tgindex
‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌𝖲ᥱ᥎ᥱᥒ𝗍ᥱᥱᥒ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌𝖲ᥱ᥎ᥱᥒ𝗍ᥱᥱᥒ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Статистика

‌ تا یک قدمی مرگ رفته بود اما بنظر می‌رسید آنجا‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ معطل مانده و برای جرعه‌ای امید له له میزند.‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ @merison17_bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=8359805337

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
85
Всего постов
85
Тип
открытый
Язык
ur
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
746
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
19
40 постов
Вовлечённость
2,5%
к подписчикам
Постов в день
12,1
всего 85
Упоминаний
19
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
15
1/48двое суток
17
1/72трое суток
18

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • میگی نه

  • میگم معروف شدی

  • واقعا وای

  • این که رندوم میام میبینم تو چنلاتون ادمینم کردید خیلی حس خوبی میده

  • видео или голосовое, без подписи

  • 15 авг.14из thuricx

    I don't think I'll ever tell anyone the full story

  • 15 авг.16из thuricx

    I don't think I'll ever tell anyone the full story

  • видео или голосовое, без подписи

  • 15 авг.17из stormrots

    🤩rwrd 🎁} and I'll tell you smth like this based on your vibe.🤷‍♀️ Limit - till I cross the line.⭐️

  • فور کنید

  • فور کنید

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 15 авг.181из moonpianist

    «سوگنـدبـه‌مهتـآبِ‌نگـاهش؛ڪه‌جـزبـراےسمفونےِ‌ݼشمـانِ‌او،نغـمه‌اےنمـےشناسم.»

  • فوروارد

  • فوروارد

  • چقدر وایب متفاوتی داره متن هر دو متن (متن پست و تلگراف) واقعاً درگیرکننده بودن؛ چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، فضاسازی سنگین و پرتعلیقشه. در متن اول، مه، سکوت، صداهای نامفهوم و سایه‌ای که مدام نزدیک‌تر می‌شه، بدون اینکه حضورش کاملاً آشکار بشه، حس اضطراب و انتظار رو خیلی خوب منتقل می‌کنن. انگار ترس قبل از اینکه دیده بشه، در تمام فضای جنگل جریان داره. در متن دوم، اون حضور مبهم بالاخره چهره پیدا می‌کنه و این به نظرم جذاب‌ترین بخششه. شخصیتی که با خونسردی و نوعی اعتمادبه‌نفس بیمارگونه حرف می‌زنه و رفتار می‌کنه، خیلی بیشتر از یک شخصیت خشن به نظر میاد؛ انگار خشونت برایش بخشی از هویتشه. تضاد بین آرامش کلامش و تاریکی رفتارش هم شخصیتش رو ماندگارتر کرده. در مجموع، متن اول با ابهام و ترس مخاطب رو جلو می‌بره و متن دوم پاسخ همون ترس رو می‌ده؛ همین پیوستگی باعث شده هر دو قسمت کنار هم تأثیر خیلی بیشتری داشته باشن. قلم خیلی خوب و تصویر سازی داری واقعا خیلی باحال بود متن ها، خسته نباشی واقعاا

  • 15 авг.18из xsilverla

    سایه‌ها روی تنه‌های خیس درختان می‌لغزیدند. گویی همه چیز قصد جانِ نیمه جانش را کرده بود جنگل، همان سرسبزی حیات بخش وجودش حالا دلیل بریده شدن نفس هایش شده بود دلیل همان لرزی که از سرما نبود بلکه وحشت به جانش انداخته بود، وحشت از کابوسی که به سختی از چنگش فرار کرده بود بی انکه بداند در چه تله ای افتاده با چشمانی که مه آنها را کور کرده بود و جانی که لرز توانش را بریده بود قدم به جلو میگذاشت. هرچند قدم صدایی در آن مکان نفرین شده بی پایان می آمد، صدایی که شباهتی به قدم نداشت ولی باد هم نبود، صدایی که هرچه به ذهن نیمه فعالش فشار میاورد باز هم نامفهوم  و بی ریتم بود اما گوش هایش زنگ میزدند و میسوختن از هرگونه صدایی که اطرافش میشنید. در جایی دورتر، شاخه ای شکست. صدایش نشانی از شتاب در خود نداشت بلکه حامل پیامی بود، پیامی از جنس حضور. صدایی که با دقت انجام شدن کار را فریاد میکشید. از پشت سر صدایی شبیه به نفس شنیده شد نه نزدیک، نه دور انقدر واضح که شنیده شود ولی در حدی مبهم که نتوان تشخیص داد انسان است یا توهم ذهن ترسیده اش. در همان لحظاتی که بارانی از عرق سرد جسمش را در بر گرفته بود سایه ای از میان مه عبور کرد، حرکتی که نشان میداد او میداند چطور مخفی بماند، میداند چطور دیده نشود. جنگل ساکت شد. نه سکوتی شبانه بلکه سکوتی هشدار دهنده. پرندگان خاموش شدند.حشرات ناپدید.حتی باد انگار عقب نشست و در این خلا صدایی ارام اما منظم شنیده شد؛ فلزی نبود اما طبیعی هم نبود، چیزی شبیه برخورد آرام دو جسم سخت… تکرارشونده، حساب‌شده. این صدا، زنگ خطر نبود. زنگ هشدار بود، نه برای فرار درواقع برای فهمیدن اینکه برای فرار خیلی دیر شده است. سایه دوباره ظاهر شد؛ این بار نزدیک‌تر. نه واضح، نه کامل.. فقط به‌اندازه‌ای که ذهن بفهمد این حضور تصادفی نیست بلکه مهر تاییدی است برای حضور او در این مکانی که حالا میدانست قبرستان وجودش خواهد بود. سایه ها از حرکت ایستادند، رقص دیوانه وار مه بر روی درختان مرد، درختان بلند قامت تر و شاخه هایشان درهم تنیده تر دیده میشدند انگار تمام ان مکان قصد جانش را کرده بودند. شاید این ساخته ذهنش بود ولی اگاه بود اگر درختان و مه او را نکشند سایه او را خواهد کشت، چرا که نه؟ با او اشنا بود روزی طرفدارش بود طرفدار سایکویی که اگر خط قرمزش رد میشد در سایه ها میرقصید و کابوس جسم و روح ثانیه به ثانیه زندگی میشد. حالا نوبت او بود، حال که خط قرمزی را رد کرده بود که با خون هزاران نفر کشیده شده بود وقتی صدای او را جایی آن طرف تر شنید خشکش زد.

  • 15 авг.20из xsilverla

    видео или голосовое, без подписи

  • 15 авг.18из xsilverla

    видео или голосовое, без подписи

‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌𝖲ᥱ᥎ᥱᥒ𝗍ᥱᥱᥒ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ — tgindex