tgindex
نقد جناب بندانی نیشابوری

نقد جناب بندانی نیشابوری

Статистика
@Bandani1Книгиперсидский
Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
85
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 884
0 за 4 дн.
Сутки
+4
+0,14%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
668
40 постов
Вовлечённость
23,2%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 85
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
219
1/48двое суток
250
1/72трое суток
270

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ۳. خداوند مرا برای مهربانی فرستاد مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ خَلَّادٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا (علیه السلام) أَدْعُو لِوَالِدَیَّ إِذَا کَانَا لَا یَعْرِفَانِ الْحَقَّ قَالَ ادْعُ لَهُمَا وَ تَصَدَّقْ عَنْهُمَا وَ إِنْ کَانَا حَیَّیْنِ لَا یَعْرِفَانِ الْحَقَّ فَدَارِهِمَا فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ إِنَّ اللَّهَ بَعَثَنِی بِالرَّحْمَةِ لَا بِالْعُقُوقِ. 📚الكافي، ٢/ ١٥٩  ترجمه: معمر بن خلاد گوید: به امام رضا (ع) عرض کردم: اگر پدر و مادرم حق را نمی‌شناخته‌اند [یعنی شیعه نبوده‌اند و اکنون مرده‌اند] برایشان دعا کنم و از طرفشان صدقه بدهم؟ فرمود: برایشان دعا کن و از طرفشان صدقه بده و اگر زنده‌اند و حق را نمی‌شناسند [یعنی شیعه نیستند] با آن‌ها مدارا کن؛ زیرا رسول خدا (ص) فرمود: خداوند مرا برای مهربانی فرستاد، نه عقوق و نافرمانی و آزار. #لسان_صدق @Bandani1

  • 12 авг.24735из alasar_1

    اسوه‌های بشریت (۲): امام حسن مجتبی علیه السلام ✍ رسول جعفریان #اسوه‌های_بشریت @Alasar_1

