tgindex
La Postérité du Soleil

La Postérité du Soleil

Статистика
@abookloverКнигиперсидский

دل‌دادهٔ ادبیات 📚 ___________ ‏«جراحتم قبل از من بود؛ به دنیا آمدم تا تن‌دارش کنم.»

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
11
Всего постов
32
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
655
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
141
32 постов
Вовлечённость
21,5%
к подписчикам
Постов в день
1,6
всего 32
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
58
1/48двое суток
66
1/72трое суток
71

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • • Dogtooth by Yorgos Lanthimos

  • 13 авг.6812из CinemaShahreBiShaer

    فیلم Dogtooth، فیلمیه که لانتیموس رو به دنیا معرفی کرد و توی سال ۲۰۱۱ نامزد بهترین فیلم خارجی زبان اسکار شد. فیلمی کاملا نمادین با محوریت یک خانواده، که تحت کنترل پدرِ دیکتاتور قرار گرفتن. قصه‌ی سه‌تا بچه‌ که به دست پدر و مادر، کاملا احمق بار اومدن و هیچ چیز از دنیای خارج از خونه و باغشون نمی‌دونن اما احساس کنجکاوی هم درشون کشته شده. فیلم می‌خواد بگه که چطور تمام این سختگیری توی اخلاقیات منجر به بی‌اخلاقی میشه، چطور سانسور و محدودیت‌ها بالاخره باعث غلیان آدم‌ها و سقوط اون ایدئولوژی میشه چون ذاتِ آدمی به شکلیه که نمی‌تونه تا ابد سرکوب بشه. این دارک کمدی قصه‌ی قربانی حکومت‌ها و ایدئولوژی‌ها و باورهای غلطه. فیلمی نیست که برای همه باشه خصوصا برای خانواده، خشونت زیادی هم داره. اگر ظرفیتش رو دارید و از فیلم‌های مفهومی خوشتون میاد، دندان نیش یا دندان سگ برای شماست.

  • видео или голосовое, без подписи

  • 13 авг.662из CinemaShahreBiShaer

    Dogtooth by Yorgos Lanthimos

  • چیزی جز آواری نبود هرچند شکوهمند، یا شاید از آوار هم کمتر، چیز زیبای شاعرانه‌ای بود چون تخته‌سنگی در کولاکی. چهره‌اش، از همه‌سو زیر تازیانهٔ موج‌های رنج و خشمِ رنج، و مد‌ّ مرگ که در برش می‌گرفت، از هم پاشیده چون صخره‌ای، هنوز همان طرح و انحنایی را داشت که همواره ستوده بودم؛ فرسوده بود چون سردیس باستانی زیبایی که بسیار آسیب دیده باشد اما بکمال رغبت آن را آرایهٔ اتاق کاری کنی. فقط به نظر می‌آمد که متعلق به زمانی قدیمی‌تر از آنی باشد که در گذشته بود، نه فقط به دلیل این که جنس درخشانِ گذشته‌اش حالتی زبر و شکسته به خود گرفته بود، بلکه همچنین از آن‌رو که جای حالت ظرافت و شیطنت‌اش را حالت ناخواستهٔ ناخودآگاهی گرفته بود که حاصل بیماری، مبارزه با مرگ، مقاومت و دشواری زندگی بود. شریان‌ها همه نرمی‌شان را از دست داده، چهرهٔ شاداب گذشته‌ها را به‌سختیِ سنگ کرده بودند. و بی‌آن‌که دوک بداند پس‌ گردن، گونه و پیشانی‌اش به حالتی نمایان بود که انگار همهٔ وجودش، ناگزیر از این‌که با تقلا بر هر دقیقه‌ای چنگ زند، رو در روی رگباری تراژیک تکان‌تکان می‌خورد، و دسته‌های سفید موی شکوهمندش، تنُک‌تر از گذشته، کفِ خود را بر دماغهٔ موج گرفتهٔ چهره‌اش می‌کوفت. و همچون بازتاب‌های شگرف و یگانه‌ای که تنها فرا رسیدن توفانی که همه‌چیز را به کام می‌کشد بر تخته‌سنگ‌هایی می‌نشاند که پیش‌تر به رنگی دیگر بوده است، فهمیدم که طوسی سربیِ گونه‌های خشک و فرسوده، خاکستری انگار سفیدگون و کرکی موهای وز کرده، کورسوی چشمانی که دیگر بدشواری چیزی می‌دید همه رنگ‌هایی نه مجازی که بسیار هم واقعیِ خیال‌ناک و وام‌گرفته از «پالت» پیری و نور نزدیکی مرگ بود، نوری که چه سیاهی هولناک پیشگویانهٔ بی‌همانندی دارد. #زمان_بازیافته #در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته #مارسل_پروست / مهدی سحابی

