🎼🎙️ کانال شعر و دکلمه اوای باران🎙️🎼
Статистикаکانال شعر و دکلمه آوای باران .آوای ماندگار😍😍
- Последний пост
- 1 нояб.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
💓 دکلمه 💓 و همه چیز با یک خداحافظیِ غافلگیرانه شروع شد که هیچکس نفهمید و ندید آه سرد یک مرد را ، که بعد از رفتنش چه آمد به سرم بعد از تو من ماندم و کوچه ای بمبست که مثل دیوانه ها در آن کوچه قدم میزنم رفتنش آنچان قلبم را شکست که زندگی ام ویران شد یادم نمیآید که گفته باشد میرود اما رفت با یک خداحافظی بی کلام چشم بست بر این جهان فانی که چشمان اشک آلودم را به در دوختم که چه ناجوانمرادنه تنها شدن خودم را به نظاره نشسته بودم دهان از سخن دوختم زیرا که هیچ کلمهای نمیتوانست مانع از رفتنتش شود تمام دوستان و آشنایان دست در دست هم زیر تابوت او را گرفته بودند که بعد از رفتنش تمام دنیایم رنگ عوض کرد تمام فصل هایم رنگ باخته بودند حتی تمام اشعاری که برایش نوشته بودم همه و همه در یک تاریکی مطلق فرو رفته بودند مثل دیوانگان به خود میخندیدم و به دور خود میچرخیدم که چگونه آسمانم تیره و تار شده بود نه آفتابی ، نه نوری ، نه رنگ و بوی زندگی حتی خودم را هم فراموش کرده ام من مانده بودم و یک زندگی خالی که اکنون تا ابد درد میکند من مانده بودم و خانه ای که دیگر تبدیل شده است به خانه ی ارواح همه جا سکوت و همه چیز را به فراموشی سپرده ام ، با خاطراتت خو گرفته ام که هر شب روی شانههایم سنگینی میکنند دیگر ملالی نیست تنهایی زندگی کردن خیالی هم نیست برای پر کردن اوقات فراقت زیر که دیگر زمان از حرکت ایستاده است و این را هم میدانم که تو دیگر هرگز باز نخواهی گشت اما با این حال که دیگر ندارمت میخواهم برایت این نامه ام پست کنم که هر روز صبح به امید بازگشتت چشم خود را باز میکنم و به مانتد همیشه صبحانه ای آمده میکنم با دوفنجان چایی کنار پنجره مینشیم و نظاره گره غروب عمرم میشوم خیره میمانم به کوچه ای بمبست که تو از آن رد شده ای و انتظار آمدن پستچی پیر محله مان را میکشم تا شاید بیاید و تو برایم نامه ای فرستاده باشی که یادم رفته است تو سالهاست که جای خودت را کنار من به خاک سرد سپرده ای تا یادم نرفته است این را هم بگویم هر شب که میخوابم، تنها تصویر زیبای تورا در خواب میبینم و به قاب عکست نگاه میکنم و با چشمانی خیس از اشک و اندوهی پایان ناپذیر به خواب فرو میروم و در خواب میبینم که در خانه ام به صدا در میآید ، در را که باز میکنم باز هم میبینم که در همان کوچه ی بمبست گیر کرده ام و این ترسناک ترین کابوس من شده است #مهــدی_محمـــودی https://t.me/Avay_baran4
🌱 شعر 🌱 یک شب میان پرده ای از اشک دیدمت از شاخه های پلک های خیس چیدمت در پیچ کوچ از خاطرات افتادم از نفس همراه دل تا آرزوهایم دویدمت پروا نکرد از عشق از پرواز بی ثمر تا آسمانی ابری از باران پریدمت جسمم مرا تا ابتدای شانه ات کشید با هُرم گرمای نفس هایت شنیدمت بر شانه ات بستم گره دستان خسته ام تاب از توانم رفت در جان آرمیدمت آن شب سراپا سینه ام بی تاب بوسه بود مستانه در آغوش سرد خود ، رمیدمت تردید ایمانم تو را تشویش داد و من؛ مانند یک صلیب بر سینه کشیدمت پروانه وار آتش زدم بر جان و هستی ام چون پیله ای بر جسم بی جانم تنیدمت نبض نفس های تو شد جادوی التیام بر زخم های قلب خاموشم تپیدمت یک لحظه در بُغضم دوید اندوه رفتنت با یک تبسم از همه عالم بُریدمت عمری نشستم منتظر ، تا تو برآوری ؛ کال آرزوی نوبرم ! من خود رسیدمت آن نوبرانه کالِ دل شیرین شد و رسید وقتی به کام تشنه از جانم چشیدمت گل کرد زیبا "پونه" ای در آن شبِ عزیز افسوس! در خامِ خیالِ خویش دیدمت #افسانه_احمدی_پونه https://t.me/Avay_baran4
