tgindex
بن‌یاد (فلسفه و فرهنگ)

بن‌یاد (فلسفه و فرهنگ)

Статистика
@Bon_Yaadперсидский

بن-یاد یادآوری ریشه‌ها اینستاگرام بن‌یاد: https://www.instagram.com/bon_yaad?igsh=azRuaDNkcHdrN3cw

Последний пост
26 мар. 2025 г.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
676
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
467
20 постов
Вовлечённость
69,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • «چه فرق می‌کرد زندانی در چشم‌انداز باشد یا دانشگاهی؟» The Departure Max Richter (The Leftovers TV Series) @Bon_Yaad

  • «دگرگونی تجربه‌ی زمان در عید» هانس گئورک گادامر ... به نظر می‌رسد که در اینجا دو تجربه اساسی از زمان داریم. تجربه‌ی عملی معمول از زمان «زمان برای چیزی» است، یعنی زمانی که فرد آن را در اختیار دارد، آن را تقسیم می‌کند، آن را دارد یا ندارد یا دست کم گمان می‌کند که ندارد. این نوع زمان، بنا بر ساختارش، زمان «خالی» است و چیزی است که باید آن را در اختیار داشت تا بتوان آن را با چیزی پر کرد نمونه افراطی تجربه‌ی این خالی بودنِ زمان ملال است. در ملال زمان را به سبب ضرب‌آهنگ تکراری و بی‌چهره‌اش چون حضوری عذاب‌آور تجربه می‌کنیم. در مقابلِ خالی بودن ملال، نوع دیگری از خالی بودن را داریم که همانا خالی بودن مشغولیت است. و آن زمانی است که ابدا وقت سر خاراندن ندارید در وضع و حالی که انبوهی از برنامه ها پیش روی شماست. این دو حد ملال و کثیرالمشغله بودن جملگی به یک نحو زمان را لحاظ می‌کنند، یعنی به صورت چیزی که با هیچ یا با چیزی «پر می‌شود». در هر دو مورد، زمان به صورت چیزی تجربه می‌شود که یا باید «سپری شود» یا «سپری شده است». در اینجا زمان به صورت زمان تجربه نمی‌شود. در کنار آن تجربه کاملاً متفاوت دیگری از زمان داریم که به گمان من این نوع از زمان به عمیق‌ترین وجه با تجربه عید و هنر قرابت دارد. همه می‌دانیم که با آغاز زمان عید، آن لحظه یا آن بازه زمانی با عید پر می‌شود. اما این از آن رو اتفاق نمی‌افتد که فردی باید زمان تهی را پر کرده باشد، بلکه به عکس به محض فرا رسیدن زمان عید، زمان باشکوه می‌شود و این ویژگی باشکوه بودن زمان نیز ارتباط مستقیمی با خصلت جشن گرفتن عید دارد. این همان چیزی است که می توان زمان مختص به خود نامید و چیزی است که همه ما بر اساس تجربه های زندگی شخصی‌مان با آن آشناییم. اشکال بنیادی زمان شخصی عبارت است از کودکی، جوانی، میانسالی، پیری و مرگ. در اینجا ما نه محاسبه می‌کنیم و نه توالی آرام و آهسته ای از آنات خالی را به هم می‌دوزیم تا کلیتی از زمان را بسازیم. تداوم جریان یکنواخت زمان که با کمک ساعت آن را نظاره و محاسبه می‌کنیم چیزی درباره جوانی و پیری به ما نمی‌گوید «زمانی» که کسی را جوان یا پیر می‌کند زمان ساعت نیست. پیداست که در آنجا نوعی ناپیوستگی وجود دارد. می‌بینیم که کسی ناگهان پیر می‌شود یا به کسی نگاه می‌کنیم و به خودمان می‌گوییم «او دیگر بچه نیست»؛ آنچه در اینجا درک می‌شود زمان اوست، یعنی زمانمندی مختص به خود او. به نظر من، این مشخصه عید است که با کیفیت خود موعدی را مقرر می‌کند، آن را متوقف می‌سازد و به جانب درنگ سوق می‌دهد. عید همین است. خصلت محاسباتی زمان که ما معمولاً با آن زمان خود را مدیریت می‌کنیم و آن را در اختیار داریم به وقت جشن گرفتن به اصطلاح متوقف می‌شود. منبع: اهمیت امر زیبا در زمانه‌ی ما، گادامر، فریدا فرنودفر، بیدگل، ص ۱۰۱-۱۰۲ T.me/Bon_Yaad

