شعرِ بی پایان - « سینماشعر »
Статистикаشاعر همه چیز است، هشیار و ناهشیار، فیلسوف و کودک، سازنده و عاطفی ⬜ «دائو» برای همه فصول : https://t.me/vasazi/5003 ⬜ فلاکتِ انسان تنها از یک چیز ناشی میشود و آن اینکه نمیتواند با آرامش در یک اتاق بماند ⬜ هیچ چیز از زندگی نمیدانم مگر از طریقِ سینما
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 34
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Дети
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 27
- 1/48двое суток
- 30
- 1/72трое суток
- 33
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بیست و سوم مرداد سالروز اعلام تجزیه بحرین از ایران است. این مستند با طرح زمینه افول تدریجی امپراتوری بریتانیای نسبتا! کبیر پس از جنگ جهانی دوم، رسمیت بخشیدن به جدایی بحرین از ایران را به عنوان جزئی از نظمِ استعماریِ پیافکنده شده توسط انگلستان، پیش از خروج کاملش از خلیج فارس در آغاز دهه پنجاه خورشیدی به حساب میآورد. مستند «داستان یک جدایی» با انعکاس زمزمههایی که از درونِ دولت برای اقدام نظامی جهت ممانعت از جدایی بحرین از ایران شکل گرفته بود، مواجهه محمدرضا پهلوی با این موضوع و تصمیم نهایی او برای معامله بحرین با جزایر سهگانه (تنب بزرگ، تنب کوچک و بوموسی) را روایت میکند. تصمیمی که نهایتا با روکش حضور نماینده سازمان ملل، نه با انتخابات و نظرسنجیِ عمومی بلکه طی یک نظرخواهی فرمالیته از چند خانواده گزینش شده در جزیره بحرین اجرایی گشت و واقعه جدایی بحرین از ایران را رسمیت بخشید. در سال ۱۳۵۰ ، ایران نخستین کشوری بود که جدایی بحرین را به رسمیت شناخت! داریوش فروهر ( از اعضای حزب ملت ایران) در اعتراض به جدایی بحرین از ایران، دوسال در زندان محمدرضا پالانی معروف به محمدرضا پهلوی به سر برد. به جرم وطنپرستی که مترادف با مراقبت و نگهداری از ایران است. مستند «داستان یک جدایی» کارگردان: احمد شفیعی محصول: ایران زمان: هشتاد و دو دقیقه حجم: پانصد و هفتاد و دو مگابایت کیفیت: 720p @vasazi
وطنفروشی آشکار پهلویها ایران را ساختند! تجزیه ایران استقبال محمدرضا پهلوی از امیر بحرین شیخ عیسی بن سلمان آل خلیفه در تهران در صفحاتی مثلِ حافظه تاریخی چیزی از تناقضات پهلویها و استعمار و جنایتهای اسرائیل و آمریکا نمیبینیم. مردم ایران حافظه تاریخی دارند. بحرین پاره جدا شده ایران همان جایی است که از آن جا تروریستهای آمریکایی ، مدرسه میناب را زدند. ۲۳ مرداد یا ۲۳ اَمُرداد سالروزِ خیانت محمدرضا شاه پهلوی در جدایی بحرین از ایران @vasazi
شاهکارِ سکوت دوست داشتنِ برخی آثارِ ادبی-هنری و سینمایی به تجربه زیستی ما برمیگردد. چقدر با رمان و فیلم مردی که خواب است اثر ژرژ پرک احساس نزدیکی میکنم. یکبار فرزاد موتمن ( فیلمساز و از دوستدارانِ سینمای ژان لوک گُدار) در سخنرانی در موزه هنرهای معاصر در روزِ نمایش فیلم " دسته جداگانه" از گدار میگفت: قسمتِ رقصِ سه نفره این فیلم مهمترین پلانِ تاریخِ سینماست. آنقدر مهم است که وصیت میکنم منو با این پلانِ رقص در قبر بزارند! حال، من در برابرِ رمان و فیلم مردی که خواب است، میگویم یک تجربه زندگی روزمره مثلِ دائوست. تصاویرِ رمان و فیلم مردی که خواب است پاک نشدنیست. رمان "مردی که خواب است" از ژرژ پرک؛ غرق شدن در سکوتِ وجود رمانِ شاعرانه پرک، اثری است که خواننده را به سفری درونی و گاه تلخ دعوت میکند. این رمان، داستانِ مردی جوان است که تصمیم میگیرد از جهانِ اطرافش، از مشارکت در زندگی، و از هرگونه «کنش»، فاصله بگیرد. او در آپارتمانِ دانشجوییاش در پاریس، به تماشاگری محض تبدیل میشود؛ راویِ داستان، کسی است که «خودش را در سکوتِ محض غرق میکند.» - سبکِ روایی: پرک در این اثر، همانندِ بسیاری از کارهایِ دیگرش، از تکنیکهایِ رواییِ خلاقانه استفاده میکند. روایتِ اول شخص (یا بهتر بگوییم، حتا دوم شخص خطاب به خود)، حسِ غوطهوریِ عمیق در ذهنِ شخصیت اصلی را فراهم میآورد. جملاتِ او، گاه ریتمیک و تکراری، شبیه به زمزمهای درونی، حسِ دلزدگی، بیتفاوتی، و در عین حال، جستجویِ ناخودآگاه برایِ معنا را منتقل میکنند. - مفاهیمِ کلیدی: «بیگانگی»، «انزوایِ خودخواسته»، «بیعملیِ وجودی»، و «تأمل در ماهیتِ زندگیِ شهری» از مضامینِ اصلیِ این کتاب هستند. شخصیتِ اصلی، نه از سرِ ناچاری، بلکه از سرِ انتخاب، «خوابیدن» را به «بیدار بودن» و «تماشا کردن» را به «عمل کردن» ترجیح میدهد. این «خواب»، نه به معنایِ فیزیکی، بلکه به معنایِ «خوابِ روحی» و «فرار از بارِ هستی» است. - حسِ سکون و سکوت: نویسنده با توصیفِ دقیقِ محیطِ آپارتمان، صدایِ خیابان از دور، و حالاتِ درونیِ شخصیت، فضایی از سکونِ غالب و سکوتِ مطلق را خلق میکند. این سکوت، نه آرامشبخش، بلکه گاه سنگین و نفسگیر است؛ همان «سکوتِ میانِ دو حرف» یا «فضایِ خالی» که در بحثهایِ قبلیِ خود به آن اشاره کردیم، اما این بار در مقیاسِ فردی و وجودی. فیلم "مردی که خواب است" (Un homme qui dort): تجسمِ بصریِ انزوا فیلمِ ساخته شده بر اساسِ این رمان، به کارگردانیِ برنارد کِیسان، یکی از بهترین اقتباسهایِ سینمایی است که توانسته جوهرِ اصلیِ یک اثرِ ادبی را به تصویر بکشد. - ترجمهیِ سینمایی: فیلم با استفاده از روایتِ دوم شخص (که توسطِ خودِ بازیگرِ نقشِ اصلی، ژاک اسپیسر، خوانده میشود) و تصاویرِ سیاه و سفیدِ خیرهکننده، حسِ انزوا و بیگانگیِ رمان را به زیبایی به تصویر میکشد. فیلم، «دیدن» و «تأمل» را به جایِ «روایتِ خطی» نشسته است. - شاهکارِ سکوت: فیلم در انتقالِ حسِ «سکون و سکوت» استادانه عمل میکند. فضاهایِ شهریِ پاریس، آپارتمانِ شخصیت، و حتا نگاهِ خیرهیِ او، همگی به این حسِ عمیقِ تنهایی و انفعال دامن میزنند. این سکوت، نه تنها در روایت، بلکه در پلانها، موسیقیِ متن (که اغلب مینیمال است) و تدوین نیز حس میشود. - تصویرِ «مردی که خواب است»: فیلم، بینندهیِ خود را به درونِ ذهنِ شخصیت میبرد و اجازه میدهد تا شاهدِ «خوابِ ارادی» او، «فرارِ او از زندگی» و «تلاشِ او برایِ دیدنِ جهان بدونِ قضاوت و مشارکت» باشیم. هر دو اثر ( رمان و فیلم اقتباسی)، «آینههایی» هستند در برابرِ ابعادِ پنهانِ وجودِ انسان؛ ابعادی که گاه با سکوت، انزوا و تأملِ زیاد همراهند. لذت بردن از این آثار، گواهِ آمادگیِ شما برایِ درکِ لایههایِ عمیقترِ هستی و زیباییِ نهفته در «سکون» و «فاصلهیِ آگاهانه» است. این یک تجربهیِ هنریِ فوقالعاده است که کمتر اثری میتواند چنین قدرتمند آن را منتقل کند. #امیر_قاضیپور #سینماشعر @vasazi
دوستدخترها و دوستپسرها و نقش بازی کردن ما آدمها در طولِ شبانهروز در حالِ نقش بازی کردن هستیم. وانمود میکنیم تظاهر میکنیم. و همدیگر را فریب میدهیم. کلی حسرت، خشم و کینه تولید میکنیم. حال، سریالی بنام gossip girl موضوعش همین بازی دادن و فریب آدمها…
▪️▫️ گرما به شکلی که گاز میگیرد شعرخوانی امیر قاضی پور شهرکتاب راه . تیرماه ۱۴۰۲ @ghazipooramir @vasazi
▪️▫️ گرما به شکلی که گاز میگیرد شعرخوانی امیر قاضی پور شهرکتاب راه . تیرماه ۱۴۰۲ @ghazipooramir @vasazi
برای درکِ ایرانیان، باید فراتر ازِ اخبارِ سیاسی، به «زیباییشناسیِ زبان» آنها نفوذ کرد. فارسی زبانِ «احساسِ عمیق و منطقِ لطیف» است. شرقشناس فرانسوی که ایران را مانند یک «کتابِ شعر و فلسفه» میدید ایران و شرقشناسِ فرانسوی هانری کربن اگر بخواهیم "هانری کربن" را در میانِ شرقشناسانِ فرانسوی جایگذاری کنیم، او را باید در کنارِ متخصصانِ زبان، ادبیات و فرهنگِ شرق قرار داد. برخلافِ مورخانی مانند رنه گروسه که بر «جریانهایِ قدرت و سیاست» تمرکز داشتند، نگاهِ کربن بیشتر به سوی «روحِ زبان»، «ظرافتهایِ ادبی» و «ساختارِ فکریِ مردمِ شرق» معطوف بود. دیدگاهِ او درباره ایران، نگاهی «انسانشناسانه و زبانشناسانه» است. او ایران را از دریچهیِ کلمات و متونِ ادبی میدید و معتقد بود که برای درکِ حقیقتِ یک ملت، باید به «نحو» و «ادبیاتِ» آنها نفوذ کرد. در ادامه، تحلیلِ مفصلِ دیدگاههای او را در سه محور ارائه میدهم: ۱. زبان؛ کلیدِ ورود به روانِ ایرانی کربن معتقد بود که زبانِ فارسی، تنها یک ابزارِ ارتباطی نیست، بلکه یک «مخزنِ فلسفی» است. از نظر او، ساختارِ زبانِ فارسی و غنایِ واژگانیِ آن، نشاندهندهیِ نوعی نگاهِ خاص به هستی و جهان است. او بر این باور بود که برای درکِ ایرانیان، باید فراتر ازِ اخبارِ سیاسی، به «زیباییشناسیِ زبان» آنها نفوذ کرد. از دیدگاهِ او، فارسی زبانِ «احساسِ عمیق و منطقِ لطیف» است. ۲. ایران؛ تلاقیِ عقلانیت و عرفان یکی از ظرافتهایِ تحلیلِ کربن، توجهِ او به این نکته بود که در فرهنگِ ایرانی، میانِ «عقل» و «عرفان» یک جداییِ مطلق وجود ندارد. او در بررسیهایِ خود نشان میدهد که چگونه ایرانیان توانستهاند مفاهیمِ پیچیدهیِ منطقی را در قالبِ اشعارِ عرفانی و لطیف بیان کنند. او ایران را