🌟 دکلمــــه 🌟 قدو قواره ش نسبت به من خیلی کوتاهه ! ازون کوتاهایی که قشنگ جا میشن تو بغل ......... اما بر خلافِ قدش پاهاش اینقد کشیده س که کوتاهیش به چشم نمیاد،پاهای کشیده ش جذابش کرده بود ! اصولا زنا فکر میکنن واسه جذاب شدن باس برن لبو لوچه بکارن اما خب! زنای جذاب پاهاشون بلنده، مثه شاسی لندکروز میمونن ! بلندُ کشیده و خیره کننده ! ادم توو هر سنی دوس داره داشته باشتش ! زنای جذاب یه نمور بیشتر با زنای دیگه فرق میکنن ! وحشی ان و اروم ! قابل پیش بینی نیستن ! یهو رَم میکنن جفتک میندازن یهویی یه جوری اررررروم سرشونو میزارن رو شونه ت که تموووم دردُ مرضات یادت میره ! رفتارشون مثه مادیان میمونه ، مادیان وحشی ! هر موقع دلشون خواست رام میشن وقتی ام رام شدن دیگه میشن خرت ! همیشه منتظرن که یکی بی مقدمه ازشون تعریف کنه ! بعد اونام بزنن توو ذوقِ طرفو خودشون از خودشون تعریف کننو توام تاییدشون کنی ! زنای جذاب صدای قشنگی ام دارن ! تهِ صداشون همیشه یه گرفتگی خاصی داره که سخت به گوشِ شنونده میرسه ! اما اگه کسی گوشای تیزی داشته باشه با صداشون میتونه نخورده مست شه و نکشیده بره بالا ، اون بالا بالاها ! زنای جذاب از دور ترسناک به نظر میان ، مثه پریدن از بلندی توو آب میمونن با اینکه میدونی شنا بلدی و غرق نمیشی اما بازم میترسی بپری ! ولی باس پرید ! توو پریدنا نباس فکر کنی ! باس بپری ! پریدن آدمو بزرگ میکنه ، پریدن آدمو قوی میکنه ! مثه عقاب ! #رضامعتمدی https://t.me/Avay_baran4
❤️شعر❤️ من اینجا در زمینی زندگی دارم که در هر مشت خاکش گوهر و الماس نایاب و طلا دارد ولی جیب و شکم ها خالی از پول است و نانی ساده در حسرت من اینجا در میان سرزمینی پا نهادم که پر از جنگل .. پر از دار و درخت و سبزمانی هست اما... تمام مردمش افسرده و بی رنگ و رو و نا امیدند دل خاک من از سنگ و مس و آهن غنی اما صد افسوس و هزاران حیف اینجا مردمش بی سقف و خانه زندگی را روی دوشِ خسته هر سال از نداری ها و جبر زور و وحشت می کشانند به یغما رفته دریا و خلیجی که همیشه فارس می ماند ولی.. اینجا هنوزم چشمه ها جوشان ، خروشان رودهایش جاری از آبند اما ؛ جیره بندی می شود اندازه ای که رفع عطش و تشنگی باشد چنین اقلیمِ سرتاسر طلا را کوه های استوار و محکمی در بر گرفته، ولی یک تکیه گاهِ امن شانه نیست بر این خستگی ها و غم تنهاییِ مردم ؟ ببین اینجا به هر فصلش بهشتی زنده و جاوید جا دارد فغان و آه عمری هست در قلب جهنم می شود سر ، زندمانی ها بلاتکلیفی و بی اشتیاقی های همنوعان مظلوم و صبورم چرا خاک من از سرمایه اشباع است و فقر و نابسامانی فراوان است در مهد تمدن ! و قلب زخمیِ ایران تپش هایش شده کُند از هوای سمی و آلودگی های مضاعف کدامین آیه ؛ می گوید که ذلّت در کنار لذّتِ دنیا مُباح است؟ دل و چشمان ما در انتظار رعد و برق و بارش بارانی از مهر و عدالت مانده بر راهی مِه آلود و کویری تا بشوید از تن خاکم ستم ها را تو ای خورشیدِ عالمتاب هستی بار دیگر پهن کن چتر گل نیلوفری بر پهنه ی مرداب سردِ این زمینِ مرده و بی جان این خاک ! بزن با یک اشاره یک پل از رنگین کمان عشق از شرقی ترین جغرافیای سرزمینم تا دل سنگی ترین قلب زمانه خداوندا ! دوباره سفره ها را رزق و روزی دِه حلال و پاک و بی منت دوباره دشت ها را سبز از"گلپونه"ها کن رودها را جاری از آب زلال و خانه ها را غرق شادی و محبت دوباره باز کن چتر گل نیلوفری را روی مرداب و کویرِ مرده ی این خاک #افسانه_احمدی_پونه https://t.me/Avay_baran4
🪅دکلمه🪅 پدرم شاعر نبود، انسان بود. سواد کمی داشت، اما در تمام عمرم یادم نیست شبی دیده باشمش که بدون خواندن چند صفحه کتاب خوابیدهباشد. شاعر نبود، کلمهباز نبود پدرم، یا این که مثل مردهای نسلهای بعد لااقل نوازش کلامی را بلد باشد. اما عاشق بود، و تو این را میفهمیدی وقتی درباره مادرم حرف میزد، با ترجیعبند: من به او خیلی بدهکارم. پدرم، از کارگری شش ساله بودن تا امپراتورشدن در میانسالی و از سقوط بارگاهش تا مرگی کنار میز بیلیارد، در فرازها و نشیبها رویینتن بود چرا که به عشق مسلح بود. مادرم، با کمترین کلمات و سادهترین حرکات، مرد زیبای زندگیش را زیباتر میکرد هر روز. برایتان بگویم وقتی هر دو پیر بودند، در اوج بحثهای هر روز وقتی ما نگران این همه جدل بودیم، خودشان راحت بودند و انگار میدانستند تمامش فقط یک بازی است، یک یادآوری: هنوز هم تو را با همه تفاوتها دوست دارم. روزهای زیادی از عمرم بی عشق گذشت، و این بی بوسه زیستن در کنار سپیدی موها و زانودردهای صبح بعد از کوهنوردی به من یاد داد عشق، نه چنان که کلمهبافها و قصهها و فیلمها میگویند با فراق اصالت دارد، و نه ربط چندانی به کیفیت زیست آدمها دارد. عشق، که ما با چیزهای زیادی اشتباهش میگیریم، رشدی مستمر برای دو جزیره مستقل در عین پیوستگی است. سادهترین تعریفش شاید همین باشد: تو را چنان که هستی دوست دارمت، اگر مرا چنان که هستم دوست بداری. بله، پدرم شاعر یا نویسنده یا نقاش نبود. کارگر بود، حتی وقتی کارخانهدار شد. اما کارگر خوشحالی بود، چرا که عشق را یافته بود، در وجود زنی که گلدانهای حیاطش را این وقتهای سال با پوششی مناسب از گزند سرما در امان نگه میدارد. عشق، یک سیگار یواشکی بابا بود در حیاط کوچک خانهی کوچهی مهتاب، و جمله کوتاهش: به مامانت نگی، غصه میخوره. "عشق یعنی دوست داشتن و دوست داشتهشدن، و این که نگذاری یار به غصه آغشته شود." #حمید_سلیمی https://t.me/Avay_baran4
🌼 شعر 🌼 نگاه کن که غم درون دیدهام چگونه قطره قطره آب میشود چگونه سایهٔ سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود نگاه کن تمام هستیم خراب میشود شرارهای مرا به کام میکشد مرا به اوج میبرد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب میشود ** تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشاندهای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره میکشانیم فراتر از ستاره مینشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفههای آسمان کنون به گوش من دوباره میرسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیدهام به کهکشان، به بیکران، به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسهات مرا بخواه در شبان دیر پا مرا دگر رها مکن مرا از این ستارهها جدا مکن ** نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب میشود صراحی سیاه دیدگان من به لالای گرم تو لبالب از شراب خواب میشود به روی گاهوارههای شعر من نگاه کن تو میدمی و آفتاب میشود https://t.me/Avay_baran4
