کتابخانهٔ بابل
Статистика■ نقد و بررسی کتاب در ایران وبسایت www.babelbookreview.com در اینستاگرام ■ instagram.com/BabelBookReview در تلگرام ■ t.me/BabelBookReview
- Последний пост
- 14 дек.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کارگاه رمانخوانی کتابخانهٔ بابِل برگزار میکند: نقد و تحلیل رمان مسخ اثر فرانتس کافکا. نسخهٔ فارسی در این کارگاه ترجمهٔ علیاصغر حداد است که در انتشارات ماهی منتشر شده ولی در عینِ حال کسانی که ترجمههای دیگری مانند فرزانه طاهری، صادق هدایت و … را از قبل خریدهاند میتوانند با همان نسخهها در کارگاه شرکت کنند. این ششمین کارگاه است و از ۱۰ دی ۱۴۰۴ آغاز میشود. مهلت ثبتنام تا پانزدهم دی است. 🎫 در کارگاه تحلیل رمان کتابخانهٔ بابل: ـــ کارگاه آنلاین است و همه در داخل و بیرون ایران میتوانند ثبتنام کنند. ـــ کتاب از آغاز تا پایان هرروزه بهتدریج تحلیل و بررسی میشود. ـــ هر هفته پادکستهای تحلیلی از کتاب ارائه میشود. ـــ نکات ویرایشی و ترجمهای مهم کتاب بررسی و ارائه میشود. ـــ همهٔ حاضران میتوانند در گفتگو مشارکت کنند. ـــ مقالات و کتابهای مرتبط با کتابِ کارگاه معرفی و ارائه میشود. ـــ ویدئوهای اختصاصیِ زیرنویسشده دربارهٔ کتاب ارائه میشود. ـــ در جلساتِ جمعبندی متخصصانِ تحلیلِ کتاب حضور خواهند داشت. ـــ حتیالامکان با مترجم یا نویسندهٔ کتاب جلسهٔ مشترک خواهیم داشت. ـــ جلسات صوتی و تصویری و حضوری [دو جلسه در کل دوره] نیز برگزار خواهد شد. ـــ ظرفیت محدود است. اولویت با کسانیست که پیش از دیگران ثبتنام کردهاند. ـــ برای دسترس به محتوای صوتی و متنی کارگاههای پیشین میتوانید اقدام کنید. ـــ ثبتنام رایگان نیست. شهریهای برای هر کارگاه تعیین میشود. ـــ هر کس که مایل باشد میتواند شهریهٔ بیشتری پرداخت کند. این پرداختهای داوطلبانه برای تداوم این کارگاهها و کمک به اجرای باکیفیتتر هزینه خواهد شد. ـــ استثنائاً خوانندگانی که امکان پرداخت شهریه ندارند میتوانند خصوصی با ما در میان بگذارند تا در کارگاه شرکت داده شوند. برای ثبتنام در کارگاه کتابخوانی، به صفحهٔ اینستاگرام «کتابخانهٔ بابل» یا تلگرام ما [@romaankhaani] مستقیماً پیغام دهید.
❑ ردّ خونین توجیه مواجهه موقعیتی روایتساز است. مثل مواجهۀ گیلگمش با مرگ، مواجهۀ انسان با انتقام خدایان، مواجهۀ رستم با سهراب، مواجهۀ دنکیشوت با دیو آسیاببادی، مواجهۀ فروید با ناخودآگاه، مواجهۀ انقلابیها با آرمانهایشان قبل از چشیدن طعم قدرت و بعد از آن. مواجهه قصهها را پیش میبرد و تاریخ را بهشتاب به جلو پرتاب میکند. تاریخ هر سرزمین قصۀ مواجهۀ مردم آن سرزمین در رویارویی با حقیقت و سراب است. میشود عصارۀ هر تاریخی را در مواجههای دید، درست مثل افسانهها. مثلاً شاید بتوان گفت تاریخ آمریکای لاتین قصۀ مواجهۀ ملتی است با آرمانشهرشان. آرمانشهری در دوردست، میان افقهای زرین، در مه، در غبار غمبار آمیزش یأس و امید. شاید مردم سرزمینهای گرم، زیر نور شورانگیز آفتاب، هرگز حاضر نشوند تن به زدودن این غبار بدهند و در این مواجهه آرمانشهر را به یأس پیوند بزنند. شاید خوشتر دارند چشم به این باور نیرومند بدوزند و سرآخر چنان دستیافتنیاش بیابند که برای رسیدن به افقهای دلانگیزش، حتی به سپردن تمام قدرت به دست یک ابرقهرمان خطر کنند. ابرقهرمانی مقتدر و بیرحم که دستش موقع جنایت نلرزد و بتواند در مواجهه با مخالفان و مبارزان بهقدر کفایت سفاک شود و در مواجهه با مهاجران بیپناه، قتلعامی فراموشنشدنی بر صفحهای از تاریخ کشورش نقش بزند. مستبدی به هولناکی «تروخیو». شاید با شنیدن این که عدهای اطراف این دیکتاتور بودهاند که سیویک سال جنایت را برای رسیدن به دومینیکنی آزاد و مدینۀ فاضلهای در چشمانداز تحمل کردهاند، خندهای از سر تمسخر بزنید. شاید هم از سستعنصریشان خشمگین شوید. به هر حال بهتر است قضاوت را به بعد از خواندن رمان سور بُز موکول کنید. رمانی با سه خط روایی که هر روایتش در گرماگرم مواجههای نفسگیر میگذرد. مواجهۀ دختری زخمخورده با پدری ناتوان، مواجهۀ مبارزینی بهستوهآمده از وضعیت موجود با ترس، مواجهۀ دیکتاتوری با مشکلات پیش رو. رواداری اطرافیان با مستبدان تاریخ، از کالیگولا گرفته تا تروخیو، بر هر خط ثقلی که استوار باشد، رگوریشهای پیوندخورده با سکوتی از سر مصلحت دارد؛ مصلحتی که سری در آخور توجیه بسته است؛ توجیه خون و تجاوز و جنایت. اما ما در مواجهه با تاریخ میآموزیم که هر پایی که از رد خون عبور کرد، هرگز نمیتواند بیردپا به عقب برگردد. حتی اگر مثل «آگوستین کابرال» تمام عمرش را در حسرت بخشایش بگذراند. ✍️ زهرا خانلو سور بز | ماریو بارگاس یوسا | ترجمهٔ عبدالله کوثری | نشر علم | کتابخانهٔ بابل ■ Telegram ■ instagram ■ Youtube