فرهنگی میدانست که در آن، «دانش با زیبایی در هم آمیخته است». ۳. نگاه به ایرانیان؛ ملتی با حافظهیِ زنده کربن در نوشتههایِ خود، ایرانیان را مردمی میدانست که دارایِ «حافظهیِ فرهنگیِ بسیار قدرتمندی» هستند. او معتقد بود که ایرانیان، حتا در سختترین دورانهایِ تاریخی، توانستهاند با حفظِ میراثِ ادبی و زبانیِ خود، هویتِ خود را از نابودی نجات دهند. از نظر او، این «پایداریِ فرهنگی» ویژگیِ متمایزکنندهیِ ایرانیان از سایرِ اقوامِ منطقه بود. --- نمونههایی از دیدگاهها و جملات (با بازسازیِ معنایی از فضایِ نوشتههایِ او) از آنجایی که آثارِ کربن عمدتاً در قالبِ مقالاتِ تخصصیِ زبانشناسی و ادبیاتِ شرقی در مجلاتِ فرانسوی منتشر شده است، جملاتِ او بیشتر در قالبِ تحلیلهایِ ساختاری است. در اینجا، جوهرِ کلامِ او را در قالبِ جملاتی که بازتابدهندهیِ نگاهِ اوست، میآورم: یک. در موردِ پیوندِ زبان و روح: "زبانِ فارسی، تنها مجموعهای از کلمات نیست؛ بلکه بازتابی است از نظمِ درونی و احساساتِ پنهانِ ملتی که جهان را از دریچهیِ زیبایی میبیند." (اشاره به اینکه زبان، آینه تمامنمایِ روانِ ملت است) دو. در موردِ اهمیتِ ادبیات برایِ شرقشناسان: "هر کس بخواهد حقیقتِ شرق را بشناسد، نباید به جنگها و نقشههایِ سیاسی بنگرند، بلکه باید در میانِ واژگانِ شاعرانِ آن، به جستجویِ حقیقت بروند." (اشاره به اولویتِ ادبیات بر سیاست در شناختِ فرهنگ) سه. در موردِ ماهیتِ فرهنگِ ایرانی: "ایرانیان، مهارِ تمدن را در کلماتِ خود نگه داشتهاند؛ جایی که سیاست شکست میخورد، ادبیاتِ آنها هویت را حفظ میکند." (اشاره به قدرتِ نرمِ و ماندگاریِ فرهنگِ ایران) شرقشناسان اگر رنه گروسه ایران را مانند یک «نقشهیِ استراتژیک و سیاسی» میدید که جریانهایِ جهان را مدیریت میکند، هانری کربن ایران را مانند یک «کتابِ شعر و فلسفه» میدید که باید با دقت و ظرافتِ کلمه، خوانده شود تا معنایِ واقعیِ آن آشکار گردد. @vasazi
از افاضات خرازی: ۵۰ هزار حزباللهی بریزند خیابانها و بیحجابها را بکشند و نیروهای دولتی را ناکار کنند! 🔹محمدباقر خرازی میگوید اگر ۵۰ هزار حزباللهی در خیابانها، بیحجابها را بزنند و در صورت مقاومت بکشند، مشکل بیحجابی حل میشود. 🔹او میگوید اگر دولت هم مقابل این نیروها ایستاد، ماموران دولتی را هم باید کشت! 🔹خرازی این را هم میگوید که لازمه اجرای طرح او، داشتن ۵۰۰ هزار نیروی حزباللهی است که هر وقت گفته شد به سمت تهران حرکت کنند. ابطحی: حرفهای باقرخرازی عادیسازی افراطیگری نیست، افتتاح شعبه رسمی حکومت اسلامی داعش است. حرفهایش به خاطر: نسبت خانوادگی به علت رودربایستی سیستمهای قضایی و امنیتی به خاطر شرایط جنگی و باور مردم از حملات مستقیم آمریکا و اسرائیل و براندازان تلختر و حتی خطرناکتر است. احمد زیدآبادی: خرازی دستور قتل و کشتار شهروندان و اشغال دوایر دولتی داده! چرا بازداشت نمیشود؟ ما گمان کرده بودیم پاکی در دست نخوردگی است، پاکی در بیحرکتی است، در بیآزمایشی است، در زندانی از اصول و شرع است. حال آنکه پاکی به دست میآید و سخت است بپذیریم که خود بخود وجود دارد. □ فریدون رهنما @vasazi
ادامه نوشته از پست قبل ۳. پیوندِ «بدن» با «جهان» در شعرهای امیر قاضی پور، ارجاعاتی به اعضای بدن دیده میشود: انگشتها، لثهها، بازوها، لرزه، چشمها. او جهان را از طریقِ بدن تجربه میکند. جهان برای او یک امرِ ذهنیِ صِرف نیست؛ بلکه چیزی است که در لثه یا بازو احساس میشود. ۴. شاعرِ لایههایِ پنهان (نه مخاطبپسندِ سطحی) قاضیپور شاعری نیست که بخواهد با کلماتِ رمانتیک و کلیشهای دلبری کند. او مخاطب را به چالش میکشد. شعرهایش نیاز به «دوبار خوانی» دارند. سبک او به سینمایِ مدرن و نقاشیهایِ آبستره نزدیکتر است تا ادبیاتِ سنتی. ۵. تقابلِ «ایستادن» و «افتادن» یک تمِ تکرار شونده در کارهایش وجود دارد: تلاش برای پایداری (نشستن، برپا بودن) در جهانی که مدام در حالِ فروریختن، لرزیدن و افتادن است. --- امیر قاضیپور شاعری است با «امضای شخصی». او زبانِ خاصِ خودش را پیدا کرده و از بیانِ مستقیم پرهیز میکند. اگرچه گاهی ابهامِ شعرهایش زیاد میشود، اما قدرتِ تصویرسازیاش (بهخصوص در ترکیبِ اشیاءِ روزمره با مفاهیمِ ابدی) او را به شاعری تأملبرانگیز و جدی در فضای شعر معاصر تبدیل میکند. او شاعری است برای کسانی که دوست دارند در شعر، به دنبالِ «کشف» بگردند، نه فقط «تأییدِ احساساتِ قبلی». ✍ نوشته(خوانش شعر ، نقد و بِهگُزینی): فرهاد فروهر @vasazi