  • ۴۱. تعلل در یاری حق در تاریخ، نام قرة بن قیس در کنار حر بن یزید قرار گرفته است. او و حر در شرایط یکسانی قرار گرفتند؛ اما حر رستگار شد و قرة، شقاوت را برگزید. وقتی قرة با حسین (ع) روبرو شد، حبیب بن مظاهر، وجدان او را خطاب کرد: قال: فدعا عمر قرة بن قيس الحنظلي فَقَالَ لَهُ: ويحك يَا قرة! الق حسينا فسله مَا جَاءَ بِهِ وماذا يريد؟ قَالَ: فأتاه قرة بن قيس، فلما رآه الْحُسَيْن مقبلا قَالَ: أتعرفون هَذَا؟ فَقَالَ حبيب بن مظاهر: نعم، هَذَا رجل من حنظلة تميمي، وَهُوَ ابن أختنا، وَلَقَدْ كنت أعرفه بحسن الرأي، وما كنت أراه يشهد هَذَا المشهد، قَالَ: فَجَاءَ حَتَّى سلم عَلَى الْحُسَيْن، وأبلغه رساله عمر بن سعد إليه له، فقال الْحُسَيْن: كتب إلي أهل مصركم هَذَا أن اقدم، فأما إذ كرهوني فأنا أنصرف عَنْهُمْ، قَالَ: ثُمَّ قَالَ لَهُ حبيب بن مظاهر: ويحك يَا قرة ابن قيس! أنى ترجع إِلَى القوم الظالمين! انصر هَذَا الرجل الَّذِي بآبائه أيدك اللَّه بالكرامة وإيانا معك، فَقَالَ لَهُ قرة: ارجع إِلَى صاحبي بجواب رسالته، وأرى رأيي. 📚تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۱۱ ترجمه: عمر بن سعد، قرة بن قیس حنظلی را خواند و گفت: ای قرة برو حسین (ع) را ببین و بگو برای چه آمده و چه می‌خواهد؟ قرة بن قیس آمد؛ وقتی حسین (ع) او را در حال آمدن دید، فرمود: آیا این شخص را می‌شناسید؟ حبیب بن مظاهر گفت: بله مردی تمیمی از قبیله حنظله و پسر خواهر ما است [یعنی مادرش از قبیله بنی اسد است] و من او را به خوش‌فکری می‌شناختم و گمان نمی‌کردم که در چنین صحنه‌ای حاضر شود. قرة آمد؛ بر حسین (ع) سلام کرد و پیام عمر بن سعد را به او رساند. حسین (ع) گفت: مردم شهرتان به من نامه نوشتند که این جا بیا؛ اما اکنون اگر مرا خوش ندارند، برمی‌گردم. حبیب بن مظاهر گفت: ای قرة بن قیس کجا برمی‌گردی؟ به سوی مردم ستمکار؟ این مرد را که خداوند با پدرانش تو و ما را یاری کرد و گرامی داشت، یاری کن. قرة گفت: نزد امیرم برمی‌گردم و‌ جواب پیامش را می‌برم و سپس درباره‌اش فکر می‌کنم و تصمیم می‌گیرم. حق و باطل برای قرة روشن شد؛ اما تعلل کرد و با امیدهای واهی خود را فریفت. اندکی بعد حرّ به سوی حسین (ع) شتافت؛ اما قرة همچنان اسیر بهانه‌های دروغ بود: قَالَ أَبُو مخنف: عن أبي جناب الكلبي، عن عدي بن حرملة، قَالَ: ثُمَّ إن الحر بن يَزِيدَ لما زحف عُمَر بن سَعْدٍ قَالَ لَهُ: أصلحك اللَّه! مقاتل أنت هَذَا الرجل؟ قَالَ: إي وَاللَّهِ قتالا أيسره أن تسقط الرءوس وتطيح الأيدي، قَالَ: أفما لكم فِي واحدة من الخصال الَّتِي عرض عَلَيْكُمْ رضا؟ قَالَ عُمَر بن سَعْد: أما وَاللَّهِ لو كَانَ الأمر إلي لفعلت، ولكن أميرك قَدْ أبى ذَلِكَ، قَالَ: فأقبل حَتَّى وقف مِنَ النَّاسِ موقفا، وَمَعَهُ رجل من قومه يقال لَهُ قرة بن قيس، فَقَالَ: يَا قرة، هل سقيت فرسك الْيَوْم؟ قَالَ: لا، قَالَ: أما تريد أن تسقيه؟ قَالَ: فظننت وَاللَّهِ أنه يريد أن يتنحى فلا يشهد القتال، وكره أن أراه حين يصنع ذَلِكَ، فيخاف أن أرفعه عَلَيْهِ، فقلت لَهُ: لم أسقه، وأنا منطلق فساقيه، قَالَ: فاعتزلت ذَلِكَ المكان الَّذِي كَانَ فِيهِ، قَالَ: فو الله لو أنه أطلعني عَلَى الَّذِي يريد لخرجت مَعَهُ إِلَى الْحُسَيْن ... 📚تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۲۷ ترجمه: از عدی بن حرملة روایت شده است که گفت: هنگامی که عمر بن سعد برای جنگ پیش آمد، حر بن یزید به او گفت: خدا تو را به سلامت بدارد؛ آیا می‌خواهی با این مرد بجنگی؟ عمر گفت: آری به خدا سوگند جنگی که کمترینش آن است که سرها بیفتد و دست‌ها بپرد. حر گفت: یعنی هیچ یک از پیشنهادهای او موردپسند شما نبود؟ عمر گفت: به خدا اگر کار در دست من بود، می‌پذیرفتم ولی امیرت [عبیدالله] قبول نکرده است. حر آمد و در گوشه‌ای دور از مردم ایستاد. یکی از اقوامش به نام قرة بن قیس همراهش بود‌. حر گفت: ای قرة امروز به اسبت آب داده‌ای؟ گفت: نه. حر گفت: نمی‌خواهی آبش بدهی؟ قرة گوید: به خدا گمان کردم که می‌خواهد کناره بگیرد و در جنگ حاضر نباشد و دوست ندارد او را در این حال ببینم و می‌ترسد که گزارشش را [به امیر] بدهم. گفتم: آب ندادم و الآن می‌روم آبش می‌دهم. از آن جا دور شدم. به خدا سوگند اگر به من گفته بود که می‌خواهد چه کند همراه او به حسین (ع) می‌پیوستم. قرة برای عذرتراشی و شاید آرام کردن وجدان خود چنین گفت؛ در حالی که موقعیت او و حر یکسان و راه پیوستن به حسین (ع) باز بود. همین بهانه‌ها او را به منتهای شقاوت کشاند؛ تا جایی که با چشمان آلوده خود به تماشای اسارت زنان اهل بیت (ع) ایستاد: قال أبو مخنف: فحدثني أبو زهير العبسي، عن قرة بن قيس التميمي قال: نظرت إلى تلك النسوة لما مررن بحسين وأهله وولده صحن ولطمن وجوههن قَالَ: فاعترضتهن عَلَى فرس، فما رأيت منظرا من نسوة قط كان أحسن من منظر رأيته منهن ذلك الْيَوْم ... 📚تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۵۵ #لسان_صدق @Bandani1

