بهترین ابزار برای خاموش کردن صدای درونی است. مردم ایران، از کارگر تا معلم تا زن معترض به حجاب اجباری، در این معادله جایی ندارند؛ نه در طرح پیمان دفاعی سه‌جانبه، نه در واکنش حکومت به آن. هر دو طرف این رویارویی، بر بدنه مردم ایران معامله می‌کنند، نه برای آن‌ها. افغانستان اما وضعیتی پیچیده‌تر و شکننده‌تر دارد. پاکستان، یکی از سه امضاکننده این پیمان، همین اکنون در وضعیت تنش و درگیری با حاکمیت طالبان در کابل قرار دارد؛ رویارویی‌ای که ریشه در خط دیورند، پناه دادن به گروه‌های مسلح از دو سو، و رقابت ژئوپلیتیک منطقه‌ای دارد. حالا اسلام‌آباد با تکیه بر پشتوانه نظامی، مالی و دیپلماتیک عربستان و ترکیه، دستش برای فشار به کابل بازتر می‌شود. این یعنی طالبان، که خود ساختاری تمام‌عیار استبدادی و مردسالار است، ممکن است در برابر فشار بیرونی، دقیقا همان مکانیزم حکومت ایران را تکرار کند: بستن فضای داخلی به بهانه تهدید خارجی، و استفاده از ناسیونالیسم و روایت دفاع از استقلال افغانستان برای توجیه سرکوب هرگونه صدای منتقد. مردم افغانستان، به‌ویژه اقلیت‌ها و زنان که همین حالا هم زیر شدیدترین فشار طالبان هستند، در میان این کشمکش میان دو دستگاه دولتی مردسالار قرار می‌گیرند، بی‌آنکه هیچ‌کدام نماینده منافع واقعی آن‌ها باشد. از ديدگاه آنارشیستی، مرز و ملت و امنیت ملی هرگز مقولاتی طبیعی یا خنثی نبوده‌اند؛ این‌ها ابزارهایی‌اند که دولت‌ها برای متقاعد کردن مردم به قربانی‌شدن برای پروژه‌های نخبگان اختراع کرده‌اند. وقتی سه دولت دور یک میز می‌نشینند و می‌گویند هر حمله به یکی، حمله به همه تلقی می‌شود، دارند در واقع سرمایه‌گذاری مشترکی روی جان مردم خودشان انجام می‌دهند؛ چون این پیمان‌ها همیشه به معنای بودجه نظامی بیشتر، سلاح بیشتر، و در نهایت جنگ‌های بیشتری‌اند که کارگر، دهقان و شهروند عادی هزینه‌اش را با خون و گرسنگی می‌پردازد، نه ولیعهد سعودی، نه اردوغان، نه ژنرال‌های پاکستانی. از این زاویه، وقتی فیدان می‌گوید(دیگر کشورها هم می‌توانند بپیوندند)، این جمله را نباید دعوت به صلح منطقه‌ای خواند، بلکه دعوت به عضویت در باشگاهی که تنها شرط ورودش، داشتن ارتش، سرمایه و ظرفیت سرکوب داخلی کافی است. این باشگاه، هیچ‌گاه در یمن، در کردستان، در بلوچستان، در افغانستان یا در خیابان‌های تهران، در جست‌وجوی عضوی نخواهد بود؛ چون آنجا مردمی زندگی می‌کنند، نه دولت‌هایی که بتوانند در ازای عضویت، چیزی برای معامله روی میز بگذارند. راه‌حل، بلوک‌سازی تازه بر ضد بلوک قبلی نیست؛ چون هر بلوکی، هرقدر خودش را منطقه‌ای و ضدهژمونیک بنامد، در نهایت سلسله‌مراتب تازه‌ای تولید می‌کند. تاریخ همین قرن اخیر بارها این را نشان داده: هر بار که یک بلوک سرنگون شده، بلوکی تازه با همان ساختار سر برآورده، فقط با پرچم‌های دیگر. آنچه هرگز از دولت‌ها بیرون نمی‌آید، رهایی واقعی مردم است؛ چون رهایی، ذاتا چیزی نیست که از بالا، با امضای یک قرارداد در یک کاخ، اعطا شود. راه‌حل، همبستگی افقی و فرادولتی است: میان کارگر ایرانی و کارگر پاکستانی، میان زن معترض افغانستانی و زن معترض بلوچ، میان کولبر کردستان و سوخت‌بر بلوچستانی. این همبستگی، برخلاف پیمان مکه، نه در کاخ‌ها امضا می‌شود و نه به امضای هیچ رهبری نیاز دارد؛ در خیابان، در محل کار، در شبکه‌های مقاومت روزمره شکل می‌گیرد، و دقیقا به همین دلیل است که هیچ دولتی نمی‌تواند آن را در یک سند رسمی به بند بکشد یا با یک امضا از میان بردارد. پیمان مکه فردا ممکن است بشکند، اردوغان و بن‌سلمان و ژنرال‌های پاکستانی ممکن است روزی از صحنه بروند، اما تا وقتی منطق دولت و مرز و ارتش دست‌نخورده باقی بماند، جای خالی‌شان را کس دیگری با همان قواعد پر خواهد کرد. تنها چیزی که واقعا این چرخه را می‌شکند، جایی بیرون از این منطق است؛ جایی که مردم، نه به‌عنوان سوخت پیمان‌های دولت‌ها، بلکه به‌عنوان صاحبان واقعی سرنوشت خودشان، رودرروی هم می‌نشینند، نه رودرروی مرزهایی که کسی از آن‌ها نپرسیده بود. الف؛بامداد

