tgindex
مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Статистика
@Doomedthvперсидский

درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
162
Всего постов
162
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
511
+37 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
24
40 постов
Вовлечённость
4,7%
к подписчикам
Постов в день
23,1
всего 162
Упоминаний
60
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
28
1/48двое суток
32
1/72трое суток
34

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • شما برو بخواب

  • من خوندمش. قشنگ بود و دردناک.

  • ولی حس میکنم همه از رو دروایسی میگن

  • و مشتاقم بخونمش.

  • کسی بیداره؟

  • فوروارد کن

  • فوروارد کن

  • فور کنید

  • видео или голосовое, без подписи

  • 15 авг.8из xsilverla

    سایه‌ها روی تنه‌های خیس درختان می‌لغزیدند. گویی همه چیز قصد جانِ نیمه جانش را کرده بود جنگل، همان سرسبزی حیات بخش وجودش حالا دلیل بریده شدن نفس هایش شده بود دلیل همان لرزی که از سرما نبود بلکه وحشت به جانش انداخته بود، وحشت از کابوسی که به سختی از چنگش فرار کرده بود بی انکه بداند در چه تله ای افتاده با چشمانی که مه آنها را کور کرده بود و جانی که لرز توانش را بریده بود قدم به جلو میگذاشت. هرچند قدم صدایی در آن مکان نفرین شده بی پایان می آمد، صدایی که شباهتی به قدم نداشت ولی باد هم نبود، صدایی که هرچه به ذهن نیمه فعالش فشار میاورد باز هم نامفهوم  و بی ریتم بود اما گوش هایش زنگ میزدند و میسوختن از هرگونه صدایی که اطرافش میشنید. در جایی دورتر، شاخه ای شکست. صدایش نشانی از شتاب در خود نداشت بلکه حامل پیامی بود، پیامی از جنس حضور. صدایی که با دقت انجام شدن کار را فریاد میکشید. از پشت سر صدایی شبیه به نفس شنیده شد نه نزدیک، نه دور انقدر واضح که شنیده شود ولی در حدی مبهم که نتوان تشخیص داد انسان است یا توهم ذهن ترسیده اش. در همان لحظاتی که بارانی از عرق سرد جسمش را در بر گرفته بود سایه ای از میان مه عبور کرد، حرکتی که نشان میداد او میداند چطور مخفی بماند، میداند چطور دیده نشود. جنگل ساکت شد. نه سکوتی شبانه بلکه سکوتی هشدار دهنده. پرندگان خاموش شدند.حشرات ناپدید.حتی باد انگار عقب نشست و در این خلا صدایی ارام اما منظم شنیده شد؛ فلزی نبود اما طبیعی هم نبود، چیزی شبیه برخورد آرام دو جسم سخت… تکرارشونده، حساب‌شده. این صدا، زنگ خطر نبود. زنگ هشدار بود، نه برای فرار درواقع برای فهمیدن اینکه برای فرار خیلی دیر شده است. سایه دوباره ظاهر شد؛ این بار نزدیک‌تر. نه واضح، نه کامل.. فقط به‌اندازه‌ای که ذهن بفهمد این حضور تصادفی نیست بلکه مهر تاییدی است برای حضور او در این مکانی که حالا میدانست قبرستان وجودش خواهد بود. سایه ها از حرکت ایستادند، رقص دیوانه وار مه بر روی درختان مرد، درختان بلند قامت تر و شاخه هایشان درهم تنیده تر دیده میشدند انگار تمام ان مکان قصد جانش را کرده بودند. شاید این ساخته ذهنش بود ولی اگاه بود اگر درختان و مه او را نکشند سایه او را خواهد کشت، چرا که نه؟ با او اشنا بود روزی طرفدارش بود طرفدار سایکویی که اگر خط قرمزش رد میشد در سایه ها میرقصید و کابوس جسم و روح ثانیه به ثانیه زندگی میشد. حالا نوبت او بود، حال که خط قرمزی را رد کرده بود که با خون هزاران نفر کشیده شده بود وقتی صدای او را جایی آن طرف تر شنید خشکش زد.

  • 15 авг.8из xsilverla

    видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ pinned «شنوای نظرات ارزشمندتون باشم خاکسترها؟ -فولدرم آپدیت میشه.»

  • خاکسترای عزیزی که چنل ندارن هم می‌تونن تو هیدن یا بات نظرشونو بگن همراه با نظرات اونرها فوروارد می‌کنم

  • شنوای نظرات ارزشمندتون باشم خاکسترها؟ -فولدرم آپدیت میشه.

  • فور بزنید

  • видео или голосовое, без подписи

  • شنوای نظرات ارزشمندتون باشم خاکسترها؟ -فولدرم آپدیت میشه.

  • مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ pinned «شنوای نظرات ارزشمندتون باشم خاکسترها؟ -فولدرم آپدیت میشه.»

  • مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ pinned a video