  • Five to One Jim Morrison

  • «هنر مال چپ‌هاست» چپ بودن ماهیت هنر متعلق به افسانه‌هاست؛ اما دست کم گرفتن افسانه‌ها هم گناه رایجی است که از قضا آدم خیلی زود به دام آن می‌افتد. به‌‌نظر می‌رسد راست ماجرا این باشد که بگوییم اساسا هنرمند مستقل ربطی به تقسیم‌بندی‌های چپ و راست ندارد. او در این مقسومات نمی‌گنجد. این ادعا البته تا آنجایی صحیح است که هنرمند را از اتهام ایدئولوژیک بودن آزاد کند. معمولا هنرمندان آمیزه‌ای از تفکرات راست و چپ را در ذهن خود دارند که ترکیب متمایز کاراکتر آن‌ها را شکل می‌دهد. هنرمند در چارچوب مقولات اقتصادی چپ و راست نمی‌‌‌اندیشد. دیوید لینچ مثال خوبی برای این ماجراست: کسی که حمایت از ریگان و سندرز را در پیشینه‌‌ی خود دارد. به‌نظر می‌رسد که همین توضیح، مشکل را تا حد زیادی حل می‌کند. اما فارغ از بحث روانشناسی کاراکتر هنرمندان، همچنان می‌توان پرسید آيا بین مفهوم هنر و مفهوم چپ و راست نسبتی وجود دارد؟ به عبارت دیگر، هنر در نهاد خود با چه نظامی از تفکر سازگارتر است؟ به‌طور بسیار خلاصه اگر قرار باشد معیار چپ و راست بودن را براساس میزان مداخله دولت تعریف کنیم و مبانی هنر را استوار بر خلاقیت، آزادی و تلاش پیوسته برای فرم بخشیدن و همزمان شکستن مفاهیم و تجارب بدانیم، در اینصورت چه نسبتی میان این دو برقرار خواهد بود؟ با این فرض بعید است بتوان مفهومی کارگشاتر از فردگرایی برای هنر لحاظ کرد. خلاقیت توسط انسان بدن‌مند ممکن می‌شود، بنابراین نحوی از فردگرایی یکی از شرایط تحقق و ظهور هنر است. اما این فردگرایی فارغ از اینکه توسط دولت به ما تفویض شود یا نه، لازم است که توسط خود هنرمند بنیادگذاری شود. یعنی خود فرد است که باید نسبت به تمایز خود با دیگران آگاه شود و این آگاهی را در زندگی خود بسط دهد و نهایتا مانع سرکوب آن توسط عوامل بیرونی شود. بنابراین علیرغم اینکه عدم دخالت دولت می‌تواند در گشودن عرصه بر هنرمندان موثر باشد، اما دخالت دولت هم نمی‌تواند آن را به‌طور کلی سرکوب کند. شوستاکوویچ در شوروی درخشش خود را به جهان نشان داد. عملِ وضعِ فردیت و بیرون آمدن از زیر سایه سرکوبگر «دیگری» حتی توسط یک هنرمند کمونیست، ماهیتا لیبرال است. وضعیت اتمیزه و جدا افتاده‌ا‌ی که هنرمند تجربه می‌کند از جهتی متجانس با همان تجربه‌ای است که بر فردگرایی لیبرال عارض است و معمولا به‌عنوان نقدی بر آن ذکر می‌‌شود. تجربه‌ی به چالش کشیدن نظام سرمایه‌داری توسط هنر اعتراضی نیز خود به عامل قوام بخش دیگری برای این نظام تبدیل شده است. حتی رادیکال‌ترین نوع هنر در نظام سرمایه‌داری هضم می‌شود و متعاقبا به پختگی بیشتر آن کمک می‌کند. از طرف دیگر کنش بنیادین هنر می‌تواند در مقام کنشی انقلابی و در معنای به چالش کشیدن جهان بیرون فهمیده شود. هنر در این معنا می‌تواند نشانه‌ای بر این معنا باشد که انسان چیزی بیش از مصرف‌کننده‌ای بی‌مصرف است و هنر او را از سطوح پایین خود فراتر می‌برد. لیبرال در اینجا می‌ایستد و فراروی‌ از سطوح پست انسانی زیر سایه‌ی دولت را جز بهانه‌ای دیگر برای سرکوب آزادی نمی‌شناسد. برای لیبرال این یک فریب است. T.me/Bon_Yaad

  • «این اصل اخلاقی اولیه‌ی خشونت است، ما هر خشونتی را که تبلیغات رسانه‌ای نداشته باشد، می‌بخشیم: تروریسم بدون رسانه هیچ ارزشی ندارد. اما این‌ها هم سراسر وهم است. هیچ کاربرد خوب‌ی از رسانه وجود ندارد. رسانه‌ها بخشی از رخداد و بخشی از ترور هستند و بر هردو تاثیر میگذارند.» ژان بودریار نقش میانجیگرانه‌ای که رسانه برای ما ایفا می‌کند در سده‌ی گذشته افزایشی انفجاری داشته است. قرار است که رسانه نقش واسطه‌ی میان ما و واقعیت را بازی کند. روشن است که این بازی نیز همانند هر بازی دیگری قواعد خاص خود را دارد؛ اما این واسطه‌گری تا جایی پیش رفته است که فرآیند آن نقشی بیش از یک پیام‌رسان صرف را برای ما ایفا می‌کند. رسالت باخبر کردن ما از آنچه در واقعیت می‌گذرد رفته رفته به جایی رسیده که واقعیت خود را خلق می‌کند و قادر است مرجعیت مستقل یا نیمه مستقل امر واقع برای ما باشد. تحلیل کردن رسانه نباید مثل تحلیل کردن رفتار یک انسان صورت بگیرد. رسانه نه یک انسان بلکه ساختاری است که با انسانیت ما اقلا از جهات مهمی متفاوت است. اگر تمام درها و پنجره‌های خانه خود را ببندیم و مسئولیت خبر دادن از دنیای بیرون را به یک انسان بسپاریم ممکن است که او در روزهای نخست در کارش خلاقیت به خرج دهد و در اخباری که به ما می‌‌رساند تغییر و تبدلی ایجاد کند اما به محض اینکه خبررسانی به کار روزمره‌ی او تبدیل شود احتمالا او امانت‌دارتر از هر ماشین و دستگاهی اخبار را به ما منتقل خواهد ساخت. اصولا خلق سناریوهای جایگزین و غیرواقعی نیازمند تلاش و اراده‌ای هرروزه است که بعد از مدت کوتاهی حوصله‌سربر و خسته‌کننده می‌شود. تمایل درونی ما به زندگی ماشینی می‌تواند همینقدر ساده و حتی بیشتر از خود ماشین‌ها باشد. اما ساختار رسانه نه تنها چیزی فراتر از یک فرد انسانی است بلکه رفتار تمام افراد انسانی درون آن را شکل می‌دهد. هرقدر نامحتمل است که یک فرد انسانی بخواهد به جای واسطه‌گری صرف خود را مرجع حقیقت کند، بخلاف آن، ساختار رسانه با سرعت به‌سوی بلعیدن واقعیت بیرونی حرکت می‌کند. رسانه قالبی ایجاد می‌کند که طی آن غزه می‌تواند تبدیل به نماد مظلومیت شود و همان رسانه حکم می‌کند که کسی درباره فجایع سودان حتی مطلع نباشد. رسانه از سودان نماد نمی‌سازد و از همین جهت کسی از فجایع سودان دردش نمی‌گیرد. ساختاری که نفوذ آن حتی احساسات پیشینی ما را متاثر می‌سازد به جهت شدت رئالیته‌ی آن باید در هر تصویری که فلسفه و علوم از زندگی و واقعیت ارائه می‌دهند دارای جایگاهی مشخص باشد و در هیچ گزارش معقولی از واقعیت از نقش این واسطه صرف نظر نشود. 📚 منبع نقل قول: روح تروریسم، ترجمه کامران برادران، ص۲۸ T.me/Bon_Yaad