  • ۴۰. تجلی آزادی و آزادگی فأخذ يدنو من حُسَيْن قليلا قليلا، فَقَالَ لَهُ رجل من قومه يقال له المهاجر ابن أوس: ما تريد يا بن يَزِيدَ؟ أتريد أن تحمل؟ فسكت وأخذه مثل العرواء، فقال له يا بن يَزِيدَ أتريد أن تحمل؟ فسكت وأخذه مثل العرواء، فقال له يا بن يَزِيدَ، وَاللَّهِ إن أمرك لمريب، وَاللَّهِ مَا رأيت مِنْكَ فِي موقف قط مثل شَيْء أراه الآن، ولو قيل لي: من أشجع أهل الْكُوفَة رجلا مَا عدوتك، فما هَذَا الَّذِي أَرَى مِنْكَ! قَالَ: إني وَاللَّهِ أخير نفسي بين الجنه والنار، وو الله لا أختار عَلَى الجنة شَيْئًا ولو قطعت وحرقت، ثم ضرب فرسه فلحق بحسين ع ... 📚تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۲۷ حر آهسته‌آهسته به حسین (ع) نزدیک می‌شد. یکی از خویشانش به نام مهاجر بن اوس به او گفت: ای پسر یزید می‌خواهی چه کنی؟ می‌خواهی حمله کنی؟ حرّ ساکت شد و بر تنش لرزه افتاد. مهاجر دوباره گفت: ای پسر یزید آیا می‌خواهی حمله کنی؟ حر باز هم ساکت شد و به خود لرزید. مهاجر گفت: به خدا قسم رفتارت مشکوک است! به خدا سوگند در هیچ نبردی چنین حالتی از تو ندیده‌ام و اگر از من می‌پرسیدند: شجاع‌ترین مردان کوفه کیست؛ غیر تو را نام نمی‌بردم! پس این چه حالی است که در تو می‌بینم؟ حرّ گفت: به خدا سوگند، خودم را میان بهشت و دوزخ مخیّر می‌بینم و به خدا سوگند هیچ چیز را بر بهشت ترجیح نخواهم داد؛ اگر چه تکه‌تکه گردم و به آتش کشیده شوم. سپس اسبش را زد و به حسین (ع) پیوست ... ✍ حرّ در صحنه عاشورا نماد آزادی و آزادگی است‌؛ چنان که سید الشهداء (ع) به او فرمود: «تویی آزاد آن‌چنان که مادرت تو را نامید؛ تویی آزاد در دنیا و آخرت، اگر خدا بخواهد.» (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۲۸) در داستان حر، اراده آزاد انسان به بهترین شکل به تصویر کشیده است. حر ساعتی با خود اندیشید -از آن نوع اندیشه‌ای که برتر از هفتاد سال عبادت است- و در یک لحظه تاریخی‌ترین تصمیم را گرفت و سعادت جاودان را در آغوش کشید. افراد دیگری در همان صحنه بودند ولی تصمیم دیگری گرفتند.‌ در پست بعد یک نمونه را از نظر می‌گذرانیم. #لسان_صدق @Bandani1

