tgindex
پیاده
@on_footКнигиперсидский

چه عهدِ شومِ غریبی ‏ زمانه صاحبِ سگ، من سگش ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ناسزا و انتقادِ "ناشناس" : https://bit.ly/30gcnfF

Последний пост
27 февр.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
458
+18 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
720
21 постов
Вовлечённость
157,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • بی‌تو زیستن حق من نبود، بلند شو پسر! دست این پیرمرد را بگیر و تا خانه ببر. خانه بی‌صدای خنده‌هایت خانه نیست. دیوارها هنوز چشم‌به‌راه تو مانده‌اند؛ سکوتِ تو مرا خواهد کشت. گفتند مرگ پایان است، اما نگفتند برای بازمانده‌ها شروعِ چه اندوهِ درازی می‌شود؛ نگفتند…

  • Javidnamaan.com

  • هنگام بهار است گل لاله و نسرین از خاک در آیند و تو در خاک چرایی؟ چندان به سر خاک تو بنشینم و گِریَم شاید که بهار آید و از خاک در آیی

  • 26 февр.8052из QorteshbedeQorbaQe

    видео или голосовое, без подписи

  • بی‌تو زیستن حق من نبود، بلند شو پسر! دست این پیرمرد را بگیر و تا خانه ببر. خانه بی‌صدای خنده‌هایت خانه نیست. دیوارها هنوز چشم‌به‌راه تو مانده‌اند؛ سکوتِ تو مرا خواهد کشت. گفتند مرگ پایان است، اما نگفتند برای بازمانده‌ها شروعِ چه اندوهِ درازی می‌شود؛ نگفتند نبودنِ یک نفر می‌تواند این‌همه جهان را خالی کند. بلند شو پسر… هنوز راهی نرفته‌ایم، هنوز حرف‌هایی مانده، هنوز دست‌هایم، گرمای دست تو را می‌خواهند. این‌گونه خوابیده‌ای آرام؟ بلند شو، پدرت را دلداری بده، دلی که هنوز نمی‌پذیرد جوانش زیر خاک خوابیده. بلند شو پسر، گریه‌ی مرد دیدن ندارد.

  • видео или голосовое, без подписи

  • دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین... خود ْ نعشِ خود به شانه گرفتم، گریستم

  • «حتی اگر بعد از مرگشان آنان را قدیس یا قهرمان ملی خواندند، این واقعیت به قوت خود باقی است که این آدم‌ها کشته شده‌اند و حیاتِ منحصر به‌فرد و جایگزین‌ناپذیرِ آن‌ها قطع شده است.»

  • ما میانِ یک سلاخیِ دسته‌جمعی هستیم. روزهاست که مرگ، هر روز با چهره‌ای تازه طلوع می‌کند و هیچ عکسی تکرار نمی‌شود. این‌بار مرگ در حیاط پشتی بیمارستان الغدیر. پیکرهای پتوپیچ‌شده‌ای که بعضی‌شان هنوز خون‌‌چکان بودند. رها کردن بچه‌های مردم -این‌چنین- در پستوی بیمارستان، میان کارتن‌ها و زباله‌های بیمارستانی...