  • چرا باید با خدا جنگید؟ به روایت کی‌یرکگور «نه! هر آن‌ کس که در جهان بزرگ بوده است فراموش نخواهد شد. اما هر کس به شیوۀ خویش و هر کس به قدر عظمت محبوب خویش بزرگ بوده است. زیرا آن‌کس که خویشتن را دوست داشت به واسطه خویشتن بزرگ شد، و آن‌کس که دیگران را دوست داشت به برکت ایثار خویش بزرگی یافت؛ اما آن کس که خدای را دوست داشت از همه بزرگ‌تر شد. یکایک آنان باید به یاد آورده شوند، اما هر کس به قدر توقع خویش بزرگی یافت. یکی با توقع امر ممکن بزرگی یافت و دیگری با توقع امر ابدی، اما آن‌کس که ناممکن را می خواست از همه بزرگ‌تر شد یکایک آنان باید به یاد آورده شوند اما هر کس به قدر عظمت آنچه با آن زور آزمایی می‌کرد بزرگی یافت زیرا آن‌کس که با جهان ستیز کرد با چیرگی بر جهان بزرگ شد و آن‌کس که با خویشتن نبرد کرد با چیرگی بر خویشتن بزرگ شد، اما آن‌کس که با خدا زور آزمایی کرد از همه بزرگتر بود. بدینگونه در جهان نزاع بود، انسان در برابر انسان یک تن در برابر هزار تن. اما آن‌کس که با خدا زور آزمایی میکرد از همه بزرگ‌تر بود. بدین گونه در جهان نزاع بود یکی به نیروی خویش بر همه چیز چیره شد، اما کسی بود که با بی قدرتی خویش بر خدا غلبه کرد. یکی با اعتماد به خویشتن همه چیز را به دست آورد و یکی، ایمن در قدرت خویش، همه چیز را فدا کرد، اما آن‌کس که به خدا ایمان داشت از همه بزرگ‌تر بود. یکی به واسطه قدرتش و یکی به واسطهٔ خردش و یکی به واسطهٔ امیدش و یکی به واسطه عشقش بزرگ بود؛ اما ابراهیم از همه بزرگ‌تر بود، بزرگ به دلیل قدرتش که قدرت آن بی قدرتی است، بزرگ به دلیل خردش که رمز آن دیوانگی است، بزرگ به دلیل امیدش که صورت آن جنون است، بزرگ به دلیل عشقش که نفرت از خویش است.» 📚 منبع: ترس و لرز، کی‌یرکگور، عبدالکریم رشیدیان، نشر نی، ص۴۱-۴۲ T.me/Bon_Yaad

  • قتل دانشجوی ۱۹ ساله دانشگاه تهران در منطقه کوی دانشگاه «می‌پرسید: چرا شعرت با ما از رویا سخن نمی‌گوید، از بردگان، از آتشفشان‌های سترگ زادبومت؟ بیایید و خون را در خیابان‌ها بنگرید بیایید و بنگرید خون را در خیابان‌ها، بیایید و بنگرید خون را در خیابان‌ها!» 📚 پابلو نرودا، سرود اعتراض، ص ۱۸۴