  • ۳۹. آرزوی جهاد قَالَ أَبُو مخنف: حَدَّثَنِي أَبُو جناب، قَالَ: كَانَ منا رجل يدعى عَبْد اللَّهِ بن عمير، من بني عليم، كَانَ قَدْ نزل الْكُوفَة، واتخذ عِنْدَ بئر الجعد من همدان دارا، وكانت مَعَهُ امرأة له من النمر بن قاسط يقال لها أم وهب بنت عبد، فرأى القوم بالنخيلة يعرضون ليسرحوا إِلَى الْحُسَيْن، قَالَ: فسأل عَنْهُمْ، فقيل لَهُ: يسرحون إِلَى حُسَيْن بن فاطمة بنت رسول الله ص، فَقَالَ: وَاللَّهِ لقد كنت عَلَى جهاد أهل الشرك حريصا، وإني لأرجو أَلا يكون جهاد هَؤُلاءِ الَّذِينَ يغزون ابن بنت نبيهم أيسر ثوابا عِنْدَ اللَّه من ثوابه إياي فِي جهاد المشركين، فدخل إِلَى امرأته فأخبرها بِمَا سمع، وأعلمها بِمَا يريد، فَقَالَتْ: أصبت أصاب اللَّه بك أرشد أمورك، افعل وأخرجني معك، قَالَ: فخرج بِهَا ليلا حَتَّى أتى حسينا ... 📚تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۲۹ ابومخنف گفت: ابوجناب کلبی گفت: مردی از قبیله ما به نام عبدالله بن عمیر از بنی علیم، در کوفه ساکن شده بود و نزدیک چاه الجعد از محله قبیله هَمْدان خانه‌ای اختیار کرده بود. زنی داشت از قبیله نمر بن قاسط که نامش ام وهب بنت عبد بود. در نخیله دید که از مردم سان می‌بینند تا آن‌ها را به جنگ حسین (ع) بفرستند. درباره آن‌ها پرس‌وجو کرد؛ گفتند به جنگ حسین پسر فاطمه دختر رسول خدا (ص) اعزام می‌شوند. گفت: "به خدا سوگند آرزو داشتم با مشرکان جهاد کنم و امید دارم که جهاد با این‌ها که با پسر دختر پیامبرشان می‌جنگند، ثوابش نزد خدا کم‌تر از جهاد با مشرکان نباشد." بر زنش وارد شد و آن چه را شنیده بود به او خبر داد و او را از قصد خود مطلع کرد. زنش گفت: "تصمیم درستی گرفتی؛ خدا تو را به بهترین امور راهنمایی کند. همین کار را بکن و مرا هم با خودت ببر." شبانه به همراه زنش بیرون آمد و خدمت حسین (ع) رسید ... 🔹🔹🔹 ⚠️تذکر یک خطا عبدالله بن عمیر کلبی ظاهراً همان شخصیت بزرگواری است که در بین ما به «وهب» مشهور شده و این خلط از کنیه همسرش «ام وهب» پیدا شده که او را مادرش پنداشته‌اند یا احتمالاً کنیه خودش هم ابووهب بوده و در اثر سقط و تصحیف، نامش را وهب خوانده‌اند و شاید چون گروه زیادی از قبیله کلب سابقه نصرانی داشته‌ و با مسیحیت پیوند خورده بودند، برخی او را مسیحی پنداشته‌اند؛ با این که مسلماً از قبل، مسلمان بوده و شور جهاد در سر داشته است. پیرامون این شخصیت، خلط و تحریف و داستان‌پردازی‌های زیادی صورت گرفته است. ⚠️گلایه از یک جفا به هر حال از این بحث تاریخی هم که بگذریم، تعبیر «وهب نصرانی» وجهی ندارد؛ بلکه جفا به آن شهید است؛ چرا که حتی فرضاً خودش یا پدرانش سابقه نصرانیت داشته‌اند، مسلماً در آن هنگام به شرف اسلام، سرافراز بوده و نصرانی خواندن چنین مسلمان والامقامی بی‌معنا است. «بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ» (الحجرات، ۱۱) عجیب‌تر آن که برخی سخنران‌ها به تعبیر «نصرانی» اکتفا نمی‌کنند و از شدت غفلت و عدم تأمل، واقعا این شهید مظلوم را غیرمسلمان می‌پندارند! #لسان_صدق @Bandani1

  • 6 авг.555817из makzoubat

    🎥 آتش زدن امام حسین در گودال!! #نقل‌نامعتبر (۱۴۲) سید‌حسینی (۱) سید مهدی حسینی: «قتل جدنا سبع مرات... الاول قتله بالحریق و الحسین حیّ». و ترجمه می‌کند که امام حسین را هفت جور کشتند.مدعی است برخی مقاتل ۱۱ تا ۴۰ نحو را هم ذکر نموده‌اند! یکیش این بود: حضرت را در گودال، زنده‌زنده با هیزم آتش زدند.  🔹این دروغ شاخدار و منحصربه‌فرد، نه‌تنها در هیچ مقاتل قابل اعتنای متقدم تا معاصر وجود ندارد، بلکه از غیر ایشان هم شنیده نشده! 🔸جالب آنکه برای این دروغ، متنی عربی – با ادبیاتی کاملاً افتضاح – هم بافته شده که هیچ شباهتی به زبان روایات ندارد! 🔹پژوهش تیم مکذوبات نشان می‌دهد که این آقا به یک الگوی جعل واحد مبتلاست: • روضه می‌سازد • به متنِ عربی برمی‌گرداند (احتمالاً با هوش مصنوعی) • بدون هیچ واهمه‌ای و با جلوهٔ موجهی که برای خود دست‌وپا کرده، به خورد مستمعین می‌دهد! 🔺ارتباط گرفتیم، ماه‌ها مهلت دادیم. نپذیرفتند. حال دیگر حجت بر ما تمام شد. 🔶 از ایشان بیش از صد روضهٔ ساختگی با همین الگو، گردآوری شده که با انتشار تدریجی وادار به پاسخگویی به این سوال مهم خواهند شد که: «جاعل این‌ اکاذیب کیست!؟» https://t.me/makzoubat