دیدار و گفتگو با دکتر عبدالمجید احمدی | دربارهٔ داستایفسکی، روزگار و آثارش | | در پنجمین کارگاه کتابخوانی کتابخانهٔ بابل | در جلسهٔ آنلاین پنجمین کارگاه رمانخوانی کتابخانهٔ بابل با حضور عبدالمجید احمدی (مترجم و مدرس ادبیات روس، مقیم سیبریِ مرکزی)، علی شاهی، آزاد عندلیبی و اعضای کارگاه کتابخوانی کتابخانهٔ بابل، زندگی و آثار فئودور داستایفسکی و خصوصاً رمان جنایت و مکافات او بررسی و تحلیل شد و به ترجمههای فارسی آثارش نیز پرداختیم. عبدالمجید احمدی به نکات و پرسشهای اعضای کارگاه پاسخ داد و نکات متعددی دربارهٔ زندگی و روزگار و تفکرات داستایفسکی مطرح شد. ویدئوی این جلسه را میتوانید اینجا در یوتیوب ما ببینید: 🪓 https://youtu.be/KPkb2VL0oWU ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ رمان این دوره از کارگاه رمانخوانی کتابخانهٔ بابل «جنایت و مکافات» اثر فئودور داستایفسکی است. | برای مشاهدهٔ اطلاعات کارگاه، ثبتنام و حضور در کارگاه رمانخوانی جنایت و مکافات اینجا کلیک کنید | ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ■ Telegram ■ instagram ■ Youtube
دفتر پانزدهم بارو منتشر شد. اسفند ۱۴۰۳ ـــــــــــ دفتر پانزدهم «بارو» در هفدهم اسفندماه ۱۴۰۳ در آستانهٔ روز جهانیِ زن و در چند قدمیِ نوروز منتشر میشود. در آستانهٔ نوروز به یاد میآوریم که سالی انباشته از وحشت و اضطراب را پسِ پشت گذاشتهایم و زنده، همچنان زنده، آمیخته به بیم و امید، به پیشبازِ سالِ نو میرویم. متنهای این دفتر در چهار بخش آمده است: جستار؛ پیرامونِ کتاب؛ شعر و دربارهٔ شعر؛ داستان. برگزیدهای از داستانهایی که در چند گاهِ گذشته در «باروی داستان» منتشر کردهایم به این دفتر ضمیمه است. اکنون پس از «باروی شعر» میتوانید داستانهای کوتاه فارسی و ترجمهای از نویسندگان و مترجمان چند نسل بخوانید. نقاشی روی جلد همچون همیشه دستکارِ کیوان مهجور است. نویسندگان و مترجمان دفتر پانزدهم بارو: م. ف. فرزانه، داریوش آشوری، محمد قائد، فریدون هویدا، رضا فرخفال، فرشته مولوی، علی شاهی، اکرم پدرامنیا، عباس مخبر، محمدرضا صفدری، آرام قریب، یارعلی پورمقدم، سهراب مختاری، سودابه اشرفی، صالح نجفی، ناصر زراعتی، کورش اسدی، علی صدر، حمید فرازنده، فریدون مجلسی، ناصر غیاثی، فرشته وزیرینسب، مازیار اخوت، سعید مقدم، وازریک درساهاکیان، مژده الفت، نسیم خاکسار، مریم پوراسماعیل، کیهان خانجانی، تهمینه زاردشت، عباس سلیمی آنگیل، علی اسداللهی، علیرضا سیفالدینی، کوشیار پارسی، احمد خلفانی، زهرا نصر، مسعود سالاری، پژمان واسعی، عبدالوهاب احمدی، احسام سلطانی، فاطمه ترابی، غلامرضا رضایی، رامین احمدی، لیلا سامانی، ناهید جمشیدی، امیرحسین یزدانبد، سپهر یحیوی، ساناز تولائیان، زهرا خانلو، آزاد عندلیبی دفترِ جدیدِ بارو را اینجا بخوانید: ► https://baru.ir/mag/v-15 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ■ به تلگرام و اینستاگرام بارو بپیوندید. ■ Telegram | Instagram
نامهای که منجر به بازداشت داستایفسکی شد ـــــــــــــــــــــــ ترجمهٔ عبدالمجید احمدی در آغاز سال ۱۸۴۷ کتابی تحت عنوان گزیدهای از مکاتبات با دوستانم به قلم نیکلای گوگول منتشر شد که سروصدای زیادی به پا کرد و تعداد زیادی از متفکران عصر وادار به واکنش شدند. ویساریون بلینسکی، بزرگترین منتقد ادبی روس در قرن نوزدهم هم از این قاعده مستثنا نبود. بلینسکی با نقدهای مشهورش تأثیری بیبدیل بر رشد و پیشرفت ادبیات روسی، نقد و روزنامهنگاری ادبی در نیمۀ قرن نوزدهم گذاشت. صراحت لهجهاش زبانزد بود. دشمن جانیِ سرسپردگی به دستگاه قدرت بود و تیغ تیز انتقادش را بر قلب هر کدام از سلبریتیهای همعصر که تن به چنین سرسپردگی میدادند، بیرحمانه فرو میبرد. او که از چنگ استبداد تزاری به اروپا مهاجرت کرده بود، در تاریخ هفدهم ژوئیۀ ۱۸۴۷، نامۀ سرگشادۀ آتشینی خطاب به گوگول مینویسد. نامهای که بلافاصله پس از انتشار ممنوعه اعلام میشود. و البته داستایِفسکی دقیقاً به خاطر خواندن همین نامۀ ممنوعه با صدای بلند در محفل پتراشفسکی، دستگیر و محاکمه میشود. فرازی از این نامه را میخوانید: «… روسیه را نه عرفان نجات میدهد، نه زهد و نه تقوا؛ تنها راه نجات روسیه از مسیر تمدن و روشنگری و انساندوستی میگذرد. روسیه نیازی به موعظه و دعا ندارد (گوشش به اندازۀ کافی از این چیزها پر است). روسیه نیازمند آن است تا حس کرامت انسانی در فردفرد جامعه بیدار شود، حسی که قرنهاست زیر خروارها کثافت و لجن مدفون شده! روسیه نیازمند نظام حقوقی و قوانینی است که نه مطابق با آموزههای کلیسایی، که بر مبنای عقل سلیم و عدالت تدوین شدهاند و تا جایی که ممکن است سختگیرانه اجرا میشوند… آنوقت شما، در مقام نویسندۀ برجستهای که با آثار ادبی شگرفتان به جامعۀ روسیه کمک کردید تا خود را بشناسد، شمایی که به روسیه این امکان را دادید تا بالاخره در آینه نگاهی به خویشتن خویش بیندازد… شما با این پیشینه کتابی منتشر میکنید و در آن به نام مسیح و کلیسا به زمینداران وحشی یاد میدهید که چگونه رعیت بدبخت را هنوز بیشتر تلکه کنند و آنها را «پوزهنشسته» صدا بزنند! … و انتظار دارید که من از این کارتان رضایت داشته باشم؟ … میخواهید تا خواننده همچنان به صداقت سطور شما ایمان داشته باشد؟ نه! اگر شما واقعاً پیرو حقِ مسیح بودید و نه شیطان، هرگز چنین چیزهایی را در نامه خطاب به دوست و خوانندۀ زمیندارتان نمینوشتید. اگر واقعاً مسیحوار رفتار میکردید، به دوستتان مینوشتید که رعایایش در واقع برادرانش هستند، برادران دینیاش، و اینکه یک برادر نمیتواند بندۀ برادر دیگر باشد، اینکه او باید یا به آنها آزادی اعطا کند یا اینکه به نحوی از حاصل زحماتشان بهره ببرد که برای خودِ رعایا هم منفعتی داشته باشد … و این تفسیری که شما از نظام قضایی روسیه و عدالت به دست میدهید که ایدئال آن در سخنان یک زن احمق (همسر سروان) در رمان دختر سروان پوشکین تجلی یافته. به عقیدۀ این زن باید هم محق را شلاق زد و هم مقصر را. شما چنین عقیدهای دارید؟ نظام قضایی ما امروز هم دارد اینگونه برخورد میکند. تازه اتفاقاً در بیشتر موارد فقط همان طرف محق را شلاق میزنند. اینجا بیگناه گناهکار است! آنوقت چنین کتابی نتیجۀ یک فرایند درونی دشوار است؟ نتیجۀ کشف و شهود متعالی جنابعالی است؟ امکان ندارد! … به نظر بنده یا شما بیمارید و هر چه سریعتر باید نسبت به درمانتان اقدام کنید، یا اینکه ــ حتی نمیتوانم به زبان بیاورم ــ شما واعظ تازیانه هستید، رسولِ جاهلیت، مدافع تاریکی و تاریکاندیشی. شما مدحگویی هستید با خلقیات تاتاری. شما دارید چه میکنید؟ نگاهی به زیر پاهایتان بیندازید: آخر شما لبۀ پرتگاه ایستادهاید … چنین آموزههایی در دامان کلیسای ارتدوکس پرورش یافتهاند. کلیسایی که همواره مأمن تازیانه و خادم استبداد بوده است. اما مسیح را … مسیح را چرا آلودۀ افکارتان کردهاید؟ چه نقطۀ اشتراکی توانستهاید میان مسیح و کلیسای ارتدوکس پیدا کنید؟ مسیح اولین کسی بود که مردم را به آزادی، برابری و برادری رهنمون شد. او با شهادتش مُهر تأییدی بر حقانیت آموزههایش زد. اما از زمانی که نهاد کلیسا پدید آمد، آموزههای عملی مسیح کارکرد نجاتبخش خود را از دست دادند… کلیسا خودش ماهیتاً سلسلهمراتب دارد و ذاتاً مدافع نابرابری است. کلیسا تملقگوی حاکمیت است و دشمن شمارۀ یک برادری میان مردم جامعه …» [متن کامل را اینجا بخوانید] ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ | برای مشاهدهٔ اطلاعات کارگاه، ثبتنام و حضور در کارگاه رمانخوانی جنایت و مکافات اینجا کلیک کنید | ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ■ Telegram ■ instagram ■ Youtube
چرا جنایت و مکافات؟ | علی شاهی کارگاه رمانخوانی کتابخانهٔ بابل اینجا ببینید: https://youtu.be/MFMjFNxzmnw?si=ABLmIua_iNhYIFv1 رمان این دوره از کارگاه رمانخوانی کتابخانهٔ بابل «جنایت و مکافات» اثر فئودور داستایفسکی است. | برای مشاهدهٔ اطلاعات کارگاه، ثبتنام و حضور در کارگاه رمانخوانی جنایت و مکافات اینجا کلیک کنید | ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ■ Telegram ■ instagram ■ Youtube
داستایفسکی در جدال شک و ایمان آن لحظه چه بر سر ایمان داستایفسکی آمد؟ در تابلوی هانس هولباین چه دید؟ ■ در کانال یوتیوب ما ببینید: 🎞 https://youtu.be/R5xw5VLn7ys گوینده: آزاد عندلیبی نویسنده: علی شاهی تدوین: تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ | برای ثبتنام و حضور در کارگاه رمانخوانی جنایت و مکافات اینجا کلیک کنید | ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ■ Telegram ■ instagram ■ Youtube
❑ نوشتن با تبر مدتی پیش متنی برای معرفی «برادران کارامازوف» نوشتم که با تصویر یک تبر شروع شده بود. دبیر تحریریه مرا توبیخ کرد چرا که معتقد بود تبر را در جای اشتباهی به کار بردهام و جای درست تبر در معرفی رمان «جنایت مکافات» است نه «برادران کارامازوف». من مجبور شدم برای جبران اشتباهم این متن را بنویسم و از تصویر تبر در جای درستش استفاده کنم اما هنوز برایم سؤال است که واقعاً جای درست تبر کجاست؟ یک مثال ساده: شما چگونه و با چه وسیلهای با جهان مواجه میشوید؟ با عقل؟ با مفاهیم؟ با دستهایتان؟ با حافظه و میراث تربیتیتان؟ با چه واسطهای در جهان دست به کنش میزنید و عملی اخلاقی یا غیراخلاقی انجام میدهید؟ با ترکیبی از تمام اینها؟ درست است. حق با شماست. اما من کسی را میشناسم که پاسخی بسیار ساده و در عین حال تکاندهنده دارد: با «تبر». او معتقد است که مواجههی انسانها با جهان میتواند از طریق یک تبر باشد: یک جوان تحصیلکردهی روس، تصمیم میگیرد یک پیرزن رباخوار را بکشد. با تبر به سراغ او میرود و در صحنهای خونین و هولناک، او و خواهرش را سلاخی میکند. چرا؟ تقریباً بی هیچ دلیلی. انگیزهی او نه پول است نه پاککردن جامعه از شر وجود رباخواران، نه هیچ چیز مشخص دیگری. او دست به تبر میبرد چون معتقد است که انسانها «میتوانند» از طریق تبر با جهان مواجه شوند. واقعاً چه چیز شما را منع میکند که تبر به دست نگیرید و یک انسان دیگر را نکشید؟ آیا این کار بهنوعی اثبات قدرت انسانی برای فرا رفتن از حدود معمول نیست؟ چه چیز جلوی شما را میگیرد تا چنین قدرتی را به نمایش نگذارید و از دورترین مرزهای انسانیت ــ قتل ــ فراتر نروید؟ اخلاق؟ مذهب؟ قانون؟ ملاحظات اجتماعی؟ (ممکن است حتی یک نفر بیاید و متنی بنویسد و در آن بگوید که کانت پاسخ جالبی به این پرسش داده. در واقع این شخص هفتهی بعد خواهد آمد و در همین صفحه چنین متنی خواهد نوشت. استدلالش را بخوانید، جالب است). اما اگر هیچیک از این عوامل بازدارنده، پاسخگو نباشند چه؟ اگر دلیلی قانعکننده برای نکشتن یک فرد وجود نداشته باشد، شما او را خواهید کشت؟ بله؟ واقعاً؟ خیر؟ چرا؟ به نظرتان این پرسش پاسخی نهایی دارد؟ آیا میتوان له یا علیه کشتن انسانها دلیل آورد؟ اصلاً چرا چنین مسئلهای مهم است؟ «جنایت و مکافات» را بخوانید تا ببینید داستایفسکی چگونه با همین یک مسئله، دربارهی کل مسائل اخلاقی بشر اندیشیده است. بخوانید تا بدانید نوشتن با تبر یعنی چه. ✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل جنایت و مکافات | فئودور داستایفسکی | ترجمهٔ مهری آهی | نشر خوارزمی | برای ثبتنام و حضور در کارگاه رمانخوانی جنایت و مکافات اینجا کلیک کنید | ■ Telegram ■ instagram ■ Youtube
کارگاه رمانخوانی کتابخانهٔ بابل برگزار میکند: نقد و تحلیل رمان جنایت و مکافات اثر فئودور داستایفسکی. نسخهٔ فارسی در این کارگاه ترجمهٔ مهری آهی است که در انتشارات خوارزمی منتشر شده بود ولی در عینِ حال کسانی که ترجمهٔ احد علیقلیان (از نشرِ مرکز) را از قبل خریدهاند میتوانند با همان نسخه در کارگاه شرکت کنند. این پنجمین کارگاه است. این کارگاه از ۱۵ بهمن ۱۴۰۳ آغاز میشود. مهلت ثبتنام تا نوزدهم بهمن است. 🎫 در کارگاه تحلیل رمان کتابخانهٔ بابل: ـــ کارگاه آنلاین است و همه در داخل و بیرون ایران میتوانند ثبتنام کنند. ـــ کتاب از آغاز تا پایان هرروزه بهتدریج تحلیل و بررسی میشود. ـــ هر هفته پادکستهای تحلیلی از کتاب ارائه میشود. ـــ نکات ویرایشی و ترجمهای مهم کتاب بررسی و ارائه میشود. ـــ همهٔ حاضران میتوانند در گفتگو مشارکت کنند. ـــ مقالات و کتابهای مرتبط با کتابِ کارگاه معرفی و ارائه میشود. ـــ ویدئوهای اختصاصیِ زیرنویسشده دربارهٔ کتاب ارائه میشود. ـــ در جلساتِ جمعبندی متخصصانِ تحلیلِ کتاب حضور خواهند داشت. ـــ حتیالامکان با مترجم یا نویسندهٔ کتاب جلسهٔ مشترک خواهیم داشت. ـــ جلسات صوتی و تصویری و حضوری نیز برگزار خواهد شد. ـــ ظرفیت محدود است. اولویت با کسانیست که پیش از دیگران ثبتنام کردهاند. ـــ برای دسترس به محتوای صوتی و متنی کارگاههای پیشین میتوانید اقدام کنید. ـــ ثبتنام رایگان نیست. شهریهای برای هر کارگاه تعیین میشود. ـــ هر کس که مایل باشد میتواند شهریهٔ بیشتری پرداخت کند. این پرداختهای داوطلبانه برای تداوم این کارگاهها و کمک به اجرای باکیفیتتر هزینه خواهد شد. ـــ استثنائاً خوانندگانی که امکان پرداخت شهریه ندارند میتوانند خصوصی با ما در میان بگذارند تا در کارگاه شرکت داده شوند. برای ثبتنام در کارگاه کتابخوانی، به صفحهٔ اینستاگرام «کتابخانهٔ بابل» یا تلگرام ما [@Beditor] مستقیماً پیغام دهید. ■ Telegram ■ instagram ■ Youtube
در دفاع از نوستالژیا [ از نقدهای جمعه] ــــــــــــــــــــــــــ علی صدر مفهوم «نوستالژیا» که در فارسی به غمِ غربت، دردِ دوری و فراقزدگی (برگرفته از فرهنگ علوم انسانی، داریوش آشوری) ترجمه شده، در گذرِ زمان از شرحِ دراماتیکِ پزشکِ سوئیسی فاصلهی بسیار گرفت. اگرچه در قرن نوزدهم به یکی از پرمطالعهترین مشکلاتِ پزشکی مبدل گشت، پس از تحولاتِ بسیاری که در اوائل قرنِ بیستم از سر گذراند امروزه احساسی توصیف میشود ناشی از علاقه به اشیاء، تصاویر یا تجربیاتی در گذشته که الزاماً با غمی ناتوانکننده هم آمیخته نیست. مشغولیتِ دائمی با دریغ و دردهای این فراقزدگی میتواند به نوعی سکون و رخوت بینجامد، بااینحال، برخی مطالعاتِ روانشناختی هم نشان دادند برانگیختنِ احساساتِ نوستالژیک گاهی به تجربیاتِ پیشین و زندگیِ گذشته معنا و مفهومی تازه میبخشد که برای دورانِ پیشِ رو سازنده خواهد بود و در مواردی به خلاقیتهای ذهنی کمک میکند. کتابِ تازهی اَگنس آرنولد-فاستر ـــمورخ و پژوهشگرِ انگلیسیـــ بهتمامی دربارهی نوستالژیست؛ بررسیِ تاریخچهی آن، دورههای تاریخی و فراز و فرودهای معناییاش، تأثیراتِ سیاسیاش، روانشناسی و عصبشناسیِ این پدیده، و مرورِ مطالعاتِ گسترده و یافتههای متعدد حولِ این احساسِ جادویی و مرموز اما متداول و آشنا. نویسنده شرح میدهد که چگونه این احساسِ درونی شکلی جمعی میگیرد و در دورههایی حتی سببسازِ برانگیختنِ موجها و حرکتهای اجتماعی میشود. متأخرترینش در دنیای غرب در دههی ۷۰ میلادی بود. بسیاری در دو سویِ آتلانتیک دلتنگِ دهههایی در گذشته بودند، در فراقِ موسیقیِ دههی پنجاه، فیلمهای قدیمی، شیوهی مشهور به «مدل لباسپوشیدنِ گتسبی» و مهمانیهای آن دوره میسوختند و جمعکردن اشیاء عتیقه و کهنه و تزیینِ خانه با آنها چنان اوج گرفت که سر آخر کسانی کلافه شده و در نشریات مقالاتی انتقادی منتشر کردند تا با آن موج مقابله کنند و مردم را به رهاکردنِ آن دوران تشویق کنند. به تعبیرِ منتقدانی، این احساس، نوعی تمایل محتاطانه و