  • 10 февр. 2025 г.3752из nayj13

    ◾️خواست ِ سرگرمی در اغلب تظاهرات خود ، نتیجه ای ندارد جز : تخریب ِ آگاهی و تبدیل ِ دانستن به توهم دانایی . ◾️درست همان طور که یکی گرفتن بازیکنان فوتبال با توپ خطایی فاحش است ، یکی گرفتن ِ  سیرک سرگرمی ساز ِ فجر ( معجون ِ منزجر کننده ی بلاهت و وقاحت ) با رخدادی سینمایی نیز ابلهانه است .  یکی گرفتن ِ شبه سینمای جمهوری اسلامی با سینمای ایران نیز نوع دیگری از سطحی نگری . ◾️ بهرام بیضایی به سادگی و به شفافیت به منطق معوجِ رقابت و لیست سازی های کاذب نقادان و روزنامه نگاران اشاره کرده بود :  [ آیزنشتاین نمی‌توانست «سرگیجه» را بسازد و هیچکاک نمی‌توانست «پاترپانچالی» را. جان فورد نمی‌توانست «کتاب‌های پراسپرو» را بسازد و آنتونیونی نمی‌توانست «هفت سامورایی» را. برگمان نمی‌تواند جای یانچو و میزوگوچی را بگیرد، و حتی فلینی جای پازولینی را؛ و حتما درایر یا بونوئل نمی‌توانستند «آواز در باران» را بسازند؛ و من برای ادامهٔ زندگی به همهٔ این‌ها نیاز دارم؛ از ملی‌یس و گریفیث تا گرین‌اوی و آن‌ها که می‌آیند، هر که خطر کند . ] ▪️پس می توان گفت : جشنواره ها زمانی ارزش و اهمیت دارند که در کار تحلیل و بررسی فیلم ها و نسبت شان با چیستی سینما باشند ؛ بی نیاز به مجسمه و زرشک و نهنگ و پلنگ . فرقی هم نمیکند که اسکار و فجر باشد یا کن و ونیز . در غیر اینصورت با سیرک و سرگرمی و نمایش های بی مزه ای طرفیم که چهره های گوناگون را مطرح می کنند و بحث های بی ربط و عمیقن سیاست زدایانه یا سیاست زده . یک روز فراستی پور و یزدانی ِ کودن ، و شاید وقتی دیگر حتی بیضایی و تقوایی ! معرفی  چهره های چرک و یا مقبول برای حواس پرتی از گفتمان و نظمی تحمیلی و غیر قانونی که کارش کُند کردن و اخته کردن است . با جایزه ، با سحر و نوید و سید شهاب و نیکی ؛ با حذف سیستماتیک  تفکر و متفکر . و با حذف اندیشه به سینما که هیچ جدا از آزادی نیست و اینها تقلیلش می دهند به گپ های بی مزه ی دانشگاهی و ژورنالیستی . با اساتیدی خارج رفته و یا نرفته اما محترم و دانا . یک هفته الستی یک هفته بعد اصلانی . دو ماه بعد عقیقی . سال بعد تقویم به تناسب تقاضای کشتاری دیگر ، رِفرِش خواهد شد . نتیجه ؟ فیلمسازان و سینما بنویس هایی که سینمای پیشرو را در مُکری و سینمای سیاسی را رسول اُف تشخیص می دهند . یکی از یکی تکنیک زده تر و مفهوم زده تر . نتیجه : همچنان گداییِ مجوز . و جماعتی که با جشن امضاء و اکران و فرش یشمی و صورتی لاس می زَدُ اکنون با جنازه و شادخواری از لمس دستِ نامحرم و شیرینزبانی های فرزندان دیروز ِ صدا و سیما و فرزندان امروز اینستاگرام . البته که سطح اینها واکنش به رائفی پور و باقی پا اندازهای پفیوز پراکنده شده در فضای عوام پسند است . ◾️ همواره هنرمندان و ورزشکاران دو بازوی اصلی مشروعیت بخشی و تطهیر چهره ی حاکمیت اسلامی بوده اند . عاملان سرگرمی و نسيان . آبرو گرفتگان از جشنواره ی فجر . جشنی که ویترین شیک و پوک ناپاک ترین محفل فرهنگی و هنری چِل پنجاه سال اخیر است . پس خطای اصلی تفاوت قائل شدن میان پژمان جمشیدی و فراستی است . این دو یک تاج و تخت را لیس می زنند . صله و صدقه و باج خود را هم به دلار و دقیق دریافت می کنند . ◾️این جشنواره ی زجر : حبس و بند ِ زن در نقش ِ مکمل . بله بله بله . خجسته باد این پیروزی ! ✏️ ح . سام / زمستان ۱۴۰۳ #سینمای_مستقل_ایران #سینماتوگرافی #یادداشتها #زن_زندگی_آزادی @nayj13

  • «جشنواره فیلم پورن و ته‌مانده‌ی اصلاحات» تحول ساختار سرکوب توسط معلمان و اساتید استاد پیرمرد ۷۰ ساله‌ای‌ست که فکر می‌کند کناره‌گیری‌اش از ساختارها و جشنواره‌های فرمایشی، فرهنگ را در سیاهی جهل و انحطاط رها خواهد کرد. می‌تواند شاگرد بلافصل روسلینی باشد یا نمایندگی کذایی هایدگر در ایران. البته اسم بزرگان را به دوش کشیدن بیش از اینکه بیانگر کم و کیف تعلیم‌دیدگی باشد اسم رمزی است برای جمع کردن دانشجویان زیر پرچم خود. صادقانه‌اش این است که چیزی بیش از یک بازی قدرت در اینجا در کار نیست. محافظه‌کاری - که البته در اینجا بلامصداق است- اسم رمز دیگری است برای آنکه دانشجویان بابت وقیح‌ترین همکاری‌های جناب استاد با ساختار سرکوب بد به دل راه ندهند و از قضا استاد را شجاع‌مرد مظلومی بدانند که به ضوابط و ملاحظات دولتی تن میدهد تا بتواند دانشجویان را از نعمت حضور خود بهره‌مند سازد. استاد این نقش را آگاهانه بازی‌میکند. در این فریب دوطرفه چیزی بیش از تعلیم ریاکاری و نفاق به شاگردان در کار نیست. شاید حماقت استاد در این است که فکر می‌کند ساختار قدرت سرکوبگر را فریب داده است اما درواقع ساختار فشل قدرت در فانتزی‌ترین رویاهای خود نمی‌دیده است که روزی چنین شارلاتان‌هایی را بپرورد که آگاهانه دروغ‌گویی، ضعف و ریاکاری را به نسل بعدی شاگردان منتقل سازند. این مواجهه حقیرانه ته‌مانده‌ی سنت شکست خورده‌‌ای است که اصلاح طلبی ایرانی بنیان گذاشته است. محافظه‌کاری در جایی می‌تواند ممکن و مطلوب باشد که امکان تغییر و بهبودی واقعی در عین حفظ اصالت وجود داشته باشد. پفیوزهایی همچون داوری و فراستی با حضور خود در ساختار سرکوب تظاهر می‌کنند آن را از درون اصلاح و ضعیف می‌کنند اما سیستم به سادگی از این‌ افراد پیچیده‌ترین ابزار سرکوب و انفعال خود را می‌سازد: کسانی که آگاهانه و با کلیدواژه‌ی مصلحت شرافت خود را به ساختار موجود تقدیم می‌کنند. دانش‌جو هنگامی می‌‌تواند اولین لحظه‌های حریت و آزادی را تجربه کند که از این نفاق و ضعف دچار تهوع شود. به مرور زمان آشکار می‌شود که دانش عمیق و ناب استاد چیزی بیش از یک فرمالیسم توخالی نیست: ملغمه‌ای از اطلاعات انتزاعی. یک دلیل ساده این مسئله را توضیح می‌دهد: اصولا هر فعل انسانی که اصل اساسی آزادگی را نقض کند و تابع ملاحظات پوچ دولت بشود از هرگونه درون‌مایه‌ی حقیقی تهی‌است. دانش‌جو بدین ترتیب با این واقعیت انضمامی رو‌به‌رو می‌شود که دانش چیزی بیش از مجموعه داده‌ها و اطلاعات است. امروز منابع دانش برای همگان قابل رجوع و مطالعه است اما یک کشور با صرف این رجوع صاحب دانش ناب نمی‌شود و امکان خلق چیزی جدید نیز پیدا نمی‌کند. مثال دم دستی این موضوع را می‌توان در مقایسه چین و امریکا ملاحظه کرد. شجاعانه‌ترین کار پرهیز از هرگونه مشارکت در دستگاه سرکوب آزادی‌است. همکاری اساتید از این جهت اساسی‌ در حکم خیانت به آزادی خود و دیگران تفسیر می‌شود. هیچ چیز به اندازه حضور این‌ها به دستگاه موجود مشروعیت نمی‌بخشد و تیشه به ریشه‌ی افراد مستقل و آزاده‌ای که بیرون از نظم دیکته شده فعالیت می‌کنند نمی‌زند. پرهیز از هرگونه مشارکت و بی‌اعتبار کردن نظم دیکته‌شده، هرچه بیشتر آشکار می‌کند که نظمی جدید باید آفریده شود. نظمی که برآمده از اراده‌ی خود ما -یعنی فرهنگ- باشد. مسیر پیشرفت آزادی و متعین ساختن آن در زندگی از این نقطه آغاز می‌شود. «بن‌یاد»

