کرشمه
Статистикаنچیده مانده و پوسیده بود میوهی عشق - نمیگرفت به هنگام اگر کمین مرا #حسین_منزوی
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 87
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 100
- 1/48двое суток
- 114
- 1/72трое суток
- 123
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چیزی بگو که با کلمات آشتی کنم... #رحیم_رسولی
видео или голосовое, без подписи
به بختِ تیشهی فرهاد زادهام، که مرا همیشه کار به دلهای همچو سنگ افتد #صامت_اصفهانی @aloonaksher
من هنوز و هر شب، بین این کاورهای مشکی، دنبال خودم میگردم.
عشقِ تو در قحط سالِ مهربانی، ناگهان سیب سرخی را به دست شاخساران دیدن است #حسین_منزوی
انگار با تمام جهان وصل میشوم در لحظهای که میکشمت تنگ در بغل #حسین_منزوی
Dikenleri acımadan yüreğime eken yarim...
آدمهای عزیزِ دور و بر من، از همان ابتدا وجه تمایزشان با سایرین برای من، این بود که شعر خواندن را بسیار دوست میدارند و از شنیدنش هم لذت میبرند! غالباَ اما فراموش میکنند که چقدر این موضوع برای من عزیز و مهم است! همین باعث میشود که وقتی برای دوست عزیز…
آدمهای عزیزِ دور و بر من، از همان ابتدا وجه تمایزشان با سایرین برای من، این بود که شعر خواندن را بسیار دوست میدارند و از شنیدنش هم لذت میبرند! غالباَ اما فراموش میکنند که چقدر این موضوع برای من عزیز و مهم است! همین باعث میشود که وقتی برای دوست عزیز و نزدیکم شعر میخوانم، بلافاصله سوال بیربطی در مورد چیز دیگری میپرسد و گند میزند به هر آنچه سالها کاشته! یا بلافاصله بعد از اینکه با ذوق فراوان بیتی برایش میخوانم و بهش زل میزنم که ببینم آیا به اندازه من لذت برده (یا بیشتر از من یا کمتر حتی، هر نشانهای از لذت را میجویم) از این بیت، شروع میکند به گفتن خاطرهای از خود آنهم در اوج بیربطی! پیشترها اولین اشتباهشان برایم آخرین اشتباه بود و فاتحه آن رابطه خوانده میشد! بعدتر فهمیدم که آدمها به حکم آدم بودن گاهی حواسشان نیست، گاهی اشتباه میکنند و... پس تلاش کردم هم فرصت بیشتری بدهم و هم به جای بریدن ریسمان، فقط آن بخش لذتبخش را از رابطه حذف کنم (که خب البته چیز دیگری باقی نخواهد ماند، ولی خب...) قطعا نه اینکه من تاپالهی خاصی باشم که ارتباط باهاش سود خاصی برای طرف مقابل داشته باشد، یا نبودن شعر چیز خاصی را از یک رابطه کم بکند! نه اصلا و ابدا! چیزی که حذف میشود از رابطه همان واژهی « خاص » است از انتهای رابطه (فقط برای من البته)! از آن پس اگر همهچیز درست پیش برود یحتمل دیگر براش شعر نخواهم خواند (که خب لقِ لرزانم، انگار ملت هشتشان گروی شعر خواندن آدم ارزانی مثل من باشد!) و همان «آن» ی که گاهی به رابطه رنگ طلایی میزد از بین میرود و یا آن دمی که از این سر سلام تا آن سر خداحافظی را با رنگینکمانی هزاررنگ پل میبست، میخشکد! دیگر لذت شنیدن یک بیت زیبا، یک غزل خوب، یا حتی یک سرودن یک شعر نیمبند، از هر دوطرف گرفته میشود و رابطه تبدیل میشود به یک دوستی ساده بدون هیچ رنگ طلایی یا رنگینکمانی! این بلاهتها جوانتر که بودم شاید معنایی داشت، حالا اما چیزی نیست جز انتظاراتی فراتر از واقعیت زندگی! شاید راه درمانی بشناسید برای این بیماری من! یا راه پایانی حداقل! #بقیهاش_باشد_بعد
« زهیر برای هر کسی وجود دارد. چیزی که ذهن ما را تسخیر میکند و تا زمانی که آن را نیابیم، نمیتوانیم از چنگال آن بگریزیم. » #پائولو_کوئلیو چیزی فراموش شده یا نادیدهانگاشتهشده که کمکم جان میگیرد و سراسر وجودتان را تسخیر میکند و ... فقط یادم نیست که تهش چطوری تموم شد! حوصله خوندن دوبارهاش رو هم ندارم! انگار باید اون بخش رهاییش رو فراموش میکردم! زهیر!
از «تو» تنها نه که از « یاد تو » هم دل کندهام خانه را از پای بست این بار ویران کردهام #حسین_منزوی
از «تو» تنها نه که از « یاد تو » هم دل کندهام خانه را از پای بست این بار ویران کردهام #حسین_منزوی
"Could I laugh again?"
از که دورم که بهخودساختنم دشوار است؟! #بیدل
پس از تو پیشِ که -ای مهربانی تو پناهم- برم شکایت این لحظههای از تو بری را #حسین_منزوی
آذرخشی بود و غرید و درخشید و گذشت بانگ نوشانوشمان و برق بوسابوسمان #حسین_منزوی
بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم شیخ اجل #سعدی
مرغِ دستآموز ِخوشخوان کرکسی شد لاشهخوار وان غــزالِ خـانگـی بـرگشـت و گـرگــی هــار شد... #حسین_منزوی
میروی و دل - اگر زنده بمانم - با توست... #حسین_منزوی
«ای امید نیک رستگاری هر چه خاک اسفندیار است عمر تو باد که به یمن تو مرگ هست اما تباهی نیست.» مقدمهای بر رستم و اسفندیار شاهرخ مسکوب