بلاچائو
СтатистикаEverything was raw and painful and confusing and wrong and yet it was as if I'd been dragged from freezing water through a break in the ice, into sun and blazing cold. 🛋️ t.me/BluChatRobot?start=youretalkingwsun
- Последний пост
- 7 июн.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حالا هربار که وارد دانشگاه میشم به اون لحظه فکر میکنم. اول میرم دانشکده فنی، کتابی که میخوام رو میگیرم حالا چندقدم میام جلوتر. آفتاب زده رو صورتم، عینکم رو میزنم. یجا خونده بودم که «همه چیز تا پونزده دقیقه قبل از فروپاشی خوب به نظر میرسه. الان همهچی عادیه. امیدوارم پونزده دقیقه قبل از حادثه نباشه.» حالا اما ۶۰ ثانیه قبل حادثهست. دوستم تو دانشکده منتظرمه. کافیه از کنار کتابخونه مرکزی بگذرم، فقط کافیه از اینجا گذر کنم. گذر میکنم اما میایستم. بمب، انفجار، شوک، ترس: برمیگردم. دست یه دختری که از ترس گریه میکنه رو میگیرم و از نزدیکترین پسری که اونجاست میپرسم: «جنگ شد؟»
تو یه درختی. بهم بگو من چقدر ایستادهام؟ من چقدر جوونم؟ بهم بگو آیا برای زنده موندن حتما نیازه یک درخت دیگه کنارم داشته باشم؟ من اگر تو جنگلی بیفتم، و هیچ کس اطرافم نباشه که صدای افتادنم رو بشنوه، آیا اصلا افتادن من صدایی خواهد داشت؟
دستم رو نگیر، دنبالت نمیام.منتظرم نمون، تو گرما نیا، موقع خداحافظی بغلم نکن، از اینکه چرا امروز حالم خوب نیست نپرس، با من نخند، با من راه نیا، باهام رازی نداشته باش، بهخاطرم مسیر دورتر رو انتخاب نکن. منو به خونه نرسون. به چشمام نگاه نکن. به چشمام نگاه نکن. به چشمام نگاه نکن.
مساله بر سر اینه که گاهی ناکافی هستی اما گاهی نمیخوای باشی که اصلا به کافی بودن برسی. اقا میشه من رو ول کنی؟ ممکن هست تصور کنی من با تو تو این اتاق نیستم؟ فکر کن من یه خیال بودم. از اولشم نبودم.
چیه این آدم بودن؟ چیه این بزرگسالی؟ چیه این ناکافی بودن؟ چیه این عاشق شدن؟ چیه این احساس ترسیدن؟ چیه شبها نخوابیدن؟ چیه این دیر رسیدن؟ چیه این «نبودن»؟ یه آدم مگه ممکنه چقدر نباشه آخه؟
روزی چهارتا قهوه میخورم چون مثل اینکه مشت زدن به صورت آدمها زندان داره.
به قول یک دوستی؛ این جنگ تنها چیزی که تغییر داد مارک سیگار من بود.
شب که میشه دلم داستان میخواد. روایت کردن میخواد. حرف زدن میخواد. آشتی کردن میخواد. نگاه کردن و نگاه کردن و نگاه کردن میخواد. شب که میشه بیچارم اما تمام جهان برای منه. چون شبه گناهی وجود نداره. چون شبه اشتباهی نیست. میگما بنظرت شبها باهم صحبت کنیم؟
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
بعضیوقتها، بعضیجاها احساس میکنی که زمان ایستاده. آدمها با سرعت از کنارت رد میشن و تو اونجا ایستادی. تکون نمیخوری، نمیری، که حتی اگه بری باز برمیگردی. اونجا ایستاده بودم و حتی نمیدونستم کی قراره برگردم خونه. چیزی که وجود داشت ایستادن بود. دوست نداشتم…
بر دشمن مرتضی علی لعنت.💚🪅🦋🌼🕯️🪩🦚🔆🧘🏻🌏💥🌳🦢🌷✨
تویی سور و منم راقص. من اسفل تو معلایی!
یه دوست ترک دارم mert اسمشه. گاهی مرت میاد و بهم میگه براش از آهنگهایی که خودم دوست دارم بفرستم، از ایران و فرهنگش خوشش میاد. مرت تو ترکیه معلمه اما بیشتر از اون با دوربینش عکاسی میکنه. مرت شعرهای ایرانی رو حفظ میکنه و بیشتر از همه خیام و عطار رو دوست داره. بنظر میاد دنبال فلسفه زندگی نیست اما تنهایی تو کارهاش دیده میشه. مرت وقتی ازم میخواد چیزی براش بفرستم اول از آهنگهای قربانی و شجریان شروع میکنم. هرچیزی که راجب ایران باشه رو بهش میگم. حالا از روزی که جنگ شد دیگه باهم حرف نزدیم؛ دیگه نتونستم براش چیزی بفرستم. دوست داشتم بدونه زندهام، دوست داشتم بگم ایران زخمی شده؛ اما زندهست! مرت ما اینجا زندهایم.
گلوبند ایران علیرضا قربانی آهنگساز: حسام ناصری شعر: حسین غیاثی 🌐 @alirezaghorbaniofficial
تو خاورمیانه اگر اتفاقی دوازده شب بخوابی نصف جنگ جهانی هارو از دست میدی.
روزهای عجیبی رو داریم سپری میکنیم. اگر بگم در روز ده/بیست احساس مختلف رو تجربه میکنم؛ دروغ نگفتم. اضطرب، ترس، خشم، هیجان، عشق، غم، وحشت، امید، آرامش، انتظار، درد، دلتنگی، فرسودگی، تنفر، نگرانی، سردرگمی، جرات، دوستی، ایمان. در دورهای از تاریخ هستیم که همیشه قراره یادمون بمونه و بعدها قراره از یاد جهان بره. از اینجا که نگاه میکنم: تاریکه. اینکه آدم جوان باشه و به مردن نزدیک؛ تاریکه. اینکه ندونی چقدر دیگه فرصت هست تا خیابونها رو راه بری یا دست دوستت رو بگیری یا به مامان بگی دوستت دارم یا فیلم ببینی و به درختها دست بزنی؛ تاریکه. جنگ تاریکه و ما فراموش نخواهیم کرد. از اینجا که من هستم: عشق وجود داره اما میترسم اگر دستتو یک لحظه ول کنم ازم جلوتر بری و بهت نرسم. میترسم اگر دستتو ول کنم دیگه زمان تکرار نشه، دیگه برنگردی پشت بهم نگاه کنی و دستتو سمتم بگیری تا نزدیک شم. میترسم اگر این روزها بگم خداحافظ. ما در این کنج، ما در این پل، ما در این غم؛ تنها خواهیم موند؟
به سمت در حرکت میکنم. در رو میبینم راهروهای تنگ رو هم. به در نگاه میکنم و راه میرم. راه میرم تا بهش برسم. راه زیاده، نمیرسم. باز زخمی میشم، به درد زانوم نگاه نمیکنم و راه میرم. بازم دروغ میگم. به در نگاه میکنم و راه میرم که بهش برسم، که اگر برسم بعدش برگردم. همین راه رو برگردم. اگر برسم؛ برمیگردم.
🍉🍉🍉
تو بمیری هم درس خوندن رو باید کنارش ادامه بدی.