tgindex
🎙️𝗥𝗔𝗗𝗜𝗢 𝗔𝗕𝗘𝗟🎙️

🎙️𝗥𝗔𝗗𝗜𝗢 𝗔𝗕𝗘𝗟🎙️

Статистика
@Arameshdaron777777персидский

Radio Abel..❤️ همراه با بهترین وخاصترین امواج فرکانس خودتون راپیداکنید.... متن🖼،شعروادب🎉؛آهنگ🌷؛دل نوشته❤راهی به سوی احساس

Последний пост
2 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
116
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
489
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
300
40 постов
Вовлечённость
61,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 116
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • Live stream finished (1 minute)

  • Live stream started

  • Live stream finished (3 minutes)

  • Live stream finished (25 minutes)

  • Live stream started

  • Live stream finished (3 minutes)

  • Live stream started

  • 🎙️𝗥𝗔𝗗𝗜𝗢 𝗔𝗕𝗘𝗟🎙️ pinned «سلام دوستان به یه ادمین نیازی داریم برای فعال سازی و راه اندازی اگر کسی شرایط همکاری داخل این فضا رو داره پیام بده @E7l7f7»

  • سلام دوستان به یه ادمین نیازی داریم برای فعال سازی و راه اندازی اگر کسی شرایط همکاری داخل این فضا رو داره پیام بده @E7l7f7

  • Live stream finished (6 minutes)

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • ‍ هـر صبـح طلـوع دوبارهٔ خـوشـبختـی و امیـدسـت بگشـاے دلـت را به مهـر ومـهربـانـی و عشــق را در قلبـت مـیهمـان ڪن بـی‌شـک شـکوفـه‌هـاے خـوشـبختـی در زنـدگی‌ات گل خـواهـد کـرد. ســـــــلام✋🏻 صـبحتــون بـخیـــــــر🌸🌸 🍃🥀🍃

  • видео или голосовое, без подписи

  • در ایــن ظـهر زیــبا بــراتــون آرزو مـیکنم از آسمان عشق وعــظـمتش از خــورشید مــهربــانیـش از دنــیــا خــوبــیــ‌هایــش بــاعشـق نــصــیــب لــحــظــه‌ها تــون بــاشــه تــقــدیـم بــا بهتـریـن آرزوها سلام ظــهرتــون بــخــیــر عــزیــزان 🪷🪷🪷🕊

  • ☺️✋ـلام صبح زیباتون بخیر 🌸 🍃 🌸امروز تون آکنده ازشادیهاے بے پایان نگـاهـتـون خـنــدان😊 دیـوار دلـتـون بلـنـد💕 اندیشــه تون مثبـت🌸 پیشرفت در کارتون و برکت تو ســفره تون🌷🍃 روز خوبی داشته باشید 🌷

  • سرگذشت فیروزه قسمت_چهل وهفت وقتي شما رفتين در نبود جاويد خونه خيلي سوت و كور شد و چند روز بعد از رفتنتون زیباخانم و دکتر یه دختر بچه زيبا رو به سرپرستی گرفتن و اسمش رو افتاب گذاشتن .. با شنيدن اين حرف قلبم لرزيد باورم نمیشد اسم آفتاب من رو روي بچشون گذشتن...خیلی…

