𝚳𝖺𝗇ꤞ𝖺𝗍𝖺
Статистикаمن از جایی میآیم که ماه بر جسدِ آب خوابیده است و واژگان برای پناه، به نامه های گمشده ام هجرت کرده اند. - @mangata_vthbot
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 175
- Всего постов
- 188
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 15
- 1/48двое суток
- 17
- 1/72трое суток
- 18
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
𝚳𝖺𝗇ꤞ𝖺𝗍𝖺 pinned «فور کنید + تایپ 𝖬𝖡𝖳𝖨 تون رو ذکر کنید، تا بگم چی باعث میشه که به اوج عصبانیتتون برسید. - جوین باشید، چك میشه عقیق های سیاه .»
без подписи
فور کنید + تایپ 𝖬𝖡𝖳𝖨 تون رو ذکر کنید، تا بگم چی باعث میشه که به اوج عصبانیتتون برسید. - جوین باشید، چك میشه عقیق های سیاه .
без подписи
ᎩᏫᏌ ᏟᎪN ᎪᎠᎷᏆᏒᎬ ᎢᎻᎬ ᎰᏆᏒᎬ, ᏴᏌᎢ ᎩᏫᏌ ᏟᎪN’Ꭲ ᏫᎳN ᎢᎻᎬ ᎰᏞᎪᎷᎬ.
ᎩᏫᏌ ᏟᎪN ᎪᎠᎷᏆᏒᎬ ᎢᎻᎬ ᎰᏆᏒᎬ, ᏴᏌᎢ ᎩᏫᏌ ᏟᎪN’Ꭲ ᏫᎳN ᎢᎻᎬ ᎰᏞᎪᎷᎬ.
без подписи
فوروارد کنید؛ چنلتون رو با دو کلمه توصیف کنم › جوین باشید.
‼️یک پاکسازی بکنم ، یکسری چنلارو نمیدونستم چین اصلا:
без подписи
7k? دو پست علامت بزنید ازتون فور کنم.
«سوگنـدبـهمهتـآبِنگـاهش؛ڪهجـزبـراےسمفونےِݼشمـانِاو،نغـمهاےنمـےشناسم.»
без подписи
یه ۵ تا پیونی خوشگل اینجا دعوت میکنید اینجا رند بشه ؟
بیا بریم موتور سواری چون ... فور کنید طبق وایب چنلتون کامل
без подписи
سایهها روی تنههای خیس درختان میلغزیدند. گویی همه چیز قصد جانِ نیمه جانش را کرده بود جنگل، همان سرسبزی حیات بخش وجودش حالا دلیل بریده شدن نفس هایش شده بود دلیل همان لرزی که از سرما نبود بلکه وحشت به جانش انداخته بود، وحشت از کابوسی که به سختی از چنگش فرار…
سایهها روی تنههای خیس درختان میلغزیدند. گویی همه چیز قصد جانِ نیمه جانش را کرده بود جنگل، همان سرسبزی حیات بخش وجودش حالا دلیل بریده شدن نفس هایش شده بود دلیل همان لرزی که از سرما نبود بلکه وحشت به جانش انداخته بود، وحشت از کابوسی که به سختی از چنگش فرار کرده بود بی انکه بداند در چه تله ای افتاده با چشمانی که مه آنها را کور کرده بود و جانی که لرز توانش را بریده بود قدم به جلو میگذاشت. هرچند قدم صدایی در آن مکان نفرین شده بی پایان می آمد، صدایی که شباهتی به قدم نداشت ولی باد هم نبود، صدایی که هرچه به ذهن نیمه فعالش فشار میاورد باز هم نامفهوم و بی ریتم بود اما گوش هایش زنگ میزدند و میسوختن از هرگونه صدایی که اطرافش میشنید. در جایی دورتر، شاخه ای شکست. صدایش نشانی از شتاب در خود نداشت بلکه حامل پیامی بود، پیامی از جنس حضور. صدایی که با دقت انجام شدن کار را فریاد میکشید. از پشت سر صدایی شبیه به نفس شنیده شد نه نزدیک، نه دور انقدر واضح که شنیده شود ولی در حدی مبهم که نتوان تشخیص داد انسان است یا توهم ذهن ترسیده اش. در همان لحظاتی که بارانی از عرق سرد جسمش را در بر گرفته بود سایه ای از میان مه عبور کرد، حرکتی که نشان میداد او میداند چطور مخفی بماند، میداند چطور دیده نشود. جنگل ساکت شد. نه سکوتی شبانه بلکه سکوتی هشدار دهنده. پرندگان خاموش شدند.حشرات ناپدید.حتی باد انگار عقب نشست و در این خلا صدایی ارام اما منظم شنیده شد؛ فلزی نبود اما طبیعی هم نبود، چیزی شبیه برخورد آرام دو جسم سخت… تکرارشونده، حسابشده. این صدا، زنگ خطر نبود. زنگ هشدار بود، نه برای فرار درواقع برای فهمیدن اینکه برای فرار خیلی دیر شده است. سایه دوباره ظاهر شد؛ این بار نزدیکتر. نه واضح، نه کامل.. فقط بهاندازهای که ذهن بفهمد این حضور تصادفی نیست بلکه مهر تاییدی است برای حضور او در این مکانی که حالا میدانست قبرستان وجودش خواهد بود. سایه ها از حرکت ایستادند، رقص دیوانه وار مه بر روی درختان مرد، درختان بلند قامت تر و شاخه هایشان درهم تنیده تر دیده میشدند انگار تمام ان مکان قصد جانش را کرده بودند. شاید این ساخته ذهنش بود ولی اگاه بود اگر درختان و مه او را نکشند سایه او را خواهد کشت، چرا که نه؟ با او اشنا بود روزی طرفدارش بود طرفدار سایکویی که اگر خط قرمزش رد میشد در سایه ها میرقصید و کابوس جسم و روح ثانیه به ثانیه زندگی میشد. حالا نوبت او بود، حال که خط قرمزی را رد کرده بود که با خون هزاران نفر کشیده شده بود وقتی صدای او را جایی آن طرف تر شنید خشکش زد.
без подписи
без подписи