محافظهکارانه برای سرباز زدن از تحولاتِ تازه و زندگیِ مدرن است؛ یانیس گابریلِ جامعهشناس به آن لقبِ «آخرین افیونِ تودهها» داد. فاستر مینویسد یکی از حیرتآورترین تحولاتِ معناییِ مفهوم نوستالژیا، نهفقط تغییرِ آن از یک بیماری به مجموعهعواطف، که درواقع تغییرِ ماهیتِ آن از چیزی مربوط به جغرافیا و مکان به چیزی عمیقاً مرتبط با زمان بود. نویسنده تلاش میکند تصویری جامع، تاریخی، اجتماعی و البته علمی و روانشناختی از نوستالژیا به دست دهد، بااینحال پنهان نمیکند که این کتاب تلاشی در دفاع از این احساس و نوعی احیاءِ اهمیت آن است. میکوشد از آن توصیفِ منفی در قالبِ «عواطفِ مریض و رقیق و احمقانه» فاصله بگیرد و بر خصوصیات مثبتِ آن انگشت بگذارد. ــــــــــــ متنِ کامل را اینجا بخوانید. ____ ■ Telegram ■ instagram ■ Youtube
پادکستهای تحلیل «صد سال تنهایی» در یوتیوب پادکست اول: چرا صد سال تنهایی؟ (بخش اول) از امروز انتشارِ پادکستهای تحلیلی علی شاهی دربارهٔ رمان صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز در یوتیوب کتابخانهٔ بابل آغاز شد [از پادکستهای کارگاهِ جمعخوانی]. در این پادکستها…
پادکستهای تحلیل «صد سال تنهایی» در یوتیوب پادکست اول: چرا صد سال تنهایی؟ (بخش اول) از امروز انتشارِ پادکستهای تحلیلی علی شاهی دربارهٔ رمان صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز در یوتیوب کتابخانهٔ بابل آغاز شد [از پادکستهای کارگاهِ جمعخوانی]. در این پادکستها ساختار و روایت و لایههای گوناگون فرمی و معنایی صد سال تنهایی بررسی شده است. بهمرور بعضی از پرسشهای اعضای کارگاه نیز در پادکستها پاسخ داده شده که ممکن است پرسش بسیاری از خوانندگانِ این رمان یا بینندگانِ سریالی باشد که اخیراً از روی این رمان ساخته شده. تنها بعضی از پادکستهای تحلیلیِ این دوره در یوتیوب در دسترس خواهد بود و اکثر پادکستها در اختیارِ اعضای کارگاه قرار میگیرد. برای دسترسی به آرشیو همهٔ پادکستها و نیز مباحث و مقالات میتوانید در این کارگاه ثبتنام کنید: به حساب تلگرامی @Beditor پیام دهید. برای تماشای تحلیل رمانهای بزرگ و اطلاع از دیگر ویدئوها، یوتیوب کتابخانهٔ بابل را دنبال کنید. اولین پادکستِ این دوره را از اینجا ببینید و بشنوید: 📼 youtu.be/why 100 years of solitude? [1] ______ ■ Telegram ■ instagram ■ Youtube
ادبیات زیر سایهٔ تروما ـــــــــــــــــــــــــ علی صدر تحلیلِ شخصیتهای رمان و نمایشنامه بر مبنای علمِ روانشناسی یک چیز است، آفریدنِ آنها بر اساسِ اختلالات و بیماریها یک چیزِ دیگر. نقدِ ادبی بر اساسِ معیارهای روانشناسی یک چیز است، نوشتنِ قصه بر طبقِ دستورالعملهای تشخیصِ اختلالها چیزِ دیگر. و درنهایت، منتقدِ آگاه به روانشناسی یک چیز است و تخیلاتِ نویسندهی اسیر در میانِ دفترچهی راهنمای دکترِ روانپزشک چیزِ دیگر. پیامِ اصلیِ جستاری بلند از منتقدِ ادبیِ نیویورکر با نام «پروندهای علیه طرحِ تروما» [لینک در متنِ وبسایت] این است که بسیاری از رمانها، نمایشنامهها، فیلمنامهها و درنتیجه فیلمها و سریالها، پس از فراگیری و چیرگیِ مفهومِ تروما در جوامع، بیش از آنکه روایتگرِ کاراکترهایی بدیع یا ماجراهایی تازه باشند، عموماً توصیفی از یک یا چند تروما و پیامدهای آن در زندگیِ یک یا چند شخصیتاند. برای آنها که احیاناً نمیدانند، از نظرِ علمِ روانشناسی، تروماً واکنشِ عاطفیِ فرد به رویدادی سهمگین و دشوار نظیرِ تصادف، مرگِ نزدیکان، تجربهی سوءاستفادههای جسمی و عاطفی، مشاهدهی خشونتهای شدید و نظایرِ آن است. یکی از جاافتادهترین نظریهها در چراییِ آفرینشِ قصه و داستان در تاریخ بشر و البته موفقیتش ـــکه به هزارها سال پیش از ابداع خط و نوشتن بازمیگرددـــ این است که آدمی خود را در داستان مییابد و بدین طریق میتواند از محدودهی تنگِ زندگیِ خویش خلاص شود. خواننده خود را و بخشی از زندگی و دنیای اطرافِ خود را در داستان میبیند و آنگاه تخیلات و تصوراتِ نهفته در داستان، به او امکان میدهد شکلی دیگر از زندگی را که در اسارتِ واقعیتِ اطرافش نیست تجربه کند. یا دستکم با همدلی و یا همدردی با شخصیتهای داستان کمی از جهانِ خویش فاصله بگیرد و شکلی دیگر از زیستن را تجربه کند؛ از جفای روزگار انتقام بگیرد، سرنوشت محتوم را تغییر دهد، عشقِ از دسترفته را بازیابد، به زندگیِ تهی معنا دهد یا در روزگارِ نوستالژیک و دستنیافتنیِ گذشته نفس بکشد و قدم بزند. وقتی میگوییم شخصیتهای آثارِ ادبی آدمهاییاند مثلِ ما منظورمان این نیست که تصور میکنیم یک روز صبح مثل گرگور سامسا همچون حشره از خواب بلند میشویم یا همچون مورسو ممکن است در نتیجهی مرگِ مادر و درخشش آفتاب و کمی کلافگی و سوتفاهم چند گلوله در بدنِ آدمی غریبه خالی کنیم. تجربهی مسخشدگیِ سامسا و بیگانگیِ مورسو در اشکالی لطیفتر یا نیرومندتر، تجربهی زندگیِ انسانِ مدرن بودند و خوانندگانی از چند نسل لحظاتی از زندگیِ خویش را در آینهی آن شخصیتها دیدند و از آن تشابه عمیقاً تأثیر گرفتند. خواری و زبونیِ جیووانی در رمانِ توسریخور اثر دانونزیو زنندهتر و رقتانگیزتر از آن است که کسی خود را همچون او ببیند اما هرکس ممکن است در لحظاتی از زندگیِ خویش که به سرفرودآوردنی نالازم انجامیده به یاد او و تصویرِ رقتبارش بیفتد. شخصیتهایی هم در گذرِ زمان و به کمک ماندگاری در ذهن و روانِ جوامعی متفاوت در طولِ دههها و قرنها به شکلِ الگو در میآیند؛ همچون هملت که تصویرگرِ تردیدِ وجودیِ آدمیست و مکبث همچون تمثالِ طمع و پلیدی، راسکولنیکف که تصویرگرِ احساسِ گناه است و دن کیشوت که تجلیِ انسانی غرق در توهمات انگاشته میشود. لینکِ متنِ کاملِ مقاله در وبسایت: 📎 The Case Against the Trauma Plot ■ Telegram ■ instagram