  • اتحاد سلاح ها؛ نه اتحاد مردم سه امضا در مکه کافی بود تا واژه استقلال منطقه دوباره سر زبان‌ها بیفتد؛ انگار می‌شود با یک قلم و سه دست، قرن‌ها سلطه را جا‌به‌جا کرد و به آن نام آزادی داد. آنکارا از پیمانی دفاع می‌کند که روز جمعه هفتم آگوست در مکه امضا شد؛ اردوغان، ولیعهد سعودی و نخست‌وزیر پاکستان زیر توافقی را امضا کردند که بر اساس آن، حمله به هر یک از این سه کشور، حمله به هر سه تلقی می‌شود. فیدان، وزیر خارجه ترکیه، از این پیمان با جمله‌ای دفاع کرد که ظاهرا رادیکال به نظر می‌رسد: (مهم است تسلط و ابتکار عمل منطقه را در دست بگیریم، چون قدرت‌های سلطه‌گر خارجی مشکلات منطقه را حل نمی‌کنند، بلکه تشدید می‌کنند.) این جمله را باید با دقت شکافت، چون زیر پوسته ظاهرا ضدهژمونیک‌اش، دقیقا همان منطق قدرتی را بازتولید می‌کند که ادعا دارد از آن فاصله گرفته است. بله، درست است؛ دخالت قدرت‌های بزرگ، از آمریکا تا شوروی سابق، همیشه فاجعه به بار آورده. اما دروغ بزرگ‌تر اینجاست که راه‌حل، جایگزین کردن یک سلطه با سلطه دیگری نیست. دولت سعودی، دولت پاکستان و دولت ترکیه، هیچ‌کدام نماینده منطقه نیستند؛ نماینده طبقات حاکم خودشان‌اند. وقتی می‌گویند منطقه باید ابتکار عمل را در دست بگیرد، منظورشان این نیست که مردم، ایران، بلوچستان؛ کردستان یا افغانستان سرنوشت خودشان را در دست بگیرند؛ منظورشان این است که سه دستگاه دولتی جای واشنگتن بنشینند و همان نقش را بازی کنند: تعیین اینکه چه کسی زنده بماند، چه کسی بمیرد، چه مرزی مقدس باشد و چه مرزی قابل مذاکره. از این زاویه باید از زبان رایج چندقطبی‌شدن جهان هم عبور کرد. گفتمانی که این روزها فروپاشی نظم تک‌قطبی آمریکایی را خبر خوش جا می‌زند، فراموش می‌کند که قطب بیشتر، به معنای رهایی بیشتر نیست؛ به معنای تکثیر مراکز خشونت مشروع است. یک امپراتوری کمتر مسلط، جایش را به چند امپراتوری کوچک‌تر می‌دهد که هرکدام در حوزه نفوذ خودشان همان سرکوب را بازتولید می‌کنند. پیمان مکه دقیقا همین است: نه پایان هژمونی، بلکه محلی‌سازی آن. این پیمان بدون شناختن ماهیت دو بازیگرش، یعنی ترکیه و عربستان، ناقص می‌ماند؛ چون این دو صرفا متحدان منطقه‌ای نیستند، بلکه دو نمونه زنده همان چیزی‌اند که ادعا می‌کنند از آن فاصله گرفته‌اند. اردوغان، همان کسی که امروز از تسلط منطقه بر سرنوشت خودش سخن می‌گوید، بیش از یک دهه است در داخل ترکیه دقیقا همان الگوی سلطه خارجی را که محکوم می‌کند، بر مردم خودش پیاده کرده. کردستان ترکیه زیر محاصره نظامی دائمی است؛ روزنامه‌نگار، شهردار منتخب، فعال مدنی، هرکس زبان دیگری غیر از زبان دولت را حرف بزند، با اتهام تروریسم روانه زندان می‌شود. عملیات نظامی ترکیه در روژاوا، در عفرین، در سنجار، نه دفاع از امنیت منطقه، بلکه ادامه همان پروژه استعماری داخلی به آن‌سوی مرز است. عضویت هم‌زمان ترکیه در ناتو و در این پیمان تازه، تناقضی نیست که باید حل شود؛ خود منطق ماهیت دولت است: هر دولتی، در هر بلوکی که بگنجد، اول به دنبال تثبیت قدرت داخلی و صادرات نظامی‌گری‌اش است. عربستان سعودی هم نیازی به معرفی مفصل ندارد. محمد بن سلمان، در همان لحظه‌ای که خودش را چهره اصلاحات و تجدد عربستان معرفی می‌کند، هزاران زندانی سیاسی را در بازداشت نگه داشته، فعالان حقوق زنان را که ادعای آزادسازی‌شان را دارد به زندان انداخته، و جنگ یمن، یکی از فاجعه‌بارترین بحران‌های انسانی این قرن، را رهبری کرده. برای ریاض، این پیمان ابزاری دوگانه است: هم بازدارندگی واقعی در برابر حملات ایران و متحدانش، و هم پوششی تازه برای مشروعیت‌بخشی بین‌المللی به حکومتی که هنوز بوی جمال خاشقجی از کاخ‌هایش پاک نشده. وقتی سخنگوی سعودی می‌گوید این پیمان تهدیدی برای هیچ کشوری نیست، باید پرسید: برای مردم یمن هم تهدید نبود؟ برای فعالان زندانی داخل عربستان هم تهدید نبود؟ نکته کلیدی این است که این سه دولت، با وجود تفاوت در نوع حکومت‌داری، جمهوری اسلام‌گرای ترکیه، سلطنت مطلقه سعودی، دولت‌ـارتش پاکستان، در یک نقطه کاملا مشترک‌اند: هر سه مشروعیت داخلی‌شان را از طریق بزرگ‌نمایی تهدید بیرونی و نمایش قدرت نظامی تثبیت می‌کنند. اردوغان با کارت کردستان و ناسیونالیسم ترکی، بن‌سلمان با کارت ایران و حفاظت از سرزمین مقدس، و ژنرال‌های پاکستانی با کارت هند و اکنون طالبان. این پیمان، در واقع، تبادل همین کارت‌هاست؛ هرکدام دیگری را در توجیه سرکوب داخلی‌اش یاری می‌دهد. برای ایران، این تبادل معنای بسیار عینی‌تری دارد. حکومت ایران سال‌هاست از دوگانه توطئه خارجی برای توجیه هر سرکوب داخلی استفاده کرده؛ از اعدام تا سانسور تا سرکوب معترضان خیابانی.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 11 авг.731из AnarchistFront_Journal