سطر به سطرِ یک شعر خوانش یک شعر همراه با ارزشیابی شعری از امیر قاضیپور : وقتی با خودم قرار گذاشتم در شهرِ سیلویا بر افتادنِ چشمها و درختها تابیده بود بنفشها و سنگ فرشها سکهای بود بخارِ سرِ همه از استخوانهای خشک نبود بر بندِ رخت آویزان شده/ساعتی بر فراموشی حکم رانی شاتوتها و تابها و زنها و دخترا و سر برداشتن از لبا سبزتر از بازوهای نه داشته به چیزی سنگین این-از تو پریدم در کدام غیبت حاضر تو ردپای تاریخی میل به نشستن در یک مکان مشاهده یِ رسوخِ نیروها و ردپاهای تاریخ میل به ناحیه گرایی همه باید از همه لهجهشان بُگریزنند بزنند به دیواره تاریخ تمام ناپذیر از دست همه یِ آن شکنجهها دیواری-چروکی نبود کافهای بی هوا با مشتریانش در هم نمیپیچید و میل به نشستن در یک مکان ارزشیابی شعرِ امیر قاضیپور برویم سراغ بخش جذابِ «نمرهدهی» و بعد هم جمعبندی نهایی درباره جهانِ شعری «امیر قاضیپور». --- ۱) تحلیل سطر به سطر با نمرهی قوت این نمرهدهی بر اساس ساخت تصویر، تازگیِ زبان و میزانِ انتقالِ معنایِ شاعرانه انجام شده است: | سطر | نمرهی قوت (از ۱۰) | دلیل نمره | وقتی با خودم قرار گذاشتم در شهرِ سیلویا | ۸ | ورودِ هوشمندانه؛ ساختنِ یک جغرافیا فراتر از نقشهها. | | بر افتادنِ چشمها و درختها | ۹ | عالی؛ پیوند زدنِ سقوطِ ادراک (چشم) با سقوطِ ریشه (درخت). | | تابیده بود بنفشها و سنگ فرشها سکهای بود | ۷.۵ | تصویرسازی خوب، اما قیدِ «بنفشها» کمی در کلیتِ شعر رها شده است. | | بخارِ سرِ همه از استخوانهای خشک نبود | ۷| نوآورانه اما کمی کدر (تاریک)؛ معنا در لایههای پنهان مانده. | | بر بندِ رخت آویزان شده/ساعتی بر فراموشی | ۱۰ | اوجِ خلاقیت؛ نمایشِ تصویریِ «زمانِ معلق» و «فراموشی». شاهبیتِ تصویری! | |حکم رانی شاتوتها و تابها و زنها و دخترا | ۶.۵ | کمی شبیه به فهرستنویسی؛ موسیقی خوبی دارد اما در مقایسه با سطر قبل، کششِ کمتری دارد. | | و سر برداشتن از لبا | ۶ | این نمره به دلیل ابهامِ نحوی (یا املایی) است که ارتباط را کمی گسسته میکند. | | سبزتر از بازوهای نه داشته به چیزی سنگین | ۸ | یک پارادوکسِ عمیق؛ سبزی (امید) در برابرِ ناداشتهها و سنگینی. | | این-از تو پریدم | ۸.۵ | ایجازِ درخشان! بریدن از دیگری با یک پرشِ زبانی. | | در کدام غیبت حاضر | ۹.۵ | اوجِ اندیشه؛ بازیِ درخشان با مفاد غیبت و حضور. بسیار فیلسوفانه. | | تو ردپای تاریخی | ۹ | تبدیلِ مخاطبِ شخصی به یک «رخداد». پیوندِ فرد با کل. | | میل به نشستن در یک مکان |۹ | لنگرِ شعر؛ بیانگرِ یک خواستِ بدوی و عمیق انسانی. | | مشاهده یِ رسوخِ نیروها / و ردپاهای تاریخ | ۸ | نگاهِ جامعهشناختی به جهان؛ شعر را از حالتِ انتزاعی خارج میکند. | |میل به ناحیه گرایی | ۷.۵ | استفاده از واژهای تخصصی در شعر؛ ریسکپذیر اما موفق. | | همه باید از همه لهجهشان بُگریزنند |۹ | تکاندهنده؛ نقدِ حذفِ هویت و تلاش برای همرنگ شدن. | | بزنند به دیواره تاریخ |۸.۵ | به جای «دروازه» از «دیواره» استفاده کرده؛ یعنی تاریخ بنبست است. | | تمام ناپذیر از دست همه یِ آن شکنجهها | ۷.۵ | رنجِ بیپایان؛ تصویر مشخصی نمیدهد اما حس را منتقل میکند. | | دیواری-چروکی نبود | ۷ | کمی گنگ است، اما حسِ فرسودگی را با واژهی «چروک» خوب ساخته. | | کافهای بی هوا با مشتریانش در هم نمیپیچید | ۸ | فضاسازیِ عالی از انجماد و اتمسفرِ خفقانآورِ مدرن. | | و میل به نشستن در یک مکان | ۹ | تکراری که در پایان، مثل یک «آه» یا «اصرار» عمل میکند. | --- ۲) جمعبندی سبک کلی «امیر قاضیپور» (بر اساس سه اثری که از او خواندم) با بررسی شعرهای امیر قاضیپور در ، میتوان ویژگیهایِ سبکشناختیِ این شاعر را در این موارد خلاصه کرد: ۱. سوررئالیسمِ وجودی او اشیاء و مفاهیم را از جایِ اصلیشان برمیدارد و در کنارِ هم میچیند (مثل ماهی در لثه، یا ساعت روی بندِ رخت). اما هدفش فقط بازی نیست؛ او میخواهد اضطرابِ وجودی و تنشِ میانِ انسان و تاریخ را نشان دهد. ۲. زبانِ «مکث» و «گسست» در شعرهای او، فاصلهها و جابجاییهایِ نحوی نقشِ کلیدی دارند. او به جایِ رودهدرازی، با «بریدگی» حرف میزند. این نشان میدهد که او شاعری است که به سکوت به اندازهی کلمه احترام میگذارد. ادامه نوشته در پست بعد 👇 @vasazi
تنها دائو را میفهمند. آنها گسستههای خود را پیوسته میکنند و کشاکشها را به کناری مینهند. دو تنی که یکتا باشند به یکِ دائو میمانَد. نوشته: ری گریگ از کتاب : دائوِ رابطهها فارسیی : ع.پاشایی @vasazi