از گراهام گرین تا ایرج پزشکزاد ـــــــــــــــــــــــــ رامین احمدی دُن کیشوت شوالیهای سرگردان است که با دنیای مادی بیرون از خود گلاویز میشود. خروج دُن کیشوت از خانهاش را آغاز سفر نویسندهٔ مدرن نامیدهاند. در مقایسه، ما در فرهنگمان بهجای شوالیههای سرگردان صوفیهای سرگردان داریم. عطار زندگی روزانهاش را وامینهد برای سفری عارفانه و بریدن از زندگی مادی. ولی سفر واقعی صوفی سرگردان به مقصدِ شناخت جهان دیگریست. متافیزیکی بودن آن سفر، طی طریق برای رسیدن به وحدت وجود، جزئیات آن را درونی و از نگاه ناظر خارجی محو و بنابراین از دسترس نقد خارج میکند. فقط صوفی سرگردان از شکست یا پیروزی خود آگاه است. سرنوشت سرگردانان سفر درونی سرنوشتی مخفیست. دایی جان اما نه شوالیهٔ سرگردان است و نه صوفی سرگردان. دایی جان اشرافیت سرگردان ایرانیست و تنها کاریکاتوری از شوالیهٔ سرگردان سروانتس. همانطور که چپ ما کاریکاتوری از چپ غربی میشود و راست و لیبرال و سلطنتطلب و ملّیگرای ما چون کاریکاتورهای نسخهٔ غربی خود بر صحنهٔ سیاسی و فرهنگی ظاهر میشوند دایی جان هم کاریکاتور دُن کیشوت است. برای اینکه بفهمیم چرا کاریکاتور است به درک روشن و عمیق دُن کیشوت احتیاج داریم تا بیاموزیم که چطور از پروست تا جویس و گرین هیچیک از تأثیر سروانتس و برداشت از روش او رهایی نیافتند. اینکه بفهمیم که تنها بهخاطر تقدم زمانی نیست که آن را «تولد نوول» نامیدهاند و چرا تا به امروز مهمترین شاهکار رمان ادبیات جهان است. اما برای درک اینکه چرا و چگونه این پدیدههای غربی وقتی در فرهنگ ما تبلور پیدا میکنند به کاریکاتوری از اصل خود بدل میشوند محتاج نگاهی درونگرا، انتقادی و بیرحم به فرهنگ خود هستیم. درک نکتهٔ اول نیازمند مطالعه و تحقیق در بیرون و درک نکتهٔ دوم نیازمند تفحصی درونیست... لینکِ متنِ کاملِ مقاله در وبسایت: 📎 Greene to Pezeshkzad ■ Telegram ■ instagram
دربارهٔ چند اثر سانسورشده از چند نویسندهٔ بزرگ ـــــــــــــــــــــــــ اکرم پدرامنیا سانسور از آغاز تاریخ نوشتن چون سایهای نویسندهها و هنرمندان را دنبال کرده و بنا به نوشتههای باقیمانده از دوران سقراط درمییابیم که بخشهایی از نوشتههای او هم در زمان زندگی خودش به بلای سانسور گرفتار آمدهاند، اما این سایه بیش از همه برای آثار ادبی شوم بوده است. نخستینباری که خود واژهٔ «سانسور» در تاریخ ادبیات مکتوب استفاده و ثبت شده به متون برجامانده از سال ۴۴۳ میلادی برمیگردد. از آن به بعد و از روزی که صنعت چاپ، حتی در ابتداییترین نمونهاش روی کار آمد سانسور روزنامهها و سپس کتابخانهها نیز شکل گرفت و تا امروز ادامه دارد و حتی در کشورهای صنعتی و پیشرفته هم نمونههایی از سانسور آثار ادبی دیده میشود که در این نوشته میکوشم خلاصهای از این نمونهها و آثار را بررسی کنم. اما پیش از آن بهتر است هدف از سانسور را بررسی کنیم. سانسور در روم و یونان باستان به هدف شکل دادن به رفتار، اندیشه و شخصیت شهروندان جامعهٔ آن زمان بنا گذاشته شد و امروز به خوشبینانهترین شکل میتوان گفت هدف از سانسور هر اثر و اندیشه عبارت است از اینکه فرد یا افرادی بر اساس معیارهایی خاص میخواهند شهروندان یک جامعه را در امان نگه دارند از خواندن یا شنیدن برخی آثار و اندیشههایی که از نظر آنها میتواند برای سلامت فکر و رفتار این شهروندان ضرر داشته باشد. میتوان گفت سانسور هر متنی در سراسر جهان یک معنی در پس خود دارد و آن اینکه فرد یا گروهی از آن جامعه بیش از دیگر شهروندان میدانند که چه چیزی برای جامعه خوب است و چه چیزی بد. در دهههای گذشته آثار ادبی نویسندگان سرشناس بسیاری با بهانههایی چون ترویج اندیشههای نادرست و ناشایست، بدآموزی و ایجاد پریشانی در اندیشه، سانسور یا منع شدهاند که در ادامه به شماری از آنها و چگونگی برخورد با آثارشان اشاره میکنم. به گفتهٔ جورج اورول، «دشمن آزادی اندیشه همواره با بهانههایی بهظاهر درست، همچون دفاع از نظم در برابر پراکندگی اندیشه ادعای خود را به جامعه تحمیل میکند و موضوع درست در برابر نادرست و شایسته در برابر ناشایسته را تا بالاترین اندازهٔ ممکن مخدوش نگه میدارد» و در بیشتر موارد این بهانهها چنان بیربطند که مارک تواین چنین تعبیرشان میکند: «سانسور به مردم میگوید نباید استیک بخورید چون نوزادتان نمیتواند آن را بجود.» کورت و نه گات به باور بسیاری