  • 4 авг.1 227510

    ۳۸. سرور قاریان در رکاب سالار شهیدان ... يَزِيدُ [برير] بْنُ حُصَيْنٍ [خضير] الْهَمْدَانِيُّ وَكَانَ يُقَالُ لَهُ سَيِّدُالْقُرَّاءِ ... «به بریر بن خضیر، سیّد القرّاء یعنی سرور قاریان قرآن گفته می‌شد.» 📘الکشي، الرجال، ص٧٩ ........ ثُمَّ بَرَزَ مِنْ بَعْدِهِ بُرَيْرُ بْنُ خُضَيْرٍ الْهَمْدَانِيُ‏ وَ كَانَ أَقْرَأَ أَهْلِ زَمَانِهِ ... «سپس بریر بن خضیر الهمدانی -که در قرائت، سرآمد اهل زمانش بود- به میدان رفت ...»  📗ابن بابویه، الأمالي، ص۱۶۱ ........ قَالَ: فذهب كعب بن جابر بن عَمْرو الأَزْدِيّ ليحمل عَلَيْهِ، فقلت: إن هَذَا برير بن حضير القارئ الَّذِي كَانَ يقرئنا القرآن فِي المسجد، فحمل عَلَيْهِ بالرمح حَتَّى وضعه فِي ظهره... «عفیف بن زهیر گوید: کعب بن جابر بن عمرو الازدی رفت تا به بریر بن خضیر حمله کند. گفتم: "این بریر بن خضیر است! همان قاری که در مسجد به ما قرآن می‌آموخت!" ولی او با نیزه به او حمله کرد و نیزه را در پشتش فرو کرد ...» 📘الطبري، التاریخ، ۵/ ۴۳۲ ........ فلما رجع كعب بْن جابر قَالَت لَهُ أخته النوار بنت جابر: أعنت علي ابْن فاطمة وقتلت بريرا سيد القراء؟! لقد أتيت عظيما، والله لا أكلمك أبدًا ... «وقتی کعب بن جابر -لعنه الله- بازگشت، خواهرش نوار به او گفت: آیا بر ضدِّ پسر فاطمه یاری دادی و بریر، سرور قاریان را کشتی؟ جنایت بزرگی کرده‌ای! به خدا قسم هرگز با تو سخن نخواهم گفت.» 📘 البلاذري، أنساب الأشراف، ٣/ ١٩١ #لسان_صدق @Bandani1

  • 👈🏻 این مطلبی که ایشان می‌گوید، در مقاتل عصر قاجار مانند "ریاض القدس" آمده است که مستندی ندارد. در گزارش ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبيین، فقط ذکر ‌شده که حضرت ام البنين عليها السلام، به بقيع می‌رفتند و جانسوز، گریه و عزاداری می‌کردند. و این جزئیات وجود ندارد. (ص ۸٩) و مرحوم مقرّم در مقتلش، به همین گزارش کوتاه و کلّی نیز إشکال می‌کند و از نظر خودش، این رفتار را دون شأن آن حضرت می‌داند. (نشر بعثت، ص۳۳۸) ✅ حال باید پرسید: چرا جناب بندانی گزارشی در قرن سیزدهم را بدون اعتبارسنجی نقل می‌کند؟ چرا همین گزارش را از منابع متقدّم بیان نمی‌کند؟ واضح است، زیرا ایشان به دنبال جزئیاتی است که در منابع متقدّم خبری از آن نیست. گویی مصیبت امام حسین علیه السّلام فقط با این نوع جزئیات، جانسوز و محزون است! @bandani1

  • ۳۷. آخرین سخن هانئ بن عروة قَالَ: فضربه مولى لعبيد اللَّه بن زياد -تركي يقال لَهُ رشيد- بالسيف، فلم يصنع سيفه شَيْئًا، فَقَالَ هانئ: إِلَى اللَّهِ المعاد! اللَّهُمَّ إِلَى رحمتك ورضوانك! ثُمَّ ضربه أخرى فقتله. 📘تاريخ الطبري، ط. دار المعارف، ۵/ ۳۷۹ روایت شده است که غلام ترکی عبیدالله بن زیاد به نام رشید، هانئ (ره) را با شمشیر زد. ضربه اول در او اثر نکرد. هانئ گفت: بازگشت تنها به سوی خدا است. خداوندا به سوی رحمت و رضوان تو! سپس رشید ضربه دیگری بر هانئ زد و او را کشت. #لسان_صدق @Bandani1

