ㅤ‘ 𝖣𝖨𝖵𝖱𝖦𝖭𝖳 诞 پڪ لایو ,
Статистика ㅤㅤㅤ﹟𝟣 𝗌𝗈𝗎𝗇𝖽 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖿𝗎𝖼𝗄 @divrad ??ㅤㅤ ㅤㅤㅤㅤㅤ﹢ 𝖩𝟩 ﹗ 𝗌𝗈𝗆𝖾 𝖽𝖾𝗏ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹗ㅤㅤㅤ
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 128
- Всего постов
- 133
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 15
- 1/48двое суток
- 17
- 1/72трое суток
- 18
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ㅠㅠ
видео или голосовое, без подписи
ྀ⃝ ๋ྀ𖦹 ๋⭑ ⃘𝇈 ⃘ ⎥ #KimDoHoon ⎥ ⃘𝇈 ⃘ ⭑ ๋𖦹ྀ⃝ ๋ྀ
سایهها روی تنههای خیس درختان میلغزیدند. گویی همه چیز قصد جانِ نیمه جانش را کرده بود جنگل، همان سرسبزی حیات بخش وجودش حالا دلیل بریده شدن نفس هایش شده بود دلیل همان لرزی که از سرما نبود بلکه وحشت به جانش انداخته بود، وحشت از کابوسی که به سختی از چنگش فرار کرده بود بی انکه بداند در چه تله ای افتاده با چشمانی که مه آنها را کور کرده بود و جانی که لرز توانش را بریده بود قدم به جلو میگذاشت. هرچند قدم صدایی در آن مکان نفرین شده بی پایان می آمد، صدایی که شباهتی به قدم نداشت ولی باد هم نبود، صدایی که هرچه به ذهن نیمه فعالش فشار میاورد باز هم نامفهوم و بی ریتم بود اما گوش هایش زنگ میزدند و میسوختن از هرگونه صدایی که اطرافش میشنید. در جایی دورتر، شاخه ای شکست. صدایش نشانی از شتاب در خود نداشت بلکه حامل پیامی بود، پیامی از جنس حضور. صدایی که با دقت انجام شدن کار را فریاد میکشید. از پشت سر صدایی شبیه به نفس شنیده شد نه نزدیک، نه دور انقدر واضح که شنیده شود ولی در حدی مبهم که نتوان تشخیص داد انسان است یا توهم ذهن ترسیده اش. در همان لحظاتی که بارانی از عرق سرد جسمش را در بر گرفته بود سایه ای از میان مه عبور کرد، حرکتی که نشان میداد او میداند چطور مخفی بماند، میداند چطور دیده نشود. جنگل ساکت شد. نه سکوتی شبانه بلکه سکوتی هشدار دهنده. پرندگان خاموش شدند.حشرات ناپدید.حتی باد انگار عقب نشست و در این خلا صدایی ارام اما منظم شنیده شد؛ فلزی نبود اما طبیعی هم نبود، چیزی شبیه برخورد آرام دو جسم سخت… تکرارشونده، حسابشده. این صدا، زنگ خطر نبود. زنگ هشدار بود، نه برای فرار درواقع برای فهمیدن اینکه برای فرار خیلی دیر شده است. سایه دوباره ظاهر شد؛ این بار نزدیکتر. نه واضح، نه کامل.. فقط بهاندازهای که ذهن بفهمد این حضور تصادفی نیست بلکه مهر تاییدی است برای حضور او در این مکانی که حالا میدانست قبرستان وجودش خواهد بود. سایه ها از حرکت ایستادند، رقص دیوانه وار مه بر روی درختان مرد، درختان بلند قامت تر و شاخه هایشان درهم تنیده تر دیده میشدند انگار تمام ان مکان قصد جانش را کرده بودند. شاید این ساخته ذهنش بود ولی اگاه بود اگر درختان و مه او را نکشند سایه او را خواهد کشت، چرا که نه؟ با او اشنا بود روزی طرفدارش بود طرفدار سایکویی که اگر خط قرمزش رد میشد در سایه ها میرقصید و کابوس جسم و روح ثانیه به ثانیه زندگی میشد. حالا نوبت او بود، حال که خط قرمزی را رد کرده بود که با خون هزاران نفر کشیده شده بود وقتی صدای او را جایی آن طرف تر شنید خشکش زد.
видео или голосовое, без подписи
ָ࣪ ˖꙳ #perthsanta 🦋 ⋆ . ݁˖ ֪ 🤎 ࣪˖ 舒適度 ᴌ᥆νҽ
این پیام رو فوروارد کن تا موجودی که در تمام سفرها همراهته رو انتخاب کنم. مثال اژدها، گرگ سفید 𝁛Limit:890
این پیام رو فوروارد کن تا بگم در کدام سرزمین حکومت میکنی. مثال امپراتوری مه، جنگل زمرد 𝁛Limit:890.
من نباید به این عادت کنم.
قهوهی تنت هنوز روی یقهام مانده بود؛ بویی گرم در میان تمام سردیِ این اتاق. چند لحظه چشمهایم را بستم؛ کاش میشد بعضی چیزها را فقط دوست داشت، بیآنکه آدم از ماندنشان بترسد. دلم میخواست نزدیکتر بایستم، اما سالها بود یاد گرفته بودم هرچه برایم عزیزتر میشود، یک قدم از آن فاصله بگیرم. تو نمیدانی چقدر سخت است وقتی تمام وجودت چیزی را میخواهد، و خودت، با تمام قدرتت، جلوی دست دراز کردنت را میگیری. شاید برای همین است که هنوز بوی قهوهی تنت را نگه داشتهام؛ همین سهم کوچک از تو، برای مردی که همیشه از داشتنِ چیزی بیشتر، ترسیده است.
قهوهی تنت.
وای وای وای ناز
видео или голосовое, без подписи
وای مامان چقد نازه این پک ، چرا کسی نیست همچين وایب نازی بده
видео или голосовое, без подписи
ㅤ𓍯 Doll boy 🍨 In ths pck ' #Thv ㅤ
видео или голосовое, без подписи
این .
این پیام رو به همراه این و این پست فوروارد کنید تا ازتون فور کنم ۱۰۰ ویو بگیرید . 🤍 ۱۰+ ویو باشید و پرایوت نباشید !
видео или голосовое, без подписи