  • سرگذشت فیروزه قسمت_چهل وهفت وقتي شما رفتين در نبود جاويد خونه خيلي سوت و كور شد و چند روز بعد از رفتنتون زیباخانم و دکتر یه دختر بچه زيبا رو به سرپرستی گرفتن و اسمش رو افتاب گذاشتن .. با شنيدن اين حرف قلبم لرزيد باورم نمیشد اسم آفتاب من رو روي بچشون گذشتن...خیلی گریه کردم .... واقعا جفتشون فرشته بودن *** شب بعد از خوابوندن جاويد منتظر ارباب موندم ...بعد از مدتها به سرووضعم رسیده بودم..چشمام رو سرمه زده بودم که زیباتر ودرشتتر شده بود و لباس زیبایی تنم کردم و به خودم عطر زده بودم بالاخره ارباب خسته رسید ...تا وارد اتاق شد اول منو ديد تعجب كرد..و بعد با لبخند اومد سمتم و  گفت چه عجب!!تازه شدی همون فيروزه قدیمی ..سمتش رفتم و کمکش کردم کتش رو در بیاره بعد از دراوردن کت خواستم برگردم که دستم وگرفت و گفت کجا ؟ نمی دونم استرس گرفته بودم مثل دخترای تازه عروس شده بودم با صدای لرزونی گفتم برم کت رو اویزون کنم ارباب که به چشمام زل زده بود و جور خاصی نگام میکرد کت رو گرفت و پرت کرد روی مبل و گفت تا حالا بهت گفته بودم چقدر چشمات قشنگه از حرف تکراریش خندیدم که ... صبح از خواب که بیدار شدم یاد دیشت که می افتادم سراسر خجالت میشدم و حس خوبی داشتم ارباب اصلا با سه سال قبل رفتارش قابل مقایسه نبود.. از وقتی برگشته بودیم خیلی رفتارش عوض شده بود وواقعا این رفتارش رو دوست داشتم.. به صورت خوابش نگاه کردم و یاد چهره جاوید موقع خواب افتادم ولبخند زدم دستم رو به طرف موهای روی پیشونیش بردم و روشون دست کشیدم مثل موهای جاوید نرم وخوش حالت بود تا خواستم دستم رو عقب بکشم با چشمای بسته مچم رو گرفت و با صدای خواب الو گفت کجا؟از حرکتم خجالت کشیدم فکر نمی کردم بیدار باشه با صدای لرزونی گفتم برم ببینم جاوید بیدار نشده ارباب هنوز دستم رو داشت چشماش رو باز کرد و خیره نگام کرد با دیدن نگاه دقیقش صورتم سرخ شد که صورتش رو جلو اورد ومنو بوسید و گفت دوستت دارم ...با شنيدن اين حرف از زبون ارباب تمام وجودم مثل آتيش داغ شد... غروب بود كه پيش جاويد بودم..از وقتى که ارباب بهم گفته بود دوستم داره اصلا انگار گیج بودم باورم نمیشد ارباب صبح بهم گفت دوست دارم و در ادامه حرفشم  گفت نه به خاطر اینکه مادر پسرشم بلکه خودم رو دوست داره ..بادست جاويد  كه صورتم رو برگردوند به خودم اومدم .. صورتش رو محکم بوسیدم و گفتم جان دلم ..قربونت بشم من .. توپ کوچیکش رو نشون داد و گفت بازی خندیدم ...و بغلش کردم و تو حیاط بردم ... جعفر پسر مباشر که حدودا پانزده سالش بود و گاهی برای کمک میومد رو صدا زدم و گفتم با جاوید بازی کنه اونم با خوشحالی قبول کرد که پدرش مباشر گفت مواظب ارباب زاده باشی .... پسرش هم چشم گفت ..وقتی خيالم از جاويد راحت شد ..دلم خواست امروز خودم برای ارباب نهار درست کنم پس به سمت آشپزخونه رفتم و به صديقه خانم گفتم ميخوام غذا درست كنم .. اولش راضی نمیشد اما من کار خودم رو کردم ... موقع نهار منو خاتون وسرمه و جاویدپشت ميز نشسته بودیم منتظر ارباب بودم که بیاد یک هو یکی از خدمه پیغام اورد ارباب کار داره ونهار نمیاد ناراحت شدم ..دلم میخواست از غذام بخوره بقیه شروع کردن خوردن ..منم به جاوید نهار دادم ...غروب شده بود که ارباب رسيد ....ازش پرسيدم نهار خورده که گفت  خوردم اما گرسنمه. رفتم و غذا رو گرم کردم و به اتاق برگشتم ارباب که روی تخت کنار جاوید غرق خواب نشسته بود صورتش رو بوسید و گفت چقدر میخوابه لبخندی زدم و گفتم امروز با جعفر توپ باز کرده خسته شده ارباب گفت نذار بره بیرون بازی کنه ..یک بار اتفاقی براش میوفته به نگرانیش لبخندی زدم و گفتم من مواظب بودم .وگفتم بفرماييد ناهار ..ظرف غذا روی میز چيدم که ارباب نزدیک اومد و گفت خودت خوردی گفتم نه هر دو تا نشستیم و شروع به خوردن کردیم .... وسط غذا گفت امروز غذا یه طعم دیگه میده ....نمی دونستم بگم یا نه اما گفتم من درست کردم ارباب نگاهی بهم کرد و گفت دستت درد نکنه ...اشپزیتم خیلی خوبه ... خوشحال شدم خوشش اومده بعد از جمع كردن سفره ارباب خسته پیرهنش رو در اورد و گفت بیا کنارم خیلی خوابم میاد با گفتن این كه ظرفا رو جمع میکنم میام خواستم برم بیرون که ارباب بازوم رو گرفت و گفت نمیخواد بعد جمع میکنن خودش روی تخت دراز کشید و منو هم کنارش خوابوند به ارباب نگاه کردم که چشماش بسته است گفتم ارباب.... هوم خفه ی گفت که ادامه دادم میخواستم یه درخواستی ازتون بکنم حرفی نزد یعنی منتظره بقیه اش رو بگم..گفتم راستش شما اصلا به فکر سرمه نیستید خوب اون بیچاره هم ناراحت میشه ..يكم به اونم توجه كنيد از وقتي كه من اومدم همش تو اتاق منيد ..ارباب چشماش رو باز کرد وبا اخم گفت اگه گذاشتی بخوابم ..مثل اينكه تو سه سال كنارم نبودی و بعدم گفت باشه به اونم توجه ميكنمً ...ولی تو غصه سرمه رو نخور ....اون خودش زبون داره ..دوماه گذشت و 💚🍃💚

  • ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﮔﺪﺍزاده، ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ. ﺩﺭ ﻣﯿﻬﻦ ﭘﺮ ﺭﻭﻧﻖ ﻣﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﮔﺰیدند ﺑﺎ ﺭﻭﺿﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔل. ﭼﻮﻥ ﮔﺎﻭ ﺩﻭﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﭼﺮﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺧﺰﯾﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﭼﻮﺏ ﻭ ﭼﻤﺎﻕ و ﻗﻤﻪ ﻭ ﺩﺷﻨﻪ ﻭ ﭼﺎﻗﻮ. ﺳﺮ ﻫﺎ ﺑﺸﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﻤﻬﺎ ﺑﺪﺭﯾﺪﻧﺪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻄﻖ ﺍﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺳﯿﻪ ﮐﺎﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺮ ﻭ ﯾﺰﯾﺪﻧﺪ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﺯ ﻧﻔﺮﺕ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ. ﺍستاﺩ ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺻﺤﻦ ﭼﻤﻦ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ. ﻫﺮ ﺟﻤﻌﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﮔﻠﻪ بزﻏﺎﻟﻪ ﭼﺮﯾﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﭼﺮﮎ ﻭ ﺷﭙﺶ ﻟﺸﮕﺮ ﺟﺮﺍﺭ ﮔﺪﺍیاﻥ. ﺍﺯ ﺳﺎﻣﺮﻩ ﻭ ﮐﻮﻓﻪ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﺕ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﺭﻭﺯی که ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻭﻃﻦ ﺩﺭ ﺻﻒ ﭘﯿﮑﺎﺭ. ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﻧﺎﻥ ﺫﺍﺋﻘﻪ ﻣﺮﮒ ﭼﺸﯿﺪﻧﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﺮﺍﻓﺮﺷﺘﻪ ﺩﺭﻋﯿﻦ ﻭﻗﺎﺣﺖ. ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻩ ﺧﻮﺭﺍﻥ ﻣﺪﻋﯽ ﺧﻮﻥ ﺷﻬﯿﺪﻧﺪ ﺍﯾﻨﮏ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻏﺎﺭﺕ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺪﺑﺨﺖ. ﮔﻮﯾﯽ ﺷﺮﻑ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﺧﺮﯾﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﺯﻭﺭ ﻭ ﺭﯾﺎﮐﺎﺭﯼ ﻭ ﺩﺯﺩﯼ ﻭ ﺗﻘﻠﺐ. ﺑﺮ ﻗﺎﻣﺖ ﺩﯾﻦ ﺟﺎﻣﻪی ﺗﺰﻭﯾﺮ ﺑﺮﯾﺪﻧﺪ. ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺷﺎﻥ ﺷﯿﻮﻥ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﺪﺍﯾﯽ. ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺭﺩﻻﻥ ﺩﺷﻤﻦ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﺍﻣﯿﺪﻧﺪ! ﮐﻮﺗﻪ ﻧﻈﺮﺍﻥ ﻗﺎﺻﺪ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺗﻮﺣﺶ. ﺑﺮ ﺳﻘﻒ ﺟﻬﺎﻥ ﺗﺎﺭ ﺧﺮﺍﻓﺎﺕ ﺗﻨﯿﺪﻧﺪ ﺟﺰ ﻣﻔﺖ ﺧﻮﺭﯼ، ﻣﺮﺩﻩ ﺧﻮﺭﯼ، ﻧﻮﺣﻪ ﺳﺮﺍیی. ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻨﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﯿﺦ ﻧﺪﯾﺪند. توضیح سایت ملیون ایران: برخی این شعر را به آقای هادی خرسندی نسبت داده اند ولی متاسفانه این سایت اطلاع دقیق از نام سراینده آن ندارد.

  • عصرتون بدوراز دلتنگی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

🎙️𝗥𝗔𝗗𝗜𝗢 𝗔𝗕𝗘𝗟🎙️ — tgindex