  • ۳۶. شرافت و اخلاق‌مداری هانئ بن عروة هانئ بن عروة در برابر فشار ابن زیاد و درخواست مسلم بن عمرو الباهلی برای تسلیم کردن مسلم بن عقیل (ره) پاسخ داد: ... وَاللَّهِ إن علي فِي ذَلِكَ للخزي والعار، أنا أدفع جاري وضيفي وأنا حي صحيح أسمع وأرى، شديد الساعد، كثير الأعوان! وَاللَّهِ لو لم أكن إلا واحدا ليس لي ناصر لم أدفعه حَتَّى أموت دونه ... ترجمه: به خدا سوگند در چنین کاری برای من ننگ و خواری است. من مهمان خود و کسی را که به من پناهنده شده، تسلیم کنم؛ در حالی که زنده و سالم هستم؛ می‌شنوم و می‌بینم؛ نیرومندم و یاران بسیاری دارم؟! به خدا سوگند حتی اگر تنها باشم و هیچ یاوری نداشته باشم؛ او را تسلیم نمی‌کنم تا به پای او بمیرم ... 📗تاريخ الطبري، ط. دار المعارف، ج۵، ص۳۶۶ رحمت خدا بر هانئ بن عروة که به سوگند خود وفا کرد و سرانجام جان خود را بر سر ارزش‌مداری و عزت و شرافت خود گذاشت و به خیل یاران شهید امام حسین (ع) ملحق شد. اگر چه مهمان‌نوازی و وفاداری هانئ بارزترین خصلت او است که در تاریخ جلوه‌گر شده؛ اما نباید تصور کرد که عملکرد او فقط اخلاقی بوده و مبنای مذهبی نداشته است؛ زیرا شواهد مختلفی در دست است که هم خود هانئ و هم پدرش از هواداران و دوستداران امیرالمؤمنین علی علیه السلام بوده‌اند و عِرق شیعی داشته‌اند. #لسان_صدق @Bandani1

  • ۳۵. ذکر خدا در آخرین لحظات قال أبو مخنف: حدثنى الصقعب بن زهير عن عوف بن أبى جحيفة قال: نزل الأحمري بكير بن حمران الذى قتل مسلماً فقال له ابن زياد: قتلته؟ قال: نعم. قال: فما كان يقول وأنتم تصعدون به؟ قال: كان يكبر ويسبح ويستغفر فلما أدنيته لأقتله قال: اللهم احكم بيننا وبين قوم كذبونا وغرونا وخذلونا وقتلونا ... 📚تاريخ الطبري، ط. الاعلمي، ج۴، ص۲۸۳-۲۸۴ روایت شده است که وقتی بکیر بن حمران احمری که مسلم بن عقیل را کشت، پایین آمد، ابن زیاد به او گفت: او را کشتی؟ گفت: آری. گفت: وقتی او را بالا می‌بردید چه می‌گفت؟ گفت: تکبیر و تسبیح می‌گفت و استغفار می‌کرد. وقتی او را نزدیک کردم تا بکشم، گفت: خدایا داوری کن بین ما و قومی که به دروغ گفتند؛ ما را فریفتند؛ تنها و بی‌یاور گذاشتند و سرانجام کشتند ... #لسان_صدق @Bandani1

  • 29 июл.73023из Al_Meerath

    ◾️دعای امام حسین (ع) در صبح عاشورا نقل شده که صبح عاشورا هنگامی که سواران دشمن به سوی امام حسین (ع) هجوم آوردند، ایشان دست‌هایشان را به سوی آسمان بلند کرده، فرمودند: اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي‏ فِي‏ كُلِ‏ كَرْبٍ وَ رَجَائِي فِي كُلِّ شِدَّةٍ، وَأَنْتَ لِي فِي كُلِّ أَمْرٍ نَزَلَ بِي ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ، كَمْ مِنْ هَمٍّ يَضْعُفُ فِيهِ الْفُؤَادُ، وَتَقِلُّ فِيهِ الْحِيلَةُ وَيَخْذُلُ فِيهِ الصَّدِيقُ وَيَشْمَتُ فِيهِ الْعَدُوُّ، أَنْزَلْتُهُ بِكَ وَشَكَوْتُهُ إِلَيْكَ، رَغْبَةً مِنِّي إِلَيْكَ عَمَّنْ سِوَاكَ، فَفَرَّجْتَهُ وَكَشَفْتَهُ، وَأَنْتَ وَلِيُّ كُلِّ نِعْمَةٍ وَصَاحِبُ كُلِّ حَسَنَةٍ وَمُنْتَهَى كُلِّ رَغْبَةٍ. خدایا! تو تکیه‌گاه من در هر اندوهی، و امیدم در هر سختی هستی! تو در هر کاری که بر من وارد شود، اعتماد و پشتوانه‌ام هستی! چه بسیار اندوهی که در آن دل ناتوان می‌شود، چاره کم می‌آید، دوست یاری نمی‌کند، و دشمن شادمان می‌شود! آن را نزد تو فرود آوردم، و به تو شکایت کردم؛ به امید تو، نه غیر تو! پس تو آن را گشودی و برطرف کردی! پس تویی وَلیِّ هر نعمتی، صاحب هر نیکی، و نهایتِ هر آرزو! 📚 تاریخ الطبري، 5/ 423 و تاریخ دمشق، 14/ 217، از ابوخالد کاهلی [کابلی؟] از امام حسین (ع)؛ الإرشاد للمفید، 2/ 96 و المصابیح للحسني، 372، از امام سجاد (ع) از امام حسین (ع)؛ الطبقات الکبیر، 6/ 437، به صورت مختصر از امام حسین (ع) مشابه این دعا از امام صادق (ع) نیز روایت شده (الکافي، 2/578 و تهذیب الأحکام، 3/ 94، از بکر بن محمد ازدی) و گفته شده که هنگامی که امام صادق (ع) دچار امر دشواری می‌شدند، وضو می‌گرفتند و دو رکعت نماز می‌خواندند و پس از آن مشابه این دعا را می‌خواندند (الدعاء للطبراني، 316، از محمد بن جعفر بن محمد). همچنان‌که از ریان بن صلت روایت شده که مشابه همین دعا را از امام رضا (ع) شنید و پس از آن در هر سختی آن را خواند و گشایش برایش حاصل شد (أمالي المفید، 273). این دعا ضمن روایات دیگری هم آمده است (الکافي، 2/ 593؛ تهذیب الأحکام، 3/ 83-84). @Al_Meerath

