اشعار دیبا
Статистикаدنیای شعر و موسیقی ، عکس نوشته ها ، کلیپ های متنوع ، تصاویر زیبا و عاشقانه، داستانهای تاریخی ، عبرت آموز و خنده دار و مطالب خواندنی و .... !!! در صورت تمایل نظرات و پیشنهادات سازنده خود را با ما در میان بگذارید
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 36
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
در جمع مطربان مست ام بجان تو، بس مِی زدم دگر مِی میزند مرا... میدانم این سحر آخر مرا کُشد ، پروانه ای ز بس نِی میزند مرا... بس گفته ام اگر برگردد عاشق ام؛ دَر گویدم دگر کِی می زند مرا... هِی گفتم اش تویی الله من ، ولی این شیخِ بی سبب هِی می زند مرا... حالا که رفته ای ؛ ایندل پس از غزل نِی می زند مرا نِی می زند تو را... فرزین خورشیدوند @ashar_diba
خود را به خدا بسپار، وقتی که دلت تنگ است وقتی که صداقتها ، آلوده به صد رنگ است خود را به خدا بسپار، چون اوست که بی رنگ است چون وادی عشق است او، چون دور ز نیرنگ است خود را به خدا بسپار ، آن لحظه که تنهاییت آن لحظه که دل دارد ،از تو طلب یاری ( یک یار) خود را به خدا بسپار ، همراه سراسر اوست دیگر تو چه میخواهی ؟! بهر طلبت از دوست خود را به خدا بسپار، آن لحظه که گریانی آن لحظه که از غمها ، بی تابی و حیرانی خود را به خدا بسپار، چون اوست نوازشگر چون ناز تو میخواهد ، او را ز درون بنگر خود را به خدا بسپار ، وقتی که تن ات سرد است وقتی که دل از دنیا ، آمیخته ی درد است خود را به خدا بسپار ، داروی دلت با اوست سردی ز تن ات شوید ، گرمای وجودت اوست خود را به خدا بسپار، آن لحظه که میخندی آن لحظه که راه دل ، بر مرثیه می بندی خود را به خدا بسپار ،چون چشمه ی خوشروئی است لبخند به هر رویی ،از اوست که بر رویی است خود را به خدا بسپار ، آن لحظه که مرگ آید آن لحظه که میفهمی ، رفتن ز جهان باید خود را به خدا بسپار، چون اوست که میگیرد آسوده و ایمن باش ، چون اوست که میگیرد بهمن میزانی @ashar_diba
منم گمگشتهء عشقت،کجا پیدا کنی ما را؟ اگر بد بوده ام اینک،چرا رسوا کنی ما را؟ قدم بر چشم من بگذار،ببین حرفی زنم بر تو بلای جان من گشتی،چرا رسوا کنی ما را؟ به هنگام وداع تو، ز چشمم قطره ای افتاد ز اشک چشم خود ایا،شما حاشا کنی ما را؟ برای خندهء تلخم،بیا فکری بکن ای دوست مرا اه و مرا ناله، تو هم سودا کنی ما را به پشت هر نگاه تو، بسی ناگفته پنهان است منم قفل سکوت تو، بگو کی وا کنی ما را؟ (( رامین اعتماد )) @ashar_diba
به چشم تو سپردم جان، که از مهرت بهار آمد تو نوری در دل شبها، که بر ظلمت، قرار آمد صدای پای تو در باد، نفسهای زمین را داد به هر گوشه نشانی از حضورت بیشمار آمد گل از لبخند تو رویید، نسیم از عطر تو پیچید زمین با شوق دیدارت، هزاران غنچهزار آمد تو را خورشید میجوید، تو را ماه از دل شبها جهان در حسرت رویت، به سجده، بیقرار آمد بخوان فاضل ز این قصه، که بی تو هرچه پوچ افتد ولی با مهر دیدارت، جهان لبریز کار آمد ابوفاضل اکبری @ashar_diba
ای برق چشم مستت تصویر این ترانه شعر و شعورم از آن آوار عاشقانه خورشید دلپذیری در صبح دیدگانت لبخند دل فریبی با جذبه ای زنانه نازک تر از خیالی با بال آسمانی رویای دل سپردن، من عاشقی یگانه تسلیم بی زبانم، ای گل روا چه داری زندانی نگاهت در بند این زمانه غرقم کجا بجویم آن ساحل مُدارات عمق نگاه خیست دریای بی کرانه چشمت به من مبند و دل را ببین دوباره آن دم که دیده بستی گیرد ز تو بهانه گفتم ز قهرت آخر باشد که بازگردی با شیوه ی کلامی، تشویش شاعرانه اما چه سود این هم دانم اثر ندارد تو سوی آن رقیبی دل سوی تو روانه علی نیاکوئی لنگرودی @ashar_diba