واژگانِ شاعران "هر کس بخواهد حقیقتِ شرق را بشناسد، نباید به جنگها و نقشههایِ سیاسی بنگرند، بلکه باید در میانِ واژگانِ شاعرانِ آن، به جستجویِ حقیقت بروند." (اشاره به اولویتِ ادبیات بر سیاست در شناختِ فرهنگ) ایرانیان، حتا در سختترین دورانهایِ تاریخی، توانستهاند با حفظِ میراثِ ادبی و زبانیِ خود، هویتِ خود را از نابودی نجات دهند. این «پایداریِ فرهنگی» ویژگیِ متمایزکنندهیِ ایرانیان از سایرِ اقوامِ منطقه است. نگاه به ایرانیان؛ ملتی با حافظهیِ زنده جملات بالا از هانری کربن، شرقشناس فقید فرانسوی است. @vasazi
ایران مرکزِ اثرگذاری رنه گروسه (René Grousset)، مورخ و شرقشناس بلندآوازهی فرانسوی، نگاهی بسیار ویژه، ستایشآمیز و در عین حال «تاریخمحور» به ایران داشت. برخلاف بسیاری از شرقشناسانِ کلاسیک که ایران را صرفاً پیوندگاهی میانِ شرق و غرب میدیدند، گروسه ایران را به عنوان یک «نیرویِ محرکهی تاریخِ جهان» و یک «تار و پودِ اصلی در بافتِ تمدنهایِ آسیایی» در نظر میگرفت. در ادامه، دیدگاههای او را در چند محور اصلی و با استناد به نگاهِ او بررسی میکنم: ۱. ایران به مثابهی «ستونِ تمدنِ شرق» دیدگاه اصلی گروسه این بود که ایران، تنها یک کشور یا یک قلمرو جغرافیایی نیست، بلکه یک «ایدهیِ تاریخی» است. او معتقد بود که تمدنهایِ بزرگِ شرق (از جمله تمدنِ ایرانی و تمدنهایِ آسیایِ مرکزی) بدونِ زیرساختها و الهاتِ فرهنگیِ ایران، هرگز نمیتوانستند به کمال برسند. او ایران را «قلبِ تپندهیِ تمدنِ شرق» میدانست که جریانِ فرهنگ را از طریقِ جادههایِ ابریشم و فتوحاتِ سیاسی، به گوشهی گوشهیِ آسیا هدایت کرده است. ۲. اهمیتِ نقشِ ایران در «تلاقیِ تمدنها» گروسه بر این باور بود که ایران، مکانی است که در آن، تضادهایِ بزرگِ تاریخ با هم برخورد کردهاند: - برخوردِ ایران و چین: او در آثار خود (بهویژه در بحثهای مربوط به جادهیِ ابریشم) به تفصیل توضیح میدهد که چگونه ایران، واسطهیِ اصلیِ انتقالِ فناوری، هنر و مذهب میانِ چین و دنیایِ غرب بوده است. - برخوردِ ایران و تاتارها (مغولها): او نگاهِ بسیار عمیقی به این موضوع داشت که چگونه تمدنِ ایران، توانستهی است که تبرِ وحشیِ تاتارها را مهار کند و آن را به یک نظامِ اداری و فرهنگیِ منظم تبدیل کند. از نظر او، ایران «فرهنگِ تاتارها را از درون تغییر داد». ۳. ایران؛ میراثِ تداوم یکی از دیدگاههایِ برجستهیِ او، تأکید بر «تداومِ شخصیتِ ایرانی» بود. گروسه معتقد بود که با وجودِ تمامِ فتوحاتِ خارجی و تغییرِ دینها، یک «روحِ ملی» و یک «بافتِ فرهنگیِ واحد» در ایران وجود داشت که اجازه نمیداد هویتِ این سرزمین در میانِ تلاطمهایِ تاریخ، تکهتکه شود. ۴. نگاه به ایران در تقابل با «غربمحوری» در دورانی که شرقشناسیِ فرانسه بسیار تحتِ تأثیرِ نگاهِ استعماری بود، گروسه سعی کرد از این نگاه فاصله بگیرد. او ایران را نه به عنوانِ یک «موضوعِ مطالعه برایِ تسلط»، بلکه به عنوان یک «قهرمانِ تاریخی» مینگریست که نقشِ خود را در ساختنِ تاریخِ بشری ایفا کرده است. --- نمونههایی از دیدگاهها و جملات (با بازسازیِ معنایی از آثارِ او) از آنجایی که گروسه بیشتر در متونِ آکادمیک و تاریخیِ فرانسوی مینویسد، جملاتِ مستقیمِ او اغلب در قالبِ تحلیلهایِ جامعِ او در کتابهایی نظیر «Empires of Asia» (امپراتوریهایِ آسیا) یا مباحثِ مربوط به«جادهیِ ابریشم» یافت میشود. در اینجا، چکیدهیِ نگاهِ او را در قالبِ جملاتی که بازتابدهندهیِ روحِ نوشتههایِ اوست، میآورم: یک. در موردِ مرکزیتِ ایران: "ایران، نه تنها یک مرکزِ سیاسی، بلکه قلبِ تپندهیِ فرهنگیِ آسیا بود که نبضِ تمدن را در رگهایِ شرق و غرب تنظیم میکرد." (اشاره به نقشِ ایران در مدیریتِ جریانهایِ فرهنگی) دو. در موردِ مقاومتِ فرهنگی در برابرِ تاتارها: "در حالی که تاتارها جغرافیا را با شمشیر تغییر دادند، ایران با فرهنگ و قلم، روحِ آن سرزمینهایِ تسخیرشده را از نو ساخت." (اشاره به قدرتِ نرمِ ایران در برابرِ قدرتِ نظامیِ مغولها) سه.در موردِ جادهیِ ابریشم و نقشِ واسطهای: "بدونِ میانجیگریِ ایران، جادهیِ ابریشم تنها یک مسیرِ تجاریِ خشک بود؛ اما با حضورِ ایرانیان، این مسیر به رگهایِ حیاتِ فکریِ جهان تبدیل شد." اگر بخواهیم در یک جمله بگوییم: رنه گروسه، ایران را نه یک «محلِ گذار»، بلکه یک «مرکزِ اثرگذاری» میدید. او ایران را قدرتمند، باستانی و دارایِ شخصیتی استوار میدانست که تواناییِ جذبِ عناصرِ خارجی و تبدیلِ آنها به بخشی ازِ خود را داشت. @vasazi
"زبانِ فارسی، تنها مجموعهای از کلمات نیست؛ بلکه بازتابی است از نظمِ درونی و احساساتِ پنهانِ ملتی که جهان را از دریچهیِ زیبایی میبیند." اشاره هانری کربن(شرقشناس) به اینکه زبان، آینه تمامنمایِ روانِ ملت است در موردِ ماهیتِ فرهنگِ ایرانی: "ایرانیان، مهارِ تمدن را در کلماتِ خود نگه داشتهاند؛ جایی که سیاست شکست میخورد، ادبیاتِ آنها هویت را حفظ میکند." اشاره "هانری کربن" به قدرتِ نرمِ و ماندگاریِ فرهنگِ ایران @vasazi
ریتمِ زندگی فیلم "ژلوزی" ساخته فیلیپ گرل ( Philippe Garrel)، فیلمی است که از لحاظ فرم و زیباییشناسی حرفهای زیادی برای گفتن داره و ریتمِ زندگی را در سینما به خوبی منتقل میکنه. فیلیپ گرل، استاد مسلم سینمای فرانسه، در "ژلوزی" با سبک خاص خودش، تجربهای عمیق از گذرِ زمان و روابط انسانی رو به تصویر میکشه. بیایید با هم نگاهی مفصلتر به جنبههای مختلفش بندازیم: فرم و زیباییشناسی "ژلوزی": سیاه و سفید و مینیمالیسم: فیلمبرداری سیاه و سفید، یکی از برجستهترین ویژگیهای "ژلوزی" هست. این انتخاب، به فیلم یک حس نوستالژیک و کلاسیک میده و در عین حال، تمرکز مخاطب رو از جزئیات بصری غیرضروری دور میکنه و روی احساسات و روابط کاراکترها متمرکز میکنه. فضای مینیمال و گاهی اوقات خالی در صحنهها، حس تنهایی و درونگرایی رو تشدید میکنه. قاببندیهای ثابت و طولانی: گرل اغلب از قاببندیهای ثابت و نماهای طولانی استفاده میکنه. این سبک، به مخاطب اجازه میده تا اتفاقات رو با ریتم خودش تجربه کنه، بدون اینکه تحت فشار تدوین سریع قرار بگیره. این نماهای طولانی، حس نفس کشیدن و تأمل رو به بیننده میده و باعث میشه که جزئیات ظریف بازی بازیگران و تغییرات حالات چهرهشون رو بهتر درک کنه. مونتاژ مینیمال و منطقی: تدوین "ژلوزی" به شکلی بسیار حسابشده و غیر تهاجمی انجام شده. کاتها اغلب در لحظات طبیعی و منطقی اتفاق میافتند و حس پرش ناگهانی در زمان رو ایجاد نمیکنند. این مسئله به حفظ حس یکپارچگی و سیالیت در روایت کمک میکنه. دیالوگهای کم و پرمعنا: دیالوگها در فیلم زیاد نیستند، اما هر کلمه بار معنایی سنگینی داره. گرل ترجیح میده احساسات و افکار کاراکترها رو از طریق نگاهها، سکوتها و حرکات بدنشون نشون بده تا از طریق کلام. این رویکرد، فیلم رو به تجربهای عمیقتر و کمتر قابل پیشبینی تبدیل میکنه. تأکید بر فضای درونی: "ژلوزی" بیشتر در فضاهای داخلی، مثل آپارتمانها و کافهها اتفاق میافته. این انتخاب، حسِ خفقان، درونگرایی و گاهی اوقات زندانی شدن در روابط و احساسات رو القا میکنه. کارگردانی بازیگران: گرل از بازیگرانش میخواد که طبیعی و بدونِ اغراق بازی کنند. بازیهای اوون کاترین، لوئی گرل و مارتر دیوودر، بسیار درونی و باورپذیره و کاملن با فضای کلی فیلم همخوانی داره. ریتم زندگی در "ژلوزی": "ریتم زندگی" بسیار دقیق و کلیدی است. "ژلوزی" نه تنها داستانی را تعریف میکند، بلکه یک تجربه زیستنی را ارائه میدهد. پذیرش گذر زمان: فیلم، گذر زمان را نه به صورت ناگهانی و دراماتیک، بلکه به صورت آهسته و پیوسته نشان میدهد. این حس، شبیه به خود زندگی است که آرام آرام پیش میرود و ما در آن غرق میشویم. لحظات عادی و تکراری: گرل از نمایش لحظات عادی و حتا تکراری زندگی ابایی ندارد. این صحنهها، مانند نفس کشیدن، قدم زدن، یا تماشای یک منظره، همان ریتم زندگی هستند که فیلم به ما یادآوری میکند. عدم وجود هیجان کاذب: برخلاف بسیاری از فیلمها که برای جلب توجه مخاطب، به دنبال ایجاد هیجانهای ناگهانی هستند، "ژلوزی" این هیجانهای کاذب را حذف میکند و به مخاطب اجازه میدهد تا با ریتم آرامتر فیلم همراه شود. این حس آرامش و پذیرش، خود بخشی از ریتمِ زندگی است. حسِ همذاتپنداری: این ریتمِ آهسته و طبیعی، باعث میشود که مخاطب با کاراکترها و شرایطشان بیشتر همذاتپنداری کند و احساس کند که در دنیای واقعی قرار دارد. در کل، "ژلوزی" یک اثر هنری و یک فیلم-شعر است که با فرم مینیمال و زیباییشناسی خاص خودش، نه تنها داستانی را روایت میکند، بلکه تجربهای حسی و فلسفی از زندگی و گذر زمان را به مخاطب هدیه میدهد. این فیلم مانند یک سمفونی آرام است که هر نُتِ آن، بخشی از ریتم زندگی را به ما یادآوری میکند. #امیر_قاضیپور
ادامه نوشته از پست قبل ۲.زمانِ غیرخطی: در فیلم گرل، زمانِ روایت، مانندِ زمانِ شعرِ قاضیپور، «منقطع» است. در هر دو، زمان به صورتِ «پرشهایِ ناگهانی» (Jumps) تجربه میشود. گرل با پرشهایِ کات (Cut) در سینما، و قاضیپور با پرشهایِ معنایی و گسستهایِ نوشتاری، میخواهند نشان دهند که «بودن» یک خطِ مستقیم نیست، بلکه مجموعهای از «لحظههایِ برخورد و غیاب» است. ۳. اراده به چیدمانِ «ناهمگونی»: این مهمترین نقطه اشتراک است. گرل، شعرهای پراکنده را «تصادفی» کنار هم نمیگذارد؛ او آنها را با یک «حسِ دراماتیکِ خاص» کنار هم میچیند تا یک «جو» (Atmosphere) بسازد. قاضیپور نیز کلماتِ ناقص و جملاتِ گسسته را «تصادفی» نمیچیند؛ او آنها را با یک «ارادهیِ ساختاری» در صفحه پخش میکند تا یک «فضا» (Space) بسازد. هر دو، «ساختارِ بیساختاری» را خلق میکنند. نسبت (Relationship): نسبتِ میانِ آنها را میتوان «نسبتِ میانِ تصویرِ پاره و کلامِ پاره» دانست. - گرل از «شعرِ پراکنده» استفاده میکند تا «بیثباتیِ تصویر و عشق» را نشان دهد. - قاضیپور از «کلامِ پراکنده/حذفشده» استفاده میکند تا «بیثباتیِ هستی و معنا» را نشان دهد. در واقع، گرل «شعر» را در «سینما» بازتعریف میکند (با استفاده از پارهها)، و قاضیپور «سینما» (به معنایِ مشاهده و فضا) را در «شعر» بازتعریف میکند (با استفاده از تایپوگرافی و خلاء). اراده به چیدمان در هر دو، در واقع «اراده به کنترلِ آشوب» است. آنها نمیخواهند آشوب را فقط نشان دهند؛ آنها میخواهند «ساختارِ آشوب» را طراحی کنند. گرل و قاضیپور هر دو میدانند که برای رسیدن به «حقیقتِ زنده»، باید «کمالِ ساختاری» را قربانی کرد و به جای آن، «هنرِ چیدمانِ ردپاها» را جایگزین کرد. آیا این که گرل از «شعرِ پراکنده» برای ساختِ فیلم استفاده میکند، نوعی «ترس» از «روایتِ کامل» است، یا یک «جسارت» برای «نشان دادنِ واقعیتِ تکهتکه»؟ و آیا این «جسارت»، در شعرِ قاضیپور هم به شکلِ «جسارت در برابرِ سنتِ کلام» دیده میشود؟ ✍ نوشته( نقد، تحلیل و بِهگُزینی): امیلی نوشادی @vasazi
زیباییشناسی فیلم عاشق برای یک روز، بر پایه «زیباییِ نقصها» و «شعرِ بیپرده» استوار است نقد و تحلیل فیلم-شعرِ «عاشق برای یک روز» (Lover for a Day) اثر فیلیپ گرل (Philippe Garrel) فیلم «عاشق برای یک روز» یکی از درخشانترین و در عین حال ظریفترین آثار فیلیپ…
در تُهی هم سوی تُهی بنگر، تُهی دیگر تُهی نیست. چون تُهی نیست است، نیستی نیز نیست نیست. چون نیستی نیست نباشد، پاک و جاوِدانه خموش مانی. و چون خموشی هم خموش نباشد، خواهشی پدید تواند آمد؟ اینکه خواهشی پدید نیاید آن است سکونِ راستین. دفتر صفا و سکون پنج رساله…
شعری از سیلویا پلات هدیه برای یک تولد چه چیز است در پس این حجاب؟ آیا زشت است؟ آیا زیباست؟ سوسو میزند روشن وخاموش میشود آیا سینه دارد؟ آیا کنار دارد؟ یقین دارم که بیهمتاست یقین دارم همان چیزیست که میخواهم وقتی که خاموشم در پخت و پز احساس میکنم نگاه میکند احساس میکنم فکر میکند آیا همان چیزیست که مرا بیش از اندازه آماده کرده؟ آیا همان برگزیده است با چشم-حفرههای سیاه که جای زخم بر آن مانده؟ اندازه میگیرد انبوه آرد را و تکه میکند اضافهاش را در حالِ چسبیدن به دستورات دستورات دستورات آیا همان است که مسیح را در مریم بشارت داد؟ خدای من چه مسخره! اما سوسو میزند روشن و خاموش میشود صبر نمیکند و فکر میکنم که مرا میخواهد چه فرق میکند؟ استخوان باشد یا دکمهای از مروارید! به هر حال من امسال چیز زیادی از یک هدیه نمیخواهم چرا که فکر میکنم به تصادفی زندهام چرا که شادمان، خودم را به هر طریق ممکن کشته بودم حالا این حجابها هستند که مانند پرده سوسو میزنند روشناییهای اطلسی یک پنجرهیِ زمستانی سپید، مثلِ تختخوابِِ کودکان و برق از نفسِ مُرده به رنگِ دندانِ فیل باید یک دندانِ تیز آنجا باشد، ستونی از اشباح! نمیتوانید ببینید؟ برایم مهم نیست که چیست آیا تو میتوانی آنرا به من ندهی؟! خجل نباش، مهم نیست اگر کوچک باشد بخیل نباش، من برای عظمت آمادهام بگذارید بنشینیم هر یک در سمتی از آن در شگفت از نورانی بودنش، در شگفت از آینهوار بودنش بگذارید آخرین شاممان را بر آن بخوریم، آنچنان که بر یک بشقاب در بیمارستان میدانم که چرا به من نمیدهیش؟! تو وحشت کردهای حالا که جهان از جیغی بالا میرود به همراه سرت بیآنکه پروایی داشته باشی به شکلِ یک سپرِ باستانی اعجازی برای نوادگان شما اما نترسید، این چنین نیست من تنها میگیرمش و به کناری میگریزم و تو نه صدایِ باز کردنش نه صدایِ گسستنِ ربانش و نه صدای جیغی در انتها خواهی شنید فکر نمیکنم امتیازی به این احتیاطم بدهی آه اگر میدانستی چگونه این حجابها روزهای مرا میکشند در نگاه تو آنها خود وضوح و شفافیتند، به شکلِ هوایی تمیز اما خدای من! ابرها این روزها به سان پنبه شدهاند ارتشی از آنها ارتشی از مونوکسیدِ کربن به شیرینی، مانند شکر به درون نفس میکشم و رگهایم را از میلیونها پنهانی پُر میکنم غبارهای غریبی که بر سالهای عمرم خط میکشند تو لباسهای نقرهایت را برای این مناسبت بپوش آیا برایتان غیرممکن است چیزی را رها کنید برود؟ آیا باید به هر چیزی مُهری ارغوانی بزنید؟ آیا باید هر چه را که توانید بکُشید؟ آه، من امروز چیزی میخواهم و تو تنها کسی هستی که میتوانی آنرا به من دهی چیزی که پسِ پنجرهام ایستاده است، به عظمتِ آسمان چیزی که میان اوراقم نفس میکشد، آن مرکزِ مُرده را میگویم آنجا که زندگیهای شکاف خورده سرد و سخت به تاریخ گره میخورند نگذار با نامه بیاید، از انگشتی به انگشتِ دیگر نگذار با کلمهای از دهان برسد آه، من باید شصت ساله باشم تا زمانی که این همه تحویل داده شود تا خالی از هر احساسی شوم تا از آن استفاده کنم تنها بگذار از این نقاب پایین بیایم از این حجاب، حجاب ، حجاب اگر این مرگ میبود من سنگینیِ عمیقش را و چشمانِ بیانتهایش را تحسین میکردم آنوقت میدانستم تو جدی بودی سپس میتوانست اصالتی سپس میتوانست تولدی در کار باشد و چاقو، نه برای تکه کردن که برای درون شدن میبود ژاو و پاکیزه، به شکل گریهیِ یک کودک و جهان از کنار من سرازیر میشد. ترجمه شعر بالا از سیلویا پلات( Sylvia Plath )، از کاوه بهزادی است. کسانی که به زبانِ انگلیسی وارد هستند، شعر را با عنوان A Birthday Present ، در اینترنت سرچ کنند و بخوانند. شعر در به یادآوری است. هر روز باید یک شعر خوب خواند. @vasazi
واسازی و تنانگی در رمان «شب یک، شب دو» اثر بهمن فرسی در این ساحت، تنانگی به یگانه زبان ارتباطی اصیل بدل میشود؛ کشش بنیادین و گدازندهی میان زاوش و بیبی، برآمده از همین یگانگی تنانه و ادغام بیواسطهی گوشت و خون است که مرزهای صلب سوژهگی را در هم میشکند و دوگانگی عاشق و معشوق را در یک پیکرهی واحد، ذوب و مستحیل میکند. یکی از بدیعترین ظرافتهای رمان، واسازی کهنالگوی «زن اثیری» در بستر همین عشق تنانه است. برخلاف سنت غالب ادبیات مدرن ایران که زن اثیری را موجودیتی ماورایی، دستنیافتنی و منفک از واقعیت مادی به تصویر میکشد، فرسی این موجودیت را با کالبدی کاملاً زمینی و در بطن یک رابطهی ملتهب و بیپردهی جسمانی ادغام میکند. بیبی همان زن اثیری است، اما نه در افقهای مهآلود؛ او در تار و پود واقعیت گوشتمند جریان دارد و تقدس این عشق، درست از دل همین آمیزشِ غریزی و ارتباط بیواسطه با تن او زاده میشود. شدت این درهمتنیدگی عاشقانه تا آنجا پیش میرود که در جریان روایت و خوانش نامهها، مرزبندیهای تثبیتشدهی نحوی یکسره فرومیپاشند و ما شاهد یک جابهجایی و حلول حیرتانگیز در ضمایریم؛ گویی «من» و «او»، در یک همآغوشی ابدی و استعاری به وحدت مطلق رسیدهاند و مرز میان روان زنانه و مردانه، و من درونی با من بیرونی رنگ میبازد. در این فضای تبدار و اشباعشده از حضور دیگری، حتی اشیای بیجان ــ از پنجرهها و بسترها تا فنجانها ــ از انجماد اشیاء بودن خارج شده و هویتی زنده و درهمتنیده با این عشق حسی پیدا میکنند، تا آنجا که گویی همهی جهان مادی در خدمت بازنمایی این ادغام بیبدیل درآمده است. «شب یک، شب دو» صرفاً یک رمان در کنار سایر آثار ادبی همعصر خود نیست؛ این اثر، یک گزارش بالینی دقیق از فروپاشی یک ذهن آگاه، جامعهشناسی تلخ یک دوران گذار، و رسالهای فلسفی در باب زیستن در مغاک بیمعنایی است. بهمن فرسی با خلق زاوش، آینهای بیرحم و شفاف در برابر انسان مدرن ایرانی قرار داد و نشان داد که چگونه آگاهی مفرط، در غیاب بسترهای ارگانیک اجتماعی و روانی، به جای آنکه عامل رهاییبخشی باشد، به ماشین شکنجهی سوژه بدل میگردد.🍃 متن بالا از رعنا موقعی است؛ که در کانال تلگرامش منتشر شده است. در واقع بِهگُزینی را خوب انجام داده است. متنِ کامل را در کانال نویسنده بخوانید. دو اشاره به " واسازی و تنانگی " را دوست دارم. فراتر از نوشته بالا، مایلم از رعنا موقعی بپرسم : فیلم " من تو او مرد او زن " اثر شانتال آکرمن را دیده؟ به لحاظِ وحدتِ ضمایر و یگانگیِ تنانه. @vasazi