👑 دکلمه 👑 نوشته بود: - جات خالی دلبر! همین چند روز پیشا بود... با خیالت رفتیم تا ساحل که بشینیم غروب آفتابو تماشا کنیم با هم، گیتارم همرام بود... ازش پرسیدم چی بزنم برات خاتون؟ چی بخونم خوشت بیاد؟ شاد باشه؟ یا غمگین؟ ایرانی بزنم برات؟ یا فرنگی؟ بغض کرد و سرشو انداخت پایین! توی سکوت، نگاهشو دوخت به ماسهها، نمیدونست چی میخواد، آخه نمیدونست چی میخواد! منم دیگه ازش چیزی نپرسیدم؛ تا همین دیروز که رفته بودیم برای باغچهی خونهمون چندتا گلدون گل بگیریم، یه چندتایی که انتخاب کردم سر آخر ازش پرسیدم خودت چی بانو جان! کدومو دوست داری برات بگیرم که بکاریم؟ نمیدونست کدومو دوست داره، نمیدونست کدومو دوست داری، باز بغض کرد و سرشو انداخت پایین، تا بیام ازش بپرسم چی شده بندِ دلم؟ بغضش ترکید و زیر لب گفت کاشکی نرفته بود... تو رو میگفت! حقم داره! زود رفتی خاتون جان، خیلی زود! کاش لااقل اونقدری میموندی که سوالام از خیالت بیجواب نمونه، اونقدری که عطرت یکم بیشتر بپیچه توی هوای خونه، که شاید بعد رفتنت همیشگی شه توی خاطرش. راستشو بخوای این روزا یه کم بیشتر از همیشه تصویرِ چادر زیر بغل زدهت جلوی چشمامه، روزی هزار بار توی سرم صدای باز و بسته شدن در میاد و بعدش صدای قدمات که هی دورتر و دورتر میشه ازم! حال خوبی نیست دلبرجان، هیچ حال خوبی نیست! نوشته بود: - آاااخ که نیستی ببینی نازخاتون! دور از تو حال خوشی نمونده توی دنیای من... حتی برای خیالت! #طاهره_اباذری_هریس https://t.me/Avay_baran4
❤️پرنده زیبای قلبم❤️ اینطوری شروع شد که داشت رد میشد، دیدم داره دلمو با خودش میبره. بلند گفتم ببخشید شما پرندهای؟ وایساد نگام کرد. گفتم با شمام. گفت پرنده ها حرف نمیزنن که. گفتم درخت نمیخوای که رو شاخهش بمونی؟ خندید. همونجا واسّادم درخت شدم براش. از بس قشنگ میخندید. اینطوری ادامه دادیم که صبح زود بهش فکر میکردم، ظهر براش مینوشتم، شب براش میفرستادم. نمیخوند. می گفت پرندهها سواد ندارن واسه همینه که میتونن آزاد باشن. گفت نگاه کن، پرندههای قفسی کف قفسشون روزنامهس. آخر یهبار گفتم پرنده، آشیونت کاشکی باشم. ترسید. چشماشو بست. خط افتاد رو خندهش. گفتم شوخی کردم بابا نترس. گفت شوخی هم کردی باشه، پرنده جدی میترسه. اینطوری تموم شد که باهار اومد و یهروز دیدم داره ساکشو میبنده. گفتم کجا؟ گفت پرنده ها بهار میرن دیگه. گفتم درخت رو نمی برن؟ گفت نه بابا، درخت باید بمونه پیر بشه. گفتم از این پیرتر؟ گفت یهکم جا داری هنوز. بعد پیشونیمو بوسید، گفتم لب مگه چشه؟ گفت نبوسیدم که، موریانه پیشت جا گذاشتم که زود تموم بشی غصه نخوری. گفتم این قشنگترین شکل دوستداشتنه. گفت میدونم. بعد پر زد و رفت. قشنگ بود وقتی میرفت، وقتی میموند، وقتی کلافه بود، وقتی دوستم نداشت. بهاره و باید یه قصه شاد بگم. یکی بود، یکی نبود. اما با این که نبود، قلب اونیکی هنوز گرم بود ازش. قلب گرم هم مث دعای مادره، تو اوج بلا به دادت میرسه. سفر بخیر پرنده، یادم تو رو فراموش اما گاهی تو نور صبح برقص و یه بوسه از دور بفرست. درختت شاخهی محبوب تو رو به هیشکی نمیده. قول داده، به تو، به خودش، به موریانههایی که جا گذاشتی و حالا رسیدن به قلبش. پرنده، باهارت رنگی پنگی. سفر بی خطر. ما دوباره عاشق هم میشیم، حالا میبینی. #مخاطبخاص #حمید_سلیمی https://t.me/Avay_baran4
💫 شعر 💫 گل فروشی گفت کار و کاسبی خوابیده است کلّ گل هایم پلاسیده ، دلم رنجیده است مشتری دیگر ندارد گلفروشی های من دور هر شاخه سرانگشتان من چرخیده است من ندیدم در درون قلب ها دیگر وفا ؛ مثل قبل اینجا کسی جان دلم نشنیده است خنده هایی زورکی و گَرد غم بر چهره ها ؛ حسرت و بیچارگی بر دیده ها ماسیده است دوستی ها مدتش کوتاه و چشمم طول آن؛ را به قدرِ رفتن از عرض خیابان دیده است در شلوغی های این شهر دراندشت آنچه هست کینه توزی و طمع از هر طرف زاییده است پول و مدرک ها گرفته جای پای عشق را ؛ نفرت این شیرازه را از بیخ و بن پاشیده است هر کسی این روزها معیارهایش ثروت است ارزشش را با همان دارایی اش سنجیده است کوچه ها،همسایه ها با هم غریب و دشمنند جای باران تخم های بی کسی باریده است ریشه های مهر و آرامش میان خانه ها ؛ تار و پودش از نگاه سردمان پوسیده است مادران تنها ، پدرها خسته از این زندگی؛ کودکان افسرده چون بیدی به خود لرزیده است مهربانی های بی منت شده کمرنگ و محو چشمش از روی جهان و روی ما پوشیده است این به ظاهر زندگی از خودکشی هم بدتر است غربتش را دورِ دستان فلک پیچیده است حال و روز دشت های سبز ما ناگفتنی ! ریشه های "پونه"ها در دشت ها خشکیده است #افسانه_احمدی_پونه ─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─ https://t.me/Avay_baran4
🍂 شعر 🍂 سکوتم را به معنای فراموشی ندان ای یار که در پشت سکوتم مثل قبلا عاشقم بسیار اگر چیزی نگفتم، دور ماندم، مصلحت این بود برای حال خوب تو کشیدم بینمان دیوار کنار من تلاطم بود و غم بود و شکستن بود تو اما مثل گلبرگ و به دور از طاقت آزار میان بدتر و بد بوده تنها انتخاب من کنار من تلاطم یا بدون من رهی هموار گذشتم از تو تا سختی نبینی شادمان باشی برای دیدن خوشبختی تو میکنم هر کار تو خوشحالی و من از دیدن خوشحالیات شادم فدای تار موهایت اگر از حسرتم سرشار صدایم کن که دنیا را به هم میریزم از عشقت نبودم را به پای بیخیالی از خودت نگذار نماندن معنی اش در باور من بیوفایی نیست نماندن از سر عشقت که باشد می شود ایثار هنوزم قلب من در هر تپش درگیر یاد توست تو باشی یا نباشی عاشقت هستم چه بیمقدار نمیدانی که دوری از تو با قلبم چه ها کرده شبیه آنچه کرده با بخارا حملهی تاتار #حمید_رضا_گلشن https://t.me/Avay_baran4