در ریاض ِ دل به حیرت ، آه ، جولان کرد و رفت عالمی را یک تحیّر خانه ، حیران کرد و رفت از تجلیگاه سینه ، قطره قطره خون چکید ای عجب ! با یک تجلی ، حیرت افشان کرد و رفت در مدار واژگون چرخید و رقص گل نمود نوبتی افتاد ، ما را خانه ویران کرد و رفت گاه با پیمانه ای ، پیمان جان امضاء نمود ذره ذره عشق را غوغای ِ هجران کرد و رفت چشم را پوشید از شأن شکوه ِ آفتاب کافری بنمود و بر آیینه بهتان کرد و رفت گوهری نایاب در دل از حضور محض داشت زخم های تازه از ما دید و پنهان کرد ورفت شور تا برخاست از بام سحر آشفته حال این دل ِ شوریده را یک نعش بی جان کرد و رفت جواد مهدی پور @ashar_diba
حس می کنم که هستی و من هم به بودنت هستم -چنان گذشته -برای سرودنت در غیبت و حضور، تو را می توان سرود البته خوشتر است سرودن به بودنت این شهر را حضور تو آراست در نظر پس میستایمش به هوای ستودنت تهرانِ پرهیاهو آرام می شود شبها، - به چشم بنده - برای غنودنت با اینهمه، مسافر شیراز شو، برو آنجا که هست جای غم از دل زدودنت "ماآزموده ایم در این شهر بخت خویش" دیگر نیاز نیست به بخت آزمودنت من هم به محض رفتن تو می روم ز دست بودن حرام باد مرا در نبودنت ! قنبرعلی رودگر @ashar_diba
تصویر بکری از طبیعت زیر بارانی روح علفزاران و عطر ناب ریحانی احساس رویش در دل خشکیده از دردم پایان فصل خشک و سوزان زمستانی چشمان سبزت بیشه زار بره اهوهاست با هر قدم دل میبری کبک خرامانی ایمان من را بانگاهت داده ای بر باد رحمی بکن ای بی مروت، نامسلمانی؟! در تار و پود جان تنیدی هستی ام از توست جانم به جانت بسته است و خوب میدانی ای طرح لبخندت شده ، نقش جهان من ! زاینده رودی زنده ام وقتی که خندانی امنیت آغوش تو آرامش محض است تنها رفیق روزهای سخت و بحرانی معصومه شفیعی @ashar_diba
بینام و نشان، در شمعِ جان من شوی تا نامت شود، در خاکِ جان من شوی من آنسویِ دیوارِ بیرنگِ سکوت تو اینسو، پلکِ خوابِ در میان من شوی هر قطرهباران، نامهی دستخطِ توست رویِ شیشهی دلِ بیرنگِ زمان، شوی نه از جنسِ گوشتی، نه از جنسِ سنگِ سرد عکسِ آینهی دلِ بینشانِ من شوی «من» را که بشکنی، «تو» پیدا میشود در شکستنِ خود، امانتِ جان من شوی بیصورتِ زیبایِ تو، چهرهی من است که در غمِ جستجو، به جانِ جانِ من شوی خدا را که نیازی به دیدنِ رخِ نیست جایی در قلبِ بیکلامِ یگانهی من شوی من بویِ گلی بودم که هنوز نآمده تو نسیمِ بلندی، بر بامِ جان من شوی غلامرضا خضری @ashar_diba
دوباره چشم خیره شد به سوی یک تصویر نشسته ام دو پای، روبروی یک تصویر ز رشته ی نگاه اش چه ساده می فهمم اشاره و زبانِ گفتگوی یک تصویر گه لمس می کنم گه خیره می شوم از دور به رنگ قاب و خطّ چار سوی یک تصویر به حیرتم که عکس و این فضایِ تکراریش و حال من مثالِ رنگ و بوی یک تصویر مرا شگفت می کند سکوتِ و لبخندش و درد دیده می شود به روی یک تصویر چه ساده می زند صدا به گوشِ جانِ من که درک می شود غم از گلوی یک تصویر دوباره چشمِ من به نقطه ی نخستینش و باز میدود به جستجوی یک تصویر میرعبدالله بدر @ashar_diba
без подписи