  • видео или голосовое, без подписи

  • «جنون نوابغ» پیش می‌آید که هنر و فلسفه حامل یک دیوانگی خودخواسته‌ باشند. این دیوانگی می‌تواند سکوت نیچه را رقم بزند یا موسیقی شومان را. می‌تواند مرثیه‌ای الهی را با جان از بدن موتسارت بیرون بکشد و هگل را الکلی کند. جنون می‌تواند پاسخی منطقی به آن زندگی دهشتبار یا باشکوهی باشد که شخص آن‌را سرتاپا تجربه می‌کند. جنون نظم پیشینی و برساخته‌ی گذشته را می‌شکند و هنرمند نابغه با خلاقیت خود فرم خاص جدیدی را بر‌می‌سازد که لحن و روح او را در کالبد دارد. ویران کردن در فلسفه و هنر همواره به صورت اساسی رخ می‌دهد و این ویرانی که از بن‌یاد صورت می‌گیرد نیازمند نوعی دیوانگی است تا مرزهای از پیش پذیرفته باز شوند و مسیر جدیدی برملا گردد. با این وصف می‌توان این گزاره عجیب را تصدیق کرد: جنون برای نوابغ یک حالت طبیعی است با توجه به قراردادی بودن غالب اصطلاحاتی که جنون را با آن شرح می‌دهیم، نمی‌توان به قطع و دقیق مشخص کرد که جنون نوابغ از چه نوعی است. اما به نظر نمی‌رسد که این جنون ربطی به آنچه معمولا با نام اسکیزوفرنی می‌شناسیم ارتباطی داشته باشد چرا که بخلاف تصور رایج، سوژه‌های اسکیزوفرنیک معمولا در آزمون‌های روانشناختی عملکرد خوبی ندارند. به طور کلی به نظر می‌رسد جنون مشاهده شده در نوابغی همچون ونگوگ و ویرجینیا وولف بیشتر شبیه نوع روان‌پریشی شیدایی-افسردگی باشد. T.me/Bon_Yaad

  • بخلاف بازی تاج و تخت که روایتگر تاریخ بازی خوردن انسان در دست تقدیر بود، «خاندان اژدها» روایتی از مناسبات میان خدایان و پیامبران است. اژدها منشا جادو در جهان، و تارگرین‌ها در مقام خاندانی که جادو و امر الهی منحصر در قلمرو آن‌هاست. اژدها در اینجا نقش خدا را بازی می‌کند. اژدهاست که اژدهاسوار را برمی‌گزیند و اوست که صاحب اختیار است. در شرح این نگاه میبینیم که چگونه پیامبران وستروس در مقام تنها انسان‌های واقعا آزاد و بهره‌مند از قدرت الهی در زندگی خود به آشکارگی تمام نمونه پیروی از «اراده معطوف به قدرت» هستند و در موضع خود از تمام مردم وستروس گناهکارترند. شرافت اما همچنان در میانه انبوه خون و خشونت در ساده‌ترین رخدادها و محافظه‌کاری‌ها رقم می‌خورد. این چنین بود عشق وسریس به همسر و فرزندش. این شرافتِ حداقلی -اما خالص- کفه ترازو را برای شخصیت‌های دوست داشتنی‌ بیش از آن‌چه که در ظاهر به نظر می‌رسد سنگین می‌کند. بی‌جهت نیست که کتاب به شکل اثری تاریخی نوشته شده است؛ تاریخ ادیان همواره روایت انسان‌های ایدئالی بوده‌است که هیچ نسبتی جز پرستش با آنان جایز نیست. خاندان اژدها تاریخ شبه پست مدرنی است که پیامبران را در خلوتشان روایت می‌کند و در عین فانتزی بودن سعی می‌کند واقع‌گرا و صادق باشد.

