|بودن|
Статистика"She's an old soul with young eyes, a vintage heart and a beautiful mind" http://t.me/HidenChat_Bot?start=330743009
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 19
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 48
- 1/48двое суток
- 55
- 1/72трое суток
- 59
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Take me back to the city of sunsets again.
видео или голосовое, без подписи
متنهای طولانی میفرستم اذیت نمیشید؟! میتونید بخونید؟ اگر میدونید خوندنش سخت میشه از این به بعد پارت پارت ارسال کنم. بگید نظرتونو :))))
در باب ورود به دنیای بزرگسالی یکی از دلایلی که بزرگسالی و بهطور کل گذر از کودکی و نوجوانی برای ما چالشبرانگیزتر هست، حجم گستردهای از احساسات، هیجانات و دغدغههایی هست که قبل از اون تجربه نمیشدن یا دستکم به این شکل و با این شدت تجربه نمیشدن. تا قبل از بزرگسالی و نوجوانی، هیجاناتی که کودک تجربه میکرده، بیشتر هیجانات ساده و ابتداییای مثل خشم، ترس، شادی، غم و دلبستگیهای عمیقتر و نیازمندی زیاد بودن و میزان خیلی کمتری از مسئولیتپذیری وجود داشت. اما با ورود به نوجوانی، هیجانات پیچیدهتری مثل شرم، گناه، احساس ناکافی بودن، نگرانی دربارهی آینده و چطور دیده شدن، دغدغهی هویت و جایگاه خودمون کمکم تجربه میشن. این تغییرات تا حدی با رشد و تکامل مغز، بهخصوص قشر پیشپیشانی (Prefrontal Cortex)، در ارتباط هستن؛ بخشی از مغز که توی تصمیمگیری، برنامهریزی، کنترل تکانهها و تنظیم هیجانات نقش داره و رشدش تا سالهای جوانی ( گفته میشه تا ۲۵ سالگی اینا) ادامه پیدا میکنه. در کنار اون، تجربههای جدید، روابط و اتفاقاتی که توی این سالها تجربه میکنیم هم باعث میشن تصویر پیچیدهتر و متفاوتتری از خودمون پیدا کنیم. درواقع کمکم «خود» برای ما معنای تازهای پیدا میکنه و شروع میکنیم به اینکه خودمون رو از طریق انتخابهامون، ارزشهامون، تواناییهامون، محدودیتهامون و رابطهمون با دیگران بشناسیم. (خیلی مهمه پروسهش) یک موضوع دیگه، موضوع مسئولیتپذیریه. بزرگسالی یعنی یاد گرفتن اینکه بخشی از زندگی بر عهدهی ماست. مسئولیتش با خودمونه. یکسری چیزها رو باید خودمون بسازیم. یکسری قدمها رو باید بهتنهایی برداریم. دیگه کسی نیست که مثل قبل تمام نیازهای ما رو به اون شکل قدیمی برآورده کنه بخش بزرگش رو خودمون برطرف میکنیم. و همینجا شاید بخش مهمی از چالش بزرگسالی شروع بشه؛ جایی که باید با انتخاب کردن، تصمیم گرفتن، اشتباه کردن، مستقل شدن و پذیرفتن پیامدهای انتخابهامون مواجه بشیم. چیزهایی که قبلتر شاید بیشتر توسط والدین مدیریت میشدن حالا کمکم به خودمون واگذار میشن. خیلی از این احساسات و دغدغه هایی که تجربه میشن جدید هستن و ما هیچ شناختی از چگونگیشون نداریم. و شاید قدم اول کمککننده همین باشه که به این تفاوتها پی ببریم و بهشون فکر کنیم؛ به این تغییراتی که رخ داده و به چیزهایی که عوض شدن و دارن عوض میشن و مهمتر از اون، به این فکر کنیم که ما چطور تجربهشون میکنیم. چه حسی نسبت به بزرگ شدن داریم؟ از مستقل شدن خوشحالیم یا از مسئولیتهایی که همراهش میاد میترسیم؟ دلمون برای بخشی از کودکی تنگ میشه یا از اینکه دیگه اون آدم قبلی نیستیم احساس رضایت میکنیم؟ نسبت به آینده چه فکری داریم؟ این جدی شدن همه چیز با ما چه کرده؟ چه بخشهایی از این تغییرات برامون جالبن و چه بخشهایی سنگین و ترسناک یا حتی ناراحتکننده؟ آیا احساس میکنیم برای این تغییرات آمادهایم یا هنوز بخشی از ما دوست داره به همون شکل قبلی ادامه بده؟ کدوم بخش قویتره؟ تفکر کردن دربارهی این احساسات فقط برای این نیست که حتماً با این تغییرات کنار بیایم؛ بلکه برای اینکه بفهمیم این تغییرات برای من چه معنایی دارن و من در مواجهه با اونها چه حسی تجربه میکنم. بخشی از بزرگسالی شناختن خودی هست که داره رشد میکنه میون تمام این تغییرات درون و بیرون ما. اینکه بفهمیم چه چیزهایی رو از دست دادیم، چه چیزهایی به دست آوردیم، از چه چیزهایی میترسیم، چه چیزهایی برامون جالبن و در نهایت، چه احساسی نسبت به این دورهی گذار داریم.