  • ترامپ از سال‌ها پیش، از لحظه‌ی خروج از برجام و اعلام راهبرد «فشار حداکثری» جهت‌گیری استراتژیک خود را روشن کرده بود: این حاکمیت یا باید تغییر رفتار دهد، یا از صحنه کنار رود. این گزاره، نه شعار بود و نه هیجان مقطعی؛ یک دکترین بود. اما چرا همان زمان در آتش جنگ نیفروخت؟ پاسخ را باید در منطق جنگ‌های فرسایشی و عملیات‌های بلندمدت جست‌وجو کرد. هر حمله‌ای زمانی دارد؛ هر فروپاشی‌ای مقدماتی می‌طلبد. اگر سال‌ها پیش ضربه‌ی نظامی وارد می‌شد، ما کجا می‌ایستادیم؟ بی‌تردید بخش بزرگی از جامعه، ولو منتقد، در برابر «تهدید خارجی» به انسجام دفاعی پناه می‌برد و احتمالا بخشی از مردم (به‌همراه حامیان حکومت) باز هم در موضع توجیه و مقاومت می‌ایستادند و نام این رنج را «ایستادگی» می‌گذاشتند. پس صبر، بخشی از عملیات بود. راهبرد آن بود که میدان، خود سخن بگوید؛ که کارنامه‌ی داخلی، بی‌واسطه در برابر افکار عمومی گشوده شود: کشتارهای پی‌در‌پی، سرکوب مستمر، اقتصاد فرسوده، احکام اعدام، شکاف اجتماعی و سیاست خارجیِ پرهزینه و کم‌حاصل. در چنین زمینی، مشروعیت از درون تحلیل می‌رود. این تأخیر را می‌توان نه از سر تردید، که از جنس زمان‌شناسی استراتژیک دانست. در سیاست کلان، پیروزْ آن کسی‌ست که لحظه‌ی اقدام را درست تشخیص دهد. اگر تصمیمی سال‌ها پیش اتخاذ شده باشد، اجرا تنها تابع شرایط است، نه تزلزل اراده. شاید آن لحظه‌ای که بسیاری انتظارش را دارند، نه ناگهانی، که نتیجه‌ی یک روند تدریجی باشد؛ روندی که گام‌به‌گام پیش رفته و اکنون به آستانه‌ی خود نزدیک می‌شود.

  • پهلوان! اهل هماورد، صاحب‌بازوبند، جهان‌روا، صاحب‌سجایا، افتاده‌نواز، گل‌ریز به پای مردمان، بی‌قیل و قال، نه اهل مال، محبت‌ریز با چشم و دست. پشت به قدرت، رو به ملت.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • تو مرده‌ای‌ و من هنوز نگرانِ چینِ پیشانی‌ات هستم

  • خداوند کوه‌ها را سه‌شنبه آفرید.

  • کاش تو را در پارکی می‌دیدم، روی نیمکتی که آفتابِ کم‌جان عصر یک روز پاییزی بر آن افتاده، با نوه‌هایت که دورت می‌دویدند و تو با لبخند نگاهشان می‌کردی؛ نه این‌جا، نه روی یک اسکرین‌شات از ویدئوهای کهریزک نه میانِ این کیسه‌های مشکی. کاش جهانی دیگر وجود داشت که در آن، مرگ تو به آهستگیِ غروب خورشید بود؛ شبی در سال‌های پیری، وقتی صورتت از خنده پُر چین شده و دستت در دستِ نوه‌هایت گرم است، نه این‌گونه ناتمام و خونین...

  • видео или голосовое, без подписи

  • 15 февр.6312из vernte

    «این بُزمَجه در چشم‌های سبزش همیشه حلقهٔ اشکی دارد.»

  • شبیه به همه‌ی شما من هم تا امروز از مصیبت‌های بزرگِ شخصی، بی‌نصیب نمانده‌ام، طعمِ از دست دادن را چشیده‌ام و با مرگ مواجهه داشته‌ام. با این حال اما با گذشتِ بیش از چهل روز از این قتل‌عام، هنوز شیوهٔ همزیستی با این سوگ را نیاموخته‌ام. بسیار گریسته‌ام، چندان که چشمم ناتوان شده و ناگزیرم بار دیگر به عینک پناه ببرم تا بتوانم از دیگر اسامی فهرستِ اندوهم چیزی بنویسم. با اشک‌هایی که روی صفحه‌ی گوشی می‌چکد می‌نویسم برای بی‌نامان! برای آن پنجاه زنی که گفته‌اند پیکرهای نازنینشان -در غربت- هنوز در کهریزک، بی‌نام‌ و نشان مانده‌اند…

  • ماکان، پسر یازده ساله‌ی جاویدنام ابراهیم مصطفی‌پور در چهلم پدرش:

پیاده — tgindex