از ادبشناسان جهان، «کورت و نه گات»، مارک تواین قرن بیستم بود و هر دوی این نویسندهها از بهترین طنزنویسهای آمریکایی بودند. سلاخخانهٔ شماره پنج دربارهٔ سفر سربازی از جنگ جهانی دوم در زمان است و نشان میدهد که بیشتر انسانهای کرهٔ زمین از هیچ ارزش و اهمیتی برخوردار نیستند و کاری را انجام میدهند که مجبورند انجام دهند. سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج یکی از محبوبترین کتابهای قرن بیستم و یکی از ممنوعترین آنهاست. بهانههایی که سبب ممنوعیت گستردهٔ این کتاب شد، زبان رک، صحنههای جنسی، خشونت و توهین مذهب بود. هارپر لی رمان کشتن مرغ مقلد نوشتهٔ هارپر لی از آثار ماندگار ادبیات کلاسیک است که نخستینبار در سال ۱۹۶۰ منتشر شد. بهرغم آنکه ویراستار این اثر به نویسنده هشدار داده بود که این رمان فروش خوبی نخواهد داشت، تا امروز بیش از سی میلیون نسخه از آن به زبان انگلیسی به فروش رسیده و به بیش از چهل زبان دنیا ترجمه شده است. رمان کشتن مرغ مقلد یکی از بحثبرانگیزترین آثار تاریخ امریکا بوده و حتی در سال ۱۹۹۵ این اثر را به بهانه داشتن بنمایهٔ نژادپرستی از مدارس سنتا کروز در ایالت کالیفرنیا جمع کردند و خواندش را در مدرسههای این شهر ممنوع کردند. سپس در شهر لیندیل از ایالت تگزاس به بهانهٔ برخوردش با ارزشهای جامعه ممنوع شد. لینکِ متنِ کامل مقاله در وبسایت: 📎 Censorship in World Literature ■ Telegram ■ instagram
متالباز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نوشتهٔ حسین مرتضائیان آبکنار یه پسرِ چهل ساله، عشق موسیقی، که بابا مامانش یه روزی خیلی قشنگ و بیرحم از خونه میندازنش بیرون چون کار نداره عار نداره اجق وجق لباس میپوشه و معتقده بشر مزخرفترین اختراع دنیاست. یه پسرِ چهل ساله که خواهرش مُرده و دلش برای سگش تنگ شده و یه دوستش که دختره و رفتارش مثل پسرهاست مدام بهش میگه: بچه! یه راوی بینظیر، با طنز سیاهِ زهرماری و نگاهِ خیلی خیلی داغونِ امروزی و کف خیابونی که خیابوناش تهرانه و همیشهٔ خدا ترافیکه و هواش هم آلودهست. یه قصهٔ پُر و پیمون با دو تا لایهٔ ذهنی و بیرونی که مدام تو تضاد و کشاکش با همن و قصه رو هل میدن و میبرن جلو. یه زبانِ متلاشی و پستمدرن که نظیرشو نخونده بودیم و میتونه از اینجا به بعد بشه معیار یه نوع زبان داستانی معاصر، نه از اون شاعرانگیهای الکی استعاری که طرف چارصدپونصد صفحه همینطور سانتیمانتال نوشته و آخرش یه کنش و یه صحنهٔ داستانی توش نیست و برای خر رنگکنی یه خرده چاشنی سیاست و جنگ و کُوید و هشتادوهشت و اینا هم قاطیشه و دل نویسندهش خوشه که یه مشت کهنهپسند عین خودش کف میزنن براش و تیراژش شده فلان تا. یه رمانی که خیلی منو یاد براتیگان میندازه، گاهی هم یاد بوکوفسکیِ مست و سالینجرِ عصبانی. اما مثلا فرق این راوی با راوی سالینجر اینه که چهل سالشه و خرسگنده شده دیگه ولی همون هولدن کالفیده که توی جهان سوم بزرگ شده با همون جنس مشکلات و همون ذهن عصیانی و یه فرق دیگهش اینه که این یکی موبایل داره و وصله به اینترنت، هر چند که فیلتره و مدام باتری گوشیش خالی کرده. «متالباز» اسمش هم قشنگه. یعنی درسته. یعنی کار نویسندهش که «علی مسعودینیا» باشه درسته. یه بخشی رو که دوست نداشتم، یعنی با اینکه خوب نوشته بودش اما در حدِ این کتاب نبود، کویین الیزابت بود که گربه داره و اینم میره یه مدتی خونهش تا اینکه بچههاش از خارج میان و مادره رو میندازن بیرون… ولی امان از اون تیغ سوسمارنشان که معرکه دراومده. مخصوصا آخرش توی حموم. بخونید این رمان رو. حتما بخونیدش. توش دنبال کلمات قصار هم نگردین که زیرش خط بکشید و بعد استوریش کنید. از این چیزها توش پیدا نمیکنید. مثل بقیه گولتون نمیزنه. کارش درستتر از این حرفهاست. دربارهٔ متالباز | علی مسعودی | نشر مرکز ■ Telegram ■ instagram ■ Website
دفتر دوازدهم بارو منتشر شد. در اقتراحیه چند نویسندهٔ مهمان از کتابهایی نوشتهاند که در تابستان خوانده و پسندیدهاند. در این مدت نویسندگانی درگذشتند و نویسندگانی نامشان در جهان پیچید. از این نویسندگان دو تن برجستهترند: میلان کوندرا و یون فوسه. مرگ یکی و نوبلبردن دیگری نویسندگان را لحظاتی در معرض توجه میلیونها نفر قرار داد. دفتر دوازدهم را اینجا بخوانید. نویسندگان دفتر دوازدهم بارو: م. ف. فرزانه، داریوش آشوری، سرور کسمائی، عباس مخبر، علی شاهی، ناصر زراعتی، فرشته مولوی، علیرضا سیفالدینی، محمدرضا پورجعفری، محسن یلفانی، نسیم خاکسار، فریدون مجلسی، صالح نجفی، مژده الفت، احمد خلفانی، حسن هاشمی میناباد، ارسلان فصیحی، یارعلی پورمقدم، حسین مرتضائیان آبکنار، بهزاد ملکپور، علی صدر، سروش سیدی، ناصر نبوی، نگین کیانفر، فریدون مجلسی، عباس سلیمیآنگیل، مریم پوراسماعیل، مازیار اخوت، میلاد دارایی، ملیحه بهارلو، محمدرضا معمارصادقی، آرش فرزاد، وازریک درساهاکیان، احسام سلطانی، فاطمه ترابی، پژمان واسعی، امیرحسین نیکزاد، عبدالمجید احمدی، سپیده فرخنده، آزاد عندلیبی ► Website | Telegram | Instagram