  • видео или голосовое, без подписи

  • تراوت اصلا شناختی از سیاست‌مداران نداشت. آن‌ها در چشم تراوت شامپانزه‌های بی‌ریخت و هیجان زده‌ای بیش نبودند. یک بار داستانی درباره شامپانزه‌ای خوش‌بین نوشت که رئیس جمهور ایالات متحده شد. نام قصه‌اش را «درود بر فرمانده» گذاشته بود. شامپانزه کت پشمی کوچکی به رنگ آبی با دکمه های برنجی می‌پوشید که روی جیب جلوش آرم ریاست جمهوری آمریکا گلدوزی شده بود. هرجا که شامپانزه می‌رفت، دسته‌های موزیک آهنگ «درود بر فرمانده» را می‌نواختند. او عاشق این آهنگ بود و همین که آن را می‌شنید جست‌وخیز می‌کرد. 📚 صبحانه‌ی قهرمانان کورت ونه‌گات راضیه رحمانی نشر ققنوس ص۹۸

  • «منتظر اقداماتی ناخوشایند برای لجاجت مستمرتان باشید» نقد پادشاه؟ هرگز! کانت نه تنها شاه پروس را نقد نکرد بلکه همواره در نامه‌هایش خود را مطیع ترین چاکر و دستبوس اعلی‌‌حضرت عنوان کرد. برای کانت مهم بود که آزادی حداقلی‌‌اش را حفظ کند و جان خویش را از خطر دور بدارد. چنین رویکردی رقت‌‌انگیز و بزدلانه می‌نماید. آنچه مشهور است این است که کانت به انقلاب سیاسی اعتقاد چندانی نداشت و آن را مسیر ترور و بی‌قانونی می‌دانست. می‌توان تا همینجا بسنده کرد و کانت را پیر ترسو و محافظه‌کاری دانست که دغدغه‌ای جز حفظ جان خویش در سر نداشت. اما حتی یک پرسش ساده هم می‌تواند بساط این اتهام را برچیند: چه جای نگرانی داشت که برای چنین بنده مخلصی تهدیدی مستقیم از طرف پادشاه نازل شود و بساط لجاجت مستمر کانت را جمع کند؟ اصلا لجاجت کانت چه بود؟ کانت با فرمانی سلطنتی از هرگونه اظهار نظر درفتاد دین محروم شد و تدریس فلسفه دین او برای کلیه‌ی اساتید ممنوع اعلام شد. کانت تجسم چیزی بود که حکومت متعهد به نابودی آن شده بود و این اعلام جنگی سیاسی بود برای فرونشاندن آتش روشنگری که کانت در جایگاه پدر معنوی آن بود. کانت در نامه‌های خود ویلیام دوم را اعلی‌حضرت خطاب می‌کرد و همزمان در فلسفه خود هرگونه ولایت انسان بر دیگری را نفی می‌کرد. در فلسفه کانت هیچ نشانی از پادشاه نمی‌ماند و این فلسفه، حیات فکری آلمانی را زنده نگه می‌داشت. استراتژی کانت با کمترین صدای اضافی، مبارزه‌ یا سرپیچی‌ای رادیکال علیه صغارت انسان به صورتی اساسی بود. هدف مبارزه واضح بود: آزادی. بد نیست گاهی پیش از تحقیر روا داشتن به بزدلی کانت و امثاله به این امر فکر کنیم که با این حجم هیاهو و صدای رسانه‌ای تا چه حد برای گسترش آزادی و روشنگری موفق بوده‌ایم. آیا ابراز لخت خشم کفایت میکند؟ شاید! گاهی پس از سرکوبی طولانی نیاز است که خشم و احساس آزاد شود؛ چرا که اصلا همین «احساس» مورد سرکوب بوده است. اما در شرایط کنونی به نظر می‌رسد طنین فحش‌های ما در فضای رسانه صدای آزادی خودمان را خفه کرده است. یک نکته اساسی در اولین گام، اندیشیدن به شیوه‌های روشنگری در سطحی کاملا فردی است؛ یعنی توجه به وضعیت آشوبناک اطراف و ضرورت تامل در اینکه چگونه در جایگاه یک فرد قادر به ایجاد تغییر هستیم. T.me/Bon_Yaad

  • «پزشکیان و بلوبری هیل» «ریگان هرچه بیشتر اشتباه میکرد نزد مردم محبوب‌تر میشد. مردم به سادگی با این جنبه انسانی هم‌ذات‌پنداری می‌کردند. برلوسکونی استادانه این کار را انجام می‌داد. مردم نه رهبری بی‌عیب و نقص بل رهبری می‌خواهند که ضعف‌ها و حتی وقاحت‌هایی مثل خودشان داشته باشد. جایی تحلیلی جالب در مورد برلوسکونی خواندم: طبق این تحلیل برلوسکونی یک ایتالیایی معمولی بود، مثل بقیه مردم؛ میخواست بی‌بندوباری جنسی داشته باشد و از زیر مالیات‌ها در برود. ایتالیایی‌ها رئیس جمهوری دارند که تجسم و جلوه‌ی بی‌نظیرِ تصویرِ اسطوره‌ایِ یک ایتالیایی عامی است. مردم با برلوسکونی هم‌ذات‌پنداری می‌کردند و بنابراین او محبوب باقی می‌ماند. با وجود این، این ظاهرِ «آدمی معمولی مثل بقیه ما» نباید فریب‌مان بدهد. فیگور قدیمیِ رهبر ارباب‌منش و باوقار در حال رنگ باختن است. حتی پوتین هم درمورد تمایلاتش بسیار با احتیاط عمل می‌کند. چندی پیش، پوتین در یک مراسم خیریه پیانو نواخت و آهنگ بلوبری هیل را خواند. من درمورد این قضیه از دوستم که به پوتین نزدیک است پرس‌و‌جو کردم و او به من گفت که تمام این‌ها از پیش برنامه‌ریزی شده است، درست همانطور که او گاهی خود را عصبانی نشان می‌دهد و از کلمات بی‌ادبانه استفاده می‌کند. او می‌داند این کارها محبوبش می‌کند. چیزی در حال تغییر است؛ خصوصیاتی که رهبران سیاسی امروزه از خود نشان می‌دهند نیز بر این امر صحه می‌گذارد.» 📚 خواست ناممکن، ژیژک، ص ۶۱-۶۲ فارغ از اینکه پزشکیان ساده یا عوام‌فریب باشد، محبوبیت حداقلی او به عنوان رییس‌دولت نشان‌دهنده وضعیتی در فرهنگ است که ترجیح می‌دهد موجودی بسیار انسانی و ساده ببیند تا آن‌که ابرمردی با ژست دروغینِ مقاومت همراه با وعده نجات را در برابر خود ببیند. درفتاد شرایط تحقق این نگاه در فرهنگ ایران و تفاوت این بستر با فضای امریکایی تامل بیشتری لازم است. نباید در تطبیق وضعیت سیاسی اروپایی و آمریکایی با ایران عجله کرد. همه چیز ممکن است. نهاد و ساختار به معنای دقیق کلمه در آمریکا وجود دارد. در این میان وضعیت ایران به یک مجموعه پرت و پلا، انتزاعی و همواره نامتعین شبیه است که از هیچ نظمی پیروی نمی‌کند. از دل این بی‌نظمی است که پزشکیان همچون هندوانه‌ای دربسته ظاهر می‌شود که شناخت دقیقی از وضعیت او نمی‌توان داشت. او چقدر خودش است و تا کجا تظاهر می‌کند؟ هنوز به قطع چیزی نمی‌دانیم؛ هنوز احتمال ظهور معجزه هزاره سوم در ایران وجود دارد. T.me/Bon_Yaad