  • به مادام دوگرمانت گفتم که آقای دوشارلوس را دیده بودم. حواس بارون را «پرت‌تر» از آنی می‌دانست که درواقع بود، سپس گفت: «همیشه انگار رونوشت مادرشوهرم بود؛ اما شباهتش الآن بیشتر هم شده». این شباهت هیچ عجیب نبود. می‌دانیم که برخی زنان به دقیق‌ترین وجهی خود را بنوعی در موجود دیگری باز می‌تابانند، و تنها اشتباهی که پیش می‌آید دربارهٔ جنسیت است. اما این را نمی‌توان «حُسن تقصیر» خواند، زیرا جنسیت بر شخصیت آدمی اثر می‌گذارد و ظرافت زنانه در مرد به ناز و ادا و ملاحظه به زودرنجی بدل می‌شود. با این‌همه، در چهرهٔ حتی ریشو، بر گونه‌های حتی زمختِ پنهان زیر موهای شقیقه می‌توان برخی خطوط همخوان با تصویری از مادر را یافت. هیچ شارلوس پیری نیست که خرابه‌ای نباشد که در آن در پس تپه‌تپهٔ پیه و پودر برنج اینجا و آنجا نتوان تکه‌هایی از تصویر زن زیبایی در جوانی ابدی را با شگفتی باز یافت. #زمان_بازیافته #در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته #مارسل_پروست / مهدی سحابی

  • 10 авг.11133из CinemaParadisooo

    ▪️ژولیا کریستِوا ـــ آیا زیبایی می‌تواند غم‌انگیز باشد؟ آیا زیبایی از گذرا بودن و در نتیجه از سوگواری جدایی‌ناپذیر است؟ یا اینکه شیء زیبا چیزی است که خستگی‌ناپذیرانه پس از ویرانی‌ها و جنگ‌ها بازمی‌گردد تا گواهی دهد که پس از مرگ، بقایی وجود دارد، که جاودانگی ممکن است؟ ▫️Hiroshima Mon Amour (1959) — Dir. Alain Resnais ▫️La Double Vie de Véronique (1991) — Dir. Krzysztof Kieślowski 🎥 @CinemaParadisooo

  • 7 авг.16418из nptonnmag

    تو زیبایی چون وطنی آزاد و من خسته‌ام چون وطنی دربند مریدالبرغوثی برگردانِ فارسی سینا کمال‌آبادی You are beautiful like a free homeland, and I am weary like a homeland in captivity. Mourid Barghouti Isidre Nonell|Hardship,1904. Nptonnmag

  • چیزهایی هم درباره‌ی ویرانی روح آدمی یاد گرفته بود. خب، به قول معروف، زندگی فراز و فرود دارد. روح آدمی ممکن است با یکی از این سه ویران شود: با آنچه دیگران در حق تو می‌کنند، با آنچه دیگران وادارت می‌کنند در حق خودت بکنی و با آنچه خودت داوطلبانه با خودت می‌کنی. یکی از این راه‌ها هم کفایت می‌کرد، گرچه اگر هر سه در دسترس بودند، نتیجه قطعی می‌شد. •هیاهوی زمان جولین بارنز / ترجمه‌ی سپاس ریوندی