🌹دکلمه🌹 برای تو مینویسم جانانم. برای تویی که تمام من شده ای. برای تویی مینویسم که هیچ من را ندیده ای برای تو مینویسم اما واژها چه میدانند دلتنگی چیست. کلمات سرد و بی جان. چه میدانند درد و دوری چیست. دلم میگیرد که این همه از تو نوشته ام و تو نخواندی و در دنیای تاریکم نماندی و رفتی این انصاف نیست نخواندی و رفتی برای تو مینویسم که تمام مردم خواندند بجز خودت ، که هیچ نخواندی برای تو مینویسم که یادگاری برایم جا گذاشته ای بنام خاطره. خاطره ای که نه میشود دفنش کرد و نه فراموش ، اما بیا و بگو چگونه این همه حجم سنگینِ از درد را تحمل کنم. بیا و بگو چگونه خوب یادم می آید که در بهار برایت نوشته بودم ، دوستت دارم آری نوشته بودم دوستت دارم و اما اگر زنده باشم هزاران بهار دیگر هم بیاید باز هم برایت مینویسم و میگویم دوستت دارم. من تورا دوست دارم به اندازه کسی که تورا برایم خلق کرده است ، دوست دارم اما به راستی اگر تا ابد دل من برایت تنگ بماند تکلیف آن موقع من چیست. حال روز این روزهای من شده است. به مانند #نزار_قبانی که گفت اگر پایان را میدانستم هیچ گاه آغاز نمیکردم آری اگر من میدانستم قصد ماندن را نداری هیچ وقت ، هیچ وقت عاشقت نمیشدم رفتی و در کنارم نیستی پس بگذار بگویمت که هیچ وقت هیچکس در هیچ جا به اندازهی من تورا دوست نخواهد داشت این تو و این هم تمامِ آدمهای روزگار در نبودت کار من شده است تمام فصل ها را ورق به ورق تورا جستجو کردن به دنبال تو ای گمشدہ ی من. و اما نیستی و نیستی. بگذار بی پرده بگویم حرفم را راست گفتند داستانِ شیشه و سنگ است. وصفِ عشق و دل! هرچه عشقت بیشتر باشد، شکستن بیشتر جان من بیا بیا جانانم بیا تا کمی از جهنم برایت بگویم بیا تا بگویم که در نبودت ، چه آتشی در تنهائیم زبانه می کشد بیا تا بگویم که این کابوس های شبانه خواب را از چشمانم گرفته است و خیالاتی که هرگز دستانم را به دستان تو نمی رساند آری، اینجا ، بدون تو جهنم است برای تو مینویسم برای تویی که نمیخوانی برای توو مینویسم. #مهــدی_محمـــودی https://t.me/Avay_baran4
ترانه 🎼 " توی ابریشم موهات دست من چه بیقراره" بوی عطر موندگارش بوی بارون بهاره عاشقونه هاتو از من نگیر ای عشق قدیمی با تو روشن و قشنگه آسمون پر ستاره ای که آرامشم از تو مثل قصه و کتابه چشاتو میخوام که هرشب رو تن خسته بتابه بزن آروم رو تن من بوسه های بی دریغت مخمل لمس لطیفت مثل یک جادوی خوابه گرمیِ دستاتو از من پنهونش نکن عزیزم بی تو سردم و شکسته مثل قاب روی میزم با طنین خنده هات از غم وغصه می گریزم باید از عشق تو هر شب اشک خوشحالی بریزم دل برای با تو.بودن میمونه تا ته دنیا میگیره هر چی نفس هست واسه اون چشمای زیبا بیا تا مثل دو عاشق بکشیم عشق و تو،رویا تو بشی وامَق قصه من بشم برات یه عَذرا #افسانه_احمدی_پونه https://t.me/Avay_baran4
Live stream finished (10 seconds)
Live stream started
🎼🎙️ کانال شعر و دکلمه اوای باران🎙️🎼 pinned «🌼 شعر 🌼 من بوسه ی داغ و کنج آغوشت را آن بوی عزیز خوب تن پوشت را وان موی رهایِ مانده بر دوشت را می خواهم و در سرم هوایت مانده عید آمد و دیدار توام شیرین است با من بنشین که بهترین آیین است بوسیدن لبهات برایم دین است در خاطره هام رد پایت مانده از غربت…»
🌼 شعر 🌼 من بوسه ی داغ و کنج آغوشت را آن بوی عزیز خوب تن پوشت را وان موی رهایِ مانده بر دوشت را می خواهم و در سرم هوایت مانده عید آمد و دیدار توام شیرین است با من بنشین که بهترین آیین است بوسیدن لبهات برایم دین است در خاطره هام رد پایت مانده از غربت و تنهایی تن میگویم از ما شدن و یکی شدن می گویم از خالی جای تو به من میگویم در گوش دلم زنگ صدایت مانده دل خوش به کمی با تو درآمیختنم دیوانه ی احساس برانگیختنم آن کوه که در حال فرو ریختنم در حنجره ام "شوم فدایت " مانده آواره ی دنیای پر از بیرحمی آن زخم زبان خورده - سراپا زخمی آشفته ام و عبوس و گاهی رسمی برگرد و بیا هنوز جایت مانده زخمی که زدی هنوز جایش مانده این قلب شکسته ام صدایش مانده دیوانگی ام کی و کجایش مانده برگرد ، اگر رحم برایت مانده #سعید_خاکسار https://t.me/chakavakf30