  • «شیکسپیر ماکیاوللی را بلعید» نام شیکسپیر طنینی عالم‌گیر دارد. چون همه جا حضور دارد. حضور دارد چون ماکیاوللی را بلعیده است و ماکیاوللی همه جا حضور دارد.   پدر ادبیات انگلیسی کسی نیست جز جفری چاوسر. اما ظاهرا این عنوان برای چاوسر به گوش فارسی‌زبان زار می‌زند. بی‌جهت نیست اگر بپرسیم چرا سایه شیکسپیر اینقدر برای ما عظیم است؟ چرا هولناک است؟ ماکیاوللیِ روباه‌صفت، دردانه انگلستان است: نخستین جایی که ماکیاوللی در بطن فرهنگ خوانده شد.  ماکیاوللی معاصر با شیکسپیر است. شیکسپیر تنها یک بار نام ماکیاوللی را در هنری ششم ذکر می‌کند اما به واقع اوست که روح ماکیاوللی را در صحنه‌های تئاترِ سرتاسر انگلستان احضار می‌‌کند. ریچارد سوم، هملت، هنری چهارم و لیدی مکبث. قدرت طلبی، نفاق و دورویی، عوام فریبی، قربانی کردن دین و اخلاقیات، خیانت به نوع انسان، یا همان ماکیاولیسم بر روی استِیْج. شیکسپیر ماکیاوللی را در انگلستان انضمامی می‌‌کند. آیا این یک تصادف است؟ هرگز دوران ماکیاولی با افول حکومت های محلی کوچک‌تر و ادغام آنها در حکومت‌هایی متکی به مشروعیت مردمی و تدبیر سیاسی همراه بود. شیکسپیر نیز در روزگار برچیده شدن سلطه پاپ و کلیسای روم در انگلستان، کشمکش های فرقه‌های مسیحی، افول حکومت مردانه خاندان تودور، آرامش حاصل از سیاست‌های ملکه الیزابت و دسیسه های اشراف چشم به جهان گشود؛ روزگار شکل گرفتن مفهوم دولت و ملت. دوران سلطنت درحال تمام شدن است. بوی فساد آن به مشام اهل کوچه و خیابان رسیده است. سلطنت دیرزمانی نیست که از جایگاه الهی و قدسی خود نزد مردم به فاسدترین و گناه‌آلوده‌ترین مرتبه سقوط کرده است. دیگر کسی عصای سیاست را مناسب دستان پادشاهی خداگون نمی‌داند. این مسئله هنوز هم برای انسان ایرانی در جریان است. شیکسپیر و ماکیاولی هردو نشانه به خودآگاهی رسیدن فرهنگ نسبت به فساد درونی ساختار استبدادی سلطنتی هستند. در ماکیاوللی این آگاهی هنوز به بطن فرهنگ و عموم مردم نرسیده بود که شیکسپیر آن را روی هوا از آن خود کرد.  انگار شیکسپیر برای گزارش وضع غم‌انگیز دوران نیاز به کلمه‌ای داشت و لکنت امانش را بریده بود. خیابانی در لندن، غریو شیپورها، ماکیاوللیِ قاتل به صحنه وارد می‌شود.

  • 21 июл. 2024 г.4783из neyrang

    هرگز نمی‌توان گفت فلسفه باید از حیث روش مطابق با علوم دقیق جهت‌گیری کند و کارِ انجام‌شده در علوم دقیق را فقط به‌پیش ببرد و به‌پایان برساند. فلسفه، در مقایسه با تمام شناخت طبیعی، در بُعدی نو نهشته است و در تناظر با این بُعد نو، روشی نو وجود دارد که با روش ‌طبیعی در تضاد است. هرکس این را انکار کند، کلِ لایهٔ مسائلِ مختص به نقدِ شناخت را نفهمیده و از این رو نفهمیده است که فلسفه درحقیقت چه می‌خواهد و باید بخواهد. -ادموند هوسرل / ایدهٔ پدیدارشناسی @Neyrang