کتابخانهٔ بابل pinned a photo
کارگاه تحلیل و جمعخوانی صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز شروع شد. لطفاً دوستانی که ثبتنام کردهاند و هنوز به کارگاه افزوده نشدهاند پیام دهند. دوستانی هم که ثبتنام نکردهاند تا آخر هفتهٔ پیشِ رو میتوانند ثبتنام با تأخیر کنند و به کارگاه بپیوندند. [شرایط کارگاه و اطلاعات ثبتنام] ■ Telegram ■ instagram
دیار اوهام بیپایان ــــــــــــــــــــــــــــــ نوشتهٔ مژده الفت «سالهاست فیلمها و ترانهها و سریالها یک مشت حکیم خیابانگرد ریشدراز را در باور ما فرو کردهاند که دستکشهای پشمی سوراخی دارند و در حلبی خالی روغن آتش روشن میکنند. ما هم اینهمه را دیدیم و دم نزدیم، فیلسوفهای میخانهنشین و داییهای دنیادیده را که حرفهای توخالیشان با «ببین، پسرم» و «ببین، فرزندم» شروع میشود. شوخیشوخی گول خوردیم، آنهم چهجور.» عمو راسمِ داستان «دیار عمو راسمهای بیپایان» هم یک خیابانگرد است. اما اهل سخنرانیهای طولانی و فلسفهبافی با «ببین، پسرم» نیست. او فقط یک جمله برای مخاطبش دارد: «فکرش رو نکن پسر، یه روزی اومدیم و یه روزی هم میریم. باقیش دروغه.» برایش فرقی ندارد چه بلایی سرت آمده، یعنی «چه زنت به تو خیانت کرده باشد، چه ماشینت را خط انداخته باشند، چه خانهات آتش گرفته باشد، چه پدرت مرده باشد، چه آدمفضاییها تو را دزدیده باشند، چه پاهایت را اره کرده باشند...» پندش همان است: فکرش را نکن..! دهها شخصیت مجموعهداستان «کتاب اوهام گوناگون» هر یک ماجرا و فضایی خاص خود دارند. یکی عمو راسم پیر است در کنج خیابان و دیگری جَرَن جوان و خودآراست در آپارتمانش. مِلدا در داستان «برخورد درونها و برونها» با خواندن فال خود در روزنامه فکر میکند این هم اشاره و نشانهای که بپذیری مُردن با مُرده اشتباه است و باید زندگی کرد. فالی که میگوید: «متولد عزیز برج حوت، امروز میتوانید گذشتهها را دور بریزید و دریچههای تازهای را به زندگی بگشایید. امروز میتواند روز فوقالعادهای برای شروعی تازه باشد-یک مدل موی جدید و شاید هم یک عشق جدید. تصمیم با شماست...» پس باید پشت «میز پر از روزنامههای تاشده، نمکدانهای نمکشیده و شیشههای خاکگرفتهی مربا» نشست و نامهای نوشت و فرستاد برای صفحه همدمیابی روزنامه بلکه همدمی پیدا شود و جای خالی همسر درگذشته را پر کند. نامه نوشته میشود و جوابها یکییکی و دستهدسته از راه میرسند. درست است که دنیای نویسندهی بیشتر نامهها فرسنگها با دنیای مِلدا فاصله دارد و جمله کلیشهای «نور زندگیام باشید» توی ذوق او میزند و نامهها روانه سطل زباله میشوند، اما بالاخره روزی نامهای متفاوت به دست مِلدا میرسد: «مدتی قبل در روزنامه آگهی کرده بودم که دنبال کسی نمیگردم. میخواستم کسی پیدایم کند...» و مِلدا جواب میدهد. بعد از ردوبدل شدن نامهها قرار دیدار گذاشته میشود. دیداری در کافهای گرم با سلام و علیکی گرمتر. اما هنوز چند دقیقه نگذشته که اتفاقی ناگهانی هم مِلدا را شوکه میکند و هم خواننده را و فقط بعد از خواندن داستانهای «متوسط، ۴۰ سال» و «نمک» است که معلوم میشود چه پیش آمده بود و چرا! سارایلی، بیمار شماره دوازده، مردی که «هر کاری میکرد شبیه آن کار بود و نه خود آن-چیزی شبیه غذاخوردن، چیزی شبیه خوابیدن، چیزی شبیه راهرفتن، چیزی شبیه زندگیکردن.» شخصیت عجیبی است در داستان «سه بار مردن سارایلی» که هویتش برای دکترها و پرستارها اهمیتی ندارد. فقط یکی از آنهاست که آسان از کنار او نمیگذرد و برای کشف هویت او به هر دری میزند و به رازش پی میبرد. داستان «نمکدانی که سکوت را میشکست» روایت زندگی سلیم و مادرش است که «در خانهای معلقمانده در زمان مشغول مردن بودند، در میان دانتلهایی چرکمرده، مبلهایی بهجیرجیرافتاده، مجسمههایی با رنگ پوستشده، کتابهایی با صفحات زردشده، درهایی قژقژگوی، قالیهایی آمیخته به بوی نفتالین، چرخهای خریدی منتظر پشت در و خاطراتی که میان قلقل حبابهای سبز رفتهرفته میپوسیدند» زندگی مادر و پسرش زیر سایه سنگین گذشته میگذرد. گذشتهای پر از نزاع پدر و مادر. «نزاعهایی که در سکوت محض رخ میداد. به همین خاطر، کودکی سلیم عبارت بود از شامهایی همراه با صدای کارد و چنگال، صبحانههایی پر از خشخش روزنامه و چینیهای سکوتی که سخت از آنها مواظبت میشد مبادا بشکنند.» سلیم با سردی و سنگینی فضا و با خاطرات گذشته کنار آمده است، اما افول ادامهدار است و مادر دیگر آن مادر سابق نیست و سلیم ناچار است تکرارِ زندگی تکراری را بارها و بارها تکرار کند! او باید به دیدن بشقاب اضافی سر میز و حوله اضافی در دستشویی عادت کند. باید کابوس ببیند. باید عذاب وجدان را تاب بیاورد. باید با خودش بجنگد تا در نهایت بتواند تصمیمی بگیرد برای رهایی. عومور ایکلیم دمیر مخاطبش را با مِلدا و احسان و اِمِل، عمو راسم و جَرَن و مریم و... آشنا میکند، اما لحظه آشنایی خواننده با «ژولیده» در داستان «رنگانه» لحظهای خاص و بهیادماندنی است! مجموعه داستان کتاب اوهام گوناگون | عومور ایکلیم دمیر | ترجمهٔ رضا اهرابیان | نشر مد ■ Telegram ■ instagram ■ Website