منِ معمولی، فهمیدهام که معمولی بودن شجاعت میخواهد. آدم اگر یاد بگیرد که معمولی باشد، نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش را اگر معمولی است عمل میکند، نه غصه میخورد که ماشینش معمولی است، نه لذت غذا خوردن در یکسری از رستورانهای معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یکسری از آدمها را، نه حق پوشیدن یکسری لباسها را. حقیقت این است که "ترین"ها همیشه در هراس زندگی میکنند. هراس هبوط در لایه آدمهای "معمولی". و این هراس میتواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان در بیاورد. تصمیم گرفتهام خود معمولیام را پرورش دهم. نمیخواهم دیگر آدمها مرا فقط با "ترین" هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خود معمولیام را به نمایش می گذارم و به خود معمولیام عشق میورزم و به آدمها اجازه میدهم به منِ معمولی عشق بورزند. [ نام نویسنده مشخص نیست ]
آنچه در فرایند درمان رخ میدهد، کشف بخشهایی از تجربیات گذشته است که هیچگاه فرصت نکردیم آنها را به شکل دیگری ببینیم و نتوانستیم به اندازهی کافی به اهمیتشان در چگونگی تصمیمگیریهای امروزمان توجه کنیم. گاهی اوقات، تصمیمهای امروز ما ریشه در احساسات تجربهنشدهی گذشته دارند.
خدمت شما :))) زیبا کنید امشبتون رو!
You'll never get love by force The truth will always take its course
گاهی به یک نفر نیاز داریم تا آرام در کنارمان بماند، تا دوباره بتوانیم به خودمان تکیه کنیم. - وینیکات
پیروزی همیشه در دستاوردهای بزرگ و چشمگیر خلاصه نمیشود؛ گاهی ادامه دادن، بودن و ماندن هم گونهای از موفقیت را برایمان تعریف میکند. بعضی اوقات، در میانهی مسئولیتهای زندگی فراموش میکنیم که همین حاضر شدن در زندگی، وقتی احساس میکنیم هیچچیز خوب پیش نمیرود، خودش میتواند دشوار باشد. گاهی فراموش میکنیم که اعتراف کنیم: بله، سخت بود؛ اما همین که در میان سختیها ماندم یعنی پیروز شدم. یکی از زیباترین و در عین حال تأثیرگذارترین لحظههای زندگی، معمولاً لحظهی روبهرو شدن با چیزهاییست که همیشه وجود داشتهاند، اما برای مدتها نادیده گرفته شدهاند؛ چیزهایی که مدتها از چشمانمان پنهان ماندهاند. بودن هم چنین چیزیست. خیلی وقتها فراموش میکنیم که همین ماندن و حاضر شدن چقدر نادیدنی اما تأثیرگذار و مهم است. چقدر خوب میشود اگر به خودمان یاد بدهیم موفقیت گاهی یعنی هنوز اینجاییم.