  • «انسان آشغال است» درفتاد ساموئل بکت بکت آنقدر حفر میکند تا روان سوراخ شود. تا بالاخره هستی چرکینی از آن بیرون بجهد. بس نمی‌کند‌‌، ادامه می‌دهد و همین کمدی او را می‌سازد. تا شاید معلوم شود انسان چجور آشغالی است. وقتی تا این حد در انسان فرو بروی همه چیز همزمان خنده دار و بسیار غم‌انگیز به نظر میرسد. آنچه ژیژک درباره بکت می‌گوید نیز دوگانه‌ای چنین دارد: کسی از بکت انتزاعی تر نمی‌نویسد و هیچکس تا حد او انضمامی نبوده است. او با انتزاعیتش مقابل مارکس قرار می‌گیرد و همزمان از او انقلابی‌تر می‌شود. مراد فرهادپور نیز درمقایسه بکت با چاپلین به کامیابی بکت از ناکامی‌هایش اشاره میکند. اینکه مهارت بکت از دل ناتوانی‌اش است که ظاهر می‌شود. این دوگانه‌‌های حذف‌ناشدنی، که بکت را همچون استخوانی در گلو، هضم ناشدنی نگاه میدارند. همانطور که پیشتر اشاره شد، انتزاعی بودن بکت حامل این معنای ساده‌لوحانه نیست که او در گوشه‌ای برای خودش می‌نویسد و بس. بکت گوشه‌های هر انسانی را لخت می‌کند و همین است که سیر افکار انتزاعی او تا این حد عریان کننده‌ سکوت من و شماست. او همچون دکارت "می‌اندیشم" را در مقام یک کنش، بن‌یاد هستی انسان می‌دانست. اما بکت خوشبینی دکارت قرن هفدهمی به انسان را ندارد. او به سفر در افکار ادامه می‌‌دهد تا مبادا لحظه‌ای بمیرد. اما در جریان همین حرکت است که معلوم می‌شود این آشغالی که دارد فکر می‌کند و انتظار مرگ را می‌کشد هم  خیلی فرقی با مرده ندارد. جریان کلمات بی آنکه چیزی گفته شود و سیر افکار بی آنکه چیزی تا آخر بیان شود، در بکت گویای این است که بخلاف آثار ادبی پیش از او قرار نیست اثر را حتما با تامل کلمه به کلمه بخوانید، همینکه با آن هم‌راه شوید کفایت می‌کند. T.me/Bon_Yaad

  • «خدمت فروید به دین» پل ریکور در کتاب خودش فروید رو در مقام آموزگار شبهه معرفی میکنه. واقعیت امر هم اینه که مواجهه با فروید انگار همیشه جنبه‌ای شبهه‌ناک برای آدما داره. از مواجهه روانشناس‌های امروزه با فروید که بسیار با دیده تردید بهش نگاه میکنن بگیر تا مواجهه دین داران با فروید. اما داستان فروید با دین داران داستان عجیب‌تریه و از قضا ربط بیشتری هم به کلمه‌ی شبهه داره. فروید تصریح میکنه که به هیچ وجه به دنبال نفی دین و دین داری نیست، اما کاوشی که در توضیح مکانیسم اثرگذاری و دووم آوردن دین در عالم انسانی میکنه نتیجه‌اش عملا به این نقطه میرسه که بگیم وابستگی به دین نشانه یک جور صغارت و طفولیته و انسان مدرن بالاخره باید با گسترش فرهنگ امروز بتونه با صداقت کامل با واقعیت مواجه بشه. دیگه نمی‌شه پشت دین قایم شد. حتی اگر واقعیت -برخلاف دین- از آدم یک عنصر بی‌اندازه تنها و نزدیک به هیچ (در مقابل کیهان) بسازه. زخمی که فروید ازش پرده برداری می‌کنه انگار باعث میشه ساز و کار سرکوب دین هم بی‌اثر بشه. چون به نحوی میشه گفت دین رمزگشایی شده و دیگه یک راز متعالی در دل خودش قایم نکرده. این رمزگشایی شیطنت آمیز چیزیه که ظاهراً خیلی مورد توجه سینمای لارس فون تریه واقع شده و در آثار روانشناختی خودش با مفاهیم و اسامی دینی بازی‌های عجیبی می‌کنه. فروید اما چشمکی هم به دین می‌زنه که نشون میده مواجهه‌ی خودش هم با دین مواجهه صادقانه‌ایه. برای فروید کاوش در دین هنوز هم مسئله است چون تک تک گزاره‌ها و امور دینی قابلیت این رو دارن که از امیال و نیازهای ما در سطح عمیقی از آگاهی انسانی‌مون پرده برداری کنن. به یک معنی فروید دین رو از تمام معنای قدسی و انتزاعی خودش خالی میکنه تا امکان مواجهه‌ای عقلانی و انضمامی با اون فراهم بشه. مثل همون کاری که دقیقا هر فیلسوفی با دین میکنه. یکی از دلایل اصلی دوام طولانی مدت دین در آثار مختلف فروید اینه که بخلاف ظاهر امر که انگار دین داره میل آدمارو سرکوب میکنه، بلکه اتفاقا بیشتر از هرچیز دیگه ای از میل ما نشات گرفته. ما نسبت به میلمون آگاهی درستی نداریم و بررسی دین میتونه آگاهی نسبتا بی تعارفی رو از خودمون بهمون بده. بنابراین مواجهه با دین کمک میکنه بر جنبه غیرعقلانی‌مون که شاید بر جنبه عقلانی‌مون برتری داشته باشه غلبه کنیم. فروید در رساله آینده یک خیال بیش از هرچیز علیه استفاده ابزاری از دین برای اخلاقی‌تر شدن آدما انتقاد میکنه و این نوع مواجهه رو کودکانه و غیرواقع‌گرا جلوه میده. صراحتا میگه اگر هدف دین اخلاقی‌تر شدن ما بوده، با مشاهده وضع اسف بار زندگی و اخلاق در دوران های مختلف باید گفت خود این یه گل به خودی برای دین محسوب میشه. اینطور نتیجه میگیره که بهتره به پژوهش در دین با رویکردی غیرایدئولوژیک ادامه بدیم و از دین دستاویزی برای اهداف خودمون درست نکنیم. برداشتی از 📚 رساله آینده یک خیال، فروید، ابراهیم رنجبر، نشر نگاه برای نمونه نگاه کنید به صفحات ۱۹, ۳۳, ۶۱ T.me/Bon_Yaad

بن‌یاد (فلسفه و فرهنگ) — tgindex