  • ٣٣. تنها سفارش مسلم به حبیب ... ثُمَّ إن عَمْرو بن الحجاج حمل عَلَى الْحُسَيْن فِي ميمنة عُمَر بن سَعْد من نحو الفرات، فاضطربوا ساعة، فصرع مسلم بن عوسجة الأسدي ...ثُمَّ انصرف عَمْرو بن الحجاج و أَصْحَابه، و ارتفعت الغبرة، فإذا هم بِهِ صريع، فمشى إِلَيْهِ…

  • شماره ۳۴۱ بندانی نیشابوری، ۲۵ آبان ۱۴۰۳، امامزاده صالح، هیئت ریحانة النبی (ص) «یک چیزی جوان‌ها بدانند، تاریخ، شب عاشورا هفتادهزار از اهالی کوفه به کوهستان‌های کوفه رفتند، نه این کوفه ها! این کوفه دهکده است! رفتند دست به دعا برداشتند، امام حسین (ع) صبح پیروز بشود.» بعضی از منبری‌ها به جهت ضعف قوای فکری، هر چیزی را که بشنوند به صورت مضحکه و اسطوره درمی‌آورند. مثلا در این جا رقم هفتادهزار و دیگر اوهام بندانی، ماجرا را به صورت نامعقولی درآورده و اصل حکایت چنین است: «قال الحصين وحدثني سعد بن عبيدة قال إن أشياخا من أهل الكوفة لوقوف على التل يبكون ويقولون اللهم أنزل نصرك قال قلت يا أعداء الله ألا تنزلون فتنصرونه؟» (تاريخ الطبري، ج۴، ص٢٩۵؛ أنساب الأشراف، ج۳، ص۲۲۵) @Bandani1

  • شماره ۳۳۳ بندانی نیشابوری، سه شنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۴، مسجد گیاهی، هیئت ریحانة النبی (ص) «فرمود: اگر می‌توانید نام عیالتان را کسی نداند!» کجا حدیث داریم اسم زنان را نباید کسی بداند؟ نام و کنیه زنان و دختران اهل بیت (ع) شناخته‌شده بوده و در روایات بسیاری هنگام…

  • آیا مزار منتسب به طفلان مسلم سندیت تاریخی دارد؟ 🎤 مصاحبه با احمد خامه‌یار @Bandani1