  • اما شکسپیر به‌رغم این‌همه، به‌رغم بی‌بدیل بودنش در تصویر کردن مستبدانِ تا زانو در خون فرورفته، کمی ساده‌لوح بود، چون هیولاهایش دچار شک و عذاب وجدان و احساس گناه می‌شدند و خواب‌های آشفته می‌دیدند. روح مقتولان‌شان پیش چشم‌شان ظاهر می‌شد. اما در زندگی واقعی،…

  • видео или голосовое, без подписи

  • «نمی‌توانست با خودش کنار بیاید.» این فقط یک جمله بود، ولی جمله‌ای دقیق. زیر فشار قدرت، خویشتن آدمی ترک برمی‌دارد و دوپاره می‌شود: پاره‌ی بزدل در جلوت و پاره‌ی قهرمان در خلوت، یا بالعکس. البته شکل معمول‌تری هم دارد: دو پاره‌ی بزدل، در خلوت و جلوت. انسانی که با تبر دوپاره‌اش کرده‌اند؛ ولی نه، قضیه به این سادگی‌ها نبود. بهتر است بگوییم: انسانی که خُرد و خاکشیرش کرده‌اند و او بیهوده می‌کوشد به یاد بیاورد که چگونه این خُرده‌ها -خود او- زمانی کل منسجمی را تشکیل می‌داده‌اند. •هیاهوی زمان جولین بارنز / ترجمه‌ی سپاس ریوندی

  • پیکاسو از نظرش حرامزاده‌ی بزدلی بیش نبود. کمونیست بودن خیلی ساده است، اگر آدم بیرون از سیطره‌ی کمونیسم زندگی کند! یک عمر بود که پیکاسو این کثافت‌ها را می‌کشید و خوش‌باشی قدرت شوروی را می‌گفت. اما خدا روزی را نیاورد که هنرمند کم‌اهمیت بیچاره‌ای در شوروی بخواهد مثل پیکاسو نقاشی کند. پیکاسو آزاد بود که حقیقت را بگوید؛ اما چرا به‌جای کسانی که آزاد نبودند، سخن نمی‌گفت؟ به‌جایش مثل پولدارها نشسته بود در پاریس و جنوب فرانسه و برای هزارمین بار همان کبوتر صلح دل‌به‌هم‌زن را نقاشی می‌کرد. او از ریخت این کبوتر نکبتی بیزار بود. از بردگی اندیشه هم درست به‌اندازه‌ی بردگی جسمی نفرت داشت. •هیاهوی زمان جولین بارنز / ترجمه‌ی سپاس ریوندی

  • 28 июл.23627из alipayandehsharif

    بزایید، اما فرزندی به بلندای چوبه‌ی دار یا چنان نرم‌تن که گلوله را از خود عبور دهد. بزایید، اما بلند و نرم‌تن که دار و گلوله عاقبت جوانی‌ست! -نمی‌دانم

  • 28 июл.225из nabayad_m

    گاهی سیاهی و بی‌رحمی به سطحی لال‌کننده می‌رسد و تمام روزنه‌ها را ناگهان می‌بندد. اینکه آزادی برای حرف زدن نداری، مسئله‌ای فرعی است. چون حتی اگر آزاد بودی، چه می‌خواستی بگویی؟ چه حرفی باقی مانده که همچنان گفتنی باشد و آن گوش‌ها، بشنوند؟ و مگر قبلا نگفتی و مگر قبلا نشنیده بودند؟ #معین_دهاز

  • 28 июл.236из bavaann

    من هم بارها سعی کرده‌ام فقط زیبایی‌ها را ببینم، اما متاسفانه جبر جغرافیا اجازه نمی‌دهد، هر صبح به جای تماشای زیباییِ سپیده‌ی صبح، عکس‌های جوانانی که به ناحق به دار آویخته شده‌اند را می‌بینم، بویِ مرگ را می‌شنوم و این کلمه‌ی منحوسِ نکبت‌بار مدام در ذهنِ آشفته‌ام تکرار می‌شود: دار، دار، دار.

La Postérité du Soleil — tgindex