    بحران سوخت در جغرافیای سیاسی موسوم به ایران هر روز بدتر می‌شود. پس از مورد حمله قرار گرفتن انبار های نفت و پالایشگاه ها امروز بحران های پس از جنگ یکی یکی خود را نشان می‌دهند. قطعی آب و برق بیشتر و طولانی تر می‌شود،به بندرعباس نان نمی‌رسد و چیزی که امروز می‌بینم بحران سوخت در اهواز،بیرجند و چندین شهر دیگر با صف های طولانی در پمپ بنزین ها مواجه هستیم،این صف ها بسیار طولانی هستند و ساعت ها زمان می‌برد تا سوخت مورد نیاز همه به دستشان برسد. این الگو بسیار آشناست،در عراق رخ داد،در ویتنام رخ داد،در غزه رخ داد و حالا هم در این جغرافیا رخ داده است. دوباره با همان دروغ همیشگی"آزادی و دموکراسی". آزادی و دموکراسی چیزی است که در خود ایالات متحده وجود ندارد با این حال می‌خواهند با آتش زدن روستا ها،بمباران بیمارستان ها و مدارس،نابودی زیرساخت های ضروری و ایجاد قحطی "دموکراسی و آزادی" را به سرتاسر جهان صادر کنند آن هم با بمب و موشک. امروز بحران های پس از جنگ یکی یکی نمایان می‌شوند،همانطور که همیشه پس از جنگ های امپریالیستی تازه بحران ها شروع می‌شوند. عجب آزادی و دموکراسی ای آوردند.

  • видео или голосовое, без подписи

  • 10 авг.901из AnarchistFrontLibrary

    آزادی حیوانات و‌ انقلاب اجتماعی وگانیسم و آنارشیسم وگانارشیسم ؛ همراهی وگانیسم و آنارشیسم در یک انقلاب اجتماعی

  • 10 авг.792из AnarchistFrontLibrary

    پسا آنارشیسم و فضا فانتزی های انقلابی و مناطق خود آیین ترجمه هومن کاسبی کتابخانه آنارشیستی

  • 10 авг.723из AnarchistFrontLibrary

    سوالات پرتکرار درباره انارشیسم بدوی گرا استیلر ترجمه هامون کتابخانه انارشیستی

  • 10 авг.702из AnarchistFrontLibrary

    انارشیسم هستنده ای ناممکن و ممنوع کتابخانه انارشیستی

جبههٔ آنارشیستی | Anarchist Front — tgindex