  • https://t.me/ashkvareh/5689

  • 27 июл.7255из alasar_1

    ▪️مقام دست راست و دست چپ حضرت عباس (ع) در کربلا در ۵۰ متری جنوب باب القبلة کوچک روضه عباسیه (ع) ضریح مشبک کوچکی از برنز قرار دارد ... نوشته شده: «جایی که دست راست عباس سلام الله علیه در آن قطع شد»؛ ولی تاریخ بنای این مقام نوشته نشده و تمام آن چه درباره ساختن آن می‌دانیم این است که از جانب شخصی به نام محمد علی شنطوط در سال ۱۳۲۷ ق. بر اساس یک خواب بنا شد. او خواب دید که ساعد راست حضرت عباس (ع) در این جا قطع شده؛ صبح برخاست و دیوار خانه‌اش را شکافت و این مقام را ساخت تا جای افتادن ساعد ماندگار شود. همچنین در ۲۵۰ متری شمال شرقی این مقام، ضریح مشبک دیگری از برنز قرار دارد ... نوشته شده: «این جا دو دست ابو الفضل العباس قطع شد.» و تاریخ بنای این مقام یافت نمی‌شود؛ ولی طبق آن چه در تحقیقات خود به آن رسیدیم، ترجیحاً این مقام در اواسط قرن ۱۳ ق. از جانب حاج اسماعیل شمع‌دار روضه عباسی ساخته شده و آن را بر بقایای نهری که به نهر مقبره حضرت عباس (ع) مشهور بود ساخت ... این مقام را بنا کرد تا نماد یادبود ماندگاری باشد از جایی که ساعد حضرت عباس در آن قطع شد. ساختن این دو مشهد از روی ذوق و باور درونی بود که پیوسته دوستداران اهل بیت (ع) را به ساخت مقامات و نمادها وامی‌دارد؛ زیرا این کار را تتمه وظیفه خود در تقدیس [اهل بیت (ع)] و محبت [به آن‌ها] می‌دانند. 📘محمد حسن مصطفی الکلیدار آل طعمة، مدینة الحسین (ع)، ۱۴۳۷ ق.، ج۲، ص۶۸ @Alasar_1

  • تبلیغ حجاب با جعل و دروغ! #شجاعی مجموعه دروغ‌های این شخص: https://t.me/Bandani1/591 @Bandani1

  • ٣٣. تنها سفارش مسلم به حبیب ... ثُمَّ إن عَمْرو بن الحجاج حمل عَلَى الْحُسَيْن فِي ميمنة عُمَر بن سَعْد من نحو الفرات، فاضطربوا ساعة، فصرع مسلم بن عوسجة الأسدي ...ثُمَّ انصرف عَمْرو بن الحجاج و أَصْحَابه، و ارتفعت الغبرة، فإذا هم بِهِ صريع، فمشى إِلَيْهِ الْحُسَيْن فإذا بِهِ رمق، فَقَالَ: رحمك ربك يَا مسلم بن عوسجة، «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» و دنا مِنْهُ حبيب بن مظاهر فَقَالَ: عزّ عليّ مصرعك يَا مسلم، أبشر بالجنة، فَقَالَ لَهُ مسلم قولا ضعيفا: بشرك الله بخير! فَقَالَ لَهُ حبيب: لو لا أني أعلم أني فِي أثرك لاحق بك من ساعتي هَذِهِ لأحببت أن توصيني بكلّ مَا أهمّك حَتَّى أحفظك فِي كل ذَلِكَ ... قَالَ: بل أنا أوصيك بهذا رحمك الله -و أهوى بيده إِلَى الْحُسَيْن- أن تموت دونه، قَالَ: أفعل و رب الكعبة ...  📘تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۳۵      ... عمرو بن حجاج (لع) با جناح راست سپاه عمر سعد از جانب فرات بر حسین (ع) یورش برد. دقائقی درگیر شدند؛ پس مسلم بن عوسجه بر زمین افتاد ... عمرو بن حجاج و یارانش بازگشتند و گرد و غبار برخاست. [چون غبار نشست] مسلم را دیدند که بر زمین افتاده است. حسین (ع) به سوی او رفت؛ دید هنوز نیمه جانی در او هست. فرمود: ای مسلم، پسر عوسجه! پروردگارت تو را رحمت کند. [سپس آیه ۲۳ سوره احزاب را خواند:] "فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً" (برخی از آنان پیمانشان را به انجام رساندند و برخی از آنان هنوز در انتظارند و هیچ تغییر و تبدیلی [در پیمانشان‌] نداده‌اند) پس حبیب بن مظاهر نزدیک آمد و گفت: ای مسلم! به خاک افتادنت بر من گران آمد؛ بشارت باد تو را به بهشت. مسلم با صدای ضعیف پاسخ داد: خدا تو را به نیکی بشارت دهد. حبیب گفت: می‌دانم که من نیز در پی تو می‌آیم و تا دقایقی دیگر به تو خواهم پیوست؛ و گر نه دوست داشتم هر چه می‌خواهی به من وصیت کنی تا همه را ادا کنم ... مسلم گفت: خدا رحمتت کند؛ تو را به [یاری] این مرد سفارش می‌کنم _پس با دست به حسین (ع) اشاره کرد_ وصیت می‌کنم که خود را پیش‌مرگ او سازی. حبیب گفت: به خدای کعبه سوگند، چنین خواهم کرد ... #لسان_صدق @Bandani1