🎼🎙️ کانال شعر و دکلمه اوای باران🎙️🎼 pinned «🤞سلام و عرض ادب احترام رفقای عزیز🤝 اکثر زیر صداهایی که جهت ،آواز خوانی🎷،دکلمه خوانی🎙...در این چنل موجود میباشد🙏🫧🎧🎼🎬🎤🪗🎸🪕🎻 از اینکه چنل ما را حمایت میکنید کمال تشکر را دارم🙏🙏👇👇👇👇👇 دنبال زیر صدا میگردی! چنل زیر را جویین شو:🎙🎵🎶🎚 https://t.me/chakavakf300…»
🤞سلام و عرض ادب احترام رفقای عزیز🤝 اکثر زیر صداهایی که جهت ،آواز خوانی🎷،دکلمه خوانی🎙...در این چنل موجود میباشد🙏🫧🎧🎼🎬🎤🪗🎸🪕🎻 از اینکه چنل ما را حمایت میکنید کمال تشکر را دارم🙏🙏👇👇👇👇👇 دنبال زیر صدا میگردی! چنل زیر را جویین شو:🎙🎵🎶🎚 https://t.me/chakavakf300 لینک چنل دکلمه ما🫰 https://t.me/chakavakf30
🎼🎙️ کانال شعر و دکلمه اوای باران🎙️🎼 pinned Deleted message
دکــــلــمه یه دره بود، یه دره ی عمیق ، طوری که تهش رو نمیشد دید، تهش سیاه و تاریک من این طرف دره ، تو اون طرفش دنیا تیره و تار نگاهم به نگاهت چشم تو چشم فاصله زیاد بود، دستامون بهم نمیرسید واسه رسیدن بهت هیچ راهی نبود جز گذشتن از دره چهره ت نگران از نرسیدن موهات شونه نزده خوشگل بود ولی آشفته تو فکر راهی برا گذشتن از دره و رسیدن به تو بودم که چشمم افتاد به پل چوبی یه پل چوبی روی دره ، با تخته ها و دوتا طناب پوسیده دویدیم سمتش من از یه طرف ، تو از یه طرف نگاهم کردی ، از ترس داد میزدی و مدام میگفتی نه اما من باید میومدم پیشت، میرسیدم بهت قدم اول رو تخته چوب اول محکم دستاما گرفته بودم به دوتا طناب پاهام میلرزید کف دستام عرق کرده بود قدم به قدم نگاهم به تو بود ، از ترس نشستی رو زانوهات چند قدم مونده بود برسم بهت که تخته زیر پام شکست ، هر دوتا طناب پاره شد فقط تونستم با یه دست یه طنابُ بگیرم و تنم با شدت خورد به دیواره ی سخره ی زیر پاهات، با یه دست رو طناب آویزون بودم دیدم طناب ُ گرفتی دستت و نگهم داشتی همه جای بدنم زخمی بود، طناب داشت دستاتُ زخم میکرد و خونت میچکید رو صورتم ، رو یه دست آویزون طناب بودم، نگاهم و امیدم به تو بود و طناب ، کلی حرف داشتم واسه زدن ، کلی درد که بشی تسکینش گریه میکردم، گریه میکردی اشکات میچکید روی گونه ی من و با اشکم قاطی میشد اما نگاهت بهم امید داد تموم قدرتمُ جمع کردم تو دستام باید دستم میرسید به دستت دندونام از شدت فشار داشت خورد میشد دستم دراز کردم طنابُ گرفتم و خودم کشیدم بالا چند سانت بیشتر نمونده بود نگاهم به چشمات بود اما طناب پاره شد و من در حالیکه داشتم ازت دور میشدم تو فضای دره سقوط کردم حس سقوط خیلی ترسناکه اما میدونی چی بدتره ؟! این که در حال سقوطی اما نمیدونی ته این دره کجاست و کی این تن زخمی میخوره به تهش کی دیگه تموم میشه ! من همه زورمُ زدم که بینمون فاصله نباشه اما نشد !! زندگیم شد عین سقوط سقوط تو دره ی فاصله دره ای که تهش معلوم نیست ✍️ابراهیم https://t.me/chakavakf30