دوباره حوصله ها را صبور می سازم به چشم آینه نقش بلور می سازم در امتداد شفق از طلایه های سحر نگاه پنجره را غرق نور می سازم پگاه روشن دیدارمان چه نزدیک است به اشک نافله صبحی نمور می سازم برای فصل بهار و سرود و همراهی به فوج چلچله شوق حضور می سازم همینکه قاصدکی میرسد به سمت دلم مسیر خاطره ای از عبور می سازم فقط به خاطر تو ای تمام زیبائی بساط مشغله را جمع و جور می سازم از آن زمان که هوای دلم کمی ابریست برای صاعقه صد کوه طور می سازم هدایتم نکنی در مسیر خوشبختی کنار شبپره ها بوف کور می سازم برای آن که بدانی به عشق پابندم همیشه منظره های سرور می سازم اگرچه دفتر شعرم به دست باد افتاد به واژه واژه کتابی قطور می سازم علی معصومی @ashar_diba
حیفم آمد که در این صبح دل انگیز خدا نکنم هدیه به تو هرچه سعادت به دعا حیفم آمد ندهم مژده ی یک صبح قشنگ به تو ای جان دلم، خوبتر از این همه رنگ حیفم آمد که نبینم گل لبخند تو را که خیالی بکند حال دل تنگ مرا حیفم آمد نرسد دست تو در دست صبا بگشودم همه ی پنجره ها را یکجا حیفم آمد ندهی دست، به دستان نسیم نکنی رقص تو با عطر گلستان نسیم حیفم آمد که نچینم گلی ازجنس خیال نکنم هدیه به چشمان تو آن تازه نهال حیفم آمد نشود چشم تو بر گلها باز نشود صبح تو با بوی شقایق آغاز حیفم آمد نسرایم شعری از این حال که خیالی شده ذهنم پی افکار محال 🌺بسْم الله الرَّحْمٰن الرَّحیم🌺 خدایا شکرت که ذکر زبان و قلبم در آغاز هرکاری نام رحمان و رحیم توست برای شروع یک روز زیبا امروز مان را ختم به خیر بفرما الـهــی بــه امــیـــد تـــو درود صبح دوستان بخیر ☕️ 💐🦋💐
عشقِ من؟ فانوسی ست کوچهباغی؛ اما تو خورشیدی... و من، سایهات را بوسهباران میکنم! حسین گودرزی @ashar_diba
در قامتِ تو، عشقِ من گم میشود تا شکوهِ تو پیدایش شود. حسین گودرزی @ashar_diba
آنچه مرا میکُشد، عشق نیست؛ بلندایِ صخرهایست که درنگاهت رخنه کرده. حسین گودرزی @ashar_diba
@ashar_diba
نوشتی در قفس هستی نوشتم پس رهایم کن نوشتی عاشقم هستی نوشتم پس صدایم کن نوشتی ساکتم امّا صدایم بشنو ای خاکی نوشتم خاکی ام امّا بیا امشب خدایم کن نوشتی خود خدا هستی نوشتم پس چرا پستم؟ نوشتی چون که مغروری نوشتم خاکِ پایم کن نوشتی دستِ من گیر و نوشتم پای من گیر است نوشتی پای خود وا کن نوشتم پس دعایم کن نوشتی از دعای ما فقط یاری شوی گاهی نوشتم ریش و قیچی را ببین شاه و گدایم کن نوشتی تو گدای ما منم شاهِ جهانِ تو! نوشتم تاجِ سر هستی بیا مهرت عبایم کن نوشتی مهرِ ما شامل شود هر عاشقِ مستی نوشتم مست و بی عقلم بیا هوشی عطایم کن مسعود اویسی @ashar_diba
خدا در کوچه ی تردید، ما را دید و خندید و دلِ صدپاره ی ما را به یک لبخند سنجید و به دستش شیشهی عطری ز رازِ آفرینش بود کمی از آن شمیمِ ناب، بر آفاق پاشید و دلِ گریانِ ما را هم تکانی داد و با لبخند نشانِ خانهی خود را به ما در گریه بخشید و من از شک گفتم و او از یقینِ جاریِ در جان زبانم لال شد تا او سکوتِ بنده فهمید و تو گویی عشق، بغضی بود و در راهِ گلویِ من خدا باران شد و بر این زمینِ تشنه بارید و سراسیمه میان هایوهویِ عقل و دل ماندیم خدا از ما، ولی بندِ تمامِ ترسها چید و به گوشم گفت: ای بنده، چه میترسی ز فردایت؟ و با این واژه، اقیانوسِ آرامش خروشید و به دستانم نگاهی کرد و گفت: این دست خالی نیست تنِ محتاجِ باران را ز عطرِ سجده پوشید و خداوندِ صفاتِ خوب، خداوندِ غفورِ جان مرا لایق به درگاهِ بلندِ خویشتن دید و من و او محوِ یکدیگر، میانِ جلوهگه ماندیم خدا بر سادگیهایِ دلِ پاکم پسندید و... غزل در کوچهی تردید، با یک خنده کامل شد خدا بر صفحهی قلبم، خطِ پرواز کوبید و... . . محمدرضا جعفری @ashar_diba
без подписи