فکر میکنم بسیاری از واکنشها به چنین رخدادی، به جملههایی از این جنس خلاصه میشوند: «وقتی خودش روانشناس بود و چنین اتفاقی افتاد، پس من دیگر چه امیدی داشته باشم که او به من کمک کند؟» این جمله نشاندهندهی باریست بر دوش هر درمانگر؛ حال خوب درمانجو فقط و فقط به درمانگر ربط دارد و درمانجو اینجا و در اتاق درمان هیچ سهمی ندارد. من درمانجو آمدهام به اتاق درمان که درمانگر معجزه کند، خودم تأثیرگذار نیستم. شاید این واکنشها نشانهی نوعی بیاعتمادی جمعی نسبت به سودمندی روانشناسی و اساساً درمان باشند. شاید هم پاسخی باشند به ناامیدی؛ به این احساس که «اگر کسی که سالها دربارهی رنج انسانها اندیشیده و با آن کار کرده نتوانسته از خودش در برابر چنین رنجی محافظت کند، پس هیچ نوری وجود ندارد که بتواند راهی پیش پای من بگذارد.» یعنی پیش از رخداد درمان و قرار گرفتن در فضای آن، من این اعتقاد و انتظار را دارم که درمان اتفاق نخواهد افتاد. درمان واقعیت ندارد و تمام اتفاقات بیرونی، باور درونی من را تأیید میکنند. همان باور دیرینه که میگوید هیچ چیز حتی درمان مطلقاً نمیتواند تأثیرگذار باشد. بیایید موافقت و مخالفت را کنار بگذاریم و هر دو طرف را بشنویم. هم کسی که با خبر خودکشی یک درمانگر از درمان ناامید شده و هم درمانگری که با تمام چالشهای این چنینی دست و پنجه نرم کرده و در نهایت به این بپردازیم که این واکنشها چه چیزی برای گفتن دارند؟ از کجا میآیند؟ چه تجربهها، ترسها و ناامیدیهایی را برای هرکدام پشت آنها پنهان است؟ شاید به جای آنکه عجولانه پاسخ بدهیم یا قضاوت کنیم بهتر باشد کمی بیشتر سؤال بپرسیم. پرسیدن میتواند شروع فهمی عمیقتر باشد دربارهی انتظارات ما از درمان و تصویری که از درمان و درمانگر در ذهن خود ساختهایم. برای درمانگرها نیز، شاید چنین رخدادی به ما بگوید که نگاه جمعی به درمان چیست، دیگران روانشناسی را چگونه میبینند و وظیفهی ما در مقابل چنین دیدگاهی چه خواهد بود.
مرگ پسر یالوم، نشانی کوچک از انتظارات اجتماعی ما نسبت به مقولهی درمان مدتی سکوت کردم و فقط واکنشها به خبر مرگ پسر یالوم را تماشا کردم. چیزی که بیشتر از خود خبر توجه من را به خود جلب کرد، تصویری بود که از درمانگرها و روانشناسها در ذهن بسیاری از ما وجود دارد؛ اینکه تمام هویت یک انسان را به حرفهاش تقلیل میدهیم و با کوچکترین رخداد در زندگی شخصیاش، صلاحیت حرفهای او را زیر سؤال میبریم. انگار اگر درمانگری با فقدان، افسردگی یا حتی خودکشی در زندگی مواجه شود، باید تمام آنچه سالها آموخته و انجام داده بیاعتبار شود. در حالی که هویت هیچ انسانی تکبعدی نیست. درمانگرها درمانگر هستند، اما فقط درمانگر نیستند؛ فرزند کسی هستند، همسر کسی هستند، پدرند، مادرند و مانند هر انسان دیگری، زندگی را با همهی پیچیدگیها، رنجها، دشواریها و محدودیتهایش تجربه میکنند. اما تفاوت این است که درمانگرها بهخاطر حرفهشان دائماً زیر نظرند. هر حرف، هر رفتار و هر اتفاقی در زندگی شخصیشان، بهسرعت به قضاوتی دربارهی توانایی حرفهایشان تبدیل میشود. زوجدرمانگر است، پس حتماً بهترین رابطه را با همسرش دارد. درمانگر فردی است، پس حتماً همیشه میتواند همهچیز را کنترل کند. تراپیست است، پس هیچوقت ناراحت و خشمگین نمیشود، همیشه میتواند احساساتش را مدیریت کند و اشتباه نمیکند. اینها تنها بخشی از باورهای نادرستی هستند که ما دربارهی این حرفه داریم و بهگونهای درمانگر را از داشتن تجربههای همگانی انسانی دور میکنند. دلیل اینکه در اخلاق حرفهای از چیزی تحت عنوان «میزان خودافشایی درمانگر» صحبت میشود همین است. خودافشایی بر حسب میزان آن و با توجه به رویکرد درمانی گاهی میتواند مانع درمان شود، اما این به این معنا نیست که زندگی درمانگر خالی از این ناکامیها، فقدانها، ناامیدیها و خستگیهاست. این تصویر از زندگی درمانگر، انسانیترین تصویر ممکن است؛ چون درمان به ما از یک زندگی پرفکت نمیگوید، از زندگی، آنگونه که هست، رخ میدهد و از واقعیتهای آن میگوید و واقعیت این است که نه درمان با رخ دادن یک خودکشی در خانوادهی یک درمانگر بیمعنا میشود و نه یک درمانگر بهخاطر خودکشی لزوماً در حرفهاش ناتوان است. اگر قرار باشد از روانشناسی چیزی یاد گرفته باشیم همین است؛ انسانها را نباید به یک نقش، یک عنوان شغلی یا یک اتفاق در زندگیشان تقلیل داد.
اون موقع که درگیر آزمونم بودم و خب پسر اروین یالوم، ویکتور یالوم، خودکشی کرد یادمه خیلی واکنشها شدید شدن و خب توی فضای مجازی به ویژه اینستاگرام همه درگیر این قضیه شده بودن. من هم نظر خاصی داشتم ولی فرصت نکردم بگم یا اینجا بذارم. گفتم الان که وقت بیشتری دارم بذارم. بخونید دوست داشتید نظرتون رو بهم بگید.
There is no safe investment. To love at all is to be vulnerable. Love anything, and your heart will certainly be wrung and possibly broken. If you want to make sure of keep it inact, you must give your heart to no one, not even to an animal. Wrap it carefully round with hobbies and little luxuries; avoid all entanglements; lock it up safe in the casket or coffin of your selfishness. But in that casket—safe, dark, motionless, airless—it will change. It will not be broken; it will become unbreakable, impenetrable, irredeemable. The alternative to tragedy, or at least to the risk of tragedy, is damnation. The only place outside Heaven where you can be perfectly safe from all the dangers and perturbations of love is Hell. C. S. Lewis
No human being is capable of rejecting pleasure. Even religions, when they demand that you abstain from pleasure, promise you, in return, greater and better pleasures in another world. - Freud
ما نمیتونیم خیلی از اتفاقاتی که در اطرافمون میافتن رو متوقف کنیم اما هنوز انتخابهای خیلی کوچولو و ریزه میزه این وسط داریم. توی رابطههامون، توی نحوهی مراقبت از خودمون و دیگری، توی اینکه چطور کنار هم در روزهای دشوار بایستیم، چطور احساساتمون رو روایت کنیم، چطور بهم کمک کنیم! برای من این پادکست برای همینه. اگر دوست داشتید گوش کنید و اگر فکر میکنید ممکنه براتون مفید باشه برای دیگران بفرستید. ممنونم از ساغر و بچههای یه شات کتاب عزیز که پیشنهادش رو به من داد. 🤍✨
فکر میکنم مهمه که بتونیم دربارهی این تجربهها حرف بزنیم، بهشون اسم بدیم و بفهمیم چه اثری روی روان و زندگیمون گذاشتن. اما در عین حال برای من مهمه که حرف زدن از تجربیاتمون به این معنا نباشه که توی خود رنج و درد حاصل از اون گم بشیم. اینکه بگیم شرایط سخت و دردناکه به این معنا نیست که هیچ کاری از من برنمیاد. اتفاقاً شاید یکی از کارکردهای روایت کردن همین باشه که کمک کنه دوباره مرز بین چیزهایی که از کنترل ما خارجه و چیزهایی که هنوز در اختیار ماست رو کشف کنیم.
حقیقتش فکر میکنم این روزها خیلی کمتر از این صحبت میشه که شرایط اجتماعی، اقتصادی و بحرانهایی که تجربه میکنیم چطور ما رو تحت تأثیر خودشون قرار میدن و ما کمتر درگیر روایت کردن امروز و شرایطی که درونش زیست میکنیم و گذر کردیم شدیم. تجربهی جنگ، تورم بسیار بالا در کشور و تمام ناامنیها و فقدانهایی که با خودشون میارن تجربههای دردناکی هستند و من به اهمیت گفتوگو و به اشتراک گذاشتن تجربههای مشترک اعتقاد دارم.
@ye_shot_ketab بچهها ساغر دوست منه و از من خواست که برای ضبط پادکست باهاشون همکاری کنم و دربارهی شرایط امروز و تاثیراتش روی روان صحبت کنیم. نتیجه شد اپیزود اول این پادکست که قسمتهای بعدیش هم حتما منتشر میشه. اگر دوست دارید گوش بدید و برای بقیه هم بفرستید. ✨